منابع پایان نامه ارشد درباره طبقه حاکم، مصرف کننده، دوران مدرن، قرن نوزدهم

دانلود پایان نامه ارشد

از اين حکومت ها مورد نظر مارکسيست ها بايد باشد و کدام يک تهديدي است براي بقاي ايشان. تا جايي که قابل فهم است هيچ ايده منحصري براي تشريح نظريه مارکسيستي درباره حکومت وجود ندارد، بلکه به جاي آن بسياري از ايده هاي متفاوت مارکسيستي وجود دارد که سعي در تعريف حکومت با استفاده از ميراث مارکسيسم مي باشند (Taylor, 2007: p. 139).
مارکس در نوشته هاي اوليه خود حکومت را به مثابه يک انگل ترسيم مي کرد که بر روي ساختاري عظيم اقتصادي بنا شده است و بر خلاف مصالح عمومي کار مي کند. وي هم چنين نوشت که طبقه هاي مياني جامعه در کل به عنوان تنظيم کننده اختلاف ها و کشمکش هاي طبقاتي عمل مي کنند و بعنوان وسيله اي براي اعمال قدرت و سيطره طبقه ي حاکم مورد استفاده قرار مي گيرند. p. 176) Smith,Mark2000). مرام نامه کمونيسم ادعا داشت که حکومت چيزي بيش از يک کميته براي اداره امور عمومي بورژوا ها نيست.( Taylor, 2007: p. 139)
در نظريات مارکسيست ها نقش يک حکومت غير سوسياليست توسط کارکرد هاي آن در نظم جهاني سرمايه دارانه تبيين مي شود. رالف ميليبند بحث مي کند که طبقه حاکم از حکومت به عنوان وسيله اي براي سيطره بر جامعه از طريق ارزش هاي شخصي استفاده مي کند. در نظر ميليبند حکومت توسط گروهي از نخبگان اداره مي شود که از پس زمينه اي يکسان بهره مندند و اين پس زمينه همان طبقه سرمايه دار ايشان استMiliband Ralph 1983p89 ).)
نظريات گرامشي درباره حکومت بر حکومت به عنوان تنها نهاد در جامعه که به برقراري هژموني طبقه حاکم کمک مي کند، تاکيد دارد، و اين که قدرت حکومت از طريق سيطره نظري بر نهاد هاي جامعه مدني مانند کليسا ها، مدارس و رسانه هاي عمومي تقويت مي شود (p. 44 Joseph, 2004:).

2-22) پلوراليسم يا کثرت گرايي
پلوراليست ها جامعه را به مثابه مجموعه اي از افراد و گروه ها مي بينند که در حال رقابت بر سر قدرت سياسي هستند. با اين مقدمه ديد ايشان نسبت به حکومت، پديده اي است بي طرف که فقط به دنبال اعطاي قدرت به آن دسته از افرادي است که مناصب را در رقابتي انتخاباتي از آن خود کرده اند (Vincent,1992p. 47-48) در سنت پلوراليستي، رابرت دال فردي بود که نظريه حکومت به عنوان عرصه اي بي طرف را گسترش و توسعه داد که فضا را براي رقابت گروه هاي ديگر فراهم مي آورد. وقتي قدرت در يک جامعه به گونه اي رقابتي به دست آيد، سياست حکومت نتيجه چانه زني هاي مکرر خواهد بود. گرچه پلوراليسم نيز به نابرابري ميان افراد معتقد است ولي در صدد فراهم آوردن فرصت هايي برابر براي تمام گروه هاست تا بتوانند بر حکومت فشار بياورند و منافع خويش را تامين کنند. رويکرد پلوراليستي بيان مي کند که فعاليت حکومت هاي مدرن دموکراتيک نتيجه فشار هايي است که توسط گروه هاي مختلف بر آن وارد شده است. دال چنين حکومت هايي را حکومت چند رهبري (پليارشي) مي نامد ( Dahl, Robert 1973p28).
پلوراليسم بر اين اساس که بر پايه مدارک تجربي مورد حمايت قرار نگرفته است، مورد نقد واقع شده و به چالش کشيده شده است. با مطالعه اي انتقادي بر اکثريت بسياري از مردمي که در مناصب حاکميتي مشغول به کارند مشخص مي شوند که بسياري از ايشان متعلق به طبقه هاي ثروتمند جامعه است و اين با هدف پلوراليسم که سعي در برآورده کردن منافع تمام گروه هاي جامعه دارد در تعارض است. (Cunningham,Frank2002p. 86 ).

2-23) پست مدرنيسم
1. يورگن هابرماس معتقد بود که پايه چهارچوب ساختار هاي عظيم که توسط بسياري از نظريه پردازان مارکسيست مرود استفاده قرار گرفته تا بتوانند ارتباط ميان حکومت و اقتصاد را تبيين کنند، بيش از حد ساده انگارانه است. وي احساس مي کرد که حکومت هاي مدرن نقش عمده اي را در ساختار مند کردن اقتصاد از طريق قاعده مند کردن فعاليت هاي اقتصادي و توليد کننده يا مصرف کننده بودن در حجم گسترده و باز توزيع ثروت ناشي از فعاليت هاي حکومت بر عهده دارند. به خاطر تمام اين دلايل هابرماس معتقد بود که دولت ها نمي توانند مسئوليت مثبتي را در برقراري منافع طبقات اقتصادي جامعه ايفا کند (Duncan,Graeme1989p. 137).
2. ميشل فوکو معتقد بود نظريه مدرن سياست به شدت بر پايه مرکزيت حکومت استوار است و مي گفت شايد بعد از تمام اين حرف ها، حکومت چيزي بيش از ترکيب واقعيت و يک انتزاع افسانه اي نباشد که اهميت آن بسيار کمتر از چيزي باشد که ما براي آن در نظر مي گيريم. وي مي پنداشت نظريه سياست بسيار بيش از حد بر روي نهاد هاي انتزاعي متمرکز بود و توجه کافي را مبذول اعمال واقعي دولت نمي داشت. در نظر فوکو وجود حکومت هيچ گونه ضرورتي نداشت. به اعتقاد وي نظريه پردازان علم سياست، به جاي تلاش براي فهم فعاليت هاي دولت ها با تحليل دارايي هاي حکومت بايد به آزمايش تغييرات در رفتار ها و اعمال دولت بپردازند تا بتوانند تغييرات در طبيعت حکومت درک کنند ( Melossi, Dario 2006 p. 6).

2-24) استقلال حکومت (نهادگرايي)
نظريه پردازان استقلال حکومت بر اين باورند که حکومت ماهيتي است که در برابر تاثيرات اقتصادي و اجتماعي نفوذ ناپذير است و منافع خاص خود را داراست ( Sklair,Leslie 2004 pp. 139-140 ).
نهادگرايان جديد درباره حکومت نوشته هاي متعددي دارند از جمله کارهاي ثدا اسکوکپول که مي گويد بازيگران عرصه حکومت تا حد بسيار زيادي مستقل عمل مي کنند. به عبارت ديگر کارمندان حکومت منافع خاص خود را دارند که مي توانند آنها را مستقل از ديگر بازيگران عرصه اجتماع (در مواقعي که اين منافع با هم در تعارض قرار مي گيرند) پي گيري کنند. از آنجا که حکومت ابزار اجبار را در دست دارد و از آنجا که استقلال بسياري از گروه هاي جامعه مدني در پي گيري اهداف شان توسط حکومت به آن ها اعطا شده است، کارمندان حکومت به اندازه اي مي توانند تمايلات و منافع خود را برجامعه مدني تحميل کنند (EvansRueschemeyer,Skocpoland1985p163).
جي ويليام دامهاف ادعا مي کند که اين ايده که حکومت امريکا به ميزاني قابل توجه نسبت به مالکان و مديران بانک ها، شرکت ها و تجارت هاي کشاورزي استقلال دارد بر پايه مدارک و مشاهدات تجربي اشتباه است و مي گويد که مطالعات تجربي درجه اي زياد از هم پوشاني را ميان منافع مديران و مالکان تجارت‎هاي ياد شده با متصديان دولت نشان مي دهد (Sklair,Leslie2004p. 139 ). که البته اين ادعاي وي نيز توسط بسياري از نظريه پردازان ديگر نقد و رفع شده است.

2-25) نظريات مشروعيت حکومت
حکومت ها عموما بر ادعاهايي متکي اند که مشروعيت آنها را اثبات کند و هدف از اين مشروعيت خواهي برقراري سلطه آن ها بر ديگر موضوعات است ((Vincent1992 p43.

2-26) مشروعيت الهي
بر پايي نظام هاي مدرن حکومتي به شدت به تغييرات در عرصه انديشه سياسي و به ويژه تغيير در درک مفهوم مشروعيت قدرت حکومت مربوط است. مدافعان اوليه قدرت مطلق همچون توماس هابز و جان بودين نظريه مشروعيت الهي پادشاهان را ناديده انگاشتند و بحث کردند که قدرت پادشاهان بايد از طرف مردم بيايد و نه از طرف خدا. به ويژه که هابز پا را از اين نيز فراتر گذاشت و بحث کرد که قدرت سياسي بايد به ارجاع به افراد توجيه شود و نه با در نظر گرفتن اشخاص به عنوان يک کل. هر دوي هابز و بودين مي پنداشتند که از قدرت پادشاه دفاع و حمايت مي کنند و نه از دموکراسي، اما مباحث ايشان درباره ي طبيعت حاکميت به شدت توسط مدافعان قدرت پادشاه مورد نقد قرار گرفته و مقبول نمي افتاد، افرادي همچون سر رابرت فيلمر در انگلستان که مي پنداشت چنين مباحثي نهايتا به جاي دفاع از شاه و موقعيت وي، راه را براي ارائه نظريات دموکراتيک تر فراهم مي کرد.

2-27) قدرت منطقي-قانوني
ماکس وبر سه منبع اصلي را براي مشروعيت در کارهاي خويش معرفي کرده است. اول، مشروعيت بر پايه گروه هاي سنتي که از اين عقيده ناشي مي شود که مسائل بايد به همان نحوي باشند که در گذشته بوده اند و کساني که از چنين سنت هايي دفاع مي کنند مشروعيت داشتن قدرت را از آن خود خواهند کرد. دوم، مشروعيت بر پايه رهبري کاريزماتيک که به رهبر يا گروهي اعطا مي شود که در نظر ديگران به گونه اي قابل مثال قهرمان يا بسيار ارزشمند ديده مي شوند. سوم، قدرت منطقي-حقوقي است که در آن مشروعيت از اين عقيده ناشي مي شود که گروه خاصي که در قدرت قرار گرفته اند يک روند حقوقي را پشت سر نهاده اند و رفتار هايشان بر اساس قوانين مشخص نوشته شده قابل توجيه است. وبر معتقد بود که حکومت‎هاي مدرن در بدايت امربراساس همين مدل سوم شکل گرفته اند (Wallerstein, Immanuel1999 p228 ).
1.
2-28) واژه شناسي
واژه حکومت (به انگليسي: state) و مشتقات آن در ديگر زبان هاي اروپايي نهايتا از کلمه لاتين آن استاتوس برگرفته شده اند که به معني وضعيت يا موقعيت بوده است. ( 2001p. 1469 : Hay).
با پيروزي و غلبه حقوق رومي در قرن چهاردهم در اروپا اين واژه براي اشاره به افرادي حقوقدان مورد استفاده قرار گرفت و به ويژه به شاه که در راس اين افراد قرار مي گرفت، اطلاق مي شد. اين واژه هم چنين براي اشاره به نظام اداري روم هم که همان حکومت جمهوري بود مورد استفاده قرار مي گرفت. در اين دوره اين واژه کاربرد خود را در اشاره به بعضي از گروه هاي اجتماعي خاص از دست داد و بيشتر اشاره داشت به معاني حقوقي و نظم حقوقي و دستگاه اجرايي ساختن آن.
در زبان انگليسي واژه حکومت اختصاري براي کلمه estate مي باشد که به هم معني آن در زبان قديم فرانسوي شبيه است و به معني فردي است که صاحب موقعيت و در پي آن صاحب مال و منالي است. کساني که بيشترين و بالاترين موقعيت ها را داشتند عموما از بيشترين ثروت و مرتبه اجتماعي نيز برخوردار بودند و کساني بودند که قدرت را در دست داشتند. (Vincent, 1992 p. 43)
کارهاي ماکياولي در آغاز قرن شانزدهم (به ويژه شهريار) نقش عمده اي را در عمومي ساختن استفاده از واژه حکومت براي شباهت با معنايي مشابه با معناي مدرن آن، ايفا کرد ). pp.57-58 , 1989: ( Bobbio

2-29) تاريخچه
اشکال اوليه حکومت در زماني که امکان مرکزي کردن قدرت به شيوه اي با دوام مهيا بود، شکل گرفتند. کشاورزي و نويسندگي تقريبا در جاي جاي دنيا در عملي شدن اين روند مشارکت داشته اند: کشاورزي به اين دليل که اجازه ظهور طبقه اي از مردم را مي داد که نيازي به گذراندن بيشتر وقت شان براي تامين مايحتاجات اوليه شان نداشتند، و نويسندگي (و ديگر چيزهاي شبيه به آن) چرا که امکان مرکزي شدن اطلاعات مهم و حياتي را فراهم مي کرد (Giddens, Anthony. 1987p22 ).
اولين حکومت هاي شناخته شده در مصر باستان، بين النهرين، هند و چين و امريکا (تمدن آزتک و تمدن اينکا) و بعضي از ديگر جاها پديد آمدند، اما اين فقط در دوران مدرن بود که حکومت ها تمام نقاط کره زمين را از آن خود کردند و هيچ نقطه اي بدون حکومت باقي نماند. در آن دوره عدم وجود مرز ها و وجود دسته بندي هاي شکارچيان همه چي را براي جوامع قبيله اي فراهم کرده بود و کشاورزي که يکي از راه هاي گذران زندگي و امرار معاش بود نيز کمک مي کرد که نيازي به يک حکومت تمام وقت نباشد. اين شکل زندگي تمام دوران پيش از تاريخ انسان و بخش عمده اي از دوران تاريخي نوع بشر را پوشش مي دهد.
حکومت هاي اوليه در قلمرو هايي شکل گرفت که در آن ها يک فرهنگ، يک سري عقايد و يک سري از حقوق توسط افراد پيروز رقابت بر سايرين و ديگر ملت ها تحميل شد و يک تمدن و نظام اداري-نظامي جديد برايشان پايه گذاري شد. klaus2013p65). (k?stle در زمان حال چنين وضعيتي لزوما وجود ندارد و حکومت هايي وجود دارند که چند مليتي هستند يا حکومت هاي فدرال هستند و حتي ما امروزه شاهد بعضي از نواحي خودمختار در داخل قلمرو بعضي حکومت ها نيز مي باشيم.
از اواخر قرن نوزدهم، در واقع تمام نواحي قابل سکونت دنيا توسط حکومت هاي گوناگون مورد ادعا قرار گرفت و هر يک تحت مرز هاي مشخص و قطعي يکي از حکومت ها در آمد. پيش از آن ميزان زيادي از زمين هاي روي کره زمين يا مورد ادعاي کسي قرار نگرفته بودند و يا به کل غير قابل سکونت بودند و يا محل سکناي مردمان چادر نشين بودن که طبيعتا از حکومتي

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درباره سلسله مراتب، مفهوم دولت، روشنفکران Next Entries منابع پایان نامه ارشد درباره اقتصاد بازار، دوران باستان، سلسله مراتب، سازمان ملل