منابع پایان نامه ارشد درباره طبقه حاکم

دانلود پایان نامه ارشد

براي احراز عنوان نخبه سياسي داشتن حداقلي از اشرافيت، سابقه سياسي و نژاد برتر الزامي است. بنابراين معيارهاي مطمح نظر اين رويکرد براي نخبه سياسي تلقي گشتن در عين مجهول بودن چندان دست يافتني نيست. نظريه نخبه گرايي‌، استعداد و انگيزه ‌هاي مردمي را در مسائل سياسي و اجتماعي مربوط به سرنوشت خود ناديده گرفته و نگاهي ابزاري و حقارت‌ انگيز به توده‌ هاي مردم دارد، در حالي که اصل اساسي در مسئله جامعه سياسي، انتخاب و گزينش حاکم توسط عموم مردم است. (رضا احمديان راد1391، ص7)

2-12) حکومت کنندگان و حکومت شوندگان
2-12-1) تاملي بر ديدگاه هاي تئوري نخبگان
آيا جامعه بايد توسط همگان و يا اکثريت اداره شود; يعني همگي به نحوي در قدرت و نحوه استفاده از آن مشارکت داشته باشند و يا اينکه گروهي برگزيده و نخبه توسط توده انتخاب و به رهبري جامعه بپردازند و يا حتي اين گروه نخبه از پيش خود به حل مشکلات و امور و اعمال قدرت سياسي بپردازند. تئوري نخبگان در تئوري هاي سياسي به معناي نارضايتي از عملکرد ليبراليسم و اين اصل مسلم که حکومت توسط بهترين‎ها بايد اداره شود، توام بوده است.
يکي از مهم ترين مسائلي که همواره ذهن متخصصين و تحليلگران عرصه سياست را به خود مشغول داشته، مساله “قدرت” و نحوه استفاده از آن است. قدرت، هسته اصلي و مرکزي برنامه ريزي، نظم و پيشرفت در جامعه انساني است. قدرت عاملي است محسوس، ولي نامرئي که با ابزار دست صاحب آن عمل کرده، مشاهده شده و احساس مي شود. اعمال نظم و نحوه کاربرد قدرت در طول تاريخ براي اجتماعات انساني که به دنبال سعادت و آرامش بوده اند، هميشه مشکلاتي به همراه داشته است و به همين جهت اين سوال مهم مطرح مي شود که رهبري و اعمال قدرت در جامعه چه منافع و چه ضررهايي براي توده ها دارد؟ آيا جامعه بايد توسط همگان و يا اکثريت اداره شود; يعني همگي به نحوي در قدرت و نحوه استفاده از آن مشارکت داشته باشند و يا اينکه گروهي برگزيده و نخبه توسط توده انتخاب و به رهبري جامعه بپردازند و يا حتي اين گروه نخبه از پيش خود به حل مشکلات و امور و اعمال قدرت سياسي بپردازند. تئوري پردازان نخبه گرا، توده را نابخرد و احساساتي مي داند که به انتخاب و راي توده واگذارند و به همين جهت اداره امور سياسي را حساس تر و مهم تر از آن مي دانند که به انتخاب و راي توده واگذارند و به همين جهت نخبگان را که از نظر تعداد بسيار معدود هستند، براي اين کار واجب مي دادند. امروزه، نخبگان سياسي به عنوان گروه هاي موظفي که انتخاب شده و بدين ترتيب به طور قانوني مشروعيت پذيرفته و به اين امر برگزيده مي شوند، تعريف و تفسير مي شوند. (سيدحسين امامي1388، ص68)

2-12-2) ايتاليا; مهد تئوري نخبگان
اين يک اتفاق تاريخي نبود که تئوري نخبگان در کشوري چون ايتاليا با سابقه و گذشته اي طولاني پايه ريزي و ارائه شد. اوضاع و احوال ايتاليا در بين دو جنگ جهاني و نظام پارلماني ضعيف آن خاستگاهي مناسب براي نظريه پردازان حکومت نخبگان قرار گرفت، اگر چه اين گونه نظريه پردازي بدون هيچ گونه تقسيم بندي نسبي بين انواع نخبگان ارائه مي شد، ولي به هر حال مشکلات بسياري را براي انواع حکومت‎هاي پارلمان تاري بوجود آورد. اين کار ابتدا توسط نويسنده اي مايوس ازعملکرد ليبراليسم يعني “گائتانو موسکا” تهيه و قالب بندي شد. وي يکي از بنيان گذاران مهم ترين مدل هاي اوليه و کلاسيک گروه‎هاي سياسي دست راستي يعني از ليبرال هاي قديمي تر اشرافي تا ايدئولوژي هاي فاشيستي است. محققان جامعه شناختي مارکسيست به شدت مفهوم نخبگان را رد مي کنند، ولي با تاکيدي بيشتر مفهوم توده را در مقابل مفهوم “کادر رهبري” قرار مي دهند. به هر حال کاربرد مفهوم نخبه در تئوري هاي سياسي هميشه با اين اصل مسلم که حکومت توسط بهترين ها بايد اداره شود، توام بوده است. مثلا در اين رابطه “ويلفردو پارتو” به حکومت نخبگان و کليسا و مذاهب به انتخاب روحانيت اعلا” و “توماس کارلايل” به قهرمان و سوسيال داروينيست ها به قوي تر ها تاکيد دارد. (بها”الدين پازارگاد. 1359، ص66)

2-12-3) نخبه گرايان کلاسيک
گائتانو موسکا يکي از نخبه گرايان کلاسيک است، وي عقيده دارد که کليه اجتماعات انساني و جوامع سياسي، چه آنهايي که به درجاتي از تمدن رسيده و از پيشرفته ترين جوامع محسوب مي شوند و يا جوامع عقب مانده، کلا از دو طبقه تشکيل شده اند: طبقه حاکمه و طبقه اي که به آنها حکم رانده مي شود. طبقه اول از نظر کميت و تعداد معمولا کم، ولي قدرت سياسي را در اختيار داشته و از تمامي مزاياي آن (رفاه، احترام، احترام و…) بهره مند مي شوند، در حالي که طبقه دوم که از نظر تعداد و کميت نسبت به طبقه اول بسيار بيشتر هستند و به آن توده گفته مي شود، خود از طبقات گوناگوني تشکيل شده اند که به طور قانوني يا غيرقانوني، اختياري يا اجباري به حکومت تن در مي دهند. لازمه ظهور تاريخ، وجود دو طبقه حاکمه و فرمانبردار است. سياست، مجمع اشراف است و دموکراسي، وهم و خيالي بيش نيست.
وضعيت ايتاليا در نيمه اول قرن بيستم باعث شد که روش ليبراليسم در عين انگاره هاي رهايي بخش، همزمان راه را براي گرايشات داروينيسم اجتماعي نيز هموار مي کرد و جامعه بورژوازي را به سوي يک جامعه طبقاتي جديد سير مي داد که دخالت دولت را در اقتصاد و جامعه به عنوان دولت مداخله جو که انباشت سرمايه را نيز ممکن مي ساخت، ضروري مي کرد تا در ظاهر دموکراسي نمايندگي را ارائه کند و به همين جهت نيز مورد انتقاد شديد موسکا قرار گرفت. وي نشان مي دهد که نمايندگي ملت به رابطه اي يک طرفه که بيشتر به نمايش مسخره مي ماند تا نمايندگي ملت، تبديل مي شود.
پارتو معتقد است لازمه جامعه، حرکت است و هميشه حرکتي از پائين به طرف بالا در جامعه جريان دارد، اگر چه برگزيدگان حاکم سعي دارند. از اين حرکت جلوگيري به عمل آورند، ولي معمولا نتيجه کار کاملا موفقيت آميز نخواهد بود. در اين رابطه او جامعه را به دو جامعه افراطي تقسيم مي کند: جامعه باز و جامعه بسته. جامعه باز جامعه اي است که در آن اين حرکت با سرعت و شدت انجام مي گيرد، ولي در جامعه بسته اين حرکت به آرامي جريان دارد و تقريبا فاقد تحرک محسوس است. به عقيده پارتو، جوامع متعادل و حقيقي بين اين دو جامعه افراطي قرار دارند، اگر اين جريان يعني حرکت از پائين به بالا متوقف شود، جامعه ايستا و فاسد مي شود. (حسين بشيريه. 1380.، ص12)
پارتو دگرگوني را در جامعه مي پذيرد، ليکن نتيجه آنرا جايگزيني برگزيدگان جديد به جاي برگزيدگان قديمي مي دادند، يعني از نظر او نبرد طبقاتي هيچ گاه متوقف نخواهد شد. وي عقيده دارد زماني که حکام وظيفه خود را در مورد حفظ نظم به وسيله اجبار فراموش کنند در اين حالت حکومت شوندگان خود اين وظيفه را برعهده مي گيرند و انقلاب به پيروزي مي رسد، پس بدين قدرت حکومت شوندگان بستگي به قدرت بستگي به ضعف قدرت حکومت کنندگان دارد و چنانچه گروه حاکمه اي نتواند به طور موثر نيروي اجبار را بکار گيرد، بايد از ميان برداشته شده و جاي خود را به دو گروه جابر و قدرتمند ديگري بدهد; زيرا طبيعت سياست چنين بوده و خواهد بود.
ربرت ميشلز نيز از ديگر نخبه گرايان کلاسيک است که برداشت هاي ضددموکراسي در چارچوب مطالعات تئوري هاي نخبه گرايي زماني به اوج خود رسيد که نظريه پردازاني چون ميشلز، دموکراسي را با شک و ترديد مورد بررسي دوباره قرار داده اند. ميشلز عقيده دارد که دموکراسي به وسيله مردم و براي مردم هيچ گاه معني پيدا نمي کند، بلکه دموکراسي به دست مردم ولي براي نخبگان معني پيدا کرده و نافع مي شود. او عقيده دارد که هيچ گروه، حزب و يا دولتي بدون داشتن سازمان نمي تواند استمرار پيدا کرده و به اهداف خود نايل آيد و بايد اين اصل اساسي را پذيرفت که در حقيقت سازمان معنا و عملکرد واقعي اليگارشي است و دولت هيچ گاه چيزي غير از سازمان يک اقليت نبوده است که همواره مراقب حفظ و استمرار قدرت و امتيازات خود است. سازمان ايجاد مي کند پس محدود کننده آزادي است و باعث محافظه کاري مي شود.
ميشلز سعي در اثبات اين نکته دارد که تا چه حد دموکراسي به عنوان مشارکت همگان در رهبري و تصميم گيري حتي در داخل پرادعاترين احزاب دموکراتيک کاملا بي محتواست; زيرا اگر فرض کنيم در ابتدا کارگران و افراد طبقه پائين را در سمت هاي مهم حزبي در داخل احزاب توده اي منسوب يا انتخاب کنند بعد از گذشت مدتي نه چندان طولاني به سبب اطلاعاتي که بنابرضرورت شغلي در اختيار آنان گذارده مي‎شود و يا مهارتي که کسب مي کنند و از آن گذشته به سبب اشتغال به کارهاي فکري به جاي يدي، خود به خود به خوي اشرافي و رياست طلبي عادت مي کنند و اين يکي از دو محوري است که “قانون آهن اليگارشي” بر آن استوار است و محور ديگر انگيزه هاي رواني توده ها است.
به عقيده ميشلز نياز توده ها مبتني بر احترام به روسا به احزاب انتقال مي يابد و همچنين بي تفاوتي آنها در زمينه اعمال موثر دموکراسي و مشارکت در رياست نه تنها راه را براي اقليتي محدود يعني گروه حکومت کنندگان باز مي گذارد، بلکه سبب مي شود تا آنها در راه متمرکز ساختن قدرت در دست خود از تشويق توده ها نيز برخوردار شوند. در چنين شرايطي احتمال تغيير وضعيت و اعتراض از پايين بسيار ضعيف است.
وي اگر چه منتقد دموکراسي بود، ولي شر دموکراسي را کمتر از شر انواع ديگر حکومت ها مي دانست. او معتقد بود براي رفع نقص حکومت بايد به کمک آموزش و تعليم توده به حکومت مطلوب دست يافت. (ملک يحيي صلاح. 1383، ص859)

2-12-4) تئوري جديد نخبگان
بعد از پايان جنگ جهاني دوم و از بين رفتن نظام هاي فاشيستي در آلمان و ايتاليا، انسان هاي متاثر از نظام حاکميت فاشيستي و کمونيستي اين نياز را احساس کردند تا مساله توافق و همکاري “دموکراسي و نخبگان” را مورد بررسي قرار دهند و به همين جهت با کمک از تئوري هاي موسکا و پارتو “تئوري هاي کثرت گرايي” را مطرح کردند. مقصود از تئوري هاي کثرت گرايي به طور خاص مدلي است که “ريمون آرون” و “آتو اشتامر” در اين رابطه ارائه دادند. هر دوي اين نويسندگان جوامع دموکراسي و يا کثرت گرا را به عنوان بلواي تفکيک و جدايي عمومي بين مالکين ابزار توليد، رهبران اصناف و سياستمداران در نظر گرفته بودند.
اشتامر مي گويد: “رقابت بين گروه هاي يادشده به صورت تضادهاي مادي نمود مي يابد. اين چنين تحقيقات نخبگي که در اوائل دهه پنجاه قرن بيستم ميلادي شروع شده بود، ويژگي کثرت گرايي داشته و ساختار اجتماعي اين زمان را ترسيم نموده و رابطه بين عمل و ايفا نقش برگزيدگان و اجزاي قدرت نخبگان گوناگون را در محدوده اجرايي گوناگون مورد بحث قرار مي دهد، البته بايد توجه داشت که در اين روند، برتري با نقطه نظرهاي اجرايي خواهد بود. به عبارت ديگر کميسيون هاي پارلمان و دولت، هيات قضاوت، روساي بوروکراسي وزارتي، گروه هاي رهبري سياسي و مغزهاي روشنفکر را به عنوان نخبگي مورد بررسي و تحقيق قرارمي دهند. به هر حال از نظر اشتامر، دموکراسي به معناي حکومت توده بر مردم نيست، بلکه حاکميت نخبگان به نمايندگي و تاييد کرده است.
چارت رايت ميلز، نيز تئوري نخبگان آرون و اشتامر قادر به پاسخگويي مسائل بوجود آمده در دهه60 نبود. در دهه 60 تضادهايي که در درون نظام اقتصادي سرمايه داري در روند دموکراسي و برابري وجود داشت، به عبارت ديگر برابري سياسي و حقوقي به نابرابري اقتصادي منجر شده بود و از آن گذشته در اين زمان حاکميت اصلي با اقتصاد بود که مشکل بنيادي براي نظام اجتماعي دموکراسي شده جوامع غربي بوجود آورده بود، پس نياز به بازنگري در رابطه با مدل کثرت گرايي با کمک به ايدئولوژي انتقال ضرورت پيدا کرده بود.
ميلز با مطالعه موردي آمريکا به اين نتيجه رسيد رابطه تنگاتنگي بين نخبگان اقتصادي و نظامي وجود دارد، به طوري که اقتصاد نوين را به صورت يک طرح صنايع جنگي به تصوير مي کشد و در همين رابطه مي‎گويد: “ثروتمندان به تنهايي در راس يک هرم قدرت ساده و شفاف حکمراني نمي کنند. “
وي قدرت نخبگان را در ايالات متحده به مثلثي تشبيه مي کند که هر طرف آن را يکي از گروه هاي قدرتمند، يعني

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درباره طبقه حاکم، تمرکز قدرت، روشنفکران Next Entries منابع پایان نامه ارشد درباره سلسله مراتب، مفهوم دولت، روشنفکران