منابع پایان نامه ارشد درباره صفات فعلی، مصباح الهدایه، خواجه عبدالله انصاری، کشف الاسرار

دانلود پایان نامه ارشد

مهاجرت مأیوس است.
ادب بیستم ذکر مهجور به خیر است. باید که بعد از مفارقت، یاد صاحب مهجور نکته الّا به خیر از جهت مراعات حقوق صحبت سابق. (مصباحالهدایه، کاشانی، ص238تا247)
139-صحو
در لغت به معنی هوشیاری و هوشیار شدن از مستی است. (لغت نامه)
در اصطلاح صوفیه گم و نابودی کردن اوصاف است و بعضی گفتهاند عود کردن به طرف ترتیب افعال و فناء سقوط اوصاف بشری است. (غیاث اللغات)
روزبهان بقلی گوید: صحو، هوشیاری باطن است از هجوم وجد و غلبۀ حال به نعت اتّصاف به صفت بقا و صفای وجد به لطف حال پاک از کدورت عوارض و قدس اسرار از اغیار در انوار. (شرح شطحیات، روزبهان)
هوشیاری، در اصطلاح، رجوع به احساس پس از غیبت است. صحو بر حسب سکر شناخته می شود. کسی که سکر او به حق است، صحوش به حق؛ و کسی که سکر او مشوب به حظ است؛ صحوش نیز همراه حظ است.(شرح شطحیات، روزبهان، ص346)
مرصادالعباد: و علم باطن معرفت آن معانی است که بیواسطۀ جبرئیل از غیبالغیب در مقام «او ادنی» در حالت «لی مع اله وقت» دقّه جان خواجه علیهالصلوة میکردند، که «فاوحی الی عَبده ما اوحی»، (النجم،10) و از ولایت نبوت جرعۀ آن جامهای مالامال بر سنت کرام بر جان و جگر سوختگان عالم طلب میریختند، که «ما صبّ الله فی صدری شیئاً الّا و صببتة فی صدر ابی بکر». و همچنانک علم ظاهر انواع بسیار دارد تنوّع علم باطن زیادت است. چون: علم ایمان و علم اسلام و علم احسان…و علم صفات و اطوار و احوال و علم تزکیت..، و علم فرق میان خواطر نفسانی و شیطانی و دلی و عقلی و ایمانی و ملکی و روحانی و رحمانی …و علم فنا و علم بقا و علم سکر و علم صحو و علم معرفت و انواع آن ، و غیر از این علوم غیبی که بر شمردن آن اطنابی دارد. (مرصادالعباد،481)
مصباحالهدایه: صحو عبارت است از معاودت قوّت تمییز و رجوع احکام جمع و تفرقه با محلّ و مستقرّ خود. و بیانش آن است که چون وجود سالک در نهایت حال به غلبۀ انوار ذات فانی و مستهلک شود، حق تعالی در نشأت ثانیه او را وجودی باقی بخشد که از لمعان انوار ذات متلاشی و مضمحل نگردد و هر وصفی که از وی فانی شده باشد اعادت کند. (مصباح الهدایه، عزالدین کاشانی، ص136)
140-صدق
صدق در لغت به معنی راست وعده کردن و سخن راست گفتن است و در اصطلاح سالکان صدق آن است که هر چه داری بنمایی و با خدا و خلق در سرّ و علانیّه و به دل و زبان راست آیی. (کشف اللغات)
رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین تا ابد باقی بود با عابدین
رنگ شک و رنگ کفران و نفاق تا ابد باقی بود بر جان عاق
چون سیه رویی فرعون دغا رنگ آن باقی و جسم او فنا
برق و فر روی خوب صادقین تن فنا شد وان بجا تا یوم دین
(مثنوی معنوی دفتر6، ص545)
مرصادالعباد: قلندروشان تشنۀ طلب را سکندروار به قدم صدق، سلوک راه ظلمات صفات بشری میسّر گردانید، و به عنایت بیعلّت خضر صفتان سوخته جگر آتش محبت را به سر چشمۀ آب حیات معرفت رسانید که «أَوَ مَن کَانَ مَیّتاً فَأحیَیناهُ وَ جَعَلنَا لَهُ نُوراً یَمشِی بِهِ فِی النّاسِ ».(الأنعام،122) (مرصادالعباد، ص1)
مصباحالهدایه: صدق، صفت روح است وکذب، صفت نفس؛ پس مکاشفات، همه صادق باشند و واقعات و منامات، بعضی صادق و بعضی کاذب.
141-صدّیقان
صدیق کسی است که در گفتار و کردار و دانش ها و احوال و روش و نیات و خوی و اخلاق خود راست باشد و راستی و درستی او در مجاورین او تأثیر کند. صدیق بودن در درجۀ اعلای ولایت و ادنای نبوت است. واصلان به درجۀ اعلا و متحقق به حق صدیقان گویند که در ردیف انبیاء و صالحین. (تفسیر بیان السعادة، ذیل سورۀ مریم)
در اصطلاح مبالغه کننده در صدق است و آن کسی است که در تصدیق به پایه رسولان خدا رسیده باشد و از جهت صفای باطن خود و نزدیکی به باطن رسول الله صلی الله علیه و سلّم به علّت شدّت مناسبت با او، فعلاً و قولاً به کمال رسیده باشد. (شرح اصطلاحات تصوف، ص149)
مرصادالعباد: بدانک سخن حقیقت و بیان سلوک راه طریقت، دواعی شوق و بواعث طلب در باطن مستعدّ طالبان پدید آورد، و شرر آتش محبّت در دل صدّیقان مشتعل گرداند؛ خصوصاً چون از منشأ نظر عاشقان صادق و کاملان محقّق صادر شود. (مرصادالعباد، ص11)
142-صعقه
صعق بیهوشی ناشی از صدای شدید رعد. در اصطلاح، «فناء عند التجلی» ربانی یعنی فناء در حق. درمقام تجلی ذاتی است که فرمود «و خر موسی صعقاً» (اعراف/143)
چون هستی موسی در آن «صعقه» از میان برخاست و بشریت وی با کوه دادند، نقطۀ حقیقی را تجلی افتاد. اینک ماییم، چون تو از میان برخاستی ، ما دیدهوریم. الهی! یافته میجوییم، با دیده ور میگویم، که دارم؟ چه جویم؟ که میبینم؟ چه گویم؟ شیفتۀ آن جستجویم. الهی! بهای عزت تو جای اشارت نگذاشت. با قدم وحدانیت تو، راه اضافت برداشت، تا کم گردد آنچه رهی در دست داشت، ناچیز شود هر چه می پنداشت. (کشاف اصطلاحاتالفنون، تهانوی، ص850)؛ (کشف الاسرار، خواجه عبدالله انصاری، ص 3/733)
صعق فنا در حق است هنگام تجلی ذاتی وارد از سبحات و اذکار که هر چه ماسوی الله است بسوزاند. (تعریفات، جرجانی، ص116)
مرصادالعباد: چون بصفات جبروت متجلّی شود نوری بینهایت در غایت هیبت ظاهر شود، بیلون و بیصورت و بیکیفیت. ابتدا تلالؤی مشاهده افتد که در حال فنای صفات انسانیّت آشکارا کند، و محو آثار هستی آرد، گاه بود که شعوری بر فنا بماند و بس. و اگر در جام تجلّی ساقی «وَسَقیهُم رَبُّهُم شَرَاباً طَهُورًا» (الإنسان،21) یک قطره شراب جلال از قوّت ولایت سالک زیادت فرا کند، سطوت آن شراب جملگی ولایت چنان فروگیرد که شعور بر وجود و فنای وجود هم رخت بر گیرد، صعقه عبارت از این حالت بود. (مرصادالعباد، ص 324)
مرصادالعباد: تجلّی ربوبیّت موسی را بود علیهالسّلام کوه طفیلی او بود نه او طفیلی کوه، که «فَلَمَّا تَجَلّی ربُّهُ لِلجبلِ جعلَه دَکّاً وَ خَرَّ موسی صَعِقاً». (الأعراف،143) از تجلّی نصیب کوه تدکدک بود و نصیب موسی صعقه، چون حق تعالی بربوبیّت تجلّی کرد هستی موسی و کوه بماند، اگر چه کوه پاره پاره شد و موسی بیهوش بیفتاد، ولیکن حضرت ربوبیّت پرورنده و دارنده بود وجود ایشان باقی گذاشت. (مرصادالعباد، ص 320)
143-صفات
صفت چیزی است که قائم به خود نباشد و از موصوف خود منفصل نشود. صفات حق دو قسماند: یکی صفات ذات یعنی صفات ثابته حق که قدیم و ازلیاند و سه صفتاند: موجود، قدیم و واحد بودن. دیگر صفات فعل که مورد اختلاف است. بعضی از صفات حق مشروط به یکدیگرند. مثلا علم مشروط به حیات است. اسماء و صفات حق بی نهایت است. صفات یا ایجابیاند یا سلبی. صفات ایجابی هم یا حقیقی بدون اضافهاند مانند: حیات، وجوب، قیمومت؛ یا اضافه محضهاند مانند: اولیت، آخریت، یا ذو اضافهاند مانند: ربوبیت و علم و اراده. صفات سلبیه مانند: قدوسیت و سبوحیت. هر یک از آنها نوعی از وجودست که جامع آن ها مرتبۀ الوهیت است و اول کثرتی است که در وجود واقع شده است، و برزخ میان حضرت احدیت ذاتی و مظاهر خلیفه؛ و بینهایت است. (مقدمه شرح فصوص، قیصری، ص 12،13)؛ (شرح تعرف، بخاری کلاباذی، ص 111)
مرصادالعباد: و مقصود از وجود انسان معرفت ذات و صفات حضرت خداوندی است چنانک داود علیهالسّلام پرسید: «یا رَبّ لماذا خلقتَ الخَلق» قال: «کُنتُ کنزاً مخفیاً فاَحببَتَ اَن اُعرف فَخلقتَ الخلقَ لاُعرف».(حدیث قدسی) (مرصادالعباد، ص 2)
مرصادالعباد: و امّا تجلّی حضرت خداوندی بر دو نوع است: تجلّی ذات و تجلّی صفات. و تجلّی ذات هم بر دو نوع است: تجلّی ربوبیّت، و تجلّی الوهیّت.
و امّا تجلّی صفات هم بر دو نوع است: تجلّی صفات جمال، و تجلّی صفات جلال.
و تجلّی صفات جمال هم بر دو نوع است: صفات ذاتی، و صفات فعلی. و تجلی صفات ذاتی هم بر دو نوع است: صفات نفسی، و صفات معنوی.
صفات نفسی آن است که خبر مخبر از ان دلالت کند برذات باری جلّ و علا، نه بر معنی زیادت بر ذات، چنانک موجودی و واحدی و قایم بنفسی. پس اگر بصفت موجودی متجلّی شود آن اقتضا کند که جنید میگفت رحمة الله علیه «ما فی الوجود سوی الله »، و اگر بصفت واحدی متجّلی شود آن اقتضا کند که ابو سعید رحمة الله علیه میگفت «ما فی الجبة سوی الله»، و اگر بصفت قایم بنفسی متجلّی شود آن اقتضا کند که ابو یزید میگفت «سبحانی ما اعظم شأنی».
و صفات معنوی آن است که خبر مخبر از آن دلالت کند بر معنی زیادت بر ذات باری جلّ و علا، چنانک گوییم او را علم است و قدرت و ارادت و سمع و بصر و حیات و کلام و بقا. پس اگر بصفت عالمی متجلّی شود چنانک خضر را بود علیهالسّلام «وَ عَلَّمناهُ مِن لَّدُنّا عِلمَاً» (الکهف،65) علوم لدنّی پدید آید، و اگر بقدرت متجلّی شود چنان بود که محمّد را بود علیه السلام که بیک مشت خاک لشکری را هزیمت کرد که «وَ مَا رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَلَکِنَّ اللهَ رَمَی»، (الأنفال،17) و اگر بصفت مریدی متجلّی شود چنان بود که بو عثمان حیری را بود میگفت: «سی سال است تا حق تعالی همه آن میخواهد که ما میخواهیم» ، و اگر بصفت سمیعی متجلّی شود چنان بود که سلیمان را بود علیهالسّلام که آواز مورچه میشنید که «وَقَالَت نَملَةٌ یَا أَیُّهَا النَملُ ادخُلُوا مَسَاکِنکُم »، (النمل،18) و اگر بصفت بصیری متجلّی شود چنان بود که مصنّف میگوید: بیت
زان روی کنون آینۀ روی توم از دیدۀ تو بر وی تو مینگرم
و بحقیقت بدانک انسان آینۀ ذات و صفات حق است، چون آینه صافی گشت بهر صفت که حضرت برو تجلّی کند بدان صفت درو متجلی شود. هر صفت که از آینه ظاهر شود تصرّف صاحب تجلّی بود نه از ان آینه، او را پذیرای عکس آن بیش نیست، چون صافی بود. سرّ خلافت این است که او مُظهر و مَظهر ذات و صفات خداوندی باشد.
و اگر بصفت حیات متجلّی شود چنان بود که خضر و الیاس را هست حیات باقی، و اگر بصفت کلام متجلّی شود چنان بود که موسی را بود علیهالسّلام «وَ کَلَّمَ الله موسی تکلیماً»، (سوره 4،آیه163) و اگر بصفت بقا متجلّی شود اقتضای رفع انانیّت انسانی و ثبوت صفات ربّانی کند که «یمحوا الله ما یشاء و یثبت». (سوره13،آیه41) حسین منصور ازینجا میگفت:
بینی و بینک انّی یزاحمنی فارفع بجودک انّی من البین
امّا صفات فعلی چون: خالقی و رازقی و احیا و اماتت. چون بصفت رازقی متجلّی شود چنان بود که مریم را بود علیهاالسّلام «وَ هُزّی إِلَیکِ بِجِذعِ النَّخلَةِ تَساقِط عَلَیکِ رُطَباً جِنَّیاً»، (مریم،25) و چون بصفت خالقی متجلّی شود چنان بود که عیسی را بود علیهالسّلام «و اذ تخلق من الطین کهیئة الطیر باذنی»، (سوره5، آیه113) و چون بصفت احیا متجلّی شود چنان بود که ابراهیم را علیهالسّلام بود «رَبّ أَرِنی کَیفَ تُحیِی المَوتَی» (بقره،260) و همچنین عیسی را بود علیهالسّلام که «و اذ تخرج الموتی باذنی». (سوره5، آیه113) و اگر بصفت اماتت تجلّی کند چنان بود که مرید ابو تراب نخشبی را افتاد، در حال که نظر بایزید بر وی افتاد نعرهای بزد و جان بداد. چنین کس همّت بر هرکس که گمارد هلاکش کند. و این صفت اگر چه از صفات فعل است امّا تعلّق بصفت جلال دارد.
و صفات جلال هم بر دو نوع است: صفات ذات، و صفات فعل. صفات فعل چنانک در صفت اماتت نموده آمد.
امّا صفات ذات هم بر دو نوع است: صفات جبروت، و صفات عظموت. چون بصفات جبروت متجلّی شود نوری بینهایت در غایت هیبت ظاهر شود، بیلون و بیصورت و بیکیفیت. ابتدا تلالؤی مشاهده افتد که در حال فنای صفات انسانیّت آشکارا کند، و محو آثار هستی آرد، گاه بود که شعوری بر فنا بماند و بس. و اگر در جام تجلّی ساقی «وَسَقَیهُم رَبُّهُم شَرَاباً طَهُورًا» (الإنسان،21) یک قطره شراب جلال از قوّت ولایت سالک زیادت فرا کند، سطوت آن شراب جملگی ولایت چنان فروگیرد که شعور بر وجود و فنای وجود هم رخت بر گیرد، صعقه عبارت از این حالت بود. چنانک گفتهاند:
فلمّا استبان الصبح ادرج ضوئه بانواره اضواء نور الکواکب
تجرعهم کأساًلو ابتلیت لظی بتجریعها طارت کاسرع ذاهب
مصنّف گوید مناسب این حال:
زان باده نخورده ام که هوشیار شوم وان مست نیم که باز بیدار شوم
یک جام تجلّی جلال تو بسم

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درباره انسان کامل، عزیزالدین نسفی، فرهنگ اصطلاحات، طبقات الصوفیه Next Entries منبع پایان نامه با موضوع ورشکستگی، حقوق طلبکاران، اصل تساوی، حقوق مدنی