منابع پایان نامه ارشد درباره رفتار پرخاشگرانه، قرن نوزدهم

دانلود پایان نامه ارشد

ختم مي شود.
علت ها: علت ريشه اي بي سازماني اجتماعي به طور كلي تغييرات اجتماعي است. همين كه تغييرات روي دهد،‌ هماهنگي بخش هاي نظام اجتماعي مختل مي شود.
امروزه صورت بازنگري شده اي از رويكرد آسيب شناسي حتي نگراني هاي بيشتري را در مورد آرايش هاي نهادي و نظم اجتماعي نشان مي دهد. خشم اخلاقي به جاي خيش باقي است، اما اكنون آسيب شناسان اجتماعي جديد، جامعه و نهاد هاي آن را (مريض) مي دانند نه كجروي را. در همان زمان، به تبليغ تربيت اخلاقي افراد درگير به عنوان راه حلي براي اينگونه مسائل ادامه مي دهند(رابينگتن و واينبرگ،1389: 51).
از نيمهي دوم قرن نوزدهم تا ميانه ي قرن بيستم، توسعه ي نظري مفهوم آنومي و بي سازماني اجتماعي به وسيلهي دورکيم، مرتن، پارک و برجس و مفهوم ازخودبيگانگي به وسيله ي مارکس به مطالعات اصالت محيط اروپايي و آمريکايي جرم شناسي و بزهکاري کمک کرد. اين مطالعات يک همبستگي معنادار ميان رفتار انحرافي و عواملي چون سن، جنس، تراکم جمعيت، مذهب(دورکيم) شرايط کار و فقر و رشد جمعيت و شهرنشيني پيدا کردند. اين نظريه پردازان، نظريات مختلفي ارائه دادند که بر توسعه نظريات جامعه شناختي انحراف تأثير بسزايي داشت.
مفهوم آنومي در جامعه شناسي اولين بار توسط دورکيم به کار برده شد و زمان مرتن مورد توجه بسياري قرار گرفت. از آن پس به يکي از عمده ترين و مهمترين مفاهيم مورد بحث در نظريه ي جامعه شناختي تبديل گرديد. براي فهم بهتر اين نظريه ابتدا تعريفي از مفهوم آنومي بي سازماني اجتماعي ارئه مي دهيم و سپس ويژگي ها و پيش فرض هاي اين ديدگاه را بررسي مي کنيم.
ب) تعريف بي سازماني اجتماعي
معروفترين تعريف بي سازماني اجتماعي، تعريفي است که توماس و زنانيکي حدود سال 1910 عنوان کرده اند. به اعتقاد آنها بي سازماني عبارت است از ضعف هنجارها در انتظارات بر تقش ها و رفتارهاي افراد اجتماع. اين تعريف در واقع مشابه نظريه دورکيم است که اعتقاد دارد هرگاه نظارتي که جامعه بر رفتارها و و هنجارها دارد ضعيف يا حذف شود حالت آنومي بوجود خواهد آمد.پس از آن حدود سال 1951 تعاريف متعددي از از بي سازماني اجتماعي شده است که بعضي از آنها را در ذيل عنوان مي کنيم:
رابرت فيرس20 از جمله کساني است که کوشيده است تعريفي از بي سازماني اجتماعي بدست دهد. وي معتقد است که بي سازماني اجتماعي بر اثر بهم خوردن يا از بين رفتن بهم پيوستگي سازمان اجتماعي بوجود مي آيد و کلاً عدم کارکرد صحيح نقش ها را عامل اصلي بي سازماني مي داند. به عبارتي ديگر وي بيان مي دارد که بروز گرايش هاي متفاوت و برخورد ميان گرايش هاي گروه هاي مختلف، بهم پيوستگي سازمان اجتماعي را بر هم مي زنند و موجب بي سازماني اجتماعي مي شود.
گيبسونز بي سازماني اجتماعي را به عنوان گسيختگي که به جامعه يا سازمان اجتماعي کوچکتر آسيب مي رساند تعريف مي کند(Gibbson,1977: 47). به نظر آنتوني گيدنز آنومي عبارت از وضعيتي است که در آن هنجارهاي اجتماعي، نظارت و کنترل خود را بر روي رفتار فرد از دست مي دهند.
در مجموع مي توان گفت که اگر چه از بي سازماني اجتماعي تعاريف مختلفي شده است، قصور گروه ها يا افراد براي همنوايي با هنجارهاي اجتماعي به عنوان بي سازماني اجتماعي تلقي مي شود براين اساس اينکه چنين رفتاري مطابق با انتظارات ديگران نيست. از سوي ديگر عدم همنوايي با هنجارهاي اجتماعي را مي توان دال بر تضاد ارزش ها دانست که في نفسه موجب بي سازماني اجتماعي مي شود.

ج) زيمل
هر چند زيمل21 به طور مستقيم به واژه انحراف اجتماعي اشاره نکرده است اما نظر او درباره ي پرخاشگري نسبت به اين قضيه بي ربط نيست.
زيمل در سال 1908 واژه پرخاشگري اجتماعي را بکار برد و آن را يک نوع رفتار آموخته شده يا يک الگوي شخصيتي مي دانست که بروز آن در جنس مذکر است. وي اين پرخاشگري اجتماعي شده را محصول تضاد در جامعه مي دانست(Mackal,1975:48). از ديد زيمل تا زماني که انواع تضادها به صورت آشکار و پنهان درون جامعه وجومد دارد عملکرد حاصله چيزي جز خشونت نخواهد بود و رفتار پرخاشگرانه نيز نتيجه ي ديگر آن است. مشکل مقابله با رفتار پرخاشگرانه بخاطر آن است که يادگيري آن کمتر به طور واقعي و آشکار مي باشد. اگر چه پرخاشگري يک رفتار دوست داشتني نيست اما واقعيت موجود نشان مي دهد که در تمام وضعيت هاي اجتماعي از روابط خصوصي بين دو فرد تا روابط بين المللي وجود دارد(Ibid:52).
مدل تضاد در اصل در خصوص نظريه ي قرباني و پيش داوري ديدگاه هايي ارائه کرده است. در اين مدل وقتي عامل ناکامي کننده ترس آور است پرخاشگري جايگزين مي گردد. البته اين پرخاشگري وقتي به سوي اقليتي ابراز مي شود که موانع بازدارنده ضعيف باشد يا اينکه پرخاشگري خود را به سوي کسي يا چيزي شبيه تر به عامل ناکام کننده باشد ابراز مي کنند(Bandura,1973: 55). از نظر باندورا مدل تضاد قدرت پيش بيني کننده محدودي دارد و در خصوص پديده اي بحث مي کند که در يادگيري اجتماعي و پيچيده انساني جاي دارد. از نظر باندورا اين مدل همان پرخاشگري جابجا شده 22مي باشد(Ibid:36).
د) کوزر
بررسي هاي کوزر23 در مورد علل، شدت و مدت تضاد مي باشد. وي عقيده دارد آنچه ساخت اجتماعي را مورد تهديد قرار مي دهد سختي و عدم انعطاف سيستم اجتماعي است که دشمني را ايجاد مي کند. به عبارت ديگد دشمني به لحاظ عدم انعطاف در سيستم اجتماعي حاصل شده است و از ديد وقوع تضاد اجتماعي مي تواند اثر يکپارچه کننده زيادي داشته باشد(کرايب،1378: 68). کوزر دنياي اجتماعي را نظامي از اجزايي در نظر مي گيرد که به انواع مختلف با هم در ارتباطند و فرايندهايي در اين نظام هست که تحت شرايط مختلف براي القاء تغيير و افزايش يا کاهش يگانگي و انطباق آن عمل مي نمايد. بنابراين مثل خشونت اختلاف عقيده و بطور کلي تضاد که براي يک نظام مخرب است مي تواند تحت شرايط خاصي، تقويت کننده اساسي يگانه و انطباق با محيط تلقي شوند. از اين ديد او به کارکرد مثبت توجه دارد(ترنر،1373: 148).
کوزر در خصوص علل تضاد به محروميت هاي موجود که متأثر از زمينه اجتماعي شان و نوع فشار اجتماعي که نسبت به گروه محروم اعمال مي شود توجه کرده است(همان:150). ديد کوزر در خصوص تضاد و خشونت کلي و جامعه شناشانه است تا فردي و روانشناختي و تحليل آن طبقه، گروه و سازمان را در بر مي گيرد بنابراين جهت تحليل خشونت هاي گروهي و سازمان يافته مناسب است.
ه) فروم
ديدگاه او به «رويکرد رواني – اجتماعي شخصيت24» مشهور است. فروم25 شخصيت فرد را شامل دو بخش ثابت و و متغيير مي داند و عقيده دارد انسان از بدو تولد تحت تأثير محيط اجتماعي است. او اجتماع را آفريده ي خود مي داند، ولي در همان حال «خود26» را نيز ساخته ي اجتماع مي داند. بشر در عين حال که براي آزادي عمل مي کند خواهان ارتباط و وابستگي به ديگران نيز است. شناخت روان انسان بر اساس تجزيه و تحليل احتياجات اوست که از شرايط زيستي وي سرچشمه مي گيرند. پنج نياز اساسي انسان شامل نياز به ارتباط داشتن، نياز به سرآمد شدن، نياز به ريشه داشتن، نياز به احساس هويت و نياز به داشتن قالب رواني است. علت اساسي نابهنجاري فرد، ناسازگاري جامعه با طبيعت اوست، در نتيجه اين نوع سازگاري، فرد محروم، محروم و نا بهنجار بار مي آيد. جامعه نا بهنجار، بشر را از شرايط انساني اش جدا مي سازد. وي شخصيت ها را سازنده اجتماع نمي داند، بلکه به اعتقاد او اين اجتماع است که شخصيت ها را مي سازد. به عبارت ديگر، اختلاف شخصيت ها ناشي از اختلافات اجتماعات بشري است. فروم مراحل مختلف رشد شخصيت را بيش از آنکه نتيجه ي ادوار متوالي رشد بيولوژيک بداند محصول فزاينده اجتماعي شدن دانسته است. از ديد او شخصيتي که از امکانات و توانايي هايش براي رشد خود و بهبود اجتماع استفاده نمايد چنين فردي خلاق، خوش بين و آينده نگر است(ساعتچي،1377: 251). از ديد فروم بروز رفتارهايي چون دگر آزاري و خرابکاري، براي رهايي از تضادهايي است که فرد با آنها روبرو است. تضادهائي که مخلوق خود او مي باشند. وي راه حل را ايجاد نظام اجتماعي مي داند که توانايي حل مشکل بشر را داشته باشد که فروم آن را سوسياليم اشتراکي انساني27 مي نامد(سياسي،1356: 57-156).
بنابراين فروم با نگاهي روانشناسي – جامعه شناسانه به تحليل انحراف و پرخاشگري مي پردازد که در رويکرد نظري او فرد و جامعه هر کدام در ايجاد انحراف و کژرفتاري تأثيرگذارند.
ر) دورکيم و تئوري آسيب شناسي
اميل دورکيم28 معتقد بود که انحراف براي جامعه کارکرد مثبت دارد. او مي گفت که انحراف و تنبيه منحرف مرزهاي رفتار قابل قبول را مستحکم مي کند و فرصتي است که مردم تعهد خود را نسبت به نظم اخلاقي جامعه دوباره تصحيح ميکنند(Vander Zanden,1993: 136). تئوري دورکيم درباره جرم و رفتارهاي جنائي تا حدودي از پيچيدگي خاصي برخوردار است، اما نفوذ زيادي را در مباحث جرم شناسي داشته است(Vold & Bernard,1986: 144).
به نظر دورکيم در گذار تغيير اجتماعي، همينکه همينکه جوامع از يک پايه ي همبستگي اجتماعي عبور مي نمايند، ناهنجاري و انفصال فرد از جامعه رخ مي دهد، بويژه اگر اين انفصال شديد باشد، عدم تنظيم و کنترل و انفصال نه تنها موجد نرخ بالاي کجروي است بلکه همچنين موجد مشکلاتي در تثبيت نظم اجتماعي است. از نظر وي جرم در دو جامعه با همبستگي مکانيکي و جوامع با همبستگي ارگانيکي به اشکال مختلفي آشکار مي گردد تا آن حدي که جامعه در حالت مکانيکي قرار گرفته باشد جرم امري عادي است، به اين معني که اگر جامعه بدون جرم باشد بطور نامعقولي بيش از حد مورد کنترل واقع شده است. از سوي ديگر همانگونه که جامعه به سمت ارگانيک در حال گام نهادن است، وضعيت نابهنجار29 براي اين نوع جامعه امري محتمل است، که دورکيم آن را آنومي30 نام نهاده است، بروز آنومي انواع مختلف نابهنجاري هاي اجتماعي از جمله جرم را ايجاد مي کند(Ibid:146).
در جوامع مکانيکي همانندي در نحوه ي زندگي، اعتقادات و باورهاي اعضاي جامعه وجود دارد و همبستگي ناشي از همانندي، زماني به خود مي رسد که وجدان فردي يکايک اعضاي جامعه منطبق با وجدان جمعي31 پرورش يابد و از هر نظر با آن يکي شود.
در اين نوع جوامع وجدان جمعي نه تنها بزرگترين بخش هستي فرد را در بر مي گيردبلکه از نيروي عظيمي برخوردار است که از طريق شدت کيفرهايي که به افراد خاطي داده مي شود، مي توان به اهميت آن پي برد(دورکيم،1368: 93). هر قدر وجدان جمعي قويتر باشد خشم عمومي بر ضد جرم، يعني بر ضد تخطي از فرامين اجتماعي، حادتر است. بنابراين منشأ همبستگي در يک جامعه مکانيکي همين اعمال فشارها توسط وجدان جمعي براي همانندي در برابر اين اختلاف ها و تنوعات است. اين اجبارها به اشکال و درجات مختلفي اعمال مي گردد، از شديدترين شکل يعني مجازات هاي سنگين تا خفيف ترين نوع يعني خنديدن و دوري گزيدن و اخم کردن(همان: 26).
دورکيم به عنوان يک کارکردگرا بر اين اعتقاد است که جرم و انحراف يا عکس العمل به آن(تنبيه) باعث انسجام اجتماعي و ايجاد يک مسووليت مشترک در ساختار اجتماعي مي گردد که نهايتاً منجر به کاهش جنايت مي گردد(Warner & Liska,1991: 144).
دورکيم در ادامه بحث تحول جوامع از با همبستگي مکانيکي به جوامع با همبستگي ارگانيکي مطرح مي کند که:
در واحدهاي بزرگ اجتماعي با وجدان جمعي ضعيف فرد مي تواند دنبال علائق شخصي خود برود و هر چه را که مي خواهد بدست آورد(ريتزر،1383: 84). در اين مرحله نابساماني نشانگر تنظيم ناکافي دستوري براي فعاليت هاي افراد است با اين نتيجه که آنان اين احساس را ندارند که به يک جمعي متصلند. نابساماني اجتناب ناپذير مي شود وقتي که انتقال جوامع از همبستگي اجتماعي مکانيکي به ارگانيکي سريع است و منجر به کليت يا تضعيف ارزش ها مي شود. با اين مالکيت ارزشي اتصال افراد به اين ارزش ها و تنظيم توسط اين ارزش ها کاهش مي يابد. نتايج اين موقعيت نابساماني متعدد است. يک نتيجه اين است که افراد احساس از خود بيگانگي مي نمايند چونکه تنها اتصالشان به ثبات و برنامه خورد کننده اي است که توسط ماشين هاي عصر صنعت ديکته مي شود. نتيجه ديگر با يأس

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درباره رفتار پرخاشگرانه، قرن نوزدهم، ارتکاب جرم، اراده آزاد Next Entries منابع پایان نامه ارشد درباره کانون توجه