منابع پایان نامه ارشد با موضوع کرامت انسان، رفتار انسان، مفهوم دولت، حقوق انسان

دانلود پایان نامه ارشد

العادهاي همچون حق حاکميت را براي دولت درنظر گرفت. از ديد يک فلسف? سياسي دقيق و مستدل، هيچگونه حق طبيعي براي تعالي بخشيدن به قدرت فوق العاده دولت در يک جامعه سياسي وجود ندارد. وي مينويسد که نه پادشاه و نه شاهزاده و نه امپراطور و نه هيچ دولتي و حتي خود مردم نيز حق حاکميت ندارند و تنها خداوند است که حاکم و مسلط بر انسانها است.478 در نتيجه مردم يا بدن? سياسي اين حق طبيعي را دارند که کاملا مستقل باشند و يا از حق حکومت بر خود برخوردار باشند؛ يا چنانکه لينکلن گفته است: “حکومت مردم، توسط مردم بر مردم”. بدين معنا که مردم توسط انسانهايي که منتخب خود آنها هستند، حکومت را تشکيل ميدهند و بر خود متناسب با شرايطي که براي آنها مقرر کردهاند، حکومت ميکنند؛ بنابر اين مردم، سازند? بدنه سياسي هستند و از جايگاهي بالاتر از دولت برخوردارند و دولت براي آنها است و نه آنها براي دولت.479
چنانکه گفته شد، مردم نيازمند به دولت هستند، چرا که تخصص دولت، رسيدگي به امور جامعه براي رسيدن به عدالت اجتماعي است. اما چنانکه شاهد هستيم، اين تلاش طبيعي توسط برخي از دولتهاي تماميتخواه و ديکتاتور به فساد کشيده شده است. براي حل اين مشکل، ماريتن معتقد است که براي آنکه بتوان هم حرکت به سوي عدالت اجتماعي را سودمندتر کرد و هم اين گونه دولتها را به وظيف? طبيعي خود برگرداند، لازم است تا بسياري از کارهايي که در حال حاضر توسط دولتها انجام ميشود در ميان جماعتهاي مستقلي که توسط بدن? سياسي کثرت گرا شکل گرفتهاند توزيع شود، همچنين ضروري است که مردم، اراده و بازار لازم براي کنترل دولتها را در دست داشته باشند. 480

جماعت (مجتمع)

جامعه
?

?
?
ملت

دولت
بدنه سياسي

ماريتن در شرح سه مفهوم دولت، ملت، بدن? سياسي به تمايز ميان جماعت و جامعه ميپردازد و بيان ميکند که جامعه بر محور عقل و روان انسانها شکل ميگيرد و همواره در جامعه واقعيتي مانند اتحاد کارگري، بنگاه اقتصادي و يا حزب و… در زندگي اجتماعي انسانها وجود دارد. اما جماعت حقيقتي است که مستقل از عقل و اختيار آدمي وجود دارد. مانند جماعتهاي زباني و طبقات اجتماعي.
از ديد ماريتن ملت از اقسام جماعتها به شمار ميآيد و نه از اقسام جامعه، در صورتي که دولت و بدن? سياسي از اقسام جامعهاند. همچنين وي متذکر ميشود که اگر چه واژ? دولت و بدن? سياسي به صورت مترادف مورد استعمال واقع ميشوند، اما از يکديگر متمايزند. چنانکه ذکر گرديد تفاوت ميان اين دو، از نوع تفاوت جزء و کل است؛ بدين معني که دولت جزئي از بدن? سياسي است که البته مهمترين جزء آن نيز به شمار ميآيد. بدن? سياسي از شروط اوليهاي همچون عدالت و دوستي نيز برخوردار است.

گفتار سوم: اقتدار481 و حق حاکميت482
از نظر ماريتن اين مفاهيم در خصوص دولتي دموکراتيک از اهميت ويژهاي برخوردار است. ماريتن اقتدار دولت را ميپذيرد كه در حقيقت مفهومي نزديک و مرتبط با ايد? وي در مورد قانون طبيعي و حقوق انسان است. اما در مقابل براي دولت قائل به حق حاکميت نيست. بنابر اين از نظر ماريتن ميان اقتدار و حق حاکميت تفاوت وجود دارد.
وي به اين دليل مخالف حق حاکميت است که از نظر وي، اين مفهوم چه در گذشته و چه در حال گمراه کننده است. دولتهاي خودکامه همواره از اين حق حاکميت استفاده کردهاند و مراد آنها نيز “قدرت بدون پاسخگويي” و “داشتن جامعهاي مطيع” بوده است که در اين صورت نظر آنها دقيقا مساوق با “مطلق گرايي”483 است. بر اين اساس ماريتن مينويسد:
“استفاد? مشروع از مفهوم حق حاکميت وجود ندارد”.484
با اين همه او از دو عنصر “حق طبيعي و عقلاني براي قدرت مطلق و استقلال مطلق” و ديگري “وجود شاخص فوق العاده متعال و مطلق” كه آنها را حق حاکميت خالص485 و واقعي مينامد، که ايجادگر قدرت و استقلال ميباشند، نام ميبرد، اما هيچ يک از اين دو نيز نميتوانند مورد استناد دولت قرار بگيرند، چرا كه دولت يک حاکميت اصيل نيست كه بتواند آن دو عنصر را داشته باشد.486 بدين دليل است که وي معتقد است که فلسف? سياسي بايد خود را از شر اصطلاح حق حاکميت خلاص نمايد. ماريتن پس از رد مفهوم حق حاکميت از نياز دولت به اقتدار سخن ميگويد:
“جامع? سياسي به عنوان يک کل كه داراي واقعيت وحدت و حيات است بر اجزاي خود تفوق داشته و نياز به توزيع سلسلهوار بخشهاي خود دارد. لذا مستلزم آن است كه بخشي از اجزاي اين جامع? سياسي به حفاظت از وحدت اين کل پرداخته و هدايت کار مشترک و زندگي مشترک را در دست بگيرند و در نتيجه بايد داراي اقتدار و قدرتي نسبت به ديگران باشند”.487
اين اختيار و تصدي كه برخاسته از طبيعت جامع? سياسي است، تنها زماني مشروع است كه در خدمت منافع خير مشترک جامعه قرار گيرد. ماريتن معتقد است که اقتدار حقي براي هدايت کردن و دستور دادن است كه بر اساس آن ديگران از دولت اطاعت ميکنند و به سخنان وي گوش ميدهند. اقتدار نيازمند قدرت است اما نبايد اين قدرت به ديکتاتوري منجر گردد. چرا که از نظر ماريتن حق حاکميت تنها از آن خداوند است و دولت از چنين حقي برخوردار نيست. در نظر وي، خداوند بر هم? مخلوقات سلطه دارد و پاپ به عنوان جانشين مسيح، حق سلطه بر کليسا را دارد. حتي وي ميپذيرد که در حوز? صرفا اخلاقي، يک فرد معنوي حکيم، داراي نوعي از حق سلطه بر ديگران است، اما در حوز? سياسي که حاکم موظف است تا مردم را به سمت نيازهاي اين جهاني آنها هدايت نمايد، ديگر حق سلطه امري معتبر نيست و شخص حاکم يا دولت نميتواند جانشين خداوند تلقي گردد. به تعبير ديگر، رهبران سياسي نمايندگان خداوند نيستند که حق سلطه بر مردم را داشته باشند، بلکه نمايندگان مردماند و نميتوانند با داشتن هرگونه ويژگي، خود را فراتر از مردم قرار دهند. 488
ماريتن در فلسف? سياسي خود به تفصيل به آراء جان بودين489، توماس هابز490 و ژان ژاک روسو491 در مورد “حق سلطه” پرداخته و ميگويد که اگر بخواهيم از اين مفهوم در فلسفه سياسي استفاده کنيم، نبايد آن را به معناي مطلقگرايي بکار ببريم.

گفتار چهارم: کثرتگرايي
کثرت گرائي(پلوراليسم) بخش جدا ناشدني از دموکراسي نويي است که ماريتن مطرح ميکند. از نظر او دولت نبايد به صورت رسمي دين يا فلسف? خاصي را تائيد و يا تبليغ کند. زيربناي اين تصميم در جهان امروز، اجماعي است که اعضاي يک جامعه، عليرغم اختلافات ديني و فلسفي، به صورت عملي (و نه نظري) دارند و به آنها اجازه خواهد داد تا در کنار هم به صورت مدني و مسالمتآميز زندگي کنند. البته در ميان اصولي که بر آن توافق خواهند کرد حقوق اساسي بشر نيز قرار خواهد داشت. ماريتن ميگويد:
“بنابراين از آنجا که انسانها داراي برداشتهايي متفاوت و يا بعضا متضاد ديني و فلسفي هستند، ميتوانند نه با اشتراک در برداشت، بلکه با اتکا به شباهتهاي ظاهري در اصول عملي، مشروط به احترام به حقيقت، کرامت انساني، آزادي، محبت برادرانه و ارزشهاي مطلق و اخلاق نيک، براي رسيدن به نتايج يکسان با هم همگرايي داشته باشند”.492
بنابر اين ماريتن معتقد است که اعضاي يک جامع? کثرتگرا ميتوانند اختلافهاي مذهبي و فکري خويش را به يک سوي نهاده است و حول محور بعضي از اصول و حقايقي که حاکم بر رفتار انسان هستند گرد هم آيند. وي ميگويد که از نظر يک انسان مؤمن و معتقد به خداوند اختلاف در آئينها و وجود مذاهب و مسلکهاي گوناگون امري منفي است، اما اين امر واقعيتي تاريخي و انکار ناپذير است. در جوامع جديد امروزي که انسانهاي مؤمن و غيرمؤمن همگي به صورتي برابر زير لواي حکومتها زندگي ميکنند، بايد با اين مسئله تحت عنوان آزادي و حقوق برابر مدني روبرو شد. به عبارتي ديگر، در دنياي معاصر بويژه در غرب (مثلا آمريکا) متدينين يا ملحدين هر يک نميتوانند جامعهاي مستقل و منفک از يکديگر داشته باشند. براي همين، اولين مسئلهاي که بايد به آن پرداخته شود مسئله مدارا و تسامح با يکديگر است. گروهي از مردم فکر ميکنند که شرط لازم و اصلي براي داشتن تسامح نسبت به ديگران کنارنهادن هرگونه اعتقادي به هر گونه دين و حقيقت است تا بتوان در صلح زندگي کرد. ماريتن معتقد است که اين افراد در واقع کمتر از همه اهل مدارا ميباشند و ميخواهند که اين عقيد? خود را بر همه تحميل نمايند. در واقع اين اشخاص با اين کارشان دست به خود کشي زدهاند و موجب مرگ دموکراسي خواهند شد. چرا که هيچ جامع? آزادي نميتواند بدون پايبندي به قانون، آزادي و عدالت به زندگي خود را ادامه دهد و نگرش شکاکانه، جامعه را به نابودي خواهد کشاند.493

مبحث دوم: دموکراسي
گفتار اول: سياست به مثاب? زمينهساز اخلاق و معنويت
ماريتن نيز همچون توماس اين قاعده ارسطوئي را که انسان طبيعتا حيواني سياسي است ميپذيرد. او مينويسد:
“هيچ حيواني برهنهتر و محدودتر از انسان آفريده نشده است، و تلاش براي بهدست آوردن آزادي در زندگي اجتماعي، در واقع هدفي جز جبران اين نقيصه ندارد”.494
اگر چه به نظر ميرسد که ديگر حيوانات مانند زنبور عسل يا مورچه در کنار هم زندگي کرده و نشانههايي از داشتن يک زندگي اجتماعي دارند، اما “اطلاق جامعه يا شهر به اين چنين زندگي اشتباه است”495، چرا که با مطالع? زندگي آنها متوجه ميشويم که ساختار گروهي آنان در طول تاريخ يکنواخت و ثابت باقي مانده است، اما در انسانها اينگونه نيست و زندگي آنها دستخوش تحول و دگرگوني و پيچيدگي بوده است. انسان از طريق زندگي با ديگران است که ميتواند به خوشبختي، آزادي، امنيت و عرضه وجود خويش دست يابد. در واقع بقاي انسان مرتبط به زندگي جمعي است، اما بقا را نبايد فقط به نيازهاي مادي از قبيل مواد خوراکي و سرپناه … خلاصه کرد، بلکه نياز به کمک در زمينه عقل و فضيلت که بخش عظيمي از نياز انسان است نيز بايد مورد توجه قرار گيرد.496 ماريتن مينويسد:
“انسان نياز به آموزش و تعليم از ناحي? ديگران دارد تا بتواند دانش خود را افزايش داده و زندگي معنوي خويش را تکميل کند. در همين رابطه است که سخن ارسطو که انسان حيوان سياسي است، معنا پيدا ميکند. انسان حيوان سياسي است چون فکر ميکند. براي اينکه عقلش به دنبال توسعه از طريق آموزش و همکاري با ديگران است و به اين دليل که جامعه نياز به رسيدن به کرامت انساني دارد”.497
لذا به عنوان مثال نميتوان تجمع مورچگان را يک اجتماع ناميد، چرا که جامعه محصول عقل جمعي است و نه محصول يک امر فطري و ذاتي شبيه مورچگان که مجموعهاي از افراد با وظايفي ذاتي و مشخص هستند. از نظر وي در جامعه، اين اشخاصاند که گرد هم جمع شدهاند و نه افراد.498 وظيف? اصلي جامعه و دولت اين است که تضمين کنند هم? انسانهايي که به هم زندگي ميکنند از نهايت فرصت براي رسيدن به همه نيازهاي مادي، جسمي، خوشبختي و علم و فضيلت برخوردارند که به همين سبب است که انسان آزادي خويش را تجربه کرده و آن را توسعه ميدهد و چون با ديگران است لذا مستلزم مسئوليت داشتن وي است. لذا سياست مبناي اخلاق پيدا ميکند. ماريتن ميگويد:
“توماس قديس به پيروي از ارسطو اصول اخلاقي را فرمولبندي و مشخص کرد. او سياست و اقتصاد را نه از علوم طبيعي، بلکه در حوز? اخلاق قرار داد. اخلاق، علم افعال انساني است که غايتش تعالي زندگي و داشتن زندگي خوب انساني است؛ اخلاق نظامي است که سزاوار بخش معنوي انسان است. قوانين سياسي و اقتصادي کاملا قوانين فيزيکي همچون قوانين مکانيک يا شيمي نيستند، بلکه قوانين افعال انساني هستند که محتوي ارزشهاي اخلاقياند”499
بنابراين اخلاق تقويت کننده و جهت دهند? معنوي سياست است. البته اين بدين معني نيست که اخلاق خوب الزاما منجر به توليد يک سياست خوب شود “براي اينکه لازم? سياستمدار خوب بودن عدالت است”.500
ماريتن همچنين با نظري? “هدف وسيله را توجيه ميکند” مخالفت ميکند. از نظر وي تمسک به وسيل? شيطاني در امر سياستي که دغدغ? اصليش خير مشترک جامعه است امري است نابخشودني. به اعتقاد وي ماکياول تعدادي از تمايلات کلي رفتارهاي انساني را به صورت نظام مند وارد حوز? سياسي کرده و به صورت فن و نيرنگ در آورد. ماريتن

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع کرامت انسان Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع کتاب مقدس، عشق و محبت، حسن و قبح