منابع پایان نامه ارشد با موضوع کرامت انسان

دانلود پایان نامه ارشد

در نتيجه، انسان جدا شده از خداوند، مدعي است كه همه چيز براي اوست، تو گويي كه او وارث خداوند است.
ماريتن همچنين از دو نوع انسانگرايي سخن ميگويد که عبارتند از:
“انسانگرايي خدا محور”،307 و “انسانگرايي انسانمحور”.308
انسانگرايي نوع نخست، مسيحي است و معتقد است كه نقط? مرکزي و محوري و اصلي براي انسان، خداوند است و به گناهکار بودن و رستگاري انسان معتقد است و به لطف الهي و آزادي انسان توجه دارد. اما انسان گرايي نوع دوم که روح رنسانس و اصلاحات پس از قرون وسطي است، معتقد است كه انسان محور همه چيز است. اين نوع انسانگرايي، مستلزم برداشتي طبيعي از مفهوم انسان و آزادي است. ماريتن اين منطق را ديالکتيک تراژدي اومانيسم مينامد.309
او در ادامه از سه فاجعه در خصوص انسان، فرهنگ و خداوند (در منطق انسان محوري دنياي جديد) سخن ميگويد:
نخست فاجعه انساني: اگرچه در شروع عصر جديد ابتدا با دکارت و سپس با روسو و کانت، عقلگرايي310 تصويري افتخار آميزي از شخصگرايي ارائه داد كه با غرور زياد ورود هر چيزي از جمله وحي را به قلمرو خويش نفي ميکرد، اما اين امر سرانجام خوبي پيدا نکرده است و چيزي جز يأس و نوميدي نصيب آن نشده است.
دوم فاجعه فرهنگي: وي براي بيان فاجعه فرهنگي از سه دوره سخن ميگويد:
الف. قرون شانزدهم تا هفدهم كه در اين دوران، تمدن جديد غرق در استفاده از سرماي? اندوخته خويش بوده و ريشههاي گذشت? خويش را فراموش کرده بود. اما استفاده از عقل هنوز از پشتيباني مسيحيت برخوردار بود.
ب. قرون هجدهم تا نوزدهم كه فرهنگ خود را از حوز? مافوق طبيعي و الهي جدا ميکند.
ج. قرن بيستم که فرهنگ تلاش دارد تا همه چيز را به ماده برگرداند و متأثر از الحاد ماديگرايانه است.
و سرانجام فاجعه الهي: وي تذکر ميدهد که خداي کانتي هنوز ضامن قلمرو انساني بر حوز? ماده است. و براي دکارت خداوند ضامن علم و هندسه است و مرموز و ناشناخته به شمار ميآيد. آنگاه ماريتن به خدا از نظر مالبرانژ و لايپنيتس ميپردازد و ميگويد كه در اين مقطع است که خداوند به مفهوم تبديل ميشود (هگل) و نهايتا مرگ خدا با نيچه فرا ميرسد كه ميتوان نمون? آن را در اتحاد جماهير شوروي سابق مشاهده کرد.
به نظر ماريتن ما در زمان حاضر در برابر دو موضع قرار داريم: “الحاد محض”311 و “مسيحيت محض”.312
ماريتن در ابتدا به مسئل? الحاد و ريشههاي آن در اتحاد جماهير شوروي ميپردازد. او معتقد است که چون کمونيسم يک نظام کامل براي زندگي است و مدعي است که جواب همه چيز را براي انسان دارد، لذا نميشود بخش اجتماعي يا سياسي آن را از بخش مابعد الطبيعي يا معرفتي آن جدا کرد. لذا خود کمونيسم به نوعي يک دين الحادي است.
البته در تحليل ماريتن در عناصر اصلي و اولي? کمونيسم، ريشههاي تفکر مسيحي نيز وجود دارد.313 به عنوان مثال اموري مانند مشارکت يا صميميت و همدلي که در کمونيسم وجود دارد، در حقيقت همان همدلي و صميميت مسيحي (عشاي رباني) است. مسئل? فداکاري يا روح ايمان که کمونيستها آن را درخدمت ايدئولوژي الحادي خويش گرفتند، نيز از همين نمونه است. علت عمد? اين کار از ديد ماريتن عيب و نقص جهان مسيحيت است که به اصول خود وفادار نمانده است، لذا اين رويکرد جهان مسيحي به فاجعهاي عليه خود مسيحيت و عليه افلاطونگرايي طبيعي اذهان انجاميده است.

مبحث دوم: عناصر اصلي انسانشناسان? ماريتن
گفتار اول: انسان گرايي پيشرفته
نظر ماريتن در مقابل نظر مسيحيت قرون وسطي و انسانگرايي نو قرار دارد. وي در آثار خود به دو موضع و نظر مسيحيت اشاره ميکند که موضع دوم در حقيقت ديدگاه خود ماريتن است:
يکم- موضع باردر314، كه عکس العملي در جهت خالص کردن با رفتن به گذشته است. اين حرکت را ميتوان در بعضي از مدارس جديد پروستانيسم كه قصد رجوع به کالوينيسم را دارند مشاهده کرد. اين تفکر ضد انسانگرايي است و به دنبال حذف انسان در برابر خداوند است. اين همان نظر متکلم بزرگ بارت است كه تحت تأثير کيرکگارد و نيز تحت تأثير معنويت لوتر و منطق کالوين قرار داشت.
دوم- موضع پيشرفته،315 كه برآمده از آئين کاتوليک است و پايههاي عقلاني آن بر دوش قديس توماس قرار دارد. وي اين موضع را “انسانگرايي تام”316 مينامد كه از نظر وي قادر است هم? حقايق را كه انسانگرايي اجتماعي به آن پرداخته است از طريق متحد کردن آنها در يک شيو? ارگانيک و حياتي با ديگر حقايق در بر گيرد.317 وي همچنين با مقايس? انسانگرايي تام با اصطلاح “قائلين به وحدت ماده و صورت”318، بر اين باور است كه بايد تغييري محوري و اساسي براي رسيدن به انسانگرايي تام صورت گيرد كه در آن ساختار اجتماعي جديد و شيوهاي جديد براي زندگي انسان در دوران پس از سرمايهداري ارائه گردد. اينجا است كه قواي ايمان بيدار ميشود. قواي عقل و عشق در عمق درون روح جاي گرفته و به دنبال کشف واقعيتهاي معنوي خواهند بود. تنها در اين هنگام است كه انسان ميتواند به صورت حقيقي وارد عمق طبيعت خويش شود، بي آن که آن را معيوب و زشت نمايد.319 (در واقع ماريتن در پي اثبات اين نکته است که شرط اساسي براي حفظ طبيعت و مصون داشتن آن از تخريب، ايجاد تغييري اساسي در انسانيت انسان است. انسان بورژوا را بايد تغيير داد. براي اينکه انسان بايد خودش تغيير کند. يعني انسان قبلي بايد بميرد و انسان جديدي متولد شود. براي اين تغير از يک سو بايد به مقتضيات طبيعت انساني و اينکه صورتي الهي دارد احترام گذاشته شود، و از سوي ديگر درک شود كه اين تغيير تنها کار انسان نيست، بلکه کار خداوند و انسان در اتحاد با او است.320

گفتار دوم: رابط? انسان و جامعه
اولين پرسشي که هنگام بحث از رابط? انسان و جامعه مطرح ميشود، به اصل و اساس جامعه ارتباط دارد. پرسش اين است که چرا انسان وارد روابطي با ديگران ميشود که نهايتا منجر به تشکيل جامعه و نهادهاي گوناگون آن ميشود؟ بر اين اساس لازم است تا اساس و منشأ جامعه مورد بررسي قرار گيرد.
از نظر ماريتن منشأ جامعه ريشه در طبيعت انسان دارد. جامعه بيان بيروني از ساختار ذاتي طبيعت درون آدمي است. انسان هم به دليل کرامت شخصياش و هم به دليل نيازها و نواقصي که به عنوان يک فرد دارد، به جامعه نيازمند است. انسان به دليل نياز درونياش به عرضه عشق و معرفت به ديگران، به دنبال زندگي در جامعه است. بر اين اساس ماريتن مينويسد:
“انسان طبيعتا به زندگي اجتماعي اشتياق دارد و به عنوان يک کل به دنبال اتحاد با کلي ديگر، در تبادلي معنوي از عقل و اراده است”.321
بدين جهت اگرچه انسان به دليل نيازهاي مادي و نواقصي که به عنوان يک فرد دارد، نيازمند جامعه است، اما از نظر ماريتن دليل عمد? وي “انجام فضايل و اعمال عقلاني است که پاسخي به نيازهاي وجودي وي به شمار ميآيند”.322 انسان براي رسيدن به کرامت و جلال خويش، از طريق اعمال فضيلت و عقل خويش، نيازمند به وجود جامعه است. لذا از ديد ماريتن از طريق جامعه به انسان کمک ميشود تا جنبههاي مختلف ساختار دروني و ذاتي خود را شکوفا نمايد. در اينجا است که اين سئوال مطرح ميشود که چه اصول و قواعدي براي چنين جامعهاي ضروري است؟ پاسخ ماريتن به اين پرسش، با طرح نظريه “خير مشترک” همراه است که در آن غايت جامعه را مشخص ميسازد که به تفصيل به آن در آينده خواهيم پرداخت.

گفتار سوم: تمايز ميان فرد و شخص
تمايز ميان فرد و شخص در انديش? ماريتن بسيار بنيادي است. در ادامه نخست به تغاير مفهومي اين دو، و ريشههاي تاريخي شخصگرايي و کاربردهاي اين تمايز در انديش? ماريتن در ضمن سه بند جداگانه ميپردازيم و در پايان به ذکر برخي از نقدهاي وارد بر اين تمايز اشاره ميکنيم.
ماريتن طبيعت انسان را در ساي? دو اصطلاح “فرديت” و “شخصيت”323 تعريف ميکند. اين تمايز در واقع مهمترين و اساسيترين ويژگي خاص نظام فلسفي ماريتن در حوز? انسانشناسي است. چنانکه ماريتن خود ميگويد: اين تمايز اساسيترين اصل فلسف? سياسي و اجتماعي وي به شمار ميآيد. از طريق اين تمايز است که ماريتن جنبههاي به ظاهر متناقض انسان را توجيه ميکند. از نظر وي “فرديت” جنب? محدوديت و تمايز انسان از ساير انسانها است که تحت تأثير قوانين فيزيکي است و “شخصيت” انسان، جنب? معنوي وي است که در فضايي الهي و غيرمادي قرار دارد.324 بنابر اين از نظر وي، انسان به دليل آنکه يک شخص است، معنوي است و نه به دليل آنکه يک فرد است. بر اساس اين تمايز، فرديت انسان، بخش مادي او است كه در بدن? سياسي جامعه قرار دارد. از اين لحاظ رابط? انسان با جامعه، رابط? جزء و کل است و از اين منظر است که انسان با مجتمع سياسي ارتباط پيدا ميکند.
البته ماريتن توجه دارد كه شخص و فرد دو قلمرو جداي از يکديگر نيستند، بلکه دو جنب? متافيزيکي در طبيعت انسان به شمار ميآيند که کاملا در يکديگر تنيده شدهاند. بنابراين يک واقعيت در درون من به نام “فرديت” و واقعيتي ديگر در درون من به نام “شخصيت” وجود ندارد، بلکه يک موجود است كه از يک منظر فرد است و از منظري ديگر شخص به شمار ميآيد. ماريتن مينويسد:
“روح و ماده دو پاي? اساسي يک موجود به نام انساناند”.325
به تعبير وي:
“وقتي كه کسي فرد را ميکشد، شخص را نيز کشته است”.326
همچنين نبايد تصور کرد كه فرديت جنبهاي منفي و شخصيت جنبهاي مثبت است. وي مينويسد:
“فرديت مادي في حد ذاته شر نيست. بديهي است كه فرد به عنوان شرط اساسي وجود ما امري خوب است”.327
چنانکه گفته شد، از ديدگاه ماريتن انسان داراي دو جنبه است. يک جنبه شخصيت انسان است که داراي روح معنوي و مستقل است و ديگري جنب? فرديت مادي وي است که بخشي از جهان فيزيکي را تشکيل ميدهد. بر اساس همين دو جنبه در وجود انسان و دوقطبي بودن وي است که وي از انسان به “افقي که در آن، دو جهان با هم تلاقي ميکنند”328 تعبير ميکند. بر اين اساس انسان مجموعهاي واحد از دو اصل اساسي مادي و معنوي است.
ميدانيم که از ديدگاه ارسطو، هر جوهر مادي داراي دو بخش اصلي ماده (هيولي) و صورت است. توماس اين مسئله را از منظري ديگر مورد بررسي قرار داد و بيان کرد که انسان داراي وحدت روان-تني329 است و از ماده و صورت معنوي تشکيل شده است و به همين دليل بر ساير موجودات برتري دارد.330 ماريتن نيز بر اين نکته تاکيد ميکند که جنب? معنوي انسان بر جنب? مادي وي برتري دارد و انسان موجودي مابعدالطبيعي است که از اشياء متعالي تغذيه ميکند.331 اين موضع ماريتن چنين توجيه ميشود که انسان تنها حيواني است که چرايي اشيا را ميداند و به زيستن خود به عنوان يک موجود، علم دارد. همچنين از نظر وي، انسان علاوه بر داشتن جنب? معنوي، داراي جنبهاي مادي است که متفاوت از جسم و برتر از آن است. وي مينويسد:
“هم? وجود ما فرديت ما است، بدين معنا که از ماده منشعب ميشويم؛ و هم? وجود ما شخصيت ما است، بدين معنا که از معنويت و روح منشعب ميگرديم. همچون تابلوي نقاشياي که از يک طرف مرکب از مواد شيميايي و رنگهاي گوناگون به عنوان يک کل است و از طرف ديگر اثر زيبايي به عنوان هنر نقاش به شمار ميآيد”.332
ماريتن در مقام تأکيد بر اين نکته که جسم و روح دو امر جداگانه نيستند، مينويسد:
“در من يک واقعيت وجود ندارد که بخش فردي من خوانده شود و واقعيتي ديگر که بخش شخصي من خوانده شود؛ بلکه در مجموع يک واقعيت است که از يک منظر فرد است و از منظري ديگر شخص است”.333
بايد توجه داشت که اين سخن ماريتن که انسان را مرکب از جسم و روح ميداند در تقابل با ثنويت دکارتي قرار دارد.

الف: ريشههاي مکتب اصالت شخص334 در انديش? آکويناس
استفاده از شخص و شخصگرايي در گفتار فيلسوفان بيسابقه نيست؛ اين اصطلاح از ريشه لاتيني “Personae” گرفته شده است که در اصل به معناي بازيگر335 و ماسک336 است. در قرون وسطي قديس اگوستين از اين اصطلاح براي نشان دادن نقش و کرامت انساني در مقابل ساير موجودات استفاده کرد. بر اين اساس اصطلاح پرسوناليسم معنايي فلسفي يافته است که بر اصول ذاتي شخصيت فرد تاکيد ميکند.337 اصطلاح پرسوناليسم نخستين بار در سال 1799م در

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع ماريتن، ديدگاه، طبيعت، انسانگرايي Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع حقوق بشر، حقوق انسان، وجود خداوند، قرن نوزدهم