منابع پایان نامه ارشد با موضوع کتاب مقدس، مواد مخدر

دانلود پایان نامه ارشد

بلوغ گام مي نهاديم آن را پشت سر گذاشتيم و رها کرديم. از اين رو، اکنون مسئوليم که او را بازيابيم و مورد مراقبت و حمايت قرار دهيم.
در دهه 1980 «کودک درون» به عنوان بخشي از جنبش شفا – که به سرعت در حال رشد و پيشرفت بود – مورد توجه قرار گرفت. درمان هر گونه اعتياد در بيمارستان ها و مراکز توان بخشي، موضوع مهم روز بود. و بخش قابل توجهي از اين درمان به ريشه هاي اعتياد در دوران کودکي معطوف بود. برنامه هاي دوازده مرحله اي که معتادان با الکل را مد نظر داشت، اکنون توجه خود را به بازماندگان چنين خانواده هايي معطوف مي کند. يعني افراد بالغي که در کودکي در خانواده اي معتاد بزرگ شده اند. اين برنامه اکنون گسترش يافته و بازماندگان هر گونه خانواده ناهنجار را در بر مي گيرد و حمايت مي کند. متخصصان تخمين زده اند که نود و پنج درصد از جمعيت اين کشور در دوران کودکي، حمايت خانوادگي کافي را نستانده اند. و اين امر نشان مي دهد که چرا برنامه هاي «بازماندگان خانواده هاي ناهنجار» چنين محبوبيتي يافته است. تقريباً همه ما تا اندازه اي به شفاي کودک درون خويش نيازمنديم.
آمارهاي اخير نشان داده است که از هر چهار کودک، يک کودک به نحوي مورد سوء استفاده قرار گرفته است. دکتر اليس ميلر33 نيز در کتاب تکان دهنده اش: به خاطر مصلحت خودتان – شقاوت پنهان در پرورش کودک و ريشه هاي خشونت – واقعيت عريان خشونت گستره بر ضد کودکان و تاثير نامطلوبي را در مراحل بعدي زندگي آنها آشکار کرد.
مادامي که زخمهاي کودک درون خود را شفا نبخشيم، نمي توانيم مساله سوء استفاده از کودکان را در فرهنگ خويش ريشه کن کنيم. به اين معنا که اگر از سوء استفاده از کودک عالم درون خودمان باز نايستيم، هرگز نخواهيم توانست بيماري مسري سوء استفاده از کودکان عالم بيرون را علاج کنيم.
اما چگونه مساله شفاي کودک درون به کسي که در کودکي به شدت مورد سوء استفاده قرار نگرفته ارتباط مي يابد؟ همه ما براي بقاء در جهانمان تا حدودي کودک درون خود را نفي کرده ايم. و اين نيز سوء استفاده محسوب مي شود. عملاً غير ممکن است که در روزگار ما که زمانه اعتيادها و جنايات و جنگ ها و حتي تهديد و تخريب محيط زيست است، کودک درون در اعماق وجودمان مدفون نشده باشد. جهان ما براي بخش حساس و آسيب پذير وجودمان جاي امني نيست. اما همچنان خواهيد ديد، کودک درون کانون هستي ماست. زيرا ضمير حسي و احساس کننده ماست. زيرا برايمان ذوق و شوق و انرژي به ارمغان مي آورد. هيچ يک از ما – به عنوان فردي بالغ –
نمي تواند بدون زنده کردن و در نتيجه شفا بخشيدن کودک درون خويش، در زندگي خوشبخت و کامل باشد.
اما چگونه کودک درون خود را شفا بخشيم؟ نخست يافتن و شناختن و سپس با تجربه آن. وقتي با کودک درون خويش روبرو مي شويم، اغلب اوقات در مي يابيم که نيازهايش – نياز به محبت و امنيت و اعتماد و احترام و هدايت – برآورده نشده اند. يعني شايد غياب اين اوضاع و شرايط اساسي، در کودک درون ما، حالت مزمن اضطراب و ترس و شرم و خشم و نوميدي ايجاد کرده باشد. بازگشت مکرر مشکلات عاطفي و جسمي در فرد بالغ، نشانه آن است که کودک درون مي خواهد سخن بگويد.
وقتي نيازهاي انسان برآورده نشوند، فرد در معرض اين خطر قرار مي گيرد که نسبت به خودش يا ديگران رفتاري آکنده از سوء استفاده پيش گيرد و عملاً در همه جنبه هاي زندگي اش مشکلاتي ايجاد کند. واقعيت شناخته شده ديگر، اين است که خشونت در خانواده نيز سلسله اي از واکنش ها را به وجود مي آورد. زيرا کودکاني که در چنين خانواده هايي زندگي مي کنند معمولاً وقتي بزرگ مي شوند، با فرزندان به همين شيوه خشونت آميز رفتار مي کنند. آنگاه اين تسلسل به همين ترتيب ادامه پيدا مي کند. مشاهدات نشان مي دهند که اغلب اوقات فرزندان معتادان نيز معتاد
مي شوند. اگر چه شايد نوع اعتياد تفاوت پيدا کند. مثلاً شايد مادر معتاد به الکل صاحب پسري معتاد به مواد مخدر شود. هر چند الگو همان الگو است. خشونت و اعتياد همچون گردابي حائل، شخص را پايين مي کشد و به حلق خود فرو مي برد. و از نسلي به نسل بعد انتقال مي يابد. و اکنون در جامعه ما حالت مسري پيدا کرده است.
به عنوان افرادي بالغ، چگونه مي توانيم جهان خود را بر پايه و اساس متزلزل کودکي وحشتزده و منزوي بنا کنيم که نيازهاي اساسي اش هيچ گاه برآورده نشده است؟ اين امر ممکن نيست. دير يا زود بحراني روي دهد – يک بيماري يا طلاق يا از دست دادن ناگهاني کار يا مشکلي مالي – و آنگاه کل ساختار از هم فرو مي پاشد. آنوقت نقابي که فرد بالغ به چهره زده ترک مي خورد. و در اينجاست که بعضي از افراد به درون خويش رو مي کنند تا زندگي خود را بيازمايند و ديگر بار مورد ارزيابي قرار دهند. شايد اين افراد از درماندگان و کتاب هاي خود – ياري مدد جويند، يا به گروه هاي حمايتگري بپيوندند که بتوانند در آنجا تصديق با نمايان ساختن کودک درون خود را که آسيب ديده است ايمن بيابند (لوسياکاپاچيونه، 1378؛ 13-14)

2-2-2- کودکي خردسال آنها را هدايت خواهد کرد
درون هر فرد بالغ، کودکي فرياد مي زند:
«بگذار نمايان شوم»
اين کودک که در درون انسان زندگي مي کند کيست؟ چرا در درون انسان به تله افتاده و چه چيز را مي تواند پيشکش کند؟ چگونه مي توان اين کودک را آزاد و رها کرد؟
مفهوم کودک درون، مضمون تازه اي نيست. عملاً در اساطير باستان و قصه هاي پريان ريشه دارد. همه اديان حکايتي درباره کودکي دارند که ناجي يا رهنماي انسان شده است. اين کودک معمولاً يتيم و طرد شده است يا زندگي اش در معرض خطر و تهديد قرار دارد. موسي را ميان کاه گاوان يافتند. عيسي در محقر ترين صحنه به دنيا آمد «زيرا در قهوه خانه جايي نبود». زندگي اش در معرض خطر بود زيرا هرود شاه34 همه نوزادان را گردن مي زد. به همين ترتيب، تولد کريشنا35 نيز با خطري عظيم همراه بود. به شاه کانسا36 گفته بودند مردي که سرانجام به دست او کشته خواهي شد، عنقريب به دنيا خواهد آمد. در نتيجه او فرمان داد که همه نوزادان پسر را گردن بزنند.
در اساطير يونان، زئوس37 خرد سال در معرض اين خطر بود که پدرش کرونوس38 او را ببلعد. و زئوس در مقام پدر ديونيسوس39، هنگامي که پسرش به دست تيتان ها40 تکه تکه شده غايب بود. دو قلوهاي اساطير روم – رومولوس41 و رموس42 – طرد شدند و آنها را به رودخانه تيبر43 سپردند. افسانه هاي پريان اروپايي نيز لبريز از کودکان قهرماني است که در معرض خطر و تهديد غولان و ديوان قرار دارند: هانسل44 و گرتل45، جادوگر خود را داشتند.
سيندرلا46 زن پدر بد جنس و خواهر خواندگان نامطبوع خود را داشت، جک، غول خود را دارا بود. و «دختر شنل قرمزي»47، گرگ خود را داشت.
در اين قرن، کارل گوستاو يونگ48 – روانشناس – و جوزف کمپبل49– اسطوره شناس – به ما نشان داده اند که اين اساطير و افسانه ها جاذبه اي گسترده دارند زيرا تجربه هاي جهاني جملگي انسان ها را نمايان مي سازند. مثلاً همه انسان ها اين خصيصه مشترک را دارند که به صورت نوزاداني آسيب پذير و متکي زندگي را آغاز مي کنند. از اين رو مي توانيم با کودکان ناتواني که در اين قصه ها مورد سوء تفاهم و بهره برداري قرار گرفته اند احساس همدلي کنيم. آيا کسي هست که در کودکي به نوعي مورد بد رفتاري جسمي يا عاطفي قرار نگرفته باشد؟
ماهيت طفوليت اين است که نوزاد يا کودک را در معرض آسيب قرار دهد. بزرگترهايي خشن يا عاري از حساسيت قطعاً مي توانند به چشم کودک همچون ديوان و غولان و جادوگران بنمايند. به همين دليل قصه هاي کلاسيک پريان – خواه به اتکاي حافظه نقل شده و خواه در کتابي مصور خوانده شده و خواه بر صحنه فيلم آمده باشند – ما را مسحور خود مي سازند. وقتي والت ديسني داستان سفيد برفي را براي نخستين فيلم موضوع دار نقاشي متحرک خود انتخاب کرد، کاملاً به اين امر واقف بود. اگر چه سرمايه گذاران و مسئولان امور مالي، او را به باد تمسخر گرفتند، اما نتوانستند او را از عمل باز دارند. او مي دانست که عموم به اين شيوه جديد براي ارائه قصه اي کلاسيک، پاسخ مثبت خواهد داد. موفقيت او به دليل اين توانايي بود که مي توانست با کودکي که درون همه ما هست سخن بگويد.
در بسياري ار فرهنگ ها با اين موضوع مواجه مي شويم: کودکي در معرض خطر که بايد در تيرگي و ابهام بماند و از هفت خوان رستم بگذرد، تا طبيعت راستين قهرمان گونه اش آشکار شود. يونگ اين کودک را به سيماي کهن الگوي يا نمادي جهاني ديد که در ناهشيار جمعي جا دارد. يونگ در مقاله اش «روانشناسي کهن الگوي کودک» نوشته است:
چه جاي شگفتي که بسياري از ناجيان اساطيري کودکان خدا گونه اند. اين امر دقيقاً با
تجربه اي که از روانشناسي فرد داريم – که نشان مي دهد «کودک» راه دگرگوني آتي شخصيت را همراه مي کند- مطابقت دارد. در فرآيند فرديت يافتن، انسان در انتظار سيمايي است که ناشي از ترکيب عناصر هشيار و ناهشيار شخصيت است. بنابراين کودک، نمادي است که اضداد را به هم
مي پيوندد. ميانجي است، شفاعت مي کند، شفا مي آورد. و چون داراي چنين مفهومي است، انگاره «کودک» قادر به ايجاد تحول هاي بيشمار است … من اين تماميت فراگير را که از خودآگاه انسان فرا مي رود «ضمير» خوانده ام. زيرا هدف فرآيند فرديت يافتن، جامعيت و تماميت ضمير آدمي است اين کلام يونگ که کودک براي دگرگوني آتي شخصيت را هموار مي کند و شفا و تماميت مي آورد، يادآور اين پيشگويي کتاب مقدس است که «در کودکي آنها را هدايت خواهد کرد» (همان منبع، 10-13).

2-2-3- تجربه کودک درون
اين روزها بسيار درباره پرداختن به کودک درون مي شنويم. بسياري از هنرمندان به هنگام تمرين با گروه ها و افراد «کار با کودک درون» را در برنامه هاي خود مي گنجانند و کلاس هاي بسيار درباره اين موضوع برگزار مي شود. با اين حال در سخنراني ها و سمينارهايم از بسياري از افراد
مي شنوم که مفهوم واقعي کار با کودک درون را در نمي يابند. کتاب هاي متعددي در اين باره خوانده اند، به داستان هاي بسياري از افراد گوش فرا داده اند، و ترس ها و مصايب دوران کودکي خود را نيز به انواع و اقسام روش هاي درماني يا گروه هاي پشتيباني بيان کرده و در ميان گذاشته اند، و با همه اينان همچنان سردرگمند و نمي توانند کودک درون خويش را احساس کنند و در زندگي روزمره شان عيان سازند.
سخن گفتن درباره کودک درون، يک چيز است و تجربه آگاهانه اش به صورت حضوري زنده و راستين، چيزي ديگر. «مادامي که چون طفلي خردسال نشويم» شفا نخواهيم يافت. مادامي که در فضاي امن به حال و هواي کودک وارد نشويم، کودک درون گوشه گير و تنها بجا خواهد ماند. مادامي که احساس هاي کودک وار و حساسيت و حس شگفتي و سر زندگي خود را بازنيابيم، کودک درون ما همچنان زخمي خواهد زيست.
اما چگونه پي ببريم که کودک درون ما زنده و حاضر است؟ هرگاه که احساسي داريم. زيرا کودک درون، خويشتن عاطفي ماست. هرگاه احساس شادي يا اندوه يا خشم يا ترس يا علاقه
مي کنيد، اين کودک درون شماست که خود را نمايان ساخته است. هرگاه به راستي احساس هايتان را احساس مي کنيد، اجازه مي دهيد که کودک درونتان حضور داشته باشيد. همچنين هرگاه بازيگوش يا خود انگيخته يا خلاق يا شهودي هستيد و تسليم ضمير معنوي خود مي شويد، کودک درونتان فعال است. تجربه اين حالات معمولاً «حضور با کودک درون خود» خوانده مي شود.
از طريق نقاشي و نگارش و هنرهاي خلاق و بازي، نداي کودکي را که در درونتان سکنا دارد خواهيد شنيد. نيازها و آرزوهايش را کشف خواهيد کرد. همچنين خواهيد آموخت والدين مهر آميز درونتان را فعال کنيد تا بتوانند از کودک درونتان مراقبت و حمايت لازم را به عمل آورند. و چون هيچ کودکي در خلاء زندگي نمي کند، کودک درون ما نيز خود به خود، يا تصوير والدين دروني مثبت و حمايتگري را خواهد کشيد يا والدين ايرادگير و مسامحه کاري را که مدام انتقاد مي کنند. اگر به اين امر آگاه نباشيم، خود به خود آن شيوه از مراقبتي را که در کودکي ستانده ايم تکرار مي کنيم. يعني به شيوه اي

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع کودکان و نوجوان، کودکان و نوجوانان، کودک و نوجوان Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع حرکات موزون، دستور زبان، ضرب المثل