منابع پایان نامه ارشد با موضوع وجود خداوند، سلسله مراتب، اصول موضوعه، عشق و محبت

دانلود پایان نامه ارشد

محصور در داخل خودش کنيم و عملا فيض و نعمت الهي را که بايد لايتناهي باشد محدود نماييم. اسلام اين جنب? فيض الهي را که از طريق کثرت اشخاص در خداوند تجلي يافته است و نيز اينکه خداوند محبت و عشق است را منکر ميشود. براي پيروان پيامبر اسلام، اينکه گفته شود خداوند محبت است در واقع متصف کردن او به داشتن احساسات است و به همين دليل است که حلاج توسط همين عالمان و اسلام شناسانه به قتل ميرسد.
2. در مسيحيت اين اصل بيانگر فيض الهي است و معنايش اين است که آنچه عقل ميتواند بداند اين است که هستي او تنها وجود و علم نيست، بلکه محبت هم است؛ و با کمک وحي ميتوانيم بدانيم که او حقيقتا يکتا است و داراي نوعي از سخاوت ذاتي است که در درون خودش مستلزم تثليث اشخاص بوده و تجسم را ممکن ميسازد. اين نحوه نگرش به اصل اين هماني وقتي ميسر است که ما اصل اين هماني را صرفا تکرار مادي يک اصطلاح منطقي ندانيم. بلکه معتقد باشيم که اين اصل بيانگر انسجام فوقالعاده و توانايي سرشار از وجود در همه مراتب آن است.263
پيداست که ماريتن به دليل عدم دسترسي به منابع موثق اسلامي و عدم آشنايي با اسلام، برداشتي نادرست داشته است و قضاوتي سطحي و غير علمي نموده است. اعتقاد به اين که مسلمانان منکر اتصاف خداوند به عشق و محبت هستند، نيز نادرست است. حتي وجود چنين ديدگاهي در ميان شمار اندکي از مسلمانان دليل بر تعميم آن اعتقاد به قاطبه مسلمانان نميباشد. او همچين مدعا و برداشت مسيحيان از اين اصل و سازگاري آن با اعتقاد به تثليث را اثبات نکرده است. همچنين ماريتن هيچ گونه سندي را براي انتساب اين عقايد به عالمان مسلمان ارائه نميدهد.

گفتار چهارم: مفهوم سوژه264 از نظرگاه ماريتن
با بررسي کتاب ماريتن با عنوان “وجود و موجود” که به دنبال صلح و سازش ميان ذهن و عالم واقع است متوجه اهميت جايگاه سوژه265 ميشويم. او پيرو توماس است و چنانکه خود مينويسد:
“دقيقا به دليل اصالت وجودي بودن فلسف? توماس است که سوژه در آن نقش اساسي ايفا ميکند. ممکن است بگوييم که سوژه هم? فضا را در جهان تومائي اشغال ميکند، بدين معني که نزد توماس تنها سوژهها هستند که به همراه اعراض ذاتي و افعالي که از آنها صادر ميشود و روابط فيما بين، وجود دارند. اين تنها سوژههاي فردي هستند که فعل وجود را ممارست ميکنند”.266
ماهيت يک شيئ معلوم، انتزاعي است که از يک موجود واقعي و يا سوژه ميشود. براي صدور حکم و تصديق بايد ماهيت انتزاعي با وجود متحد گردد و اين تنها سوژه است که مي تواند فعل وجود را ممارست کند. سوژه در واقع منبع فعاليت و نقط? آشتي ميان بيهمتايي و پويايي واقعيت از يک طرف و عقلاني بودن آن از طرف ديگر است. هر سوژهاي ممارست فعل وجوديش را بر طبق خصوصيات ماهيتش انجام ميدهد.
ماريتن خاطرنشان ميسازد که ماهيت و وجود به تنهايي براي به حساب آوردن سوژه کافي نيستند. يک حالت مثبت و کامل نيز مورد نياز است که سوژه را شايست? ممارست بر فعل وجوديش کند. اينجا است که ماريتن به پيروي از توماس از امري بنام بقاء267 سخن ميگويد که نه جزء ماهيت است و نه فعل وجود است، بلکه آن چيزي است که سوژه را شايست? ممارست بر فعل وجوديش ميکند.

گفتار پنجم: ماريتن و راههاي اثبات وجود خداوند
ماريتن از دو رهيافت متفاوت به مسئله اثبات وجود خدا ميپردازد؛ رهيافت فلسفي و رهيافت غير فلسفي.268
در زمين? رهيافت فلسفي او ضمن استفاده از همان پنج راهي که توماس آکويناس بيان کرده بود (البته با مثالها و نمونههاي متناسب با زمان خويش) راه ششمي را نيز ارائه کرده است. راه ششم بر اين پايه مبتني است که ما در ابتدا، مجموعهاي از شهود اساسي را داريم و سپس تأملات فلسفي و عقلاني را به دست ميآوريم. بدين معني که “من” در “من ميانديشم”، مني که اسير افعال محض عقل است، نميتواند که زماني معدوم باشد، چرا که هم عقل و هم معلوم آن در وراي زمان قرار دارند. اين چنين “مني” بايد هميشه وجود داشته باشد. البته وجودش هميشه محدود به اين وجود فعليش نبوده است، بلکه در يک حالت متعالي و فوق انساني قرار دارد. با تأمل فلسفي ميتوان به اين مطلب رسيد که اين من چگونه هميشه در خداوند وجود داشته است و اينکه مخلوقي که در حال حاضر “من” نام گرفته است و قادر به فکر کردن است، چگونه قبلا به صورت ازلي وجود داشته است.
در زمين? رهيافت غيرفلسفي (طبيعي/ شهودي) ماريتن دريافت که از طريق شهود، هنر، شعر و تجرب? اخلاقي نيز ميتوان به اثبات وجود خداوند پرداخت. پويايي دروني اولين التفات انسان به ارزش معلوم وجود، باعث ميشود که دريابد که وجود به همراه نيستي (وجود خودش و ديگر مخلوقات) بايد مؤخر از وجود متعالي (وجود مطلق و خالي از نيستي) باشد.
تا آن جا که به شعر و هنر مربوط ميشود نيز شاعر يا هنرمند در پيروي از خط هنري خويش، تمايل به عبور از آنچه که ميسازد را دارد. همچون گياهي که ساق? خود را براي کسب نور معطوف به خورشيد ميسازد، هنرمند نيز هنر خويش را هر چند بدون توجه، به سوي زيبايي مطلق معطوف ميسازد.
اما آنجا که به تجرب? اخلاقي مربوط ميشود، هنگامي که انسان (در عمل ابتدائي آزادي) تأثير خير اخلاقي را تجربه ميکند و در نتيجه آگاه به يک فعل اخلاقي شده و زندگيش را معطوف به امر خيري به خاطر خير بودنش ميکند؛ در واقع او بدون التفات توجه خود را معطوف به خير مطلق کرده است. در اين حالت او خداوند را از طريق پويايي دروني خويش حس ميکند. اگر چه او به خداوند از طريق فلسفي و مفهومي علم نداشته باشد. اکنون پس از مرور اجمالي بنيادهاي هستيشناسان? تفکر ماريتن به مباني معرفتشناسي او ميپردازيم.

مبحث سوم: مباني معرفتشناسي
در اين مبحث اهم بنيادهاي معرفتشناسي ماريتن را مرور ميکنيم.

گفتار اول: واقع انگاري انتقادي269 ماريتن
ماريتن عمدتاً در مبحث معرفتشناسي تحت تأثير توماس قرار دارد، اما وي همچنين از افرادي همچون قديس آگوستين و قديس جان اهل کراس نيز متأثر بوده است.270 توماس آکويناس به پيروي از گذشتگان کل معرفت انسان را به دو بخش نظري و عملي تقسيم ميکند. تفاوت اين دو معرفت به تفاوت در اهداف و غايات آن دو بر ميگردد. غايت معرفت نظري انديشيدن است که در واقع علم به حقيقت براي حقيقت است و غايت معرفت عملي، انجام عملي (مثل اخلاق) و يا ساختن چيزي (مثل هنر) ميباشد. لذا عقل عملي راهنماي انسان در هنر و اخلاق است و عقل نظري راهنماي انسان درحکمت و علم و فلسفه. عقل عملي در مرحل? ذهن که صرف اکتساب معرفت عملي است توقف نميکند، بلکه از اين معرفت به عنوان وسيلهاي براي رفتارهاي بهتر انسان در جامعه و رسيدن به غايت استفاده ميکند. لذا سياست نيز به اين حوزه تعلق دارد.
ماريتن معرفتشناسي خود را “واقع انگاري انتقادي” مينامد. البته نه به معناي کانتي آن که معتقد بود انسان تنها وقتي علم به چيزي پيدا ميکند که بتواند تواناييهاي معرفتي خود را به طور کامل نقادي کند؛ بلکه بدين معني معرفتشناسي را واقع انگاري انتقادي ناميده است که قابل دفاع عقلاني است. شايد بهترين اثر براي پيبردن به مباني معرفتشناسي وي، کتاب “مراتب معرفت”271 باشد. ماريتن در اين کتاب مجموعهاي از معرفتها را مطرح ميکند که از تجرب? امري فيزيکي آغاز و به تجرب? امري فکري ختم ميشود. ماريتن در مقدمه مينويسد براي فهم “وحدت”، نياز به فهم “تمايز” داريم. هر تلاش متافيزيکي به ويژه هنگامي که با سرمايههاي پيچيدة علم و ذهن سر و کار دارد بايد به تمايز مراحل و درجات دانستن بپردازد تا بتواند به وحدت برسد. لذا بر عهدة فلسفة نقاد است که قبل از هر چيز به تمايز مراحل و درجات دانستن و تفاوتهاي ميان آن مراحل بپردازد. در ايدهآليسم معمولا نوع خاصي از علوم را به عنوان نوعي جامع و مشترک براي جهان دانستن انتخاب ميکنند و تماميت فلسفه معرفت خود را بر آن اساس تنظيم ميکنند. اين گونه رفتار، تنها باعث کاهش تنوعات حيات ذهن نسبت به يکتاگرايي ذوقي272 و جزميت بيشتر و توجه کمتر به توحيدگرايي هستيشناسانه فيلسوفان اوليه خواهد بود.
در عکسالعمل به اين نوع ايدهآليسم، به نظر ميرسد که بسياري از واقع انگارها در برابر آنچه از اشيا در اختيار دارند مسائلي را که مختص به ذهن است رها کردهاند. ما امروزه نظارهگر فرهنگي جزم گرا هستيم که مخالف ايدهآليسم بوده و با ماترياليسم ديالکتيک به تجارت ميپردازد. ماريتن در اين کتاب به دنبال نشان دادن اين واقعيت است که واقع انگاري تومائي هم به جهان تأملات به نحو کاملا درونياش توجه دارد و هم درهايي را براي تأسيس مابعد الطبيع? مکان شناختياش باز ميکند. به عبارت ديگر از ديد ماريتن فلسفة وجود همان فلسفة ذهن است. ذهن بيشتر از جهان مادي و جسمي داراي جهات متعدد است و داراي ساختارهاي مختص به خود و سلسله مراتب علمي و ارزشي غيرمادي ميباشد. ايدهآليسم از تصديق به اينکه ذهن داراي نوعي طبيعت يا ساختار باشد سرباز ميزند و آن را همچون حرکتي خالص و يا آزادي محض ميبيند.
ماريتن در بخش اول کتاب خود از درجات تجربي معرفت و رابطة آن با مراتب عاليتر سخن ميگويد. او در ابتدا متذکر ميشود که در اينجا مباني و اصول فکري توماس را به عنوان يک اصل موضوع ميپذيرد. بدين نحو که اعتقاد به وجود اشيا خارج از ذهن و امکان دستيابي ذهن به آنها را ميپذيرد و ساخت سازي در درون خود ذهن و با فعاليتهاي خودش که با حس، معرفتي در تطابق با اشيا موجود آنچه که هست، شروع ميشود را قبول دارد.

گفتار دوم: ماريتن و علم بما هو کلي273
به نظر ماريتن مفهوم علم در نزد فيلسوفان جديد متفاوت از يونان باستان است. در نزد فيلسوفان جديد، علوم تحصيلي، علوم طبيعت و يا علوم پديدهها در واقع داراي مرتب? عالي و گرانقدر است، حال آنکه نزد فيلسوفان باستان اين متافيزيک است که علم است و داراي مقامي رفيع است. به نظر ميرسد که تنها علم مورد اتفاق دو گروه، علم رياضيات باشد؛ لذا مناسب است که نقد فيلسوفان? توماس و قرون وسطايي در بارة علم جديد مورد توجه واقع شود.
ماريتن در اين بحث ابتدا به دنبال تعريف رابط? فلسفه و علم تجربي است. او در ابتدا به تمايز ميان قلمروهاي مناسب فلسفه و علم تجربي ميپردازد. آنگاه از اهميت همکاري اين دو در رسيدن به حقيقت که هدفي مشترک است سخن ميگويد. از ديدگاه تومائيها اين علم، در محدود? خويش علمي مستقل است، اما کاملا وابسته به فلسفه است و علم تجربي در اصل خود به فلسفه وابسته است. يعني به فلسفه براي کشف قوانين خويش نيازي ندارد؛ اما براي تبيين و توجيه آن قوانين به فلسفه نياز دارد.274
در عين حال از چشمانداز ماريتن متافيزيک و فلسف? باستان با وجود سقوط علم تجربي مربوط به دوران خود سالم ماندهاند. همانند آنکه روح بدون تغيير باقي ميماند، وقتي که جسم از بين مي رود. آنگاه ماريتن پيشنهاد ميکند که به همان شيوهاي که توماس ميان ارسطو و کلام مسيحي تلفيق نمود، يک ترکيب متعادل از فلسفه جديد و علم تجربي جديد ايجاد شود.

گفتار سوم: ماريتن و مشکل دکارتي275
خطا نيست اگر ماريتن در راه حل پيشنهادي خود براي علوم انساني جاي مناسبي را براي فلسف? جديد در نظر نگيرد. ماريتن، روسو، دکارت و لوتر را سه فيلسوف فاسد و خطاکار عقل جديد ميداند.276 از نظر وي اصول موضوع? علم، به شرح برخي از مشخصات واقعيت وجودي ميپردازند؛ اما بدون فلسفه، انسان نميتواند محتواي وجودي را که اصول موضوعه بر آن واقع ميشوند مشخص کند. وي مينويسد:
“اين فلسفه است که طبيعت و ماهيت اولي? اعياني را که دانشمندان بر روي آن کار ميکنند معين ميکند و در نتيجه ارزش و محدوديت آنها نيز مشخص ميشود”.277
وي همچنين اشاره ميکند که:
“علمي بدون اصول اوليه که هم? استدلالهاي ما بايد به آن تقليل پيدا کند وجود ندارد”.278
در مقايسه ميان نگاه يونانيان و جهان جديد به مسئله معرفت، ماريتن معتقد است که ديدگاه باستاني غالبا از حد خود تجاوز کرده و لذا نتوانسته است در برابر علم تجربي مقاومت چنداني داشته باشد. ماريتن آنگاه از نياز به فلسفه جديدي که توانايي جبران عقب ماندگي خويش را نسبت به رشد علم

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع ماريتن، ماهيت، متافيزيک، فلسفة Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع ماريتن، ديدگاه، طبيعت، انسانگرايي