منابع پایان نامه ارشد با موضوع ماريتن، فلسف?، برگسون، فلسفي

دانلود پایان نامه ارشد

مي‌کردند و البته حاصل آن دو در موارد بسياري به کار پست مدرن‌ها در نقد تجدد مي‌آمد. ژان فرانسوا ليوتار157 که در سال 1979م کتاب “موقعيت پست مدرن”158 را منتشر کرد، باور داشت ظهور پست مدرنيسم مي‌تواند تنها در ارتباط پيچيده‌‌ آن با اشکال گوناگون نو‌ستيزي که مي‌کوشيدند آن را تباه کنند فهميده شود. با اين همه، نو‌ستيزي عنواني براي شکل‌هاي گوناگون محافظه‌کاري الهياتي تندرو گرديد که هم نوتومائيهاي فرانسوي را از اواخر سده نوزدهم به بعد دربرمي‌گرفت و هم ارتدوکسهاي تندرو را در آغاز سده بيستم شامل ميگرديد.
ظاهراً نخستين کسي که اصطلاح “نو‌ستيز” را به کار برد، خود ژاک ماريتن بود؛ وي در رساله‌اي با عنوان “نو‌ستيز159” که در سال 1922م مجله‌ لُ روو دِ ژون نشر داد اين اصطلاح را به کار برد160. از نظر ماريتن “شرايطي که مقتضي موفقيت انديش? مدرسي است” بي‌گمان موقعيتي پيشامدرن است.161
در مقدم?‌ رسال? “نو‌ستيز”، ماريتن به سرشت ناسازواري”نو‌ستيزيِ مدرن” اشاره مي‌کند. وي در همين رساله از فلسف? قديس توماس آکوئيني، راديکاليسمي را بيرون ميکشد که براي تغيير آينده بدان نياز است.162 او “نو‌ستيزي عليه همه‌ خطاهاي روزگار کنوني است و حتي به لحاظ حقائقي که منطوي در روزگاري است که مي‌آيد، فرا نو است”. “روزگاري که مي‌آيد” طنيني معادگرايانه163 و آخر زماني به انديش?‌ ماريتن دهد.164
باري براي شناخت مباني الهيات سياسي ماريتن بايد تصويري کلي از بنيادهاي مابعدالطبيعي انديش?‌ او داشت. بدين جهت در فصلي جداگانه به بررسي مباني فلسفي وي ميپردازيم.

فصل دوم:
مباني فلسفه تومائي و تأثيرات آن بر فلسف? ماريتن

بدا به حال من اگر به شيو?‌ تومايي نينديشم
ژاک ماريتن165

ماريتن هم شيفت? شخصيت آکويناس و وامدار او بود و هم شديداً زير تأثير مباني فلسف? او قرار داشت اين دو مطلب را در دو گفتار جداگانه پي ميگيريم.

مبحث اول: دلبستگي ماريتن به توماس آکويناس
ماريتن از نوجواني شيفت? دستيابي به حقيقت مطلق بود. از همين رو، رئيسا، همسر و همراهِ فکري ژاک، در خاطرات ياد مي‌کند که تحصيل فلسفه در دبيرستان هانري پنجم و دانشکد? ادبيات166 دانشگاهِ سوربن براي آن‌ها دل‌سرد کننده بوده است؛ زيرا معلمان “آن‌ها فيلسوف بودند، اما هم? اميد خود را به فلسفه از دست داده بودند”.167 در آن دهه‌ها، مابعدطبيعت به مفهوم قديم خود از معنا تهي شده بود. تاريخ‌گرايي، تحصل گرايي و شک‌گرايي بر فلسفه سايه گسترده بود. رئيسا در همان کتاب نقل مي‌کند که ژاک در شانزده سالگي چنان در تب يافتن حقيقت مابعدطبيعي مي‌سوخت که “نااميدانه بر روي فرش اتاقش به خود مي‌پيچيد”168. اما آتش اين تب و ولع نه در دبيرستان هانري پنجم، ونه در دانشگاه سوربن فرونشانده نشد. معلمان فلسفه سخت زير سلط? علم‌گرايي و روش علمي بودند و فلسفه از نهج فلسفي روبرتافته و بيشتر مغلوب روش‌هاي تاريخي و رياضي شده بود. رئيسا در شرح گرايش معلمان فلسفه‌ آن دوران مي‌نويسد:
“آن‌ها بيشترين همّ خود را مصروف تحليل‌‌هاي بي‌پايان جزئيات مواد تاريخي مي‌کردند و تقريباً همه چيز را بدان تقليل مي‌دادند؛ در حالي که نام و شغل حرفه‌اي آنها اقتضا مي‌کرد که تحقيق در حکمت را وظيفة‌ اصلي خود بدانند. هم? تعليم آنها يا در جهت معلومات فاضلان? تاريخي بود يا در جهت علوم رياضي. در هم? اينها، يک نظريه پوزيتيويستي از شناخت ريشه داشت. نتيجه‌اي که آنان باوردارند مي‌توانند به صورت موقت آن را صورت‌بندي کنند. سنت عقل‌گرايانه و ايده‌آليستي که آنان هنوز بدان تکيه دارند، زير تأثير مکتب تحصل گرايي و تجربه‌گرايي غبارآلوده شده بود”.169
به گزارش رئيسا، براي معلمان آن دوره، تاريخ جايگزين فلسفه‌ شده بود؛ مابعدالطبيعهاي که روزگاري مالک علوم قلمداد مي‌شد. تاريخ هم? حقوق و امتيازات ويژ? مابعدالطبيعه را از آنِ خود کرده بود. معلمان فلسفه نيز ندانسته موضوع تاريخ را در قالب الگوي علوم دقيقه بررسي مي‌کردند و توقع داشتند تا حاصل آن تحقيق تاريخي، تبيين قاطعان?‌ حيات و انديشه باشد. آن‌ها تاريخ را به علمي “متکبر و متفرعن” بدل کرده بودند و بدين ترتيب با کوششي که براي کاربرد روش‌هاي تعليمِ مادي و تجربه‌گرايي داشتند، از دستيابي به حقيقت بازميماندند. رئيسا مي‌نويسد:
“تنها درسي که ما گرفتيم اين بود که وجدان و آموزش ملال‌انگيزِ آنان، فقط شک‌گرايي عقلاني و نسبيت‌گرايي مي‌آموزد و نيز اگر کسي منطقي بود، نيست‌انگاري اخلاقي به او روي ميآورد”.170
شوق ژاک ماريتن به توماس آکوئيني را بايد در همين سياق فهميد. حکمت تومائي براي ماريتن پادزهري براي نسبيت‌گرايي، شک‌گرايي و نيست‌انگاري اخلاقي بود. ميل او به آموزه‌هاي تومايي واکنشي بود به روح تقليل‌گرا و مابعدالطبيعه ‌ستيز معلمان فلسفه‌اش. به واقع، کليد فهم سراسر زندگي فکري ژاک ماريتن و فلسفه و الهيات او در همين جا نهفته است. همين انگيزه و سابقه بود که پيش از آشنايي با توماس آکوئيناس او را جذب درس‌هاي هانري برگسون کرد. آموزه‌هاي برگسون نيز در تقابل با روح مابعدالطبيعه ‌ستيز، تاريخ‌گرايي، ايده‌آليسم و مکتب تحصلي تقليل‌گراي زمانه بود؛ زمانه‌اي که متفکران آن مي‌کوشيدند هم? مسائل را به شکل حقايقي از نظر تاريخي تعين‌يافته ببينند که بايد از چشم‌انداز روش‌هاي استدلالي که در علوم فيزيکي به کار برده مي‌شود، بررسي شوند. اين افراد فلسف? وجودي نهايي خود را در ايده‌آليسم و عقل‌گرايي فلسفي مي‌يافتند.
اضطراب مابعدطبيعي ماريتن به بحراني روحي براي وي و رئيسا تبديل شد؛ چندان که هر دو تصميم گرفتند در صورت نيافتن حقيقت مطلق خودکشي کنند. رئيسا مي‌گويد لطف خدا و هانري برگسون نجات‌بخش بود و فکر خودکشي را از سر هر دوي آن‌ها انداخت. با حاضر شدن در درس‌هاي هانري برگسون بود که آن‌ها دريافتند مي‌توان حقيقت را شناخت. رئيسا مي‌نويسد:
“به يُمن نقد نافذ و عالي‌اش، برگسون، تار و پود پيش‌داوري‌هاي مابعدطبيعت‌ستيزان? پوزيتيويسم شبه‌علمي را از هم گسست و نقش واقعي و آزادي گوهرين روح را بدان بازگرداند”.171
دو سال پس از گرويدن به آئين کاتوليک، در سال 1908م بود که ماريتن روح فلسف? توماس آکوئيني را کشف کرد؛ روحي که ذهن يک متألّهِ مدرسي کاتوليک اصيل را فراگرفت. ماريتن که آموزشي فلسفي داشت و اخيراً به آيين کاتوليک گرويده بود با مشکلي بنيادي روبه‌رو شد. در مقام فيلسوفي که در ادام? سنت انديشمنداني چون سقراط، افلاطون و ارسطو قراردارد، ماريتن به اين نتيجه رسيد که آن‌چه در دوران جواني به نام فلسفه به او آموخته‌اند، تقليدي سطحي از امر واقعي است. فلسفه براي يونانيان همواره بر اصول استدلالي استوار بود که از جهان تجرب? حسي مايه مي‌گرفته است و سپس به مراتب انتزاع و تجريد از جهان مادي و به خدا مي‌رسيده است. به سخن ديگر، فلسفه از بررسي تجرب? مشترک انساني از جهان حسي آغاز مي‌شدهاست و چون بر اين امور عمومي بحث را بنا مي‌نهاد، مي‌توانست بي‌طرفي و عينيت172 و واقع‌گرايي خود را حفظ کند. بيطرفي، عينيت و واقع‌گرايي همان اوصافي بود که از نظر ماريتن روحِ مابعدالطبيعه ‌ستيز، ذهن گرا و عقل‌گراي زمانه فاقد آن بود. اين روح سوژه‌گرا زاد? “رؤياي دکارت”173 بود. ماريتن اين رؤيا را توهم و کابوس مي‌انگاشت؛ کابوسي که او خود به لطف الاهي و به يُمن درس‌هاي هانري برگسون از آن بيدار شده بود.
ماريتن در مقام مؤمني کاتوليک با تناقضي تازه دست و پنجه نرم مي‌کرد: چگونه روح اصيل فلسفي‌اش را مي‌تواند با ايمان تازه‌يافته‌اش آشتي دهد؟ ايمان کاتوليک، ماريتن را به درون مغاکِ ناسازه‌اي دشوار مي‌کشيد. چنين بود که او پرسش از اعتبار فلسف?‌ برگسون را آغاز کرد؛ همان فلسفه‌اي که جسم و جان او را ديري پيش از خطر مرگ و بي‌برگي رهانيده بود. او نتوانست تحولات فکري تاز? خود را با فلسف?‌ برگسون سازگاري دهد؛ زيرا فلسف? برگسون لوازم عملي را براي انتقاد کردن از وضعيت موجود در اختيار او ميگذاشت. ماريتن به مثاب? مؤمني کاتوليک، مي‌دانست که اين برداشت بايد خطا باشد. آموزه‌هاي وحياني مسيحي به او آموخته بود که:
“از آن‌جا که خداوند خود را در مفهوم و گزاره‌هاي مفهومي به ما عرضه مي‌کند (مفاهيمي که همراه جريانِ خون شهيدان به ما مي‌رسد؛ در زماني که پيروان مذهب آريوس174 مي‌دانستند که چگونه در راه آرمان خود بميرند) حقيقت‌هايي که استعلايي‌ترين و دورترين از عقل ما هستند، حتي حقيقتِ زندگي خود او ]مسيح[، حقيقت ژرفاي او، اين بدان معناست که مفهوم، تنها ابزاري عملي نيست که في نفسه قادر نباشد واقعيت را به ذهن ما منتقل کند، و تنها به کار بيايد که به صورتي مصنوعي تداوم‌هاي نامؤثر را نقادي کند و اجازه دهد که امر مطلق از دست بگريزد، همان‌گونه که آب از غربال”.175
اين تضاد موجب پيدايش نوعي تحليل عقلاني نزد ماريتن شد که ويژگي عمد? فکري او در سال‌هاي بعد تا پايان عمرش گرديد. پيش از آن‌که به طور رسمي با فلسف?‌ توماس آکوييني آشنا شود، ماريتن خود روش آن حکيم آسماني را به کار مي‌برد. ماريتن دريافت که براي بازسازي فلسفي واقع انگاري ، نيازمند بازسازي مراتب عقل انساني در فلسفه است. براي انجام اين کار، ماريتن دريافت که نه مي‌تواند از روش دکارت پيروي کند نه از روش برگسون. در ذهن ماريتن:
“به تدريج فرايندي کمال‌يافته شکل مي‌گرفت. طي اين فرايند، طرح کلي يک فلسف? وجود و روح در وي شکل گرفت و همچنين اين اعتقاد در او پيدا شد که در هر مرتبه که حقيقت حاصل شود، واقعيت بايد دوست و همراه حقيقت در همان مرتبه وجودي باشد”.176
از اين زمان بود که ماريتن فلسفه و تحقيق دربار? اشيا از موضع عقل طبيعي محض را به کناري مينهد. در عوض، او به تحقيق دربار? همه چيز در پرتو لطف ايمان روي مي‌آورد، با اين باور که لطف ايمان، طبيعت را کمال مي‌بخشد و نور طبيعي عقل را در طلب‌حقيقت پديدار ميکند. روشن است که او در اين راه با مشکلاتي روبه‌رو بوده است. او در مقام فيلسوف ناگزير بود مشکلات تضاد فلسفه با ايمان را حل کند، با آن‌که او فلسفه را نوعي تشويش عقل محض طبيعي مي‌ديد، در مقام کسي که تازه به آيين کاتوليک گرويده و به خواندن انديش?‌ توماس177 روي آورده بود تا در مورد مشکلات روزگار خود راه حلي بيابد، ديگران او را بدعت‌پيشه‌اي مي‌دانستند که از راه انديشوران مدرسي منحرف شده و گرايش او به فلسف? توماس آکوئيني صرفاً استفاد? ابزاري و يک بار مصرف براي حل مشکلات عصر اوست و به معناي وفاداري او به روح فلسف? قرون وسطي نيست. از اين رو بود که هم براي برخي کاتوليک‌ها و نيز فيلسوفان، ماريتن پديده‌اي غريب به نظر مي‌آمد. اتين ژيلسون178 در گزارشي بيان ميکند که ماريتن در يک نشست فلسفي هم از سوي فيلسوفان، هم از سوي متألهان به چشم غرابت ديده مي‌شد. ژيلسون درباره شکلي که ماريتن به نظر جمع مي‌آمد مينويسد:
“چگونه مي‌توانم بيست و يکم مارس 1936م را فراموش کنم؛ روزي که اين ذهن ارجمند با حضور خود يکي از نشست‌هاي انجمن فرانسوي فلسفه آن را غرق افتخار کرد؟ او در آن‌جا با همان زبان معمول خود سخن گفت. اگر قرار بود فيلسوفي از سيار?‌ مريخ مي‌آمد و در آن‌جا سخن مي‌گفت، به يقين حرف‌هايش آسان‌تر از حرف‌هاي ماريتن فهم مي‌شد. از ميان هم? فيلسوفان غيرمذهبي حاضر در آن نشست، بوگله179 کمتر از همه تعصب نشان داد. او از همه بيشتر نگران بود که همکار کاتوليک او احساس کند که حاضران بدو اعتماد ندارند و در نتيجه او ناگزير شود تصميم‌هايي گستاخانه بگيرد. وقتي نشست تمام شد، آثار نگراني در چهر?‌ بوگله آشکار بود. دست مرا به دوستي و مهرباني گرفت و در گوش من نجوا کرد: “او را چه‌ شده است؟ فکر مي‌کنم او ديوانه است”180.
دربار?‌ طرز برداشت متألهان فرانسوي از ماريتن، ژيلسون داستان ديگري را نيز به ياد مي‌آورد که نشان مي‌دهد آن متألهان، ماريتن را شخصي غيرعادي مي‌ديدند.

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع حقوق انسان، زبان فرانسه، رولان بارت Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع واجب الوجود، وجود خداوند، صفات خداوند، سلسله مراتب