منابع پایان نامه ارشد با موضوع ماريتن، ديدگاه، طبيعت، انسانگرايي

دانلود پایان نامه ارشد

تجربي داشته باشد سخن ميگويد.
از ديدگاه ماريتن دکارت مهلک و نابود کنندهترين فرد براي فلسفه است. ايدهآليسم دکارتي که در تقابل با واقع انگاري ارسطو – تومائي (که او آن را واقع انگاري نقادانه ميخواند) است، مسئلهاي است بسيار اساسي براي استدلال معرفت شناسانه از ديدگاه ماريتن.
ماريتن معتقد است که يک سري اشتباه فلسفي از دکارت شروع شده و با تفکرات کانت، هگل و پديدار شناسان فعلي استمرار پيدا کرده است. اگرچه اين افراد با هم اختلافات دارند، سرچشمه خطاهاي آنها يکي است و آن هماني است که دکارت مرتکب شده است؛ يعني نقادي معرفت را به عنوان نقط? آغازين فلسفه گرفتن.
دکارت “مي انديشم” را به عنوان نقطه آغازين معرفت در نظر ميگيرد. به عبارت ديگر، دکارت ماهيت انعکاسي داشتن نقادي را در نظر نميگيرد. چون نقادي امري انعکاسي279 است، بايد در ابتدا درک عقلاني از واقعيت را مورد ملاحظه قرار ميداد. لذا ماريتن معتقد است که نقط? آغاز نقادي به جاي آگاهي و اطلاع از يک “مي انديشم” خالص دکارتي بايد آگاهي از اصل متافيزيکي هويتي باشد که در وراي “مي انديشم” نهفته است.
در معرفتشناسي، فيلسوف با فرض اينکه آنچه هست وجود دارد شروع ميکند.280 هم? اين مسائل معرفتي از ديدگاه ماريتن مرتبط به امري ديگر است که ماريتن آن را “اضطراب دکارتي” 281مينامد که تمايز ميان شيئ282 و ابژه ميباشد. و آن اين است که همان گونه که اشيا در ذهن ما وجود دارند و معلوم ما هستند، به همان سان در خويشتن خويش وجود دارند.283
اشيا آنگاه که در اذهان وجود دارند متعلق ابژه ذهن ما هستند؛ اما آنها داراي يک وجود ماتقدم و اصلي در خودشان بما هو اشيا هستند. آنها داراي ارزش وجودي مستقل از ذهن ما ميباشند. ارزشي که ماريتن آن را “تعلق نايافته به ذهن”284 ميخواند. دکارت و پيروان او به تفوق ابژهها بر اشيا معتقدند و لذا ايدهآليست ناميده شدهاند. حال آنکه ارسطوئيها و تومائيها واقعگرا ناميده شدهاند. تفاوت اساسي از ديد ماريتن ميان دکارتيها و تومائيها عبارت است از :
“the Cogitatum of the first Cogito is not Cogitatum, but ens”
وي مينويسد:
“اولين متفکر کوژيتو – مي انديشم- يک متفکر نيست بلکه يک وجود است”.285
لذا از ديدگاه وي، دکارتيها، تومائيها واقعگرايان ضعيفي هستند؛ چرا که شروع آنها با معرفت دربار? اشيا است، بهجاي اينکه آغاز کار آنها با معرفت درباره معرفت باشد.286
با همه انتقاداتي که ماريتن نسبت به ايدهآليسم دکارتي دارد، از يک خدمت مهم آن به فلسفه نيز سخن ميگويد که عبارت است از: آغاز يک مرحل? سازنده در تاريخ فلسفه که در آن فلسفه آگاه به معنويت عقل ميگردد.287

گفتار چهارم: ماهيت دانستن از ديدگاه ماريتن
ماريتن با پيروي از تومائيها معتقد است که ارتباط نزديکي ميان جاودانگي و معرفت وجود دارد. يک وجود هنگامي آگاه است که زوالناپذير باشد. چرا که دانستن برابر با “چيزي غير از خود شدن” است که ظاهرا در تناقض با اصل اينهماني است. براي اينکه اين امر اسرارگونه وحدت ميان عالم و معلوم (سازند? علم) را بفهميم و درک کنيم که تناقضي در اصل اينهماني نيست، بايد پذيراي زوال ناپذيري معرفت باشيم. چرا که علاوه بر وجود آنها در خودشان به عنوان اموري که عدم نيستند به شمار ميآيند. همچنين عالم و معلوم بايد داراي وجود غير مادي باشند که از طريق آن امر معلوم در نزد عالم حاضر شود و عالم در واقع معلوم شود.
لذا “دانستن” به مقول? فعل يا احساس ارسطويي متعلق نيست، بلکه يک کيفيت اساسي و حياتي است و حالت فوقالعادهاي از وجود است که در آن علم مشارکت ميکند. دانستن، يک امر فعال و وجودي فوقالعاده غير مادي است. در اين فرايند نه تنها با يک وجود محدود که موضوع چيزي است که به آن نزديک است (همچون موضوعي که به ماهو موجود است)، بلکه يک وجود غير محدود نيز هم خودش است و هم چيز ديگري ميشود.288 ميبينيم که مشکلترين نظريه معرفت شناختي تومائي مسئله اتحاد عالم و معلوم است.
در واقع مهمترين اختلاف واقع انگاري انتقادي ماريتن و ايدهآليسم نو دکارتي در نظريه ابزار معرفت است. از طريق يک تمايز اساسي ميان شيئ و ابژه، دکارت تفکر را به يک امر عميقا ضعيف کاهش داد، امري که کاملا محصول ذهني از واقعيت است و در نتيجه رابط? ميان واقعيت و تفکر رابطهاي کاملا غير قطعي شد. اما در مفهوم معرفت از ديدگاه ارسطو- تومائي واقعيت امري غير مادي و جاوداني است که در درون ذهن وجود دارد. اگرچه تمايز واقعي ميان جهان وجود و جهان ذهن وجود دارد، اما به تعبير ماريتن: “اين از طريق اتحاد ذهن و شيئ -که وجود دارد- است که ذهن دسترسي خود به واقعيت را کامل ميکند”.289

گفتار پنجم: معرفت به واقعيت فيزيکي از نظر ماريتن
ماريتن به پيروي از توماس آکوئيناس، به سه درج? انتزاعي از معرفت باور دارد که عبارتند از:
درج? نخست، علم به عالم طبيعت حسي است290 که تنها قلمروي است که دقيقا در معرض دو معرفت متفاوت قرار ميگيرد.
دومين درجه، علم به عالم رياضيات291 است که علم به اعداد و مقدار است و صرفا تحت حاکميت رياضيات است.
سومين درجه، علم به عالم ما بعد الطبيعه است که علم به اموري است که در وراي طبيعت حسي292 بوده و صرفا تحت حفاظت متافيزيک قرار ميگيرد.
اما دو معرفت متمايز نيز وجود دارد که در جهان واقعي حس شريکند؛ يکي فلسف? طبيعت است و ديگري علم تجربي. در همين قلمرو معرفت است که فلسفه و علم جديد به شدت با هم درگير شدهاند و ماريتن هم تلاش زيادي براي کاهش اين تنش و اتحاد و همسويي ميان آنها کرده است.
ماريتن فلسف? طبيعت را معرفتي ميداند که متعلّق آن در همه اشيايي که داراي طبيعت جسمانياند حضور دارد؛ و وجود متحرکي است که بيش از متافيزيک براي تائيدش نياز به حس و تجربه است293. ماريتن از فيزيک نو نيز سخن ميگويد. وي معتقد است که از بزرگترين کشفيات متفکرين معاصر اين نظريه است که حريف دقيق فلسفي از کميت دقيقا در تطابق با اندازههاي علمي آن نيست. در اينجاست که ماريتن به محوريترين جهتي که علم تجربي جديد پيدا کرده است اشاره ميکند. اين نظريههاي جديد ريشه در نظريه نسبيت انيشتين دارد که در تقابل با نيوتون يا فيزيک کلاسيک ميباشد.
دانشمندان جديد عليه مکانيسم، دترمينيسم و تحصل گرائي که در قرن نوزده حاکم بودند ايستادند. ماريتن در فيزيک جديد تلاشي را ميبيند که به دنبال آزادي از سيطر? تأثير گسترد? مفاهيم رياضي همچون مطلقگرايي ميباشد. او همچنين مشاهده ميکند که فيزيک جديد علم را از سيطر? فلسفي و هستيشناسانه رهانيده و ديگر ادعاي معرفت به ماهيت ذاتي اشيا را ندارد.294
از نظر ماريتن دانشمندان، فلاسفه و شعرا همگي اساسا به صورت مشابهي در جستجوي معرفت هستند. ماريتن دانشمنداني را که اجاز? ورود مفاهيم فلسفي به حوز? طبيعت فيزيکي را نميدهند ميستايد و هشدار ميدهد که همکاري علم و فلسفه ميتواند آميخته با نوعي از رابط? نامشروع خطرناک باشد.
از نظر ماريتن ارتباط ميان فلسفه و علم، ارزش بالايي دارد و ترقي علم در عصر جديد حاصل تمايز روشنتري ميان معرفت تجربي و معرفت هستي شناسانه و نيز نقش آنها در تلاش انسان براي دستيابي به حقيقت است.

فصل چهارم:
جايگاه انسان از ديدگاه ماريتن

مقدمه
در اين فصل به بررسي جايگاه جديدي که ماريتن براي انسان در جهان نوين مسيحي خويش ترسيم ميکند، ميپردازيم. بدين منظور با نگاهي به کتاب مهم وي در حوز? انسانشناسي با عنوان “انسانگرايي حقيقي”295 به بررسي نظريات وي در خصوص انسان ميپردازيم.
عنوان مقدمه ماريتن در اين کتاب، “قهرمانگرايي و انسانگرايي”296 است. در اين مقدمه وي به دنبال يافتن رابط? ميان قهرمانگرايي و انسانگرايي است. او به بررسي اين مطلب ميپردازد كه آيا رابط? ميان آنها، رابطهاي معکوس است؟ يعني هر جا كه قهرمانگرايي عروج داشته باشد، انسانگرايي نزول خواهد داشت و بر عکس. لازم به ذکر است که از ديد ماريتن اين دو در تضاد نيستند و ميتوان در آن واحد هم به خود انديشيد و هم خود را فداي ديگران کرد و قهرماني انسانگرا و يا انسانگرايي قهرمان بود.
ماريتن برخلاف کساني که معتقد به ضديت انسانگرايي غربي با دين هستند، ميان آنها تضادي مشاهده نميکند. اگر چه درست است كه بعد از رنسانس جهان غرب از يک قهرمانگرايي مسيحي به سوي انسانگرايي حرکت کرده است، اما انسانگرايي غربي ريشههاي ديني و متعالي دارد.
وي در فصل نخست با عنوان “فاجعه اومانيسم” به دنبال بررسي دو مسئله زير است؛. وظيف? انسان در برابر خدا و سرنوشت انسان.
ماريتن بر آن است که براي پاسخ به اين دو پرسش، بايد به اين دو سؤال ديگر توجه کرد: يکم اين که انسان چيست؟ و دوم اين که به اصطلاح مسيحي رابط? ميان آزادي و تفضل الهي297 چگونه است؟
براي پي بردن به بنيادهاي انسان شناختي ماريتن بحث را در دو مبحث جداگانه پيگيري ميکنيم؛ نخست از ديدگاههاي جاري زمان ماريتن بحث ميکنيم (مبحث اول) تا پس از آن بتوانيم ويژگيهاي ديدگاه انسانشناختي او را در يابيم (مبحث دوم)

مبحث اول: ديدگاههاي انسانشناختي مسيحيت قرون ميانه و انسانگرايي نو
ماريتن در مباحث انسانشناسي خود پيش از طرح ديدگاههاي خاص خود، به بررسي و نقد دو رويکرد خاص پرداخته است؛ ابتدا از ديدگاه “مسيحيت قرون وسطي” و سپس از ديدگاه “انسانگرايي نو”؛ او آنگاه از ديدگاه خودش كه آن را “انسانگرايينو” يا “جامع? نوين مسيحي”298 مينامد، به اين دو مسئله ميپردازد:

گفتار اول: ديدگاه مسيحيت قرون وسطي
مهمترين نکات انسانشناختي ديدگاه مسيحيت قرون وسطي سه مسأله به شرح ذيل است:
يک) مشکل انسان؛ از ديدگاه تفکر قرون وسطي، انسان صرفا حيوان ناطق (عاقل) نيست، بلکه يک شخص نيز ميباشد.299 شخص يک برداشت کلامي مسيحي راجع به انسان است. به اين معني كه از طريق خداوند است كه شخص شکل ميگيرد و آن همراهي طبيعت معنوي و آزادي و انتخاب است كه هيچ کس نه دولت و نه طبيعت بدون اجاز? خداوند توان محدود کردن آن را ندارند.
در اين ديدگاه انسان محصول جراحت و وصل (joint) است که توسط شيطان هوا و هوس و همچنين عشق الهي زخمي شده است و به خاطر گناه اوليه طبيعتا مجروح متولد شده است. از طرف ديگر او براي هدفي فوق طبيعي ساخته شده است و لذا انسان همزمان موجودي طبيعي و فوق طبيعي است.
دو) مشکل تفضل و آزادي؛300 تفکر کلامي قرون وسطي زير سيطر? تفکر قديس آگوستين قرار دارد. در اين تفکر به دو مسئل? تفضل و آزادي همچون يک راز نگاه شده است. (البته بايد توجه داشت که قديس توماس را نبايد مرتبط به اين دوره و يا يک دوره خاص دانست).
سه) مشکل سرنوشت؛301 انسان ميتواند تحقير شدن302 توسط انسانهاي قديس را كه او را در برابر خدا ناچيز ميشمارند، تحمل کند، اما ديگر تحمل تحقير شدن توسط انساني كه از خاک و از جنس او است را ندارد (حال تفاوتي ندارد که اين انسان متکلم باشد يا فيلسوف و يا پدري روحاني و يا حکمران و مردي سياست مدار).303 ادراک اين مسئله که انسانها توسط قديسين تحقير گرديدهاند، در واقع مرگ قرون وسطي و شروع دور? رنسانس بود.

گفتار دوم: ديدگاه انسانگرايي نو
ماريتن در اين خصوص به طرح و نقد نظريات سه فيلسوف زير ميپردازد:304
1. ژان ژاک رسو305، كه از نظر او انسان نه تنها رها از گناه اوليه است، بلکه او اصلا گناهکار نيست و پاک و مقدس است. از نظر او انسان مقدس است، اگر با روح طبيعت در يک اتحاد معنوي به سر برد؛ شر وقتي به سراغ انسان آمد كه مزاحمتهاي فرهنگي و تمدنها شروع شدند.
2. آگوست کنت، كه از نظريه “موجود بزرگ”306 سخن ميگويد.
3. هگل که نجات و رستگاري را در دياليکتيک تاريخي ميبيند و اينکه چگونه انسان در قالب دولت از دست فرزندان خداوند رهايي مييابد.
در نظر هر سه فيلسوف فوق، كه نمايند? عصر جديد هستند، انسان از يک طرف موجودي کاملاً طبيعي است كه منتزع از هر امر مافوق طبيعي به شمار ميآيد و از طرف ديگر هم? امور معنوي و الهي نيز (براي مسيحيان) بر انسان وارد ميشود (تفضل الهي).

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع وجود خداوند، سلسله مراتب، اصول موضوعه، عشق و محبت Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع کرامت انسان