منابع پایان نامه ارشد با موضوع ماريتن، ماهيت، متافيزيک، فلسفة

دانلود پایان نامه ارشد

ميگويد: ترقيهاي علمي در واقع پيشرفت نيست، چرا که لازمة پيشرفت، توسعه است و توسعه پيدا کردن نيز مستلزم اين است که در عين حال که هسته ثابت بماند، تغييرات و پيشرفتي صورت پذيرد. البته از نظر ماريتن بهتر است که در علم از لغت جايگزيني استفاده کنيم.
شاخص? پيشرفت فلسفة جديد در مواجه با واقعيت، پيدا کردن جايگزيني مناسب و در شأن علوم است. در علم يک مسئله خود تبديل به يک راه حل شده و آنگاه ذهن به سمت مسئل? ديگري ميرود. مسائل هميشه از طريق کشف اطلاعات جديد حل ميشوند؛ البته هميشه امکان نسخ نظريه ها و فرضيههاي علمي در ساي? کشفهاي آينده وجود دارد. علم مستقيما به مطالع? اشيا نميپردازد، بلکه خواص مادي آنها را که قابليت اندازهگيري دارند، بررسي ميکند. ماريتن با انتقاد از فلسفة جديد ميگويد که يک نظر جديد فلسفي، درست به همان سبکي که نظريههاي علمي سابق جاي خود را به نظريههاي جديد دادهاند، جاي خود را به نظريههاي جديد واگذار کرده و ميکند. درست همانگونه که نظام فيزيکي انيشتين جايگزين نظام فيزيکي نيوتن شد؛ يا نظام کوپرنيک جايگزين نظام بطلميوسي شد، فلسف? قرون وسطي به نفع دکارت، فلسفة دکارت به نفع کانت و فلسفة کانت به نفع برگسون و قس عليهذا به کناري نهاده شدند. ماريتن ميگويد: پس از آن که دکارت منکر ارزش علمي علم کلام و کانت منکر ارزش علمي متافيزيک شدند، ما شاهد گمراهي و سرگرداني بيش از پيش عقل انساني شديم که ناگزير دست به دامان تجربهگرايي زد. وي در اين زمينه مينويسد:
“ما مشاهده کردهايم که عقل انساني که به سمت تجربهگرايي منحرف شده و اسير آن شده است، مشتاقانه در پي حکمت است؛ اما نتوانسته است به آن دست يابد؛ زيرا به انکار آن حالت رمزي پرداخته و تلاش کرده است که حکمت را در کنار قانون پيشرفتي قرار دهد که مبتني بر جايگزيني است”.247
اين پيشرفت مبتني بر جايگزيني متضاد با علم وجود و هستي است، از ديد ماريتن “حقيقت نميتواند در معرض آزمايش سلسلهوار تاريخي قرارگيرد.”248 به عبارت ديگر نبايد پيشرفت آن در چارچوب زمان قرار گيرد. پيشرفت شايسته براي علم وجود، پيشرفتي است که مبتني بر رشدي صميمي249 باشد و آن پيشرفتي است که از طريق تعميق اصولي به دست ميآيد که در متعلق معرفتي ثابت ماندگار است. لذا فلسفه تومائي، همة تدوام و استمراري را که در سنت است به فلسفه باز ميگرداند. فلسفة واقعي آن فلسفهاي است که داراي يک رهيافت هستيشناسانه در برابر اشيا است. يعني به جستجو در وجود اشيا ميپردازد و مستقيما آنها را بررسي ميکند و آنها را در حالت رمزي و سريشان ميشناسد. کشف يک راز منجر به يک راهحل نخواهد شد. تنها به درک عميقتر و کاوشي مترقي از واقعيت منجر خواهد شد. تنها در فهميدن يک راز است که ما داراي دو عنصر اساسي پيشرفت، يعني “ثبات و تغيير” هستيم. در اين تفلسف، داد? جديدي کشف نميشود و جايگزيني صورت نميگيرد، بلکه فهم فيلسوف از حقيقت تغيير يافته و عميقتر ميشود.

گفتار دوم: ماريتن و موضوع مابعدالطبيعه
ماريتن همچون بسياري از فيلسوفان گذشته موضوع مابعدالطبيعه را “وجود بما هو وجود” ميداند. او تأکيد ميکند که در اشيا بما هو اشيا است که متافيزيک متعلق خود را پيدا ميکند.250 از نظر وي وجود به تنهايي ميتواند عطش عقلاني انسان به دانستن را رفع کند. در حالي که ديگر علوم مثل رياضيات، علوم تجربي و فلسف? طبيعت اگرچه فراهم کنند? نوعي از معرفت ميباشند اما به تنهايي نميتوانند اين تشنگي را رفع کنند. زيرا غناي هستيشناسانه وجود پايانناپذير است و عقل بايد براي سيراب شدن از آن به علم وجود که همان متافيزيک است مراجعه کند.
به دليل رواج برداشتهاي اشتباه از وجود، ماريتن در سخنراني خود تحت عنوان “سکة تقلبي متافيزيکي”251 به اين بحث ميپردازد که چگونه فلسفة جديد، موضوع متافيزيک را مغشوش کرده است. او با اين پيشفرض که متافيزيک با وجود سر و کار دارد، معتقد است که تعاريفي که از “وجود” ارائه شده است، علت اساسي اين سردرگمي است، لذا وي به دنبال ارائه تعريفي سلبي از وجود برميآيد. دست کم در سه مورد “وجود” به نحو خاصي در نظر گرفته شده است:
يک) در علوم طبيعي و تجربي: در اين علوم، وجود موضوع است و متعلق به امري خاص و عملي است و مبناي پديدههاي قابل مشاهده و اندازهگيري در جهاني حسي و مادي است.
دو) در حس مشترک: حس مشترک نيز با وجود سروکار دارد، اما مفهوم مابعدالطبيعي آن مستور و غايب از ديدهها است. حس مشترک مفهوم متافيزيکي وجود را بدون متمايز کردن آن از ديگر مفاهيم به تيرگي درک ميکند. وي در اين باره مينويسد: “حس مشترک ترسيمي ناهنجار و خشن از متافيزيک به دست ميدهد.”252
سه) در منطق: موضوع منطق هم وجود است، اما “وجودي عاري از حقيقت”؛ چرا که منطقيين تنها با يک مفهوم ذهني از وجود سر و کار دارند که تنها در روند استدلال، نقش ايفا ميکند و تحققي در خارج ندارد.
البته بايد متذکر شد که ماريتن به هيچ وجه قصد بياعتباري موارد فوق را ندارد، بلکه به دنبال ايضاح محل نزاع است. نهايتا ماريتن سه مفهوم از فلسفة جديد را تحت عنوان “وجود جعلي”253 مطرح ميکند و همة آنها را به منطقي غلط و فاسد نسبت ميدهد:
1. خطاي هگل: از ديد ماريتن عيب اساسي در نظام هگل، غفلت از ساحت استعلايي وجود بود. هگل پنداشت که وجود صرفا از جنس طبيعت بوده و در جستجوي فهمي از وجود که به معناي بالاترين جنس باشد، خود را در طبيعت محدود کرد. هگل با توجه به تمسک به قانون انتزاع منطقي راهي جز اين نداشت که وجود را با عدم و هستي را با نيستي مشخص کند.
2. خطاي کانت: اشتباه ديگر از سوي کانت صورت پذيرفت که منطق را به عنوان علم قوانين و صور تفکر که برگرفته از اشيا، ولي مستقل از آنها است در نظر گرفت. اين نوع از صورت محض تفکر، منجر به ايجاد يک فاصل مصنوعي ميان اشيا گرديد.
3. خطاي ديدگاه افلاطوني: خطاي ديگر مفهوم افلاطوني و اسکاتي از مابعدالطبيعه است که در واقع وجود را از مابعدالطبيعه منفک و آن را محدود به توصيفي از ماهيات کردهاند. ماريتن ميگويد:
“وقتي که ما بر اساس واقعگرايي عميق فلسف? تومائي اظهار ميکنيم که متعلق عقل وجود است، در ماهيات متوقف نميشويم، بلکه اين عقل است که با قضاوت خويش به خود و وجود پرداخته و مييابد که خارج از ذهن چه چيزي وجود دارد و چه چيزي وجود ندارد”.254
درست به همين دليل است که ماريتن فلسفة توماس را “فلسفة اگزيستانس” مينامد.
ماريتن به تعريف وجود که صرفا عقلي و خالص بوده و موضوع واقعي متافيزيک است ميپردازد. از نظر ماريتن که وجود متافيزيکي قابل درک براي هر کس نيست، تنها آنان که به درجهاي از معنويت عقلاني رسيدهاند توانايي شنيدن و درک موسيقي آن را که توسط عقل و فهم نواخته ميشود دارند. براي آنها وجود امري مستقل و متنوع است که داراي صفات متمايزي است و آنها با لقلق? زبان از وجود سخن نميگويند. به عقيد? ماريتن وجود را نميتوان تعريف کرد بلکه ميتوان آن را مشخص کرد.255
در اين بحث، ماريتن به برگسون نزديک ميشود، اما فرق اساسي با او دارد. برگسون اعتقاد به جنبة عقلاني شهود ندارد، اما نزد ماريتن کارکرد اساسي عقل، مبتني بر شهود بوده و شهود وجود متافيزيکي، مهمترين شرط لازم براي فيلسوف مابعدالطبيعه است. اين شهود از طريق تکنيک يا مهارت حاصل نميشود و درست به همين دليل است که کانت محروم از اين تجربه ميشود. تجارب ديگري وجود دارند که ميتواند ما را آمادة درک آن شهود متافيزيکي کند؛ مثل شهود زماني برگسوني256 يا اضطراب هايدگري257، اما اينها نميتوانند منتج به شهود متافيزيکي از وجود شوند؛ چرا که اين شهود تراوشي از ايمان است که عقل در آزادي مقتدرانهاش آن را به دست ميآورد.
ماريتن بر آن است که هر علمي تعلق به يک فضيلت خاص عقلاني دارد؛ لذا يک فضيلت عقلاني در خور با متافيزيک وجود دارد. اين فضيلت يا عادت258، مرتبط به وجود، به عنوان متعلق شهود ميباشد. لذا بنا به تعبير اصحاب مدرسي بايد ميان دو نور تفاوت گذاشت. يکي مربوط به متعلق ابژه است و ديگري به خاصيت عقلاني مرتبط است. لذا اگر به دنبال شهود وجود هستيم نياز به يک خاصيت متافيزيکي ضروري است که از طرف ديگر هم اين شهود بر آن نيز تأثيرگذار ميباشد. لذا تاثيرگذاري طرفيني است؛ اگر چه از نظر جايگاه وجودي، نه زماني، ابژه مقدم است. در ساختار طبيعت، شهود وجود مقدم بر ساخت دروني فيلسوف است.259
اساسا وجود، امري متشابه است، بدين معني که هم واحد و هم متنوع و کثير است. کثير است؛ زيرا در همة محسوسات متجلي است و هر چيز خاصي بهرهاي از وجود دارد، اما با اين حال شخصي و واحد است. در اينجا است که بحث وجود و ماهيت پيش ميآيد و ماريتن به انتقاد از افرادي چون سارتر ميپردازد که واقعيت ماهيات را منکر شدهاند. بدين نحو که هر جا وجودي هست هم طبيعت يا ماهيت و هم عمل آن وجود دارد. اين دو گانگي نبايد مورد غفلت واقع شود. تصور وجودي که کاملاً منتزع از اين دو جنبه باشد غيرممکن است. تنها دربار? خداوند است که اين تمايز صرفا ذهني است و واقعي نيست؛ اما در هم? مخلوقات اين تمايز (ميان فعل وجود و ماهيت آن) امري واقعي است. و اين ماهيت است که اشيا و موجودات را از يکديگر متمايز ميکند. اگر وجود آن چيزي است که بالفعل يا بالقوه هست، بالضروره تصديق و حکمي نيز از آن منتج ميشود. بدين معنا که ميتوان گفت: “اين وجود هست”. از اين حکم است که ما به اصل اين هماني ميرسيم و اين که من ميبينم براي مثال درخت است يا ماشين است و يا سگ است که وجود دارد. اين تمايزات در وجود مربوط به ماهيت است. لذا از ديد ماريتن اين اصل اين هماني صرفاً يک اصل ذهني نيست، بلکه امري واقعي و نوعي از وجود است. ماريتن البته معتقد به تفوق وجود بر ماهيت است اما اين به معناي حذف ماهيت نيست. وجود قبل از ماهيت است بدين معني که فعل وجود است که ماهيت را به منصه ظهور ميآورد.

گفتار سوم: ماريتن و اصول اولي? عقل نظري
پيروان مکتب توماس به اصول اولي? بسياري که داراي نظم و ترتيب است اعتقاد دارند. اصولي از قبيل اين هماني، عقل به خود بسنده، و اصل عليت (فاعلي و غائي).260
ماريتن “شهود وجود به مثابه شهود عقلاني” را مبناي اصول اوليه خويش قرار ميدهد و ساير مباحث فلسفي وي بر اين پايه مبتني گرديده است. به نظر او آن واقعيتي که متعلق وجود است به مراتب غنيتر از ايد? اصول اوليه است. وجود در اين حالت برخوردار از وحدت، خير و حقيقت است. وجود واحد، خير و حقيقت است و اين موارد فقط مفهوما متفاوت از يکديگرند.261 در ميان اصول اولي? عقل نظري، ماريتن به تعريف چهار اصل زير ميپردازد: 262
1. هويت يا اينهماني؛ 2. عقل بخود بسنده؛ 3. عليت؛ 4. غائيت
مقصود از اصل اينهماني که ماريتن از اين اصل به عنوان “هر موجودي همان است که هست” ياد ميکند، آن است که انسان با شهود ميتواند دو جنب? عيني و ذهني از وجود هر شيء را ببيند که اگر چه ميان آن دو تمايز مشاهده ميکند، اما هر دو را يکي پنداشته و در واقع يکي موضوع و ديگري محمول ميشود. اصل اينهماني وجود خارج از ذهن را مورد ملاحظه قرار ميدهد. لذا از نظر ماريتن اين اصل، قانون تفکر نيست، بلکه اولين قانون اعياني است که خارج از ذهن وجود دارند و با شهود وجودي قابل درکند.
ماريتن در بخشي از کتاب متافيزيک خويش به دو برداشت متفاوت از اصل اينهماني در رابطه با فهم مسلمانان و مسيحيان از وجود ذات اقدس الهي که قل? اوج وجود است، اشاره ميکند. او ميگويد که گزار? “خداوند، خداوند است” اصلي اينهماني است که بر ماهيت و ذات الهي تطبيق داده ميشود، اما از همين اصل دو مفهوم کاملا متضاد توسط مسلمانان و مسيحيان فهميده ميشود:
1. از ديد پيروان پيامبر اسلام، معناي عبارت “خداوند، خداوند است” اين است که خداوند آنچنان يکتا و بيهمتا است که محال است اسرار تثليث و تجسم بر او بار شود. لذا اين اصل داراي ويژگي سلبي و انحصاري است. از ديدگاه فلسفي، اشتباه اساسي اين است که بخواهيم اصل اينهماني را بر خداوند به همان شيوهاي که بر مخلوقات تطبيق داده ميشود اعمال کنيم، يعني او را محدود و

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع کرامت انسان، کتاب مقدس Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع وجود خداوند، سلسله مراتب، اصول موضوعه، عشق و محبت