منابع پایان نامه ارشد با موضوع لیلی و مجنون، ادبیات فارسی، زبان فارسی، ضرب المثل

دانلود پایان نامه ارشد

گره
شکن زلف به پیشانی او مو به مو گفت پریشانی او
(همان: 364 )
منظور شاعر از شکن زلف بر روی پیشانی معشوق، ژولیده بودن یار هست که گواه پریشانی اوست. آرایه ی تشخیص دارد. شکن زلف، جاندار فرض شده و سخن گفته است.
نیست یک دل که اسیر خم گیسوی تو نیست این چه شهری است که مرغ همه یک پا دارد
(همان: 154)
شاعر می گوید: حتی یک نفر هم نیست که عاشق زلف معشوق نباشد. از آرایه ی اغراق استفاده شده است. مصرع دوم ضرب المثل است.
شبی کردند با هم گفتگوئی خم زلفی و باد مشکبویی
(ریاضی یزدی،295:1375)
خم زلف اضافه ی اختصاصی است. آرایه ی تشخیص هم دارد خم زلف و باد، جاندار فرض شده است.
دو نیمه کرد خم زلف و گرد صورت ریخت که شب چو نصف شود، موقع قبول دعاست
(همان:147)
شاعر با به کار بردن تشبیه مرکب، دو قسمت کردن زلف یار را و در دو طرف چهره انداختن را به نصف شدن شب که موقع قبول دعاست، مانند کرده است. تشبیه مرکب: هر گاه وجه شبه هیأت حاصله(ایماژ، تصویر، تابلو) از امور متعدد است و به اصطلاح منتزع از چند چیز است.(شمیسا،113:1393 ) شاعر مضمراً زلف را به شب تشبیه کرده است.
مجمع دل های پریشان بود خم به خم زلف پریشان او
(ریاضی یزدی،177:1375)
دل های پریشان و زلف پریشان هر دو موصوف و صفت هستند.
خم زلفی که دام مرغ دل نیست بپیچان، حلقه کن، زیرو زبر کن
(همان:176)
مرغ دل: اضافه ی تشبیهی است. دل به جهت اسیر بودن در وجود انسان به مرغ تشبیه شده
دل من تا شکن زلف تو تابی دارد هر شب آشفته تر از زلف تو خوابی دارد
(همان:155)
منظور از شکن زلف همان مجعد بودن و آشفتگی زلف است. شاعر معتقد است که زلف های تابدار معشوق باعث دگر گونی او می شود.
ز تاب زلف به مویی کشان کشان ببرند مرا که بازوی زال است و زور
(ریاضی یزدی، 167:1375)
مصرع دوم کنایه از قدرتمند بودن است. شاعر معتقد است که خمیدگی زلف یار چنان قوی است که قادر است افراد تنومند را مسخَر خود کند. مصرع دوم کنایه از قدرتمندی است.
گفتا به دل ریاضی دیشب ندیدمت گفتا به تاب زلف بتی لانه داشتیم
(ریاضی یزدی،174:1375)
شاعر در این بیت تخلص کرده است. بت استعاره از معشوق است.
باهمه آشفتگی ها، خاطر ما جمع بود زآنکه با زلف پریشانی قراری داشتیم
(همان:173)
زلف پریشان موصوف و صفت است. خاطر جمع بودن کنایه از اطمینان داشتن، آسوده و راحت بودن. (عفیفی، 730:1376 ) جمع و پریشان هم تضاد دارند.
یک دست جام باده لبالب شراب ناب دستی به تاب طرَه جانانه داشتیم
(ریاضی یزدی،174:1375)
شراب ناب موصوف و صفت است. منظور از تاب طرَه جانانه زلف پیچان معشوق است. بین ناب و تاب جناس مطرف وجود دارد. هر گاه دو پایه جناس، در حرف اول یا آخر مختلف باشند، آن را جناس مطرَف یا یکسویه خوانند.(صادقیان،58:1387)
وز جنبش یک نسیم، در تاب زان طرَه تابدار گشتم
(ریاضی یزدی،267:1375)
طرهَ ی تابدار موصوف و صفت است.
وز عطر شکنج طرَه ی دوست اشکم من و مشکبار گشتم
(همان:267)
شکنج: شکن، چین و چروک. پیچ و خم زلف. (معین، 1364: ذیل واژه ) مصرع اول تتابع اضافه است.
نه ناف آهوی چینم که با خون دل پر خون بسازم مشک و آن را بر شکنج طره ات بیزم
(ریاضی یزدی،171:1375)
بیختن: چیزی را از غربال گذراندن، نرمه ی چیزی را از موبیز بیرون کردن. (معین، 1364: ذیل واژه)
ز تاب طرَه ی جانان و مشکین جعد کاکل ها مرا عمری بباطل رفت در دور و تسلسل ها
(ریاضی یزدی،145:1375)
تاب طرَه ی جانان تتابع اضافه است.جانان استعاره از معشوق است. شاعر معتقد است که سال های زیادی را به خاطر این که در بند پیچ و تاب زلف مجعد و خوشبوی یار بوده، به هدر داده است.
زد به کارم گیسوی پر پیچ، پیچ برد از تن، طرَه ی پرتاب، تاب
(ریاضی یزدی،146:1375)
گیسو ی پر پیچ و طرَه ی پرتاب هر دو موصوف و صفت هستند. شاعر معتقد است که زلف تابدار و حلقه ای معشوق، مانع کار عاشق شده، همین طور توان عاشق را گرفته است.
کنگره ملَی دل های ماست تاب سر طرَ ه ی افشان او
(همان: 177)
کنگره: پستی و بلندی مرتب بالای دیوار، دندانه های بالای دیوار قصر و حصار قلعه، مجمعی از سران دول، نمایندگان ممالک.(معین، 1364: ذیل واژه) مصرع اول تتابع اضافه است.
دل که همراه صبا خم به خم زلف تو رفت چه رفیق عجبی بود و چه راه عجبی
(ریاضی یزدی،179:1375)
با بکار بردن آرایه ی تشخیص دل و باد صبا انسان فرض شده است.
چه گره بر شکن زلف گره گیر زدی لیلی من که مرا، واله و مجنون کردی
(همان:180)
زلف گره گیر موصوف و صفت است. لیلی من منظور معشوق است.
چرا به عهد خود ای بی وفا، وفا نکنی گره زلف خود و کار خلق وا نکنی
(ریاضی یزدی، 181:1375)
منظور از بی وفا معشوق است. گره زلف وا کردن کنایه از حل کردن مشکل است.
ای دل هوای زلف نگاری نمیکنی دستی به تاب طرَه ی یاری نمی کنی
(همان:182)
شاعر با به کار بردن آرایه ی تشخیص دل را انسان فرض کرده است. نگار منظور معشوق است.مقصود بی توجهی عاشق است.
صد نافه مشک در شکن زلف تاب دار داریَ و کار مشک تتاری نمی کنی
(ریاضی یزدی،182:1375)
زلف تاب دار موصوف و صفت است. مشک تاتار: مشکی که از بلاد تاتار آورند، و آن بسیار نیک است. (معین،1364: ذیل واژه )
هر کس گره از کار من و زلف تو وا کرد در عقده گشایی به خدا کار خدا کرد
(ریاضی یزدی،158:1375)
گره باز کردن و عقده گشایی کنایه از حل مشکل است.
خم به خم زلف شکن در شکنش داد به باد وندر آن سلسله جز این دل دیوانه نماند
(همان:162)
دل دیوانه موصوف و صفت است.
تار؛ رشته، وجه شبه: نازکی
آن جا که می دهد عشق تابی به تار مویی مشکل کسی تواند آن عقده را گشاید
(همان: 166)
تار مو: شاعر زلف معشوق را به جهت نازکی به تار تشبیه کرده است. عقده گشادن: مشکل حل کردن.
مجنون زتار طرَه ی لیلی خبر نداشت زنجیر عشق سلسله جنبان جان نبود
( همان: 166)
زنجیر عشق اضافه ی تشبیهی است. اسارتی که از عشق حاصل میشود به زنجیر مانند کرده است. شاعر تلمیح دارد به داستان لیلی و مجنون.شاعر معتقد است که اسارتی که زلف یار به وجود می آورد از گرفتاری عشق بالاتر می داند.
ز ائتلاف دل و تار طره ی لیلی به رأی مخفی مجنون من انتخاب شدم
(ریاضی یزدی،171:1375)
شاعر با بکار بردن آرایه ی تشخیص دل و زلف معشوق را انسان فرض کرده است.

کمند
بگشا کمند زلف که صیَاد اگر تویی صید آیدت به دام و به گردن نهد کمند
(ریاضی یزدی،163:1375)
کمند زلف: اضافه ی تشبیهی است. پیچیدگی و خمیدگی زلف به کمند تشبیه شده است. بین کلمات صیَاد، صید و دام مراعات النظیر است. صید استعاره از معشوق است.
دام؛ وجه شبه: گیرایی و اسیر کردن
دام من زلف گره گیر تو بود قاتل من دم شمشیر تو بود
(همان: 371)
زلف گره گیر موصوف وصفت ودم شمشیر استعاره از زبان معشوق است. شاعر با بکار بردن تشبیه بلیغ زلف معشوق را به دام و لفظ تلخ را به قاتل تشبیه کرده است.
خم به خم زلف گره گیر تو دام دل شد شکر للَه که مراد من و دل، حاصل شد
(همان: 161)
زلف گره گیر موصوف و صفت است. شاعر با به کار بردن تشبیه بلیغ زلف معشوق را به دام تشبیه کرده است و خداوند را به خاطر به مراد رسیدن، شاکر است.
5-1-2- رخسار
نور و روشنایی عامل مهم زیبایی است. از برکت نور است که اشیای زیبا به چشم در می آیند. نور و روشنایی از آغاز خلقت بشر، محبوب و معبود وی بوده و خدایان خود را به صورت آن تصور می نموده است. در سر تا سر ادبیات فارسی«روی» که در اقلیم جمال توجه بدان بسیار است و در حقیقت سرآمد ملک جهان است، به هر چه نور و فروغی داشته، تشبیه شده است و حتی لغاتی که مجازاً مفهوم نور و روشنایی از آنها استنباط می شده به صورت مانند شده است (دانشور، 271:1389)
از بین اجرام فلکی روی به نورانی ترین آنها یعنی خورشید و ماه تشبیه شده است. چون این تشبیهات در زبان فارسی متداول است .غالباً برای مبالغه لغت روی حذف شده و لغت مذ کور بر وجه استعاره واستعاره بالکنایه به جای آن به کار رفته است.(دانشور، 272:1389 )
در میان اوقات گوناگون سحر، صبح، روز و نیمروز از جهت روشنایی و فروغ جان بخش، مشبه به روی یار است.(همان)
ماه و خورشید، وجه شبه: روشنی وزیبایی
دختری رشک پری غیرت ماه ماه هم کشته ی آن چشم سیاه
(ریاضی یزدی، 352:1375)
شاعر چهره ی معشوق را مضمراً یک بار به پری و یک بار به ماه تشبیه کرده است، درواقع، تشبیه جمع به کار برده است. یعنی برای یک مشبه، چند مشبه به می آورند.(شمیسا، 132:1390) سپس با تشبیه تفضیل روی معشوق

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع بابا فغانی، تصویر سازی، تقسیم بندی، تکرار قافیه Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع داستان یوسف، ترکیب وصفی