منابع پایان نامه ارشد با موضوع فقه و احکام، حرمت نکاح، امام صادق

دانلود پایان نامه ارشد

الصَّلاةِ وَ التَّبَرِّي مِن غَيرِهِ؛ در حکم به اسلام، تنها اقرار به شهادتين شرط است و نماز يا تبري از اديان ديگر غير از اسلام شرط نيست.”34
علامه طباطبايي (رحمه‌الله) در بيان مراتب اسلام، اولين مرتبه آن را که همان اسلام ظاهري است تلفظ شهادتين مي‌داند، چه همراه با اعتقاد قلبي باشد يا تنها با اقرار لساني باشد.35
امام خميني (رحمه‌الله) نيز در کتاب الطهارة در اين زمينه چنين مي‌نويسد:
“إنَّ المُسلِمَ بِحَسَبِ ارتِکازِ المُتَشَرِّعَةِ هُوَ المُعتَقِدُ بِاللّهِ تَعالَى وَ وَحدَانِيَّتِهِ وَ رِسَالَةِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّه عَلَيهِ وَ آلِهِ، أوِ الشَّهَادَةِ بِالثَّلاثَةِ عَلَى احتِمَالَينِ يَأتِي الکلامُ فِيهِمَا وَ هَذِهِ الثَّلاثَةُ مِمَّا لَا شُبهَةَ وَ لَا خِلافَ فِي اعتِبَارِهَا فِي مَعنَى الإسلامِ وَ يُحتَمَلُ أن يَکُونَ الاعتِقَادُ بِالمَعَادِ إجمَالاً أيضاً مَأخُوذاً فِيهِ لَدَي المُتَشَرِّعَةِ عَلَي تَأمُّلٍ يَأتِي وَجهُهُ، أمَّا الاعتِقَادُ بِالوِلايَةِ فَلَا شُبهَةَ فِي عَدَمِ اعتِبَارِهِ فِيهِ وَ يَنبَغِي أن يُعَدَّ ذَلِکَ مِنَ الوَاضِحَاتِ لَدَي کَافَّةِ الطَّائِفَةِ الحَقَّةِ إن أُرِيدَ بِالکُفرِ المُقَابِلِ لَهُ مَا يُطلَقُ عَلَي مِثلِ أهلِ الذِّمَّةِ مِن نَجَاسَتِهِم وَ حُرمَةِ ذَبِيحَتِهِم وَ مُسَاوَرَتِهِم وَ تَزوِيجِهِم؛ مسلمان به حسب ارتکاز متشرعه کسي است که به خداوند متعال و يگانگي او و نيز رسالت رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله معتقد باشد يا بر اساس احتمالي، به اين موارد سه‌گانه شهادت بدهد. اين سه مورد، بدون هيچ شک و اختلافي در معناي اسلام معتبرند. علاوه بر اين سه مورد، ممکن است اعتقاد اجمالي به معاد نيز در معناي اسلام شرط باشد، که البته اشکالاتي بر آن وارد است و خواهد آمد. اما اعتقاد به ولايت، بدون شک در اسلام شرط نيست و اين مطلب بايد از امور واضح در نزد تمامي طايفه حق شمرده شود، اگر مقصود از کفري که در مقابل اسلام در نظر دارند، کفري باشد که بر امثال اهل ذمه اطلاق مي‌شود و مستلزم نجاست و حرمت ذبيحه و همنشيني و ازدواج با آنهاست.”36
برخي علاوه بر اقرار به شهادتين، رکن ديگري را نيز براي تحقق اسلام شرط دانسته‌اند که عبارت است از اعتقاد به معاد. بنابراين نظريه، کسي که شهادتين بگويد، اما اعتقاد به معاد نداشته باشد، کافر است. آيت الله خوئي (رحمه‌الله) در بحث طهارت چنين مي‌نويسد:
“يُعتَبَرُ فِي حَقِيقَةِ الإسلامِ الإيمَانُ بِأُمُورٍ أربَعَةٍ عَلَى وَجهِ المَوضُوعِيَّةِ، بِمَعنَى أنَّ المُنکرَ لَهَا أو لِبَعضِهَا يَکونُ کافِراً مَحکوماً عَلَيهِ بِالنَّجَاسَةِ، وَ لَو کانَ إنکارُهُ هَذَا عَن قُصُورٍ وَ غَيرَ مُعَاقَبٍ عَلَيهِ، فَإنَّهُ مَعَ ذَلِک يُحکمُ عَلَيهِ بِالکفرِ وَ يَجرِي فِي حَقِّهِ أحکامُهُ مِن حَيثُ النَّجَاسَةِ وَ عَدَمِ الإرثِ وَ عَدَمِ وُجُوبِ التَّجهِيزِ وَ حُرمَةِ النِّکاحِ وَ لَو کانَ مِنَ المُستَضعَفِينَ، وَ هِيَ کالآتِي: الأوَّلُ: الإقرَارُ بِوُجُودِ صَانِعٍ لِهَذَا العَالَمِ… الثّانِي: الإقرَارُ بِوَحدَانِيَّتِهِ تَعَالَى، وَ أنَّهُ لا شَرِيک لَهُ… الثّالِثُ: الإقرَارُ بِالرِّسَالَةِ… الرَّابِعُ: الإقرَارُ بِالمَعَادِ. وَ قَد أهمَلَ ذِکرَهُ الأَعلامُ فِي عِدَادِ الأُمُورِ المُعتَبَرَةِ فِي الإسلامِ…؛ در حقيقت اسلام، ايمان به چهار امر به نحو موضوعيت شرط است؛ به اين معنا که هر کس آن امور يا بعضي از آنها را انکار کند، کافر و محکوم به نجاست خواهد بود، اگرچه انکارش قصوري باشد و مستحق عقاب نباشد؛ زيرا انکار اين امور موجب حکم به کفر منکر مي‌شود و احکام کفر، مانند نجاست و عدم ارث و عدم وجوب تجهيز و حرمت نکاح نيز بر او جاري مي‌شود، حتي اگر از مستضعفين باشد. آن امور چهارگانه عبارتند از: اقرار به وجود صانعي براي اين عالم…، اقرار به وحدانيت و يگانگي او و اين که شريکي ندارد…، اقرار به رسالت…، اقرار به معاد. البته بزرگان در ذکر معاد در شمار اموري که در اسلام شرط است، کوتاهي نموده‌اند.”37
دسته سومي از فقها که از لحاظ تعداد نيز قابل توجه‌اند، در تعريف کفر تعبير “انکار ضروري دين” را به‌کار برده‌‌اند و معتقدند که هر کس امري از ضروريات دين را انکار کند، کافر است. بر اساس اين تعريف، اعتراف به شهادتين و معاد به تنهايي در اتصاف به اسلام کفايت نمي‌کند، بلکه علاوه بر اين‌ها اعتقاد به تمامي اموري که قطعاً توسط پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) آمده و از اجزاي قطعي دين به شمار مي‌رود، لازم است.
مرحوم محقق حلي (رحمه‌الله) ضابطه کفر را اين‌گونه بيان مي‌کند:
“وَ ضَابِطُهُ کُلُّ مَن خَرَجَ عَن الإسلامِ أو مَنِ انتَحَلَهُ وَ جَحَدَ مَا يُعلَمُ مِنَ الدِّينِ ضَرُورَةً؛ و ضابطه و معيار کفر هر کسي است که از اسلام خارج شود، يا اسلام را بپذيرد، اما آنچه ضروري دين دانسته مي‌شود را انکار کند.”38
شهيد ثاني (رحمه‌الله) نيز در تعريف کفر چنين عبارتي دارد:
“وَ ضَابِطُهُ مَن أنکَرَ الإلَهِيَّةَ أوِ الرِّسَالَةَ أو بَعضَ مَا عُلِمَ ثُبُوتُهُ مِنَ الدِّينِ ضَرُورَةً؛ ضابطه کفر انکار الاهيت يا رسالت است، يا انکار برخي از آنچه از ضروريات دين باشد.”39
بنا بر آنچه گذشت، مي‌توان در تعريف کفر به معناي فقهي اين سه تعريف را ارائه داد:
1) انکار توحيد يا رسالت پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله)
2) انکار توحيد يا رسالت پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) يا معاد
3) انکار توحيد يا رسالت پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) و يا انکار هر امري که از امور قطعي و ضروري دين به شمار مي‌رود.

اصطلاح کلامي
کفري که در کلام از آن بحث مي‌شود دايره‌اي گسترده‌تر از فقه و احکام فقهي دارد. کلام، به اقتضاي موضوع و هدفش، به‌دنبال اثبات طهارت يا نجاست کافر، يا جواز و عدم جواز ازدواج با او و مانند آن نيست؛ بلکه در کلام، سخن از صحت يا عدم صحت عقيده و به تبع آن استحقاق يا عدم استحقاق عقاب است. به عبارت ديگر، کفر فقهي موضوع احکام دنيوي و کفر کلامي موضوع احکام اخروي است.
در کتب کلامي، ايمان را به تصديق قلبي نسبت به آنچه خداوند معرفتش را واجب کرده، تعريف کرده‌اند و کفر را در مقابل ايمان قرار داده‌اند؛ بر خلاف تعاريف فقهي که آن را مقابل اسلام مي‌دانستند. آنچه در بيشتر تعاريف کلامي به چشم مي‌خورد اين است که معيار در ايمان و کفر کلامي، قلب است نه زبان؛ بر خلاف معناي فقهي که بر مدار اظهار يا عدم اظهار شهادتين مي‌چرخد. يکي ديگر از قيودي که در اکثر تعاريف کلامي اخذ شده، استحقاق عقاب دائمي و عظيم است؛ يعني انکار آنچه موجب استحقاق عقاب ابدي و عظيم شود، کفرآور است؛ اين در حالي است که در تعاريف فقهي کفر، اصلاً سخني از عقاب وجود نداشت.
سيد مرتضي کفر را چنين تعريف مي‌کند:
“وَ الکفرُ نَقِيضُ ذَلِک (الإيمَانِ) وَ هُوَ الجُحُودُ فِي القَلبِ دُونَ اللِسَانِ لِمَا أوجَبَ اللّهُ تَعَالَى المَعرِفَةَ بِهِ، وَ لا بُدَّ بِدَلِيلٍ شَرعِيٍّ مِن أن يَستَحِقَّ بِهِ العِقَابَ الدَّائِمَ الکبِيرَ؛ کفر نقيض آن (ايمان) است و عبارت است از انکار قلبي و نه لساني نسبت به آنچه خداوند متعال معرفت و شناخت آن را واجب نموده و دليل شرعي نيز دلالت کرده که چنين انکاري موجب استحقاق عقاب دائمي و بزرگ است.”40
شيخ طوسي (رحمه‌الله) نيز در اين زمينه چنين مي‌نويسد:
“الإيمَانُ هُوَ التَّصدِيقُ بِالقَلبِ وَ لا اعتِبَارَ بِمَا يَجرِي عَلَى اللِسَانِ وَ کلُّ مَن کانَ عَارِفاً بِاللّهِ تَعَالَى وَ نَبِيِّهِ (ص) وَ بِمَا أوجَبَ اللّهُ عَلَيهِ مَعرِفَتَهُ مُقِرّاً بِذَلِک مُصَدِّقاً بِهِ فَهُوَ مُؤمِنٌ. وَ الکفرُ نَقِيضُ ذَلِک وَ هُوَ الجُحُودُ بِالقَلبِ دُونَ اللِسانِ بِمَا أوجَبَ اللّهُ تَعَالَى عَلَيهِ المَعرِفَةَ بِهِ وَ يُعلَمُ بِدَلِيلٍ شَرعِيٍّ أنَّهُ يَستَحِقُّ العِقَابَ الدَّائِمَ الکثِيرَ؛ ايمان عبارت است از تصديق قلبي و آنچه بر زبان جاري مي‌شود، اعتباري ندارد. هر که خداوند متعال و پيامبرش را بشناسد و نسبت به آنچه خداوند معرفتش را واجب نموده، شناخت داشته باشد و اقرار نمايد و تصديق کند، مؤمن است. کفر نقيض ايمان است و عبارت است از انکار قلبي و نه زباني نسبت به آنچه خداوند متعال معرفتش را واجب کرده و دليل شرعي مبني بر استحقاق عقاب دائمي و فراوان به سبب آن، وجود داشته باشد.”41
همان‌گونه که روشن است، در اين تعاريف انکار آنچه خداوند شناخت آن را واجب کرده سبب کفر معرفي شده است و از مواردي که اغلب علماي شيعه معرفت به آن را شرط ايمان دانسته‌اند، اعتقاد به امامت است. بنابراين، منکر امامت در نظر بسياري از متکلمين کافر شمرده شده است، در حالي که از لحاظ فقهي ـ‌به نظر اکثر متأخرين‌ـ محکوم به اسلام است.
بنا بر آنچه گفته شد روشن مي‌شود که رابطه منطقي ميان کفر کلامي و کفر فقهي، عموم و خصوص مطلق است؛ يعني ممکن است کسي از لحاظ فقهي مسلمان شمرده شود، ولي بر اساس موازين کلامي شيعه، کافر باشد؛ اما چنانچه کسي در فقه کافر قلمداد شود، حتماً از لحاظ کلامي نيز کافر است.
بنابراين اگر در کلام، به کفر کسي حکم شود، به اين معنا نيست که لزوماً بايد حکم به نجاست او و حرمت ازدواج با او و حرمت ذبيحه او و احکامي از اين دست نمود.

اصطلاح اخلاقي
در اطلاقات کفر مي‌توان معناي ديگري را نيز يافت که دايره‌اي وسيع‌تر از اصطلاح کلامي دارد و ما از آن به “اصطلاح اخلاقي” تعبير مي‌کنيم. بر اساس اين معنا ممکن است کسي به کفر يا شرک متصف شود، در حالي که بر طبق موازين فقهي يا کلامي، کافر يا مشرک نباشد. در اين استعمال، صفت ايمان به سادگي بر کسي اطلاق نمي‌شود.
بر اساس بسياري از روايات، انسان زماني مؤمن شمرده مي‌شود که ايمان عميق قلبي داشته باشد، به‌گونه‌اي که در هيچ يک از اصول و عقايد، ذره‌اي شک و ترديد به دل راه ندهد. خداوند متعال مي‌فرمايد: (إنَّما المُؤمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَم يَرتابُوا…؛ مؤمنان تنها کساني هستند که به خدا و رسولش ايمان آورده و سپس ترديدي به خود راه ندهند…(42 در آيه شريفه ديگري آمده است: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِه…‏؛ اي کساني که ايمان آورده‌ايد، به خدا و رسولش ايمان آوريد… 43(و در سوره مبارکه صف چنين مي‌فرمايد: (يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا هَل أَدُلُّکُم عَلي تِجارَةٍ تُنجِيکُم مِن عَذابٍ أَلِيمٍ، تُؤمَنُونَ بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللهِ بِأَموالِکُم وَ أَنفُسِکُم…؛ اي کساني که ايمان آورده‌ايد، آيا مي‌خواهيد شما را به تجارتي هدايت کنم که از عذابي دردناک نجاتتان دهد؟ به خداوند و رسولش (حقيقتاً) ايمان آوريد و در راه خدا با اموال و جان‌هاي خود مجاهده کنيد…(44 در اين دو آيه اخير، علي رغم اين‌که خطاب متوجه مؤمنان است، با اين وجود امر به ايمان آوردن به خدا و رسولش صادر شده است. امر نمودن مؤمنان به ايمان آوردن نشان مي‌دهد که اين ايمان با ايماني که آنان را لايق خطاب به “مؤمن” کرده، متفاوت است.
بر اساس اين معناي ايمان، کسي که حتي در جزئيات عقايد، ايمان محکمي ندارد و دچار شک و ترديد است، يا التزام عملي کامل به آنچه خداوند و رسولش امر کرده‌اند ندارد، کافر يا مشرک است. در روايات نيز مؤيدات فراواني بر اين مطلب مي‌توان يافت.
به عنوان مثال، در روايتي از امام صادق (عليه‌السلام) نقل شده که اگر قومي خداوند يگانه را با اعتقاد به توحيد عبادت کنند و نماز را به پا دارند و زکات پرداخت کنند و حج بجا آورند و ماه رمضان را روزه بگيرند، اما در مورد فعلي از افعال خداوند يا پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) بگويند: “چرا به‌گونه‌اي ديگر انجام نداد؟!” يا چنين چيزي را در درون خود بيابند، به‌خاطر اين ترديد مشرک‌اند.45
همان‌طور که آشکار است، در اين قضيه هيچ انکاري نسبت به خداوند متعال يا رسالت رسول الله (صلي‌الله‌عليه‌وآله) و يا يکي از ضروريات دين انجام نگرفته؛ بلکه تصريح شده به اين که موضوع روايت کسي است که خداوند را

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع فقه و احکام Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع امام صادق، مفهوم و مصداق، اتحاد اسلام