منابع پایان نامه ارشد با موضوع حقوق بشر، حقوق انسان، وجود خداوند، قرن نوزدهم

دانلود پایان نامه ارشد

آلمان بکار رفت.338 ماريتن معتقد است که اين اصطلاح داراي معاني بسياري است که تنها در لفظ “پرسون” با يکديگر اشتراک دارند.339 با اين حال، نظريات ماريتن تأثير زيادي در تغيير معناي اين اصطلاح در حوزه فلسفي فرانسه داشته است.340
از آنجا که ماريتن فردي کاتوليک است، پرسوناليسم “مکتب اصالت شخص” را بر اساس آموزههاي قديس توماس بسط داد. بدين جهت مفهوم شخص نزد ماريتن لوازمي ديني و بويژه مسيحي دارد. وي از اين نظريه در مکتب تومائي استفاده کرد که شخص انسان به طور مستقيم در ارتباط با خداوند به عنوان غايت مطلق و لايتناهي وي قرار دارد. ماريتن معتقد است که مکتب توماس به اين دليل براي مسئله شخص اهميت ويژهاي قائل است که انسان به عنوان يک شخص است که به صورت مستقيم با خداوند ارتباط پيدا ميکند. وي مينويسد:
“از ديدگاه مکتب توماس تنها و تنها در مخلوقات عقلاني است که صورت الهي مشاهده ميشود. در هيچ يک از مخلوقات ديگر و حتي در جهان به عنوان يک کل اين صورت الهي مشاهده نميشود”.341
در اين عبارت مراد وي از “مخلوقات عقلاني”، جنب? شخصي انسانها است که از آن به عقل تعبير ميشود. از اين منظر، فردگرايي قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم درست در مقابل نظريه اصالت شخص ماريتن قرار دارد.
از ديدگاه ماريتن، معنويت يعني “غيرمادي بودن” و “انسان تماما مرتبط با مطلق است و در وي است که ميتواند کمال خود را ببيند”. وي مينويسد:
“معنويت شخص به اين دليل است که انسان به صورت خداوند خلق شده است. و روح معنوي شخص انسان كه داراي علم و عشق و سرشار از رحمت الهي براي مشارکت در زندگي الهي است اين توانايي را دارد كه نهايتاً به معرفت و عشق الهي واصل شود”.342
ماريتن مفهوم تومائي از عقل را به عنوان خصيصهاي ذاتي در انسان ميپذيرد. از طريق عقل است که انسان وجود خداوند را درک ميکند و بدون آن به ساحت معنوي خويش نميرسد. ماريتن با اشاره به سخنان توماس مينويسد:
“مجتهد فرشتهخو343 مينويسد که ارزش توانايي کسب فيض و رحمت توسط يک شخص، بيشتر از تمام جهان طبيعت است. زيرا که صرفا شخص است که به دليل آنکه بر صورت الهي آفريده شده است، لايق خير مطلق است که اين همان جنب? عقلاني انسان است… و چنانکه توماس شرح داده است، اين امر به دليل وجود اراد? آزاد در انسان است که از جنس امور اين جهاني نيست و به وسيل? اين اراد? آزاد است که شخص انسان، برتر از ستارگان و هم? جهان طبيعت است”.344

ب: کاربردهاي تمايز فرد و شخص
تمايز فرد و شخص در نظر ماريتن از اهميت کليدي برخوردار است. اين تمايز در بسياري از مسائل فلسفي وي اثرگذار بوده است. در اينجا به چند مورد از اين کاربردها اشاره ميشود:
1. “شخص” از آن جهت در نظر ماريتن اهميت دارد که مفهوم “سوژه” (به تعبير خاص ماريتن) مبتني بر آن است. از نظر وي صرفا سوژه است که شخص را تشکيل ميدهد و جوهر انسان نيز “شخص” است. از اين رو است که حيوانات و گياهان با مرگ نابود ميشوند، اما انسان داراي روح و جوهري غير مادي است که در وراي زمان و مرگ قرار دارد. ماريتن در اين مورد مينويسد:
“بنابر اين نظريه، روح انسان به همراه ماده، جوهر متحدي را تشکيل ميدهند که برخلاف نظر دکارت که روح را امري کاملا جداي از جسم ميدانست، اين جوهر متحد هم معنوي و هم مادي است”.345
از نظر وي انسان به عنوان شخص نه تنها عالم به اشيا است، بلکه عالم به حقايق نيز هست.
2. چنانکه اشاره شد، مفهوم “شخص” داراي لوازم ديني است و ميتواند نحو? ارتباط انسانها با يکديگر و با خداوند را از طريق عشق توجيه کند. از نظر وي شخص يک کل است و ترکيبي از جسم و روح به شمار ميآيد. از طريق جنب? وجودي روح است که شخص خواستار دانستن و داشتن عشق به ديگران و نيز مورد محبت واقعشدن است؛ و همين عشق و محبت او به همسايگانش است که روح نوع دوستي را در او زنده کرده است. وي معتقد است که آن نيروي اصلي و محوري که انسان را به سوي “شخصيت” وي هدايت ميکند، “عشق” است. ماريتن همچنين معتقد است که روابط اشخاص با اشخاص نيز از طريق عشق ايجاد ميشود، چرا که خداوند نيز همان عشق است. بر اين اساس، روح و روان انسان داراي اصلي عقلاني است که ماوراي اعضاي مادي و جسماني انسان قرار دارد. به همين دليل عشق انسان با عشق ساير موجودات قابل مقايسه نيست. ماريتن معتقد است که انکار تعالي انسان در واقع کاهش او به ابژه است. وي مينويسد:
“غير ممکن است بتوان به درک کاملي از انسان رسيد، بدون آنکه خداوندي را که به انسان عشق ميورزد در نظر گرفت”.346
وي انسان را در حالت سابژکتيو، هم معطي و هم دريافت کننده به شمار ميآورد. اين جنب? اعطاکنندگي انسان توسط عشق محقق ميشود، اما از آنجا که اعطا بهتر از اخذ است، انسان از طريق عشق است که به جنب? عالي واقعيت شخصي خويش دست مييابد. از طريق همين عشق است که موانع جدايي ميان انسانها برداشته ميشود و انسانها به نوعي از تسلط بر خويش دست مييابند.347 بنابر اين ماهيت “مکتب اصالت شخص” از نظر وي، حفاظت از منافع انسان به عنوان فرد نيست، بلکه در حقيقت رسيدن انسان به مرحله اعطا است که مستلزم ايثار است که امري شخصي است.
3. چنانکه گفته شد “شخصيت” ريشه در مفهوم معنوي و متعالي انساني دارد. انسان در اين حالت، خود غايت است و در نتيجه صورت خداوند به شمار آمده و داراي کرامتي مطلق خواهد بود. از نظر وي، جنب? شخصي انسان به صورت طبيعي به مشارکت و همدلي متمايل است.348 اين مفهوم، سازمان جامعه را تحتتأثير قرار ميدهد و به اذعان به حقوق اشخاص به عنوان موجوداتي آزاد، اجتماعي و معنوي منجر ميشود. همان حقوقي که اغلب آنها در اعلامي? جهاني حقوق بشر تجلي پيدا کرده است.
4. ماريتن معتقد است که اين تمايز براي کمک به نظري? حقوق که نظريهاي جهاني و کاربردي و و مؤثر است کافي است، چون اين تمايز بخشي از ميراث عقلاني بشر براي قرنها بوده و تقريباً پيشفرض هم? فرهنگها و سنتهاي فلسفي است، لذا شايستگي آن را دارد که مبنايي براي نظريات حقوقي باشد.

ج: نقد و بررسي ديدگاه ماريتن درباره تمايز شخص و فرد
پس از روشنشدن مفهوم تغاير ميان شخص و فرد، اکنون به نقد و بررسي نظري? ماريتن در خصوص تمايز ميان شخصيت و فرديت انساني و نتايج حاصل از اين تمايز ميپردازيم. مهمترين نقدهاي وارد بر اين تمايز به شرح زير است:
1. اولين اشکالي که بر نظريات ماريتن وارد است، اين است که وي به اصول اساسي که زيربناي دو اصطلاح فرد و شخص هستند نپرداخته و آنها را مشخص نکرده است.
2. عدهاي از متفکرين معتقدند که استفاد? ماريتن از اين دو اصطلاح به جاي حل مشکل، براي فلسف? او مشکلساز بوده است.349 به نظر ميرسد که اولين مشکل در اين تمايز، مربوط به کاربرد آن در حوز? متافيزيک است. در حقيقت عليرغم تلاش ماريتن، کاملاً روشن نيست که در نظر او فرد و شخص دو عنصر متمايز در وجود انسان هستند و يا اينکه در واقع محصول دو نگاه متفاوت به يک واقعيت هستند. در برخي موارد، ماريتن فرد و شخص را به عنوان دو قطب مختلف توصيف ميکند که هر يک داراي وجود مختص به خويش بوده و انسان در ميان اين دو قطب مخالف قرار گرفته است.350
3. تمايز فرد و شخص، دقيقا تمايزي دکارتي نيست، ولي نوعي از ثنويتگرايي در آن احساس ميشود؛ لذا از هم? مشکلات و مسائل ثنويتگرايان برخوردار است. از جمله اين اشکال معروف متوجه آن است که اگر آنها دو حوز? کاملا مستقل و جداي از يکديگر باشند، براي ارتباط نيازمند به امر سومي خواهند بود؛ ارتباط آنها با آن امر سوم خود نيازمند امر ديگري است و در نتيجه منجر به ايجاد دوري باطل ميگردد.
البته ماريتن متوجه اين نکته بوده است و در بسياري از آثار خود به انتقاد از نظري? دوگانگي ذهن و جسم دکارت پرداخته است و او را مسئول همه مشکلاتي ميداند که به دنبال نظريه ثنويت او ايجاد شده است. چنانکه گذشت وي تأکيد ميکند که نظري? فرد و شخص او نمايند? دو موجود جدا نيستند، بلکه دو جنب? متافيزيکي از يک موجوداند. بدين ترتيب ماريتن از مشکلات ثنويت نجات پيدا ميکند.
4. مشکل اساسي اين است که هر قدر اين عقيده در مقام نظر خالي از عيب باشد، در عمل به سختي قابل حصول است. براي مثال چگونه، کي و کجا ميتوان خطي ميان دو حوز? فرديت و شخصيت کشيد؟ و چگونه بايد مشخص کنيم که در چه زمان بايد با انسان به عنوان يک فرد مواجه شد و در چه زمان به عنوان يک شخص؟ اين مشکل سايل خود را بر سر هم? بحثهاي سياسي و اجتماعي و ارتباط انسان با ديگران و مسئل? خير مشترک جامعه ميافکند.
ماريتن براي حل اين مشکل نيز تلاش کرده است، اما به نظر ميرسد که موفق نيست. وي در بار? رابط? انسان با جامعه مينويسد:
“در حالي که شخص به ما هو شخص يک کليت است، فرد به ما هو فرد، جزء محسوب ميشود، و در حالي که شخص خواستار اين است که خير مشترک جامع? دنيوي جاري در او باشد و در حالي که از طريق انتصابش به يک کل متعالي او حتي بر جامعه دنيوي تفوق دارد، خود همين انسان به عنوان فرد و يک جزء متفرع بر جامعه به عنوان کل بوده و بايد در خدمت خير عمومي به عنوان عضوي از کل باشد”.351
اين جملات صرفاً بيانگر مشکلاتي در بار? رابط? انسان با جامعه است، اما هيچ راهحلي را ارايه نميدهد و نهايتا ميگويد که انسان دو نوع رابطه با جامعه دارد. به عنوان فرد، متفرع بر جامعه است و به عنوان شخص، جامعه فرع بر او است، اما دقيقاً مرز ميان اين دو را مشخص نميکند که در چه مواقعي و چه بخشهايي انسان بايد به عنوان ابزار و فرد و در چه مواقعي به عنوان کل و غايت در نظر گرفته شود. به طور خلاصه، در مقام عمل، نظريه ماريتن کاربرد نداشته و معياري دقيق براي مشخصکردن مرز ميان فرد و شخص ارائه نميدهد.
5. چنانکه در فصل مربوط به حقوق بشر خواهيم ديد، ماريتن مفهوم حقوق بشر را مبتني بر مفهوم طبيعت انسان قرار ميدهد و طبيعت انسان را در ارتباط با دو جنبه از انسان تعريف ميکند، لذا طبيعتاً انسان انتظار دارد که در ارتباط با اين دو جنب? متافيزيکي دو دسته حقوق متفاوت نيز براي وي وجود داشته باشد که يکي مرتبط به بخش فردي انسان و ديگر به بخش شخصي او باشد. اما ماريتن هيچ فهرستي از اين حقوق را به صورت متمايز ارائه نميدهد؛ اگرچه ميدانيم که در صورتي که اين ليست را ارائه نمايد، به دامن ثنويت دکارتي خواهد افتاد. شايد بتوان به اين اشکال پاسخ داد که از نظر ماريتن حقوق انسان اساساً ريشه در شخصيت وي دارند و نه در فرديت وي. اما در اين صورت نقش فرد در اين ميان چه خواهد بود؟ به عبارت ديگر جنب? فردي وجود انسان چه تأثيري در حقوق خويش به عنوان شخص ميگذارد؟ اگرچه از نظر او فرد اساساً مسئول ايجاد محدوديتهايي براي حقوق انسان که در اصل مطلقاند ميباشد و انسان به عنوان فرد (از جنب? مادي) موجودي است که از نقص رنج ميبرد؛ لذا حقوق فرد نيز متأثر از اين نقص است. اما در اين صورت نيز اين اشکال پيش ميآيد که در چه زمان و در چه حالتي ميتوان حقوق انسان را به عنوان يک فرد محدود کرد؟ بنابر اين در اين حوزه نيز مرزها مشخص نشدهاند.
6. چنانکه گفته شد، فرد جزء جامعه است ودر معرض قوانين طبيعي و اجتماعي قراردارد و صرفا وسيله تشکيل جامعه است، اما شخص، کل و غايت و اصل جامعه است، چنانکه ماريتن مينويسد:
“اينکه گفته ميشود که جامعه به عنوان يک کل متشکل از اشخاص است به اين معنا است که کل از کل تشکيل شده است”.352
وي در جاي ديگر مينويسد:
“شخص يک کل منفتح و باز است و نه يک کل بسته. او مانند موناد لايپنيتز بدون در و پنجره نيست و مانند بتي نيست که نه ميبيند و نه سخن ميگويد، بلکه بر مبناي طبيعتش متمايل به زندگي اجتماعي و ارتباط با ديگران است”.353
دراين حالت اين جامعه خواهد بود که فرع بر شخص ميشود و اين شخص است که مسلط بر جامعه است، بر خلاف فرد که فرع بر جامعه است. حال اين سؤال مطرح است که چگونه يک انسان ميتواند هم مقدم بر جامعه به عنوان شخص و هم جزء و فرع بر جامعه به عنوان فرد باشد؟
به نظر ميرسد که اين تعارض ظاهري با کمي تأمل روشن ميشود. در حقيقت ماريتن از دو

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع کرامت انسان Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع حقوق بشر، کرامت انسان، شهادت شهود، کتاب مقدس