منابع و ماخذ پایان نامه پژواک،، چکامة، 92)، من:

دانلود پایان نامه ارشد

223)
ـ پیر گردیدم ولی آه مرا تأثیر نیست آن کماندارم که در ترکش مرا یک تیر نیست
(آه بیتأثیر، ص 9)
ـ معنی آزادی و صلح بشر در کتاب عصر، پیکار است و بس
(مجسمة بامیان، ص 235)
ـ بده دستی که در طومار عمرم در این طومار مارآسای پرپیچ
قلم را سر کنم از روی اخلاص جوانمردانه بنویسم یکی هیچ
(هیچ، ص 248)
ـ کاروانها شد و آن قافلهسالار ادب حیفش آمد که در این مرحله تنها باشد
(قافلهسالار ادب، ص 72)
ـ آزمونگاهست اینجا تا که خواهد برد سود زاهد از انکار خود با رند از اقرار خویش
(آه آتشبار، ص 104)
ـ استاد صاحبدل بود چون باغ، ما گلهای آن ما تشنگان فیض او، او ابرو ما صحرای آن
(سرود معلم، ص 205)
ـ تو گویی ماه یونس بود و ابرش چو ماهی کرده در حلق سیه در
(ارمغان آقای پژواک، ص 98)
ـ من به پیکار حوادث میروم با تیر آه از فلک گیرم اگر رنگینکمان باید مرا
(میوة تلخ، ص 4)
ـ «لا» نیاز کشتگان راه اوست مطلع دیوان الا الله اوست
(لا اله الا الله، ص 502)
ـ شب عمرم در این ظلمتسرا با درد و غم بگذشت ندارم بعد از این چشم امید از روزن فردا
(ظلمتسرا، ص 3)
ـ چه گلها چیدهام از آرزو در دامن فردا که سازم از بهار وهم رنگین گلشن فردا
(ظلمتسرا، ص 3)
ـ آداب آن مرده نوبهارش افسرده سیل اشک و خون برده بوستان کابل را
(در ماتم شهر کابل، ص 4)
ـ چون کبوتر مجروح هر نفس به خون غلطد مرغ دل چو یاد آرد آشیان کابل را
(در ماتم شهر کابل، ص 4)
ـ ای شاخ شکوفه به نظر جلوه میفروز سرمازدگان چمن دربدری را
(والاگهری، ص 5)
ـ یک شیشة دل وز همه سو سنگ حوادث قربان شوم این کارگه شیشهگری را
(والاگهری، ص 5)
ـ هنوز دیده به روی گلی نکردم باز که کرد صرصر پیری از بوستان بدرم
(پیری و ریختن دندان، ص 119)
ـ این آفتاب زندگی تابد چو بر احوال ما گلهای خوشبختی دمد از گلشن آمال ما
(سرود معلم، ص 205)
ـ به کشوری که در آن عدل حکمفرما نیست ز تندباد حوادث نمیتوان آسود
(رواق آوارگان، ص 77)
ـ ز محفلی که بود مأمن شکستهدلان کنون به سنگ جفا میکند مرا مطرود
(رواق آوارگان، ص 77)
ـ از یاد مرغهای فلک تاز در هوا با مرغ آرزو به هوا میپرستمت
(به پیشگان وطن، ص 57)
ـ کودک طبع من از آسمانی جلوهها گشت یکباره برون از اختیار
(در پاسخ به چکامة جناب پژواک، ص 92)
ـ آنکه خیزد شور عشق از خامهاش جای صریر وانکه ریزد مشک تر از نخل کلکش جای بار
(در اپسخ چکامة جناب پژواک، ص 92)
ـ این دل بیدار من بیپرده میبیند کنون آنچه را پوشند زیر پردة پندرا خویش
(آه آتشبار، ص 104)
ـ چشم امیدم کور شد شهد جوانی شور شد زخم کهن ناسور شد گردید گلها خارها
(آشوب زمانه، ص 49)
ـ جز ذکر غم به صفحة خاطر نمانده است از آنچه خواندهایم ز لفظ و معانیش
(باران خون، ص 188)
ـ آتش شوق را عیان کردن گوهر اشک ارمغان کردن
(نقش دیگر گذشت از نظرم، ص 358)
صبحدم غنچهای نخندیده که به شام جفا نشد پرپر
(وفات حسرتبار، ص 289)
ـ خفته اینجا گنج حکمت را گرامی گوهری کز فروغش اهل دانش فیض کردی اکتساب
(در رثای قاضی…، ص 278)
ـ فقه را کنز هدایت شرع را مشکات فیض علم را برهان قاطع فضل را فصلالخطاب
(در رثای قاضی…، ص 278)
ـ من همان کوهم که چون با چرخ آیم در نبرد نسر آن در پنجة شاهین من گردد شکار
(مخاطبة چرخ با هندوکش، ص 82)
ـ به دیوار فلکسایش بگوید سر شوریدة خود را مکرر
دیوار: فلک (هیچ، ص 246)
1. مفرد به مقید:
ـ عقابی پیر بودم من که ایام بال چرخ پروازم زده سنگ
من: عقابی پیر (رهآورد اشک و خون ص 243)
ـ بده دستی که در طومار عمرم در این طومار مارآسای پرپیچ
عمر: طومار مارآسای پرپیچ (هیچ، ص 248)
طومار: مار پرپیچ
ـ مرگ در زندان تاریک و سیاه زندگی روزنی اما کلید آن برون از اختیار
(در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 92)
مرگ: روزنی که….
زندگی: زندان تاریک و سیاه
ـ گذشته دام بلا بود و تنگنای فریب به حقههای شب و روز بسته بال و پرم
(پیری و ریختن دندان، ص 119)
گذشته: دام بلا
گذشته: تنگنای فریب
ـ کنون اگر به سراپای من زند آتش بغیر دود نخیزد ز مشت خارترم
من (ضمیرم): مشت خارتر (پیری و ریختن دندان، ص 119)
ـ تویی آن رمیده شهباز که به عرشیان کنی ناز من و این شکستهپرواز که سری برآرم امشب
تو: رمیده شهباز (به حضرت مولانا، ص 6)
ـ طوفان مرگخیز حوادث فرارسید راه نجات ما به یمین و یسار نیست
حوادث: طوفان مرگخیز (طوفان مرگ، ص 9)
ـ آدمی را که به نزد تو مقامی است رفیع لعنت فتنه و ویرانی و غوغا بنگر
آدمی (آدمیّت): لعبت فتنه… (به بارگاه سعدی، ص 185)
ـ در شب تیرة غم شکر که غمخواری هست بسته شد گر در اغیار در یاری هست
غم: شب تیره (به بارگاه سعدی، ص 185)
ـ میتوان کرد چو من نالة خونبار کسی که چو سعدی مژهاش ابر گهرباری هست
مژه: ابر گهربار (به بارگاه سعدی، ص 185)
ـ درین سراچة دربستة کدورتخیز رهی که یک نفس از خویشتن برآبی نیست
این اشاره دارد به جهان که در بیتهای قبل مذکور است. (گل جدایی، ص 60)
این (جهان): سراچة دربستة کدورتخیز
ـ تا کجا در کهنه طاق قرنها با تن خسته بهپا استادهای
قرنها: کهنه طاق (مجسمه بامیان، ص 233)
ـ واحسرتا ز طرح جهان و مبانیش زین خانهای که ساخته از رنج بانیش
جهان: خانهای که… (باران خون، ص 188)
ـ چون شمع کشته سر به رواقش فرونهم چون پر شکسته مرغ به بامش فرا برم
من: شمع کشته (تابوت آتشین، ص 118)
من: پرشکسته مرغ
ـ چو دام دیده کبوتر به خویش میلرزم شبی اگر به خطا برگذشتهام نگرم
من: دام دیده کبوتر (پیری و ریختن دندان، ص 119)
ـ جز اشک و خون خلق چه بینی به روی خاک ای تکسوار کجرو ای اعور آفتاب
آداب تکسوار کجرو اعور (آفتاب، ص 53)
ـ یک چشم بیش نی و بود هر مژه ترا خونریز نیزهها همگان از زر آفتاب
مژه: نیزههای زرین خونریز (افتاب، ص 53)
2. مفرد به مرکب:
ـ مشکلات زندگی، بند گران بر دست و پا عقل، تدبیری که بندد حلقههایش استوار
(در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 92)
ـ کامیابی، مزرعی از برق حرمان سوخته آرزوها، خرمنی رفته به باد انتظار
کامیابی: مزرعی که از اثر برق حرمان سوخته باشد. (در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 92)
آرزوها: خرمی رفته به باد انتظار
ـ پیر گردیدم ولی آه مرا تأثیر نیست آن کماندارم که در ترکش مرا یک تیر نیست
من: کمانداری که در ترکش یک تیرم هم ندارد. (آه بیتأثیر، ص 9)
ـ تو گویی ماه یونس بود و ابرش چو ماهی کرده در حلق سیه در
ماه: یونس که ابر او را مانند ماهی در حلق سیه گرفته است. (ارمغان آقای پژواک، ص 89)
3. مقید به مفرد:
ـ مرغ طبعت برفراز قلهها پرواز کرد از چه ای مرغ همایون پر شکن بازآمدی
طبع تو: مرغ (بزمگاه رفتگان، ص 189)
ـ استاد صاحبدل بود چون باغ، ما گلهای آن ما تشنگان فیض او، او ابرو ما صحرای آن
استاد صاحبدل: باغ (سرور معلم، ص 205)
ـ لذت فقر از حریم شاه نتوان یافتن یوسف دل در بن این چاه نتوان یافتن
(لذت فقر، ص 27)
ـ گردی که باد آورد از جانب وطن جز چشم داغدیدة ما توتیای کیست
گرد وطن: توتیا (ماتمسرای، ص 59)
سهی سرو ماند به رامشگران از بس راست گشتن ز بس خم شدن
سهی سرو: رامشگران (بهار جوانی، ص 134)
4. مقید به مقید:
ـ ای لحدا بر قلب بیمارش فشار غم مبار بیشتر آن آشیان شوق را ویران مکن
قلب بیمار: اشیان شوق (بزمگاه رفتگان، ص 190)
ـ مشکلات زندگی بند گران بر دست و پا عقل تدبیری که بندد حلقههایش استوار
(در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 92)
ـ چون اژدهای گرسنه دژهای آهنین بمبهای مرگبار بصحن فضای کیست
بمبهای مرگبار: اژدهای گرسنه (ماتمسرای، ص 58)
بمبهای مرگبار: دژهای آهنین
ـ نیلاب40 من کجاست که هر روز میگذشت غوغاکنان ز پیش چو سیمینه اژدم
(تابوت آتشین، ص 127)
گذشتن و عبور نیلاب خروشنده: اژدر سیمین
ـ وای از آن قوم که محروم از ایمان باشد دل بیعشق نهانخانة شیطان باشد
دلی بیعشق: نهانخانة شیطان (مبارکباد آوارگان، ص 220)
ـ هر مرد که سنجشی ندارد چشمی است که بینشی ندارد
مرد بیسنجش: چشم بیبینش (چشم نابینا، ص 12)
ـ دریای بیکرانة خون است موج زن گلگون شفق که شام نماید برابرم
شفق گلگون: دریای بیکرانة خون (تابوت آتشین، ص 117)
ـ بیعشق حیات آدمیزاد شمعی است که تابشی ندارد
حیات بیعشق: شمع بیتابش (چشم نابینا، ص 12)
ـ باشد چو زمین شوره بیبر هر قلب که خواهشی ندارد
قلب بیخواهش: زمین شورهزار بیحاصل (همان)
ـ بیتلخی درد گفتن شعر حرفی است که ارزشی ندارد
شعر بدون درد: حرف بیارزش (همان)
ـ در عصر ما بغیر تو ای افتخار قرن چشم ستاره شاعر دستانسرای کیست
چشم ستاره: شاعر دستانسرا (ماتمسرا، ص 59)
5. مقید به مرکب:
ـ باغ شد در مهرگان چون دکه گوهرفروش تاک مرجانآفرین و شاخ شد بیجاده بار
یا بسان زرد دیبایی که در وی گوهری برده گونهگونه گوهر بهر آرایش بهکار
(در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 91)
باغ در مهرگان: دیبایی زردرنگ که گوهری در آن گونهگونه گوهر برای آرایش بهکار برده است.
ـ فرستادی به من رنگینسخنها عبیرافزا چو گلها در چمنها
(به رشاد شاعر جوان، ص 240)
رنگینسخنها: گلهایی که در چمنها عبیرافزایی میکند.
ـ چون مرده به کوی زندگان است هر قوم که جنبشی ندارد
(چشم نابینا، ص 12)
قوم بیجنبش: مانند مردهای است که در کوی زندگان باشد.
6. مرکب به مقید:
ـ مؤمن بتشکن و بسته اصنام شدن؟ شیر یزدان و به غوغای سگان رام شدن؟
سیل توفنده و از سرکشی آرام شدن؟ مرغ بام حرم و بسته اوهام شدن؟
داستانیست که باورشدنش دشوار است
بردگی خجلت و فرمانبریاش ادبار است
مصراعهای اول و دوم: داستان غیر قابل باور. (مبارکباد آوارگان، ص 221)
ـ این کرة رمادیٍ سرگشتة سپاه آید به زیر پای سوزنده مجمرم
(تابوت آتشین، ص 117)
کرة رمادی سرگشتة سیاه که در زیر پای شاعر میگردد: مجمر سوزان
7. مرکب به مرکب:
ـ از فروغ اشک اندر گوشة دامان تو گشت از سوز تو چندین چرخ با اختر بهپا
(شبی در آنقره، ص 3)
فروع اشک بر روی دامان: چندین چرخ با اختر.
وجه شبهه: قرار گرفتن اجسامی روشن در سطحی صاف و هموار.
ـ شاخ پر سبب تو گویی به مثل تعبیه کرد باغبان طشت پر آتش سرٍ زرینه عماد
(مهرگان و البرز، ص 61)
شاخ پر سبب: طشتی که سرش بر آتش است و پایه و ستون آن زرین است.
ـ لب جوی سبزه غنوده به ناز چو طفلی که نوشد به شادی لبن
غنودن سبزه به ناز بر لب جوی: طفلی که با شادی شیر مینوشد. (بهار جوانی، ص 134)
ـ بینی که انتقام خدا حلقه بسته است چون اژدها به گردن افسونگر آفتاب
(آفتاب، ص 54)
رسیدن انتقام خدا به شخص ظالم: حلقه زدن اژدها به دور گردن شخص افسونگر.
ـ شر من در پیش نثرش چون خزف پیش گهر نظم او پهلوی نظمم، همچو گل پهلوی خار
نثر من در مقابل نثر او: خزف در مقابل گوهر. (در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 93)
نظم او در پهلوی نظم من: گل پهلوی خار.
ـ برگهای کهربایی بر فراز آبها همچو سیمین پرده بر وی نقشهای زرنگار
(در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 92)
ـ همچو گوهرهای غلطان بر یکی جام بلور بازی اختر به روی آبهای نقرهکار
(در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 92)
ـ هر قطره لرزد بر سمن چون دانههای اشک من هر گل فروزد در چمن، همچون شرار از سنگها
(بهار نیوجرسی، ص 50)
لرزیدن هر قطره بر روی گل یاسمن: ریختن دانههای اشک شاعر بر چهره.
شکفتن گل در چمن: بیرون آمدن شرارة آتش از سنگها.
ـ لرزلرزان برگها در پرتو زرین مهر همچو کانونی که میلرزد به روی آن شرار
(در پاسخ چکامة جناب پژواک، ص 91)
نتیجه:
اگر از حیث آمار و ارقام به سرودههای خلیلی پرداخته شود، نتیجه، حاکی از آن است که استاد، تشبیه از نوع مفرد به مفرد را فراوان مورد استفاده قرار داده است و پس از آن مفرد به مقید را. در مرتبة بعدی

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه افغانستان، ارکان تشبیه، استعاره تبعیه، گروه اسمی Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه تشبیه تمثیل، تشبیه تمثیلی، ابراهیم ادهم، افغانستان