منابع و ماخذ پایان نامه (همان،، بيبيجان، بيبيجانم، رشيد

دانلود پایان نامه ارشد

به حالتي منسجم، خودآگاه و بالفعل درآورده است.
داستان با توصيف دلنگرانيهاي بيبي جان و اعتقادات مذهبي اوشروع ميشود و در ادامه شخصيت او همانند تمامي مادران، شخصيتي مهربان و ازخودگذشته به مخاطب معرفي ميشود:
« روي خيالات مطهر مادرم بيبي جان بيرحمانه تيغ ميکشم. صورت مادرم بيبيجان از درد تيره ميشود و صدائي خسته در گلويش ميپيچد، خيس و تر. من در جهنم سقوط ميکنم و مادرم بيبيجان نگران مرا ميپايد با دو چشم از حدقه بيرون آمده که در صورت لاغر و استخوانيش نشسته است، سخت و نگران مرا ميپايد. و آن دو چشم مثل دو مدالي که روي سينه دايي جان آويزان است همهجا با من بوده و هست، دلجو و مهران و پر از اضطرابي گزنده که من بيصدا در قعر دوزخ ميافتم. مادرم بيبيجان هميشه با دلشوره در آستانه در نشسته است که مبادا يکي از ما جگرگوشههايش از روي پل صراط که از مو نازکتر است و از شمشير تيزتر بلغزيم وبا لغزيدن و افتادن هرکدام از ما صدائي خسته در گلويش ميشکند». ( الهي،1358: 3)
« نفس بيبيجانم به ما بند است، نه به دوتا تکه اسباب ناقابل، مال دنيا را ميخواهد چهکار… باران صدايش توي گوشمان ميريزد: الهي خار تو چشام بره، کف پاي هيچکدومتون نره. خدا منو مرگ بده، الهي بميرم که…، هرچي درد و مرضه بريزه توي جون من…». (همان، 88)
« تو چي ميفهمي اسکندر… مادر…. شما پارههاي جگرم هستين…. پسرام… گلدستههام، علمدارام، بيدقدارام، سپهدارام… مگه ميتونم آروم و آسوده يه گوشه بشينم و ببينم به شما زخم ميخوره. مگه من مردم که شما توي گرفتاري بيوفتين». (همان، 120)
در اين رمان همانطور که از اسم آن برميآيد تقدسي به مادر داده ميشود که با مذهب پيوند خورده است. بسياري از توصيفات ديني و مذهبي الهي به داستان حضرت امام حسين(ع) و واقعهي کربلا محدود ميشود که در ديگر رمان او « سالمرگي» نيز جايگاهي ويژه براي پيشبرد روايت اسطورهاي داستان دارد. بيان چنين ديدگاههايي مذهبي در خانواده آنطور که اسکندر قصد بيان آن را دارد به صورت ارثي است که فرزندي از خانواده بايد آن را به دست آورد:
« از ميان لبهاي مادرم هيچ صدايي جز دعا بيرون نميآيد، مثل لبهاي امام در بارگاه يزيد، يا در تنور داغ خولي. در تمام طول زندگي مادرم بيبيجان صداي دعا، نماز و قرآن شنيده ميشود و تمامي ندارد». (همان،4)
« داداش مصطفيمان عکسها را به ديوار زده تا همه خلايق دنيا ببينند. حاجآقاي بزرگم با عبا و عمامه است. ريش توپي دارد. چهار زانو نشسته و قرآن را روي زانوهايش بازکرده و ميخواند. ريشهايش همه سفيدند، سفيد وچشمهايش گود افتادهاند». (همان، 8)
در ابتداي داستان، راه منتخب اسکندر، که راهي مخالف ميل بيبيجان است به صورتي گذرا بيان ميشود و شرح و بسط آن در طول داستان و به خصوص در بخش 12 کتاب مطرح ميشود:
« من ميان مذهب و آرزوهاي مادرم ميغلتم و بزرگ ميشوم و قد ميکشم، رشيد و بلند مانند حضرت عباس، و در پايان، نقطهي آخر، اوج آرزوهاي بيبيجانم، بيرحمانه روي خيالات پاک ومطهرش تيغ ميکشم». (همان، 4)
اسکندر که با زاويه ديد اول شخص داستان را بيان ميکند و راوي داستان است، با امانتداري دقيقي به شرح گفتار و رفتار اعضاي خانوادهاش ميپردازد و چيزي را از مخاطب پنهان نميکند. اين ويژگي، صميميتي را که از گفتار يک نوجوان به دست ميآيد به مخاطب منتقل ميکند و مخاطب براي خواندن چنين داستان صميمانهاي ترغيب ميشود:
« و بيبيجان نفرينمان ميکند، از ته دل که نه، چرا بعد پشيمان ميشود و خودش را فحش ميدهد و با غيظ ميگويد: بچه نيستن، گهن». (همان، 6)
در داستان به رسومات اجتماعي از جمله ازدواج زود هنگام دخترها اشاره شده است که با بيان سوزناک گوينده مخاطب را متأثر ميکند. چنين توصيفاتي از لحاظ تحليلهاي جامعهشناسي با توجه به در نظر گرفتن دورهي تاريخي رويدادن آنها مهم هستند:
« هيچي يادم نيست هيچي. هنوز بچه بودم که مجبور شدم عروس بشم. چشم و گوش بسته. بچهي بچه، هنوز عروسک بازي ميکردم، چه عروسکاي گندهاي ميدوختيم، هرچه لته و کهنهپاره بود جمع ميکرديم و مينشستيم دوخت و دوز ميکرديم». (همان،6)
« همه عمرمون همينجور ميگذشت. به گندم پاک کردن، به جارو کردن و يا تو خانه بغل مادر نشستن، آشپزي کردن و رنگ کوچه رو نديدن». (همان، 7)
« مادر جان فکر ميکرد هنر يعني کهنه شويي، گه بچه شستن، گندم پاک کردن، آبگوشت پختن». (همان،7)
« از خدا که پنهون نيست. دلم ميخواس اقلاً يکبارم که شده مردمو ببينم. نشون به همون نشون که تا شب عروسي شوورمو نديدم. چرا دروغ بگم، يک دفعه توي خيابان ديدم». (همان،10)
اسکندر از شخصيت داييجان نظامي و خشن، بيزار است و اين تنفر خود را در قسمتهاي مختلفي از داستان نشان ميدهد. در بيان اين تنفر از شخصيت داييجان، ميتوان به تمايلات شخصيت اسکندر به مخالفت با دولت و علاقمندي به پيروي راه برادرش رشيد پي برد:
« دايي جان سروان است و خشن، صدايش سخت و زبر است. تا داد ميکشد آش از درخت ميپرد و سار سرد ميشود». (همان، 21)
« دايي جان عين شمر است، مردک قرمساق الدنگ. از شمر هم بدتره». (همان،21)
« آدم پدر سوختهايه… شغل کثيفي داره. خجالتم ميشه به کسي بگم که دايي جان اصلاً دايي منه».
(همان، 121)
برداشتهاي اسکندر از شخصيتهاي داستاني که به عنوان دايي، زندايي و… با آنها در ارتباط است، برداشتهايي بسيار قوي و نشاندهندهي هوش اجتماعي بالاي اوست و اين ذکاوت او در چند بخش ديگر داستان نيز بر مخاطب آشکار ميشود:
« اما يواش يواش حشمت خانم خودش را توي فاميلمان جا کرد. زبر و زرنگ بود و ميدانست چهکار کند. به همه احترام ميگذاشت.بيشتر از همه به حاجآقايم و هرچه بيبيجانم گوشه و کنايه ميزد به روي خود نميآورد و مثل کنيز دست به سينه بود. صدتا حرف که ميزدي سرش را بلند نميکرد و لب از لب برنميداشت. اگر کسي کاري داشت، جلدي، بيتعارف به او کمک ميکرد و از همهچيز سررشته داشت. خودش را آهسته آهسته تويقلب بيبيجانم جا داد، از آن آب زير کاهها بود». (همان،25)
« آقا داداش من سوسياليست است. سوسياليست دو آتشه». (همان، 32)
« آقا داداشم با همه لج کرده است. تمام تنش بوي انکار ميدهد. هيچکس جز من نميداند چرا آقا داداشم اينطوري شده است. تنها من هستم که ميدانم آقا داداشم حزبي است». (همان،36)
اسکندر روند بيديني برادرش و رويآوردن به سوسياليستها را با ديدي محدود به همان فضاي کودکي به تصويميکشد و از توضيح مشکلات اساسي اعتقادات برادرش باز ميماند اما نبايد از نظر دور داشت که مهمترين اطلاعات دربارهي شخصيت رشيد را تنها او ارائه ميدهد:
« آقاداداش من، رشيد آقا اول با خدا لج کرد، زد زير قبول خدا و لج مادرمان بيبيجان را درآورد و خشت بيديني را توي خانهمان گذاشت و برکت از خانهمان رفت». (همان، 32)
« پايتخت که رفت عوض شد و سرش توي کتاب رفت. هرچه هست و نيست لاي همين کتابها است که مرض بود و به جان همهمان افتاد». (همان، 33)
اولين گامهاي اسکندر براي پيروي کردن از برادرش در کتاب خواندن و علاقمندي به مسائل سياسي، به تشويق رشيد برداشته ميشود اما خود، قاطعانه بيان ميکند که اعتقادات او با رشيد متفاوت است. او مخالف کشوري است که پادشاه آن را اداره ميکند و خواستار سرنگوني اوست:
« مينشينيم کتاب ميخوانيم، کتابهايي که آقاداداش ميخواند و بيبيجانم ميگويد بوي کفر ميدهند و به قول آقا جانم به دو برگ سبزي هم نميارزند. کتابهايي که ميخوانم جورواجورند. هرکدام يک بوئي دارند و يکجور مرا مسحور ميکنند. هر وقت کتابي ميخوانم حس ميکنم آدم ديگري شدهام و دنيا را به رنگ ديگري ميبينم، با عينک آقاداداشم. بيخود و بيجهت ياد قهرمانهاي کتاب قصه به دلم مينشيند و سخت شيفتهشان ميشوم. آدمهاي نازنينياند که دلم ميخواهد مثل آنها جاي آنها باشم. هميشه با خيالشان خوش هستم. چقدر بزرگند، آنقدر که توي خيال من نميگنجند و جاي نميشوند. خودشان را براي کساني که نميشناسند و نديدهاند به آب و آتش ميزنند…کم که نيست… خوب که فکر ميکنم ميبينم هرکدام توي ذهن من امامي هستند يا شهيدي و من از شادي توي پوستم نميگنجم وتا فرصتي پيدا ميکنم توي خانه يا مدرسه با بچهها مينشينم و برايشان از کتابهايي که خواندهام حرف ميزنم و قصه ميگويم». (همان،34)
« ما هم محل نميگذاريم و ميرويم مجسمه که ميتينگ بود. هروقت مجسمه ميتينگ است، حال ديگري ميشوم. هوائي ميشوم. ويرم ميگيرد که آنجا باشم. ميان دريايي از آدمها که ايستادهاند و صداهايشان با هم قاطي ميشود. دريايي صدا ميشود و من بال بال هزاران کبوتر را در وسعت آبي آسمان ميبينم».
(همان، 152)
« خوب که گوش کني ميفهمي که همه از ته دل فرياد ميکشند، مغرورانه و سربلند، قوي که گوش فلک کر ميشود. باورت نميشود. بايد آنجا باشي. گوش کني تا بفهمي. گفتني نيست، شنيدني نيست. تماشائي است». (همان، 152)
« تمام اميد بيبيجانم من هستم. من که ميبايست ميرفتم پيشنماز ميشدم، مثل حاجآقاي خودش. اما من مثل آقاداداشم رفته بودم مدرسه جديد. اما مثل او منکر خدا نبودم. ديندار بودم و سخت پي خدا. نمازم ترک که نميشد، روزهام را ميگرفتم. دوره قرآن ميرفتم». (همان،35)
اولين صحنهاي که راوي دربارهي نفت و بحث و جدل دربارهي آن در جامعه سخن ميگويد به صورت لطيفي با زندگي روزمرهي او ارتباط دارد پس از آن، با ديدي سياسي دربارهي نفت صحبت ميکند:
« دستهاي بيبيجانم هميشه بوي نفت ميدهند. دست به هر چيز که ميزند بو ميگيرد. از استکان و نعلبکي تا غذايي که ميخوريم. بوي نفت دلمان را به هم ميزند و عقمان مينشيند که چاي بخوريم». (همان،45)
« همهجا حرف نفت بود و بوي تند آن، که دماغت را ميخاراند. هرکسي که از نفت حرف ميزد، و از بوي نفت خوشش ميآمد، گرم حرف ميزد، جوري که رگهاي گردنش به اندازهي يک بند انگشت، کلفت ميشد و خون توي صورتش ميدويد و ديگران سرتا پا گوش مينشستند و به حرفهاي او گوش ميدادند». (همان، 46)
« من حس کردم که همه يکجوري تشنه نفت هستند. عين اسراي کربلا که براي يک قطره آب لهله ميزدند، و جگرشان سوخته بود». (همان، 46)
دلم ميخواهد جلدي برم خانه و صدتا دفتر سفيد برگ بگيرم و بنشينم از روي آنچه که بر ديوارها نوشتهاند، خط درشت بنويسم… صنعت نفت بايد ملي شود… (همان،48)
« حاجآقايم با دلسردي و نگراني به اخبار راديو گوش ميکند و بعضي اوقات، وقتي که کسي در اتاق نباشد، وقتي که حرف نفت را ميزنند، سرش را با افسوس تکان ميدهد و غم توي چشمهايش مينشيند. نميخواهد کسي از رازش باخبر شود، از غمي که توي دلش هست. ميترسد که سياست توي خانهمان بيايد و همهمان را مبتلا کند» .(همان،78)
راوي با شوري کودکانه تصويري را شرح ميدهد که از اجتماع مردم عليه انگليس در خيابان شهر، بر ذهن او نقش بسته است و اين بخش يکي از مهمترين بخشهاي داستان در شناخت زمان روي دادن اين داستان و حال و هواي حاکم بر آن است. علاوه بر اين راوي به بحثهاي سياسي که در اطرافش مطرح ميشود توجه زيادي دارد و سعي دارد با دقت بر اينکه گويندهي آنها چه کسي است، تمام آنها را بيان کند:
خيابان شلوغ است، ماشينها، کاميونها، دوچرخهسوارها، آدمها، صف صف با پرچمهاي رنگارنگ و پارچهها که روي آن چيزهايي نوشته شده، ميآيند و ميروند. بيبي جانم ذوق زده ميگويد: نگاه کن! خوب نگاه ميکنم، با کيف که هميشه توي خاطرم بماند و نرود. روي سقف يک اتوبوس عدهاي مرد، ميموني را دوره کردهاند، دايره ميزنند، دست ميزنند، ميخندند… سر ميمون يک کلاه شاپو گذاشتهاند، به دستش عصا دادهاند، لباس گل و گشادي تنش کردهاند و پيپ گندهاي گوشه لبش گذاشتهاند… همه ميخوانند، با صداي بلند: از انگليس کي مرده؟ چرچيل کلهگنده. (همان،54)
_ ميخوام قرضه ملي بخرم. هيچکس حرفي نميزند. همه ميدانيم قرضه ملي چيست، به چه درد ميخورد. فردا صبح ما بچهها هم قلکهايمان را ميشکنيم و پولش را توي جيبمان ميريزيم. … دلمان ميخواهد زودتر برويم بانک، وقت به نظرمان تنگ است. ما بچهها ميخواهيم مثل حاجآقايم، آقا داداشم، يوسف، تا آنجا که توي قدرتمان هست، کمر چرچيل را بشکنيم. (همان، 57)
« حاج آقايم سرشب وقتي که شام ميخوريم يکريز ميگويد: مگه انگليسا ميزارن.

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه احمد محمود، ناخودآگاه Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه