منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، فلسفه اخلاق، قرن نوزدهم، فلسفه علم

دانلود پایان نامه ارشد

کند مگر با کنار گذاشتن وهم و خيال و توسل به مشاهده. همهي آن چيزهايي که در رومانتيسم ، چيزي غير واقعي را جايگزين واقعيت مي کرد: (از قبيل ماوراء الطبيعه، فانتزي، رؤيا، افسانه، جهان فرشتگان، جادو و اشباح) حق ورود به قلمرو رئاليسم را ندارند و نبوغ نويسنده رئاليست در خيالبافي و آفريدن نيست بلکه در مشاهده و ديدن است. ادبيات رئاليستي طبعاً موضوع خود را جامعهي معاصر و ساخت و مسائل آن قرار ميدهد.: يعني چنين جامعهاي وجود دارد و اثر ادبي را مجبور ميسازد که به بيان و تحليل آن بپردازد.
رئاليسم مکتبي عيني يا بروني است و نويسنده رئاليست هنگام آفريدن اثر بيشتر تماشاگر است و افکار و احساسات خود را در جريان داستان ظاهر نميسازد. رئاليسم ميخواهد همهي واقعيت را کشف کند اما در خوانندهاش اين احساس را توليد کند که واقعيت است که ظاهر ميشود. رماننويس از تظاهر به حضور خود در اثر، از رازگوييهاي احساساتي و از فلسفهبافي احتراز ميکند. حتي از نماياندن خود در اثر به عنوان نويسنده هم خودداري ميکند. اطلاعي که او دربارهي هر يک از قهرمانهايش دارد درست به اندازهاي است که شخصيتهاي ديگر رمان ميتوانند داشته باشند و خود را به عنوان مشاهدهگر ممتاز و مطلع عرضه نميکند و در واقع کمدي بي اطلاعي را بازي ميکند. نويسنده رئاليست به هيچ وجه لزومي نميبيند که فرد مشخص و غير عادي و يا عجيبي را که با اشخاص معمولي فرق دارد به عنوان قهرمان داستان خود انتخاب کند. او قهرمان خود را از ميان مردم و از هر محيطي که بخواهد گزين ميکند. (سيد حسيني،1358: 143-173)
« ادبيات داستاني رئاليستي، زندگي و دنياي اجتماعي را همانگونه که براي خواننده عادي به نظر ميرسد به تصوير ميکشد، و اين احساس را ايجاد ميکند که شخصيتهاي داستاني آن ممکن است وجود واقعي داشته باشند، و وقايع آن نيز به همين شکل رخ دهند». (آبرامز،1384: 313)
در واقع اگر بخواهيم مکتبي ادبي را به عنوان شبيهترين مکتب به متن اصلي زندگي معرفي کنيم، مکتب رئاليسم همانگونه که از اسمش پيداست به دليل واقعينگري، نزديکترين مکتب است. ازينروست که حتي با پيدايش انواع مکاتب ادبي، ارزشمندي رئاليسم پايدار باقي ماند و از طرفداران آن کاسته نشد. آنچه که بيشتر مخاطبان رمان طلب ميکنند، بازگو کردن زندگي عادي است در قالب داستاني دلانگيز. حال آنکه بيشتر مکاتب ديگر زندگي را بازگو ميکنند اما نه در حالت عادي؛ بلکه ويژگيهاي خاص همان مکتب به آن افزوده ميشود.
1-4-2- ناتوراليسم:
«ناتوراليسم» مکتبي ادبي است که در قرن نوزدهم توسط برادران کنگور و به ويژه اميل زولا از فرانسه شروع شد و سپس در بيشتر جهان طرفدار پيدا کرد. در پيدايش اين مکتب، توسعه صنعت، نقد تن، جبر علمي، جامعه شناسي بر پايه تفکر کنت و اسپنسر مؤثر بود. اين مکتب سعي داشت ادبيات رادر خدمت توضيح و تشريح اوضاع کلي انسان در بستر شرايط جبري زمان و مکان و اصل وراثت قرار دهد. ( ثروت، 1386: 177-179)
«ناتوراليسم» به مفهوم فلسفي، به آن رشته از روشهاي فلسفي اطلاق ميشود که معتقد به قدرت محض طبيعت است و هرگز طبيعت را آلتي در دست نظم بالاتري نميشناسد. شعار آنها آزادي است، آزادي در همهي قلمروها، به خصوص در قلمرو مذهبي. بدينسان ناتوراليسم براي زولا در درجهي اول يک روش ضد کليسايي است و پايان «تابو» هاي کهنه. اعادهي حيثيت جسم است يا بهتر بگوييم روش تازهاي براي سخن گفتن از آن و زندگي بخشيدن به آن. آنچه زولا پيشنهاد ميکند در درجهي اول عبارتست از وارد کردن روشهاي علوم طبيعي به ادبيات و همچنين استفاده از اطلاعات تازهاي که اين علوم به دست داده است. براي رسيدن به اين نتيجه بايد به مشاهده و کاوش جزييات پرداخت. اما اين مشاهده و ديد در عين حال بايد، با تجربه توأم باشد. به کار بردن اين روش ايجاب مي کند که دنياي اخلاقي به صورت مادي و ماشيني ادراک شود و«زولا» چنين فرض مي کند که: « دنياي بشري نيز تابع همان جبري است که بر ساير موجودات طبيعت حکم فرماست.» اين عقيده پايه ي فلسفي ناتوراليسم شمرده مي شود.
مسأله ديگري که ناتوراليستها وارد رمانهاي خود کردند و با اصرار زياد بر آن تکيه زدند، تأثير وراثت در وضع روحي اشخاص بود. زيرا معتقد بودند که شرايط جسمي و روحي هر کسي از پدر و مادرش به او رسيده است. بدينسان ناتوراليسم به صورت قيامي عليه پيشداوريها و قراردادهاي اخلاقي و مذهبي پا به ميدان ميگذارد. سانسوري را که جامعه بر بخشي از مظاهر طبيعت و زندگي اعمال کرده است، در هم ميشکند. از چيزهايي سخن مي گويد و مناظري را تشريح مي کند که تا آن روز در آثار ادبي راه پيدا نکرده بود و همين مشخصه ناتوراليسم است.
ادبيات ناتوراليستي انتقاد تلخي است از مباني جامعه. اما بر اثر همين روش که ناتوراليسم در پيش گرفته است، عده اي از مظاهر جامعه در آثار ناتوراليستي حق تقدم پيدا ميکنند. ماجراي اغلب داستانها به صورتي جريان مي يابد که گويي هيچ چيز ديگري به جز پليدي، پريشاني، بيعدالتي و ننگ وجود ندارد. و در نهايت، حاصل کار به صورت نوعي وقاحت تحريک آميز، انتقادي و انقلابي و يا برداشتي بدبينانه و «فلاکت گرا» از انسان در ميآيد و تصميم برملا کردن واقعيت به آنجا مي کشد که فقط ابتذال روزمره تحليل ميشود. ناتوراليسم زبان محاوره را نخست در رمان و بعد در تئاتر وارد ادبيات ميکند. نويسندگان ناتوراليست ميکوشند در نقل مکالمهي هرکسي، همان جملات و تعبيراتي را به کار برند که خود او استعمال ميکند. و اين يکي از مهمترين جنبههاي واقع گرايي ناتوراليستها است. ( سيد حسيني،1358: 229-248)
ناتوراليسم بر اين باور بود که انسان از تمام جهات عضوي از نظم طبيعت است. روح ندارد و به هيچ طريقي به يک دنياي مذهبي و معنوي فراتر از طبيعت تعلق پيدا نميکند و بنابرين، چنين موجودي يک حيوان نظاميافتهاست که شخصيت و رفتارش به طور کامل توسط دو نوع نيرو، يعني وراثت و محيط، تعيين ميشود. (آبرامز،1384: 314)
از آنجا که ناتوراليسم توانست وارد خط قرمزهاي جامعه شود طرفداران زيادي پيدا کرد اما بسياري از نويسندگان و مخاطبان داستانهاي ناتوراليستي با مشاهده روند انحطاط اخلاقي در داستانها، مجبور قلمداد کردن انسانها و صدور مجوز وراثت براي اعمال ناشايست شخصيتهاي داستاني، علاقه خود را به آن از دست داده و شمار طرفداران اين مکتب کم شد. اما از نکات مثبت اين مکتب ميتوان به اين نکته اشاره کرد، که دقت بالاي نويسندگان به مظاهر طبيعت توانست داستانهايي را به وجود آورد که از بالاترين درجه توجه نويسنده به توصيفها خبر ميداد.

1-4-3- سوررئاليسم:
سوررئاليسم زبان حال تشنجات دنياي معاصر است و مکتب سوررئاليسم به طور رسمي در سال 1922 تشکيل شد. آندره برتون اين مکتب را اينگونه تعريف ميکند:
«سوررئاليسم خودکاري مغزي است که مي خواهد، يا به وسيلهي زبان يا به وسيلهي قلم و يا به هر وسيلهي ديگر، جريان واقعي عمل تفکر را بيان کند. سوررئاليسم تقرير و تثبيت تفکر است بدون تحکم عقل و خارج ازهرگونه تقيد به قوانين زيبايي شناسي و اصول اخلاقي».
اين مسلک داراي چندين فلسفه خاص است:
1) فلسفه علمي که همان «روانکاوي» فرويد است.
2) فلسفه اخلاقي که با هر گونه قرارداد و مواضعه مخالف است.
3) فلسفه اجتماعي که مي خواهد باايجاد انقلاب سوررئاليستي بشريت را آزاد کند.
و براي حصول اين مقاصد روشهايي پيشنهاد مي کند:
1) هزل: در نظر کسي که آرزوي وصول به بينهايت را دارد، مشاهدهي حقارت و پوچي دنيايي که زندگي آدمي در آن ميگذرد، جز ريشخند و طنز احساس ديگري بر نميانگيزد. و ريشخند براي تکان دادن يوغ سالوس و ريا بهترين سلاح است.
2) جهان شگفت: سوررئاليسم به سبب انتقاد از واقعيت ميخواهد بنياد جبر منطقي و قانون عليت را ويران کند. بنابراين سوررئاليستها از دنياي واقع دور ميشوند تا در جهان اوهام واشباح نفوذ کنند « زيرا فقط در جوار اين عالم وهمآسا، عقل نارساي بشر سلطهي خود را از دست ميدهد و آدمي ميتواند عميقترين هيجان هستي را درک و بيان کند».
3) رؤيا: ژرار دونروال26 که پيشرو واقعي سوررئاليسم است، در همه آثارش اظهار ميدارد که واقعيت خيال کم از عالم بيداري نيست. به عقيده او، رؤيا به آدمي اجازه ميدهد که در خود نفوذ و به «معرفت عالي » دست يابد.
4) ديوانگي: گسيختگي و پريشاني و غرابت رؤياها آدمي را به ياد خيالبافي ديوانگان مياندازد. دنياي ديوانگي زمينه مطالعه گرانبهايي است براي معرفت نفس انساني. ديوانگان به عقيده فرويد، « درباره واقعيت دروني بيش از فرزانگان آگاهي دارند و ميتوانند اموري را بر ما آشکار کنند که بدون وجود آنان هميشه لاينحل باقي ميمانند».
بدين طريق يکي از مقاصد سوررئاليسم« ايجاد حالتي نزديک به اختلال مشاعر» است. يعني بايد ذهن خود را از چنگ امور موهوم و قراردادي آزاد کند تا« خودکاري مغز» که توسن مکاشفه است، به سخن درآيد.
5) اشياي سوررئاليستي: اختلال مشاعر، مرزهاي معرفت انساني را عقب ميزند و واقعيت خارجي را از ارزش و اعتبار مياندازد. سوررئاليستها با توسل به هزل رنگهاي مضحک به اشيا ميزنند و واقعيت را ميشکافند و ذهن را در دنياي واقعيت برتر به جولان ميآورند.
6) لاشهي خوشگوار: استفاده از همه وسايلي که به کار قطع رابطه با ذهن متحجر ما به خود و به ما اجازه دهد که ذخاير بيکران درون خود را بشماريم، شايسته و سودمند است. به هر حال بايد در درون خود ايجاد خلأ کرد تا ضمير پنهان به خودي خود زبان باز کند. اين مقصود از راه سادهاي که اسمش را کاغذ بازي گذاشتهاند حاصل ميشود.
7) نگارش خود به خود: هدف اين شيوههاي سوررئاليستي، طرد آزمون تمدن است تا« انسان في نفسه» با طبيعت بدوياش ظهور کند و بتواند همهي نيروهاي رواني خود را باز يابد و به راستي آزاد شود. ضمير پنهان که در حالت خواب و ديوانگي از قيد نظارت « ذهن بيدار» آزاد شده است به خودي خود جلوه مينمايد و «نگارش خود به خود» پيام هاي او را ثبت ميکند. بديهي است که براي فرو رفتن در اين «حال بيخودي» بايد از دستورها و خواهش هاي دنياي خارج دوري گزيد. (سيد حسيني،1358: 285-291)
سوررئاليستها با نفي عمل خودآگاه مغز به دنبال ناخودآگاهي هستند که در نظر فرويد کنترلکنندهي خودآگاه نيز ميباشد. اين ناخودآگاهي روند اصلي کارکرد مغز و يا همان واقعيت برتري است که سورئاليستها به دنبال آنند. از اينرو هرآنچه که در حالت ناخودآگاهي مغز شکل بگيرد و گفته شود پسنديده است. اين ديدگاه بسيار شبيه به باوري است که ميگويد: « مستي و راستي» چرا که در حالت خلسه ذهني هرآنچه پديدار ميشود دستور مستقيم از ناخودآگاه شخص است. اين مکتب ازآنجا که مربوط به بخش خاصي از تفکرات يا بخشي از کارکردهاي مغزي است و تمام جوانب زندگي را در برنميگيرد تنها براي برخي موضوعات داستاني مناسب است و نميتوان آن را به موضوعات ديگر زندگي بشري تسري داد.

1-4-4- مدرنيسم:
اين دوره در انگليس،کم و بيش از جنگ جهاني اول آغاز ميشود و با پايان جنگ جهاني دوم پايان مييابد. با اين تعبير، مدرنيسم به تغييرات فرهنگي و زيبايي شناختي در هنر و ادبيات پس از جنگ جهاني اول اطلاق ميشود وپاسخي است به حس در هم ريختگي اجتماعي زمان خود.
در آغاز قرن بيستم، سه ويژگي اساسي در زبان هنري رخ داد: انتزاعي سازي، انسانيت زدايي و مکان-فضا محوري. زماني که انسان در جهان اطراف خود در هماهنگي و توازن به سر ميبرد، سبک هنري،« انداموار» و تقليدي است. اما زمانيکه انسان رابطهي قابل درکي با جهان ندارد، آن را انتزاعي و غير طبيعي نشان ميدهد. رويکرد انتزاعي در هنر مدرنيستي به گونهاي انسانيت زدايي ميانجامد. خوزه اورتگا گاست ميگويد:« زندگي يک چيز است و هنر چيز ديگر… بياييد اين دو را از هم جدا کنيم. شاعر از نقطهاي آغاز ميکند که انسان آن را پايان ميخواند». به اعتقاد وي هنرمند مدرنيست از واقعگرايي رئاليسم و ناتوراليسم و انسانگرايي رمانتيک دور ميشود و تصويري شيئگونه ميآفريند و هنر شمايلگونه و استعارهوار ميگردد. هنرمندان مدرنيست به هنرمندان « آوانگارد»27مشهورند. هنرمندان آوانگارد سعي در بيگانه سازي خود از

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، انتقال معنا، قرن نوزدهم، روشنفکران Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، ساختار معنادار، سلسله مراتب، رفتار انسان