منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، اگزیستانسیال، روان شناختی، فضاهای باز

دانلود پایان نامه ارشد

در ضمیر ناخودآگاهش خویشتن را فنا ناپذیر می پندارد. گرایش به ملحوظ نکردن مرگ در پیش بینی های مان درباره زندگی، همچنین به چشم پوشیدن و ملحوظ نساختن چیزهای دیگر نیز منجر می گردد (فروید،1384).
فروید معتقد بود ناپایداری زندگی به شورو شوق ما برای زیستن می افزاید.”محدودیت در امکان بهره مندی از لذت، به ارزش لذت می افزاید.” فروید در طی جنگ جهانی اول نوشته است جذبه ی جنگ در این بود که مرگ را دوباره به زندگی آورد: “زندگی حقیقتا دوباره جالب شده؛ دوباره محتوای کامل خود را بازیافته است.” وقتی مرگ را طرد می کنیم، وقتی توجهمان را به مخاطرات مرگبار از دست می دهیم، زندگی فقرزده و مایه باخته می شود. فروید نوشته در چنین حالتی زندگی بدل می شود به چیزی”سطحی و توخالی، چیزی مثل لاس زنی آمریکایی که از همان ابتدا معلوم است قرار نیست اتفاقی بیفتد و نقطه مقابل رابطه عاشقانه اروپایی است که در آن هر دو طرف رابطه باید عواقب جدی آن را مدام در نظر داشته باشند” (یالوم، 1390).
غریزه های زندگی و مرگ پیوسته با یکدیگر در پیکارند. غریزه زندگی می کوشد از آثار تخریبی غریزه مرگ بکاهد و آدمی را زنده و شادکام نگاه دارد. غریزه زندگی غالباً بر غریزه مرگ فائق می آید و آن را به عقب می راند. در این صورت غریزه مرگ تحت الشعاع واقع می شود، ولی از بین نمی رود و برای تسکین خود، آدمی را متجاوز و پرخاشگر می کند، یعنی سبب می شود که به جای اینکه به خویشتن صدمه بزند، دیگران را معروض عمل تخریبی خود قرار می دهد. از شکستن و آسیب رساندن به اشیاء و شکار حیوانات و مشت زنی و شتم و ضرب همنوع تا مبادرت به تهمت و افترا و جنگ و خونریزی و آدم کشی… (سیاسی، 1379).
خصلت دگرآزاری، یعنی پرخاشگری که نوعی سادیسم است کمابیش در همه کس موجود است و با فراهم شدن مقدمات و شرایط و سست شدن قید و بندهای دینی و اخلاقی و اجتماعی بوجهی شدید (جنگ ها و آدم کشی ها) یا خفیف ظهور و بروز می کند. حاصل اینکه غریزه مرگ چه به وسیله خودآزاری و چه به وسیله دگرآزاری به تبهکاری و تخریب می پردازد، یعنی کمک به اینکه امر عارضی که نامش جان است به اصل خود که سکون و آرامش مرگ است، باز گردد. حتی مهرآمیزترین و عمیق ترین روابط عاشقانه ما واجد مقدار کمی خصومت است که می تواند ناخودآگاهانه آرزوی مرگ برانگیزد (فروید، 1384).
غرایز زندگی و مرگ و متفرعات آنها ممکن است با یکدیگر ترکیب شوند یا یکدیگر را خنثی کنند یا جای یکدیگر را بگیرند. مهر که متفرع از غریزه مرگ است می تواند کین را که ناشی از غریزه مرگ است خنثی کند یا جای آنرا بگیرد. عکس آن هم پیش می آید، یعنی با چیره شدن غریزه مرگ بر غریزه زندگی، کین جایگزین عشق می گردد (سیاسی، 1379).
نگرش ضمیر ناخودآگاه ما در خصوص مساله مرگ چیست؟ پاسخ ناگزیر این است:… ضمیر ناخودآگاه ما به مردن خودش باور ندارد و چنان رفتار می کند که گویی عمر جاودانه دارد (فروید، 1384).
تجارب و خیالات دوران اولیه کودکی تاثیری بسزا در شیوه کنار آمدن فرد با معرفت از نزدیک شدن مرگ خود دارند. برخی می توانند با آرامش و وقار به مرگ خود نظر کنند، دیگران ترسی شدید و مداوم از مرگ دارند؛ اغلب بدون آنکه آن را ابراز کنند یا قادر به ابراز کردن آن باشند. آنها شاید از مرگ فقط در هیات ترس از پرواز یا ترس از فضاهای باز به ابراز کردن آن آگاه شوند. شیوه آشنای تحمل پذیر کردن اضطراب شدید دوران زندگی که به مرگ مربوط می شود بدون آنکه با آن اضطرابات کنار آمده شود، فرو رفتن در این خیال است که آدمی جاودانه است. این شیوه اشکال متعددی دارد. کسانی را می شناسیم که قادر نیستند به هیچ وجه با آدمیان در حال مرگ تعامل کنند زیرا که خیال جبران کننده جاودانگی که ترس های همه جانبه کودکی آنها را مهار می کند به شیوه ای مخاطره آمیز با نزدیکی مرگ دچار ضعف می شود. این ضعف می تواند اجازه دهد که ترس قدرتمند آنها از مرگ به شیوه ای عریان تر وارد آگاهی شود، امری که می تواند تحمل ناپذیر باشد (الیاس، 1384).

نگرش به مرگ در روانکاوی رنک:
رنک57 (1884 – 1939) روانکاو اتریشی و از نزدیکترین شاگردان و همکاران فروید بود. یکی از مهمترین موضوعات مورد مطالعه وی جدال میان مرگ و زندگی است. او بر این باور بود که ما “غریزه زندگی” داریم که ما را به سمت فردیت ، استقلال و شایستگی هل می دهد، و ” غریزه زندگی ” که ما را به سمت جزیی از خانواده ، اجتماع ، یا انسان ها بودن سوق می دهد. ما همچنین احساسی مبنی بر ترس از این دو داریم. ” ترس از زندگی” که ترس از جدایی ، تنهایی، و بیگانگی می باشد؛ ” ترس از مرگ ” که ترس از گمگشتگی در کلیت، رکود ، و هیچ کس شدن می باشد (بوئر، 1392‌).
زندگی ما پر از تنهایی است، که با تولد آغاز می یابد. در واقع اولین کار رنک (1924) معطوف به  “ضربه تولد” بود، با این فرض که اضطراب تجربه شده در طول تولد مدلی است برای اضطراب های تجربه شده در زمان های بعدی. پس از تولد از شیر گرفته می شویم، و نظم و مدرسه وکار و ضربه عشقی… در پیش داریم‌، البته اجتناب از این جدایی، اجتناب از زندگی و انتخاب مرگ است، یعنی هیچ وقت متوجه نخواهید شد که چه استعدادی دارید، هیچ وقت خانواده و شهر کوچکتان را ترک نمی کنید، و هیچ وقت رحم تان را ترک نخواهید کرد!پس ما باید با ترس هایمان روبرو شویم، و در تلاش برای رشد کامل باشیم، هم مرگ و هم زندگی را در آغوش بگیریم، فردیت مان را حفظ کنیم و روابط مان با دیگران را تقویت کنیم (همان).
رنک هیچ گاه مانند فروید و یونگ “مکتب” روانشناسی را پایه گذاری نکرد، اما تأثیر آن را در هر کجایی می توان دید. او تأثیر معناداری بر روی کارل راجرز، و نفوذ زیادی بر قدیمی ترانی چون آدلر، فروم، و هورنای برجای نهاد، و همچنین اگزیستانسیالیست هایی چون می58(1958) از او تأثیر پذیرفتند. دیگران نیز از عقاید او الهام گرفتند که می توان تکه هایی از افکارش را در نظریه واکنشی، انگیزه رقابت، و نظریه مدیریتی ترور مشاهده کرد (همان).
ارزیابی مثبت از همزاد به مثابه ی روح نامیرا به ساختن پیش الگوی شخصیتی از خود می انجامد؛ در حالی که تعبیر منفی از همزاد به مثابه ی نمادی از مرگ نشانه‌ی فروپاشیدگی گونه‌ی شخصیت مدرن است. چنین برگشت کاملی، که گویی با هم جواری ما با فرهنگ عامه و ادبیات سنتی تایید شده است، تغییری بنیادین در نگرش انسان به زندگی، از باوری ساده لوحانه به ترسی روان نژدانه از نیروهای فراطبیعی که انسان یقین داشت تاثیرپذیر از جادو هستند، فاش می کند؛ ترسی که ناچار بود از نظر روان شناختی آن را توجیه کند (رنک‌، 1384).
تهدید دایم مرگ، نیروی محرک لایزال جنگ خودماندگاری در برابر تولید مثل زیستی را فراهم می کند، تهدیدی که زندگی انسان را تحت الشعاع قرار می دهد، تهدیدی که دلیل تمام تابوهای ترسناکش است که به صورت های مختلف به روزگار ما رسیده است (همان).

نگرش به مرگ در اندیشه های بکر:
بکر59 (1973)، مدعی است که هراس از مرگ، ترسی طبیعی است و در هر کس وجود دارد، و ترسی بنیادین است که همه را تحت تاثیر قرار می دهد. ترسی که هیچ کس از آن ایمن نیست، گرچه ممکن است بسیار تغییر شکل یابد. او معتقد است روان نژندی های اضطرابی، حالتهای فوبیک گوناگون، وسواس ها و حتی تعداد قابل توجهی از حالت های خودکشی گرایی در افسردگی و بسیاری از اسکیزوفرنیاها هراس از مرگ را، که در همه جا حاضر است، نشان می دهند. از نظر او هراس از مرگ در تعارض های عمده موجود در شرایط روان آسیب شناختی تنیده می شود و انسان ها با انکار مرگ در تلاشند تا هراس خود را نسبت به این پدیده تا حدی کنترل کنند (معتمدی، 1389).
در دو سوی طیف مربوط به واكنش های گوناگون ذهنی و احساسی انسان در برابر مرگ دو رویكرد عمده انكار و پذیرش قرار دارد كه اولی غیر انطباقی و مخرب و دومی سازنده و سازگارانه است. تمام كوشش مرگ شناسان معطوف به آن است كه ‌افراد را به پذیرش مرگ ‌‌به عنوان ‌بخشی جدایی ناپذیر‌ از ‌‌زندگی‌‌ جاری تر‌غیب‌‍‎‎‎‏‏‌‌‌ كنند‌ (همان)‌.
در طول زندگی مردم با توسل به ساختارهای گوناگون دفاعی و ابراز حالت های هیجانی گوناگون در برابر مرگ واكنش نشان می دهند. ترس از مرگ شایع ترین و فراگیر ترین این واكنش ها و دشمن دیرین شادی ها و سعادت بشر است كه به اشكال متنوع خود را نشان می دهد. تاركوفسكی60 كارگردان روسی در فیلم ایثار از زبان قهرمان خود می گوید ً مرگ وجود ندارد، تنها ترس از مرگ وجود دارد.ً یكی از هدف های مرگ شناسی، به عنوان شاخه نسبتا جدید در روان شناسی، شناسایی شیوه های مقابله و کنترل این ترس و اشکال گوناگون آن است (همان).
بکر (1997) در کتاب وحشت از مرگ بیان می کند که، یکی از اصلیترین چیزها که انسان را به حرکت وا می‌دارند وحشت او از مرگ است. بعد از داروین، به مرگ به عنوان یک مساله تکاملی نگریسته شد، و بسیاری از اندیشمندان بلافاصله تشخیص دادند که مرگ از نظر روان شناختی مساله عمده ای برای انسان است (بکر، 1384).
کیش های اولیه، چنان که هال61(1904) به خوبی بیان کرده، تلاشی بوده اند برای دستیابی به آب حیات در برابر بزرگترین شر: مرگ و وحشت از آن. تمام مذاهب در تاریخ به این مساله پرداخته اند که چگونه پایان حیات را تاب آوریم. مذاهبی همچون هندوئیسم و بودیسم این ترفند هوشمندانه را به کار برده اند که ادعا کنند نمی خواهند دوباره زاده شوند. این ادعا نعل وارونه زدن است: ادعای نخواستن آنچه واقعا بیش از همه می خواهی اش. از زمانی که فلسفه وظایف مذهب را به عهده گرفت، مساله اصلی مذهب را هم در برگرفت، و از آغاز فلسفه در یونان تا هایدگر و اگزیستانسیالیزم مدرن، مرگ الهام بخش واقعی فلسفه بوده است (همان).
ترس از مرگ موضوعی طبیعی برای انسان نیست و ما با ترس از مرگ زاده نشده ایم. تعداد فزاینده ای از مطالعات دقیق، درباره اینکه چگونه ترس واقعی از مرگ در کودکان شکل می گیرد با این موضوع به خوبی مطابقت دارند که کودک تا حدود سه تا پنج سالگی هیچ درکی از مرگ ندارد. چگونه یک کودک می تواند درکی از مرگ داشته باشد؟ مرگ ایده ای است به شدت انتزاعی و با تجربه کودک بسیار متفاوت است. کودک در جهانی زندگی می کند که پر از زندگی است و پر از موضوعات کنشگری که به او پاسخ می دهند، سرگرمش می کنند و تغذیه اش می کنند. او نمی داند که ناپدید شدن از زندگی برای همیشه چه معنایی دارد، و نظری درباره این ندارد که بعد از مرگ به کجا خواهم رفت. کودک به تدریج در می یابد که چیزی به نام مرگ وجود دارد که بعضی از مردم را برای همیشه می برد؛ بسیار با اکراه می پذیرد که مرگ زود یا دیر هر کسی را با خود خواهد برد، اما این درک تدریجی ناگزیری مرگ می تواند تا نه سالگی طول بکشد (همان).
با رشد کودک تا نه یا ده سالگی که مرگ را به طور منطقی درک کند، او مرگ را به عنوان جزئی از جهان بینی خود می پذیرد، اما این اندیشه نگرش همراه با اعتماد به نفس او نسبت به زندگی را تباه نمی کند. “راین گولد62” روان پزشک، با قطعیت می گوید که اضطراب نیست شدگی بخشی از تجربه طبیعی کودک نیست، بلکه تجربه بد از مادری محروم کننده آن را در کودک به وجود می آورد. این نظریه تمام بار اضطراب را بر پرورش کودک، و نه سرشت او، می گذارد. روان پزشکی دیگر، با قطعیتی کمتر، ترس از مرگ را چنان می بیند که با تجربه های کودک با والدینش، با انکار خصمانه تکانه های زندگی اش توسط والدین، و به طور عمومی تر، با تقابل جامعه با آزادی و خود بزرگ بینی انسان به شدت افزایش می یابد. به آسانی می توان دید که، بر اساس این دیدگاه، آنان که تجربه های اولیه بدی داشته اند به شکلی بیمارگون بر اضطراب از مرگ تثبیت می شوند؛ و اگر اتفاقا فیلسوف شوند احتمالا ایده مرگ را اصل مرکزی اندیشه های خود قرار خواهند داد؛ همچون شوپنهاور که از مادرش بیزار بود و مرگ را الهام بخش فلسفه اعلام کرد. ساختار شخصیتی همراه با بدخلقی یا تجربه های ویژه اندوهبار فرد را در معرض بدبینی قرار می دهند. حتی بنظر می رسد روان شناس برجسته گاردنر مورفی63(1958) به این مکتب گرایش دارد و از ما می خواهد

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه مرگ و زندگی، قرون وسطی، فیزیولوژی، رباعیات خیام Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، روان شناختی، از خود بیگانگی، جانشین سازی