منابع و ماخذ پایان نامه مفهوم وجود، فراداستان

دانلود پایان نامه ارشد

و حسرت، سرخوردگي و ناکامي سه نسل، ايجاز در عين خلق شخصيتهاي متنوع و ملموس با لحنهاي متفاوت در گفتوگو ها، توفيق در خلق روايتي تکهتکه يا لايههاي داستاني متعدد و فرمي پيچيده، تداخل و فشردگي زمانها در صنعت ساختاري هوشمندانه و زباني موجز و روان در روايت برنده جايزه بنياد در بخش رمان ميگردد».33
براي آنکه اين رمان در رديف رمانهاي پستمدرنيستي قرار بگيرد، برشمردن ويژگيهاي اساسي آن لازم مينمايد. تعدد راوي و چند صدايي بودن متن داستان که ايجاد کننده جهانهاي متفاوت داستاني است، يکي از ويژگيهاي رمان پستمدرن است که در سالمرگي به عنوان بارزترين ويژگي به چشم ميخورد. «جريان سيال ذهن»، که بيشتر آن را منتسب به مدرنيسم ميدانند، گونه افراطيتري به نام « شالوده افکني» دارد که در رديف يکي ديگر از ويژگيهاي پستمدرن شمرده ميشود.(تسليمي1384: 57)، و در سراسر متن اين رمان به چنين جرياني روبهرو هستيم. الهي خود بيان ميکند که در نوشتن اين رمان از « واگويي رواني» استفاده کرده است.
« من از هنگام نوشتن داستانهاي کوتاه «ديگر سياوشي نمانده» کوشيدهام چيزي به نام «واگويي رواني» را شکل دهم. حتي در رمان «مادرم بي بي جان» نيز اين را مي بينيد. در همان سالمرگي، آدم هاي داستان در مهماني گرد آمدهاند و با يکديگر درباره رخدادهايي حرف مي زنند که خود آنها هر کدام به نحوي در آن شريک بودهاند. از اين رو وادار مي شوند به واگويه کاري که کردهاند و داوري خود درباره آن رخداد. شما حرف هاي زيادي مي شنويد که شخصيت هاي رمان را ميسازند. واگويي رواني با جريان سيال ذهن اختلاف زيادي دارد. به همين دليل ناآشنا به نظر مي آيند».( الهي، 1385: 11)
فاصله گرفتن ذهنيت از عينيت نيز درين رمان کاملاً آشکار است. در فصل اول در بخش نظريات گلدمن بيان شد که او سعي داشت کليت را دايرهاي وسيع بداند که ذهنيت و عينيت هر دو با حفظ ويژگيهاي اصلي خودشان در آن حضور مييابند و بيان شد که نظر او در دريافت کليت با هگل در تضاد قرار دارد. درين رمان آنچه که در ذهن آقاي عمراني، ليلا و ساير شخصيتهاي داستاني اتفاق ميافتد و يا حتي فقط از ذهن آنها عبور ميکند گاهي هيچ نمونه عيني براي آن نميتوان در نظر گرفت مثل جمله: « زن خم شد. پيراهن مادر را جر داد. استخوان جناغ سينهاش را شکافت. دست کرد توي صندوق سينهاش. مادر جيغ کشيد». (الهي،1386: 18)
اين جمله تنها دربرگيرنده ذهنيت نويسنده از مرگ مادر است حال آنکه عينيت مرگ مادر در واقعيت بهگونهاي ديگر محقق شده است و اين دريافت ذهني و عينيت است که کليت يک مفهوم را در داستان ساخته است. عدم قطعيتي که از خواندن متن حاصل ميشود، نتيجه پيرنگ باز داستان است و ابهام اصلي موجود در داستان به پيروي از يکي ديگر از اصول پستمدرنيسم است.
درادامه داستان ميخوانيم:
«آدمي چقدر عمر ميکند؟ يک وجب، سه وجب، يک سال، سه سال، صد سال، به اندازه عمر مادر بزرگ. ماشاءالله، ماشاءالله هنوز چه سر و مرو گنده است». (الهي، 1386: 7)
مک هيل بيش از هر نظريهپرداز ديگري به خود ادبيات پرداخته و در توضيح ادبيات پست مدرن از مفاهيم فلسفي معرفت شناسي و وجودشناسي بهره برده است.(پاينده،1390: 331) يکي از برترين شاخصههاي هنر پستمدرن غلبهي تلقي هستيشناسانه يا وجود شناسانه بر معرفت شناسي است. براي مثال الهي در کتاب خود در توجيه مرگ از ويژگي وجودي مرگ که همان همهگير بودن است صحبت ميکند و مرگ را از نظر هستياش اينگونه ميبيند که به سراغ همه خواهد رفت.«اما بقيه فاميلمان چي. کدامشان زنده ماندهاند که ما بمانيم؟» (الهي، 1386 :7) وقتي از دو مفهوم مرگ و زندگي و شناسايي چيستي آنها سخن ميگوييم در واقع به بررسي وجودي آنها پرداختهايم. حال آنکه وقتي دريافت شخصي خود از اين دو مفهوم را بيان ميکنيم وارد قلمرو معرفتشناسي شدهايم.« دوست ندارم که بميرم. حس قوي ناشناختهاي مرا به زندگي وصل کرده بود. مثل پيچکي…». (همان، 142) الهي با آوردن جملاتي که هم بيانگر مفهوم وجودشناسي و هم مفهوم معرفتشناسي است، آگاهي خود ازين دو مفهوم را به مخاطب يادآوري کرده و در نهايت با برتري دادن به مفهوم وجودشناسي به گستره رمان پست مدرن وارد شدهاست و با ايجاد چنين مشخصهاي، اجازهي ورود اشخاصي به داستان داده ميشود که ممکن است از نظر تاريخي مربوط به دوراني بسيار دور بوده و يا حتي با اسطورهها پيوند داشته و تکرار کنندهي همان اسطورهها يا شخصيتهاي تاريخي بوده باشند. عدم قطعيت وجودشناسانه و ورود اشخاص تاريخي به داستان همان چيزي است که ليندا هاچن34 تحت عنوان (فراداستان تاريخ نگارانه) مطرح ميکند.(پاينده، 1390: 341)
اگر تاريخ مکتوب چندين و چند سالهي پسرکشي در ادبيات ايران را فراموش نکرده باشيم با خواندن اين رمان به زودي از حضور سياوشي ديگر که به اعتقاد مادرش کشتهي افکار و اعتقادات پدرش است با خبر خواهيم شد. حضور نام و سرگذشت مشابه سياوش پسر کيکاووس در اين رمان به فراداستان تاريخنگارانه اشاره دارد که مطمئناً با آگاهي کامل نويسنده شکل گرفتهاست اما بنا بر نظر گلدمن در بررسي آثار ادبي نبايد به مقاصد آگاهانه نويسنده توجه کرد و ازين رو بدون تشريح اين آگاهي قطعي نويسنده، متن رمان تشريح خواهد شد. گلدمن از ديدگاهي سخن ميگويد که در تضاد با پوزيتيويست يا عقلباوري قرار دارد. در سرار رمان شخصيت ليلا سعي دارد که واقعيت مرگ سياوش را به صورت کليتي عيني که به مخاطب عرضه ميشود نشان دهد. و از مرگ سياوش بهگونهاي سخن ميگويد که گويي مخاطب در پذيرفتن آن ناچار است و بايد هم عقيده با ليلا، آقاي عمراني را قاتل او بداند اما آقاي عمراني در عمل از واقعيت به گونهاي سخن ميگويد که مرتبط با تاريخ است. تفکرات آقاي عمراني و يا صحبتهاي او با ديگر اشخاص داستان از بستري تاريخي براي شکلگيري واقعيت مرگ حکايت ميکند که مؤيد نظريات گلدمن در تأثير زمينه تاريخي است.
شروع رمان با جملاتي است که در ارتباط کامل با نام داستان و درونمايه آن قرار دارد. با خواندن اين جملات آغازين و با پيشينهي ذهني که از نام داستان و گفتوگوي خداوند و عزرائيل در ذهن مخاطب شکل گرفته است، داستان براي پروراندن يکي از درونمايههاي پستمدرنيستي آماده ميشود:
« آدمي چهقدر عمر ميکند، يک وجب، سه وجب، يک سال، سه سال، صدسال، به اندازهي عمر مادربزرگ». (الهي، 1386: 7)
« مادربزرگ تنها بازماندهي خانوادهي جد پدريمان بود که هنوز زنده بود، ميانمان ميلوليد، قد و قامت تمام. شاد و سرزنده راه ميرفت و سربهسرمان ميگذاشت». (همان،7)
« اما بقيه فاميلمان چي، کدامشان زنده ماندهاند که ما بمانيم؟» .(همان، 7)
در کنار اين جملات که همگي به مرگ اشاره دارند، راوي به تلاش براي زنده ماندن و زندگي کردن هم اشاره ميکند و اين خود زمينهساز سخنهاي بعدي او براي دفاع از خود در برابر تهمتهاي همسرش است:
« دست او را گرفته بودم و با هم از خيابان شلوغي ميگذشتيم. ماشينها ميآمدند و ميرفتند. دست و پايم را گم کرده بودم. ترسيده بودم. تو هول و ولا بودم که مبادا ماشيني به مادربزرگ بزند. مادربزرگ ترسيده بود و چانهاش تکان ميخورد». (همان، 9)
« ترسيدم دستم از دستهايي که مرا از تاريکي به روشنايي ميبردند، کنده شود. چشمهايم را روي هم گذاشتم. سوزنهاي نور به چشمهايم ميزدند. دستهايي که نميديدم، دستم را ول کردند». (همان، 9)
« زني گفت نفس بکش. نفس بکش. از بچگي اين جمله را شنيده بودم. تو خواب و بيداري، حتي وقتي که گرم بازي بودم. سينهام به خس خس ميافتاد. نفس گلولهاي ميشد و گلويم را ميگرفت. از درد سينه به خودم ميپيچيدم». (همان، 9)
« خم شد روي سينهام، چه چشمهاي درشتي داشت. دلم ميخواست با او حرف بزنم و نشان بدهم که زندهام، هنوز ميتوانم نفس بکشم، اما نتوانستم». (همان، 10)
« هيچکس نميتواند خواب و رؤياهاي آدم را روي بوم نقاشي بريزد.آرزوي زنده ماندن را هم نميتواند روي تابلو، يا حتي کاغذ سفيدي نشان بدهد. آرزوي ماندن درست در لحظهاي که مرگ از در و ديوار تو ميآيد، از لاي لتهاي بستهي درها، پنجرهها، از بوي گل ياس، از برگهاي شمعداني، از دسته گلي ميآيد که تو آورده بودي». (همان،12) همين مشخصات است که رمان « سالمرگي» را به عنوان رماني پستمدرن معرفي ميکند.
در ادامه جملاتي ديده ميشود که از جايگاه پسر در خانواده و اهميت او براي خانوادهاي که صاحب چندين دختر است، حکايت ميکند. علاوه بر اين، چنين جملاتي ميتواند نشاندهندهي جايگاه و نقش پسران در جوامع باشد. داستان با بيان خاطرات مربوط به زاده شدن شخصيت اول داستان، آقاي عمراني، اهميت نقش پسر در خانواده را به صورت مبسوطي شرح ميدهد:
« توي عکس نتيجهي پسري را روي زانو نشانده و به جايي دور نگاه ميکند. نتيجهي پسري، پسري است تپل مپل با پستانکي در دهان، چشمهاي گرد سياه و خنده روي لب». ( همان، 7)
« تو هشتمي بودي، آن هم پس از هفت تا دختر کور و کچل باباقوري». (همان، 24)
« کسي ديده زني هفت شکم پشت سر هم دختر بزايد؟ به خاطر همين، اسم آخري را گذاشتم دختربس…». ( همان، 26)
« پسرک سر هفت دختر، لوس و ننر، پسرک کاکل زري!» ( همان، 43)
شيوهي بيان راوي براي شرح دادن تقابل مرگ و زندگي در سراسر داستان حفظ ميشود و حتي با تغيير راوي، فضاي حاکم بر داستان عوض نميشود اما يکي از جملات داستان با ديگر جملات آن متفاوت است و نويسنده بودن راوي داستان را به خوبي نشان ميدهد:
« ساعتي بالاي سرم چکه ميکرد: تيکتاک. تيکتاک. قلبم ميزد. دستگاهي که صفحه سبزرنگي داشت، خطهاي قلبم را نشان ميداد. ها…ها… ليلا چه کسي ميتواند ديوانگيهاي قلب آدمي را روي صفحهي کاغذي نقاشي کند؟ هيچکس نميتواند خواب و رؤياهاي آدم را روي بوم نقاشي بريزد». (همان،12)
با ورود مخاطب به حال و هواي داستان، زمينه براي بيان اعتقادات عاميانه و مرسوم در زمانهي رويدادن داستان، فراهم ميشود و راوي در موقعيت مناسب از اين اعتقادات براي شرح دادن حوادث استفاده ميکند:
« بيرون زني سفيدپوش ايستاده بود. برف ميباريد. توفان بود. باد و بوران بود. درختها تکان ميخوردند. زن سفيدپوش تو آمد. راست، با قد خدنگ، با موهاي قرمز و ژوليده، سينههاي بزرگ، شل و آويخته. خاله بعدها گفت: کاشکي پيازي سر سيخ ميکرديم. ميترسيد و تو نميآمد، وا ميگشت». (همان، 17)
« هيچي آمدم داد بزنم، نتوانستم. از ترس صدايم بيرون نميآمد. از ما بهتران بود. دراز به دراز کنار ديوار ايستاده بود. جم نميخورد. داشتم زهره ترک ميشدم». (همان، 23)
« ها خاله جان، ديدم، تا او را ديدم، دعايي خواندم و فوت کردم. از همان دم در نيامده ورگشت». (همان، 23)
« ورنگشت، همانجايي که ايستاده بود، يواش يواش کوچک شد. مچاله شد. آب شد و رفت توي زمين…».(همان، 23)
راوي در ميان بيان داستان به دنيا آمدن خود، داستان به دنيا آمدن فرزندش را هم بيان ميکند. در قسمت به دنيا آمدن فرزندش، از ناميدن او ياد ميکند. ليلا از نامي که او براي نوزاد انتخاب کرده است رضايت ندارد و با تمسخر از آن ياد ميکند و در واقع اين عدم رضايت ليلا از اين نام به سرنوشت سياوش کهن ايراني، سهراب و اسماعيل اشاره دارد که همگي به دست پدرانشان به کام مرگ کشيده شدهاند. انتخاب نام شخصيتهاي داستاني به عنوان برچسبي که در ارتباط با سرنوشت و يا عقايد آنان است يکي از جنبههاي ماهرانهي شخصيتپردازي است که نويسنده با توجه به آن توانسته است شخصيتي امروزي را با شخصيتي اسطورهاي مشابه قرار دهد:
« ليلا گفت: اسمش را چي بگذاريم؟ گفتم سياوش. زير لب گفت: ابراهيم، اسماعيل، سهراب».
اعتقادات ديني شخصيتهاي داستان به موازات ديگر خصوصيتهاي شخصيتها بيان ميشود که از لحاظ روانشناسي در تحليل اين شخصيتها بسيار مفيد است:
« پدرتان ملا بود. درس خوانده بود. تو ده منبر ميرفت. تو شهر منبر ميرفت. خدا عالم است نميدانم چي شد که درس و مدرسه را ول کرد. ناتمام گذاشت و ورگشت ده. هرکسي حرفي ميزد. به حرف مردم که نميشود اطمينان کرد. گناهش پاي خودشان.ميگفتند: عقلش را دزديده بودند. افتاده بود پي درس جديد. اکابر رفته بود اما توي شهر بند نشده بود». (همان، 35)
« گفتيم: يا امام رضاي غريب، به خودت

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه احساس حقارت، دانشگاه تهران، کودک و نوجوان، داستان کوتاه Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه ساختار قدرت، ناخودآگاه