منابع و ماخذ پایان نامه مرگ و زندگی، قرون وسطی، فیزیولوژی، رباعیات خیام

دانلود پایان نامه ارشد

1385).
علائم ویژه مرگ بالینی و فیزیولوژیک :
1- حرارت بدن: در مرگ حقیقی، حرارت بدن برابر با دمای محیط و سرد است ولی در مرگ بالینی حرارت بدن تابع محیط نبوده و گرم است.
2- قوام عضلات: در مرگ حقیقی، عضلات سفت شده ولی در مرگ بالینی عضلات قوام طبیعی دارند.
3- رفلکس مردمک: در مرگ حقیقی، مردمک ها گشاد و در مقابل نور واکنشی نشان نمی دهند ولی در مرگ بالینی مردمک های در مقابل نور تنگ می شود (همان).

مرگ جامعه شناختی:
به معنی کناره جویی دیگران و دوری گزینی آنان از بیمار است. این حالت ممکن است هفته ها قبل از خاتمه زندگی پیش بیاید. برای مثال بیمار را به حال خود رها کنند تا بمیرد. یا خانواده، سالمند را به سرای سالمندی بسپارد، جایی که فرد ممکن است سال ها در آن، مثل یک مرده، زندگی کند (رایس، 1390).
مرگ روانی:
مرگ روانی وقتی رخ می دهد که فرد مرگ را می پذیرد و به درون خود واپس می نشیند. این حالت معمولا مدتها قبل از وقوع مرگ فیزبولوژیکی رخ می دهد. پذیرش روانی مرگ می تواند حقیقتا سبب مرگ شود. مرگ از نیروی تلقین حاصل می شود چون اراده زنده ماندن از میان رفته است (همان).

به طور کلی مرگ در سه مرحله صورت می گیرد:
1-مرحله آگونال43: واژه یونانی آگونا به معنی تقلا است. در اینجا، آگونال به بند آمدنهای نفس و اسپاسمهای عضلانی در لحظه های اول اشاره دارد که بدن دیگر نمی تواند زندگی را تحمل کند.
2-مرگ بالینی44: در این مرحله، ضربان قلب، گردش خون، تنفس و فعالیت مغز متوقف می شوند، اما امکان به هوش آمدن هنوز وجود دارد.
3-جان باختن45: در این مرحله، فرد وارد مرگ دایمی می شود. ظرف چند ساعت، موجودی که به تازگی جان باخته، جمع شده به نظر می رسد و اصلا به فردی که قبلا زنده بوده، شباهت ندارد (برک، 1384).
مرگ برای بقای گونه ما ضروری است. ما می میریم تا فرزندان خودمان و دیگران بتوانند زندگی کنند. وقتی که این سرنوشت فرا می رسد، طبیعت با انسان، با تمام توانائیهای منحصر به فردش، درست مثل سایر مخلوقات عالم برخورد می کند. پذیرفتن این واقعیت که ما نیز خواهیم مرد، دشوار است، ولی وقتی بدانیم که مرگ بخشی از زندگی جاری است، آرامش می یابیم (همان).
مرگ دو هدف را به ما می نمایاند. اول آنکه نشان دهنده پیوستگی پدیده هاست، یعنی فرایندی بدنی و روانی قابل ادراک پایان می بخشد. به این معنی مرگ مردن است، عملی است که به وسیله آن موجود زنده از حالت زندگی به حالت مرگ فیزیولوژیک می رسد. دوم آنکه، مرگ برای موجود متفکری که سرانجام شوم خود را می داند، به منزله فکری است که درباره تاثیر کنش مرگ در سرنوشت خویش، در خود می پروراند. بنابراین می توان به دو نوع مشاهده دست یافت: اول، مشاهده رفتار انسانی که شاهد مرگ یا بازیگر مرگ است. دوم، مشاهده بازخوردی که انسان در برابر اطمینان به وقوع مرگ از خود بروز می دهد. یعنی فعالیت درباره این اطمینان، توسط ذهنی که نمی تواند از تفهم و مهار کردن سرنوشت خویش قطع نظر کند (منصور، 1390).

معنای فرهنگی مرگ:
وجه بارز مرگ در عصر حاضر نامرئی بودن آن است. ما می خواهیم مشکلات مرگ را با پنهان کردن و انکار آن حل کنیم. در دوران های گذشته مرگ بیشتر جزئی از زندگی روزمره به شمار می آمد. افرادی که به بیماری خطرناکی مبتلا بودند، اغلب در خانه و توسط اعضای فامیل تحت مراقبت قرار می گرفتند. مرگ، اغلب در خانه رخ می داد. خویشاوندان جسد را برای دفن آماده می کردند، تابوت می ساختند، و کار تدفین را به انجام می رساندند. خدمات لازم در کنار مقابر مهیا می شد. جسد ممکن بود در مقبره خانوادگی و در کنار خویشاوندان دیگری که در گذشته بودند، دفن شود. مرگ برای همه رویدادی استرس زا، ولی در عین حال بخش پذیرفته شده ای از زندگی بود (رایس، 1390).
آریس46 (1981)، سیر معنای فرهنگی مرگ را در تفکر غرب از قرون وسطی تا زمان حاضر دنبال کرده است. قبل از سال 1200، افراد مرگ را به عنوان تقدیر خود می پذیرفتند. مرگ، نه مهم به شمار می آمد و نه از آن اجتناب می شد. از سال 1200 تا 1700 بر هنر خوب مردن، یعنی آشتی فرد با خدا در زمان آماده سازی خود برای مرگ تاکید می شد. در این زمان مرگ به عنوان دروازه ورود به زندگی بهتر، اهمیت خاصی یافته بود. از سال 1700 تا اواخر سال های 1800، مرگ غیر طبیعی را که تنبیه به شمار می آمد از مرگ زیبا و متعالی که گذاری طبیعی تلقی می شد تفکیک می کردند. در این دوران مرگ هاله ای رویایی و پر اهمیت یافت. سپس، از آغاز قرن بیستم، مرگ از لحاظ فرهنگی به شکل پدیده ای نامرئی درآمد که برای انکار آن همه گونه تلاش می شد. از پزشکان بیمارستان ها انتظار می رفت که از مرگ جلوگیری یا افرادی را که در حال مرگ بودند سرپرستی کنند. مراسم تدفین جنبه موسسه ای یافت؛ از سوگواری ممانعت شد. بینش در باره مردن و ایماژ مرگ در جوامع ما را نمی توان بدون ارجاع به این امنیت نسبی و پیش بینی پذیری زندگی فردی و انتظار افزایش یافته متناظر با آن به طور کامل فهمید. زندگی طولانی تر می شود و مرگ بیشتر به تعویق می افتد. منظره مردن و آدم های مرده دیگر امری معمولی نیست. در جریان معمولی زندگی، ساده تر است که مرگ فراموش شود. گاهی اوقات گفته می شود که مرگ”سرکوب شده” است (همان).

بازخورد ها و نگرش های مشترک انسان به مرگ:
اگر “بودن یا نبودن” مساله اساسی هملت شکسپیر، رباعیات خیام، ایلیاد و اودیسه هومر و آن همه تراژدی با شکوه در یونان نبود و قهرمانیگری با ستیز انسان با سرنوشت خویش رقم نمی خورد، آیا این دستاوردهای خلاق می توانست مردم جهان را اینگونه مجذوب خود کند؟ مرگ و زندگی همواره ازآغاز در کانون آثار برجسته هنر و ادبیات جهان بوده است (صنعتی، 1384). مرگ مساله زندگان است، مردگان هیچ مساله ای ندارند. از میان تمامی موجودات زنده تنها آنها هستند که می دانند خواهند مرد. فقط آنها می توانند پایان خود را پیش بینی کنند و می دانند که این پایان در هر زمانی می تواند فرا رسد. فقط آنها هستند که احتیاط های خاصی را در مقام فرد و گروه لحاظ می کنند تا از خود در برابر خطر نابودی محافظت کنند (الیاس، 1384). شگفتی ندارد اگر نخستین کتابی که از تمدن های بزرگ باستانی به دست ما رسیده است، کتاب مردگان مصر و نخستین افسانه، افسانه گیل گمش بابلی باشد که در تلاش و تکاپو برای یافتن گیاه جوانی بود، و کهن ترین هراس یا آرزویی که از انسان آن روزگاران شناخته ایم، هراس از مرگ و آرزوی نامیرایی باشد. پس می توان درک کرد که چرا اساسی ترین غایت زندگی در اندیشه بودا دستیابی به نیروانا و رسیدن به تهی رهاننده بود؟ و مرگ در کیش مانی نیز، آرزوی فرد پارسا و دروازه ورود به باغ های روشنائی تلقی می شد؛ همانگونه که به زعم سقراط، پدر فلسفه و اندیشه غرب در رساله فایدون و در آخرین روز زندگی اش که با نوشیدن جام شوکران به پایان آمد و در آخرین درس خود، نهراسیدن از مرگ بود، با این رهنمود که”فیلسوفان راستین در کار چگونه مردن اند و تلاش می کنند تا روح را از زندان تن رها سازند”؛ پس مضحک می دانست اگر در روز مرگ آن را با همان اشتیاق نپذیرد مانند مردمان عوامی که هراسان، از مرگ رویگردانند. و سه قرن پس از سیسرو47 که از کار فرمانروایی و سیاست برکنار نشسته بود و می خواست اندیشه سقراط و همپرسی های افلاطون را از آکادمی یونان به امپراطوری یونان و به امپراطوری رم ببرد، در مجادله های توسکولان با رد شر مرگ و اثبات برکت بودن آن، نقل قول افلاطون را از سقراط اینگونه روایت کرد که” تمامی زندگی فیلسوفان آماده شدن برای مرگ است”. سنکا48 نیز برای فائق آمدن به هراس از مرگ اندرز مشهوری داشت و آن “اندیشیدن مدام به مرگ” بود. ولی قرن ها پیش از او اپیکور چاره دیگری برای هراس از مرگ داشت، می گفت “خو کن به این باور که مرگ برای ما هیچ است… زیرا زمانی که هستیم مرگ با ما نیست، و آنگاه که مرگ می آید، ما نیستیم”. شاید این یکی از بزرگترین سفسطه ها درباره مرگ و انکار اهمیت آن در زندگی انسان باشد. در واقع با گفتن اینکه “مرگ برای ما هیچ است” به طور ضمنی تاکید دارد که زندگی برای ما هیچ است. ژرف اندیشی مارکوس اورلیوس نیز، بیشتر ژرف اندیشی درباره مرگ است و تقریبا هیچ چیز دیگر. برای وی گذار بودن و فناپذیر بودن زندگی است که آن را پوچ و بی ارزش می کند. بنابراین ذهن رواقی اوست که می پرسد”سه یا پنج سال برای شما چه تفاوتی دارد؟” در واقع زندگی سپنجی انسان را تحقیر می کند و تلویحاً کوتاهی و گذرا بودن آن را دلیلی برای بی ارزشی و هیچی آن می شمارد (صنعتی، 1384).
در نگرش عرفای بزرگ شرق، عمری که فناپذیر است، در مرگ را شاهراه زندگی جاوید می داند: مرگ اگر مرد است گو نزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ / من ز او عمری ستانم جاودان / او ز من دلقی بگیرد رنگ رنگ (مولوی،…) در نگاه مولوی، هستی انسان از آغاز تا انجام در معرض ولادت و مرگی مستمر قرار دارد. و در نگاه غزالی با مرگ بودن و زیستن “اصل همه سعادت هاست” و برای حکیم سنائی زندگی، همه “سفر مرگ” است (داکانی، 1376).
نگرش جامعه غرب به مرگ، از آغاز فلسفه در یونان باستان تا رنسانس در ایتالیا دوگانه بود، اکثریت مردم، یعنی توده های عوام، با ترس از مرگ می زیستند، اگر چه مومن به مسیحیت و کلیسای کاتولیک بودند، ولی با آگاهی از گناهکار بودن خود، عذاب پس از مرگ را انتظار می کشیدند و خود این وحشت، رنج زندگی شان را دو چندان می کرد. در برابر این اکثریت عظیم، اقلیتی خواص بودند، فیلسوفان و متولیان کلیسا و دیرنشینان، که یا با فلسفیدن تلاش داشتند هراس از مرگ را از خود دور کنند تا برای مرگی در آرامش آماده شوند و یا با ریاضت و خودشکنجه گری و احتراز از هر گونه لذت از موهبت های جهان، تلاش می کردند مرتکب گناهی نشوند. با این وصف تابلوی عمومی قرون وسطی در رابطه با مرگ و زندگی، تابلوی عمومی قرون وسطی در رابطه با مرگ و زندگی، تابلوی تیره و عبوسی بود که در آن مردم یا با وحشت از مرگ می زیستند و یا با انتظار مرگ تا از رنج خلاصی یابند (صنعتی، 1384).
نگرش به مرگ در فرهنگ غربی تا دهه 60 قرن بیستم به مثابه یک تابو بود. ولی با آثار پیشگام پژوهشگرانی مانند جان بالبی، کالن ماری پارکز، الیزابت کوبلر راس و جان هینتون مورد مطالعه وسیعی قرار گرفت (صنعتی، 1384). در همان زمان بود که راس (1970)با نگرانی می پرسد:”اگر اکنون به جامعه خود بنگریم ممکن است از خود بپرسیم که چه به سر انسانی می آید که در جامعه ای غافل از مرگ زندگی می کند.”
آنچه مسلم است، این است که رفتار بارز انسانها در برابر مرگ، ابراز نفرت، خصومت و انزجار است که معمولا با ترس درآمیخته اند. این احساسات در افراد متفاوت اند و بر حسب شدت، زمان، نژاد، مذهب و فرهنگ فرق می کنند. بررسی آنها با بازگشت به گذشته و تفاوتهای گروهی آنها جالب توجه است. تحلیل عناصر مختلف مفهوم مرگ می تواند بیانگر علل این احساسها باشد (منصور، 1390).
الف) غم انگیزی صحنه مرگ. مرگ زشت است. بدبختی های آن با کلیه حواس برخورد می کنند. فروپاشی بدنی و روانی یک نوع تنفر حسی در انسان بیدار می کند، تنفری که احساس وظیفه، همدلی یا ترحم بر آن چیره می شود. تنها جنبه زیبای مردن درآمیختن آن با جلوه های اخلاقی نظیر شجاعت، عظمت، فداکاری و شایستگی آن است. انسان در راه مرگ، برای اطمینان خود، مانند یک بیمار و شاید بیشتر از آن برای اطرافیان خود به منزله یک فرد در معرض خطر است. وقتی مرگ انسان به وقوع می پیوندد، از نعش او دوری می گزینند. همین که می دانیم پس از مرگ بدن تجزیه می شود و متعفن می گردد از پیش در ما حالت تنفر نسبت به مرگ ایجاد می گردد (همان).
منظره مرگ غم انگیز و دردناک است. معمولا حالت آنکه می میرد نشان دهنده رنج بدنی شدید و پریشانی روانی است. وضع آرامشی که گاهی به این نقاب پایان زندگی می پیوندد حالتی است که به دنبال واکنش عضلانی پس از مرگ ایجاد می شود. تنش شدید رشته های عاطفی، به هنگام این سفر بزرگ، هم دلی نزدیکان را تشدید می سازد. هیجان کسی که شاهد مرگ دیگری است، با تجسم این وضع که اگر به جای

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه سبک زندگی، همبستگی پیرسون، روان شناختی، رگرسیون Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، اگزیستانسیال، روان شناختی، فضاهای باز