منابع و ماخذ پایان نامه عناصر داستان

دانلود پایان نامه ارشد

اينا دين و ايمون درست و حسابي ندارن. جايي که منافعشون توي خطر بيوفته همه مملکت رو بمباران ميکنن… ما که سواد درست و حسابي نداريم اما از اولش هم ميگفتيم هرچي باشه و نباشه با انگليسا نميشه درافتاد». (همان، 76)
حالا برهمه معلوم است نخست وزير عوض شدن يعني چه؟ و چرا آقا داداشم بايد غصه بخورد. ميگويند پايتخت قرق است، شب و روز. نخستوزيري که آمده است، از آن قالتاقهاست، و شلاق را کشيده تا دمار از روزگار صاحب بچه دربياورد. گرد و خاکي کرده است که بيا و ببين. (همان،77)
راوي خود را در برابر سرنوشت برادرش مسئول ميداند ازينرو در مواقع مختلف سعي دارد به او کمک کند. علاقمندي او به برادرش نيز از لابهلاي همين سطور خودنمايي ميکند:
« از خندههاي آقا داداشم خوشم ميآيد، از اعتمادش و از اينکه روي من حساب ميکند. به خودم مغرور ميشوم و دلم ميخواهد که نشان بدهم يک پارچه مرد و آقا هستم. هر رازي داري آقا داداش به من بگو. حتم داشته باش به هيچکس بروز نميدم، توي صندوق دلم ميمونه. حتي به خدا هم نميگم». (همان، 50)
« يکهو احساس ميکنم که اگر آقا داداشم را خبر نکنم، يوسف را خبر نکنم، اتفاقي برايشان بيافتد بعد هيچوقت خودم را نميتوانم ببخشم و انگار گناه کردهام». (همان، 73)
« باورم نميشود. اما وقتي غم وغصه را توي چشمهاي خستهي آقا داداشم ميبينم، نميدانم چرا دلم ميشکند، غصهام ميشود. و دلم ميخواهد اگر پا بدهد، با آقا داداشم يک گوشه پيدا کنم و بشينم گريه کنم». (همان، 75)
نگرانيهاي پدر و مادرانه و آرزوي خوشبختي فرزندان را کردن، از همهچيز چشم پوشيدن به اميد موفقيت آنان، در برابر حرف مردم ايستادن و صلاح فرزندان را خواستن آن هم در شرايط مالي سخت، ار ويژگيهاي پدر و مادر راوي است که هروقت از آنها سخن به ميان ميآيد، جنبهي تراژدي داستان بيشتر ميشود و حتي شخصيتهاي داستان هم گريه سر ميدهند:
گفتم رشيد آقا رو بفرستم پايتخت درس بخونه، باز داداشم مخالفت کرد… فرستادم به کوري چشم همه… نذاشتيم کسي بفهمه، با سيلي صورتمونو سرخ ميکرديم. آبرو داشتيم. نميخواستم آبرومون پيش هر کس و ناکس بره، نميخواستم پيش داداشم سرشکسته بشم که بياد و با دلسوزي بگه، داداش من که گفتم نذار بره، فکر کردي من بدتو ميخوام. گفتم بذار بره خياطي کمک خرجت باشه. (همان، 92-94)
« روزي که رشيدو داماد کنم، داداشم ميبينه اين ديگه درختي نيست که بشه کند و دور انداختش، اين ديگه زميني نيست که بتونه از چنگم در بياره، رشيد خودم، مث زمين، مث درخت پاش زحمت کشيدم رنجشو بردم و بزرگش کردم و حالا ميخوام تو سايهاش بشينم».(همان،95)
در جاي جاي داستان از ضربالمثلها يا شعرهاي عاميانه سخن به ميان ميآيد که با توجه به بيان داستاني از دل اجتماع، طبيعي و حتي مورد نياز است و اينگونه اشعار بيشتر به هنگام رويدادن اتفاقي سطحي و عاميانه به کار گرفته ميشود:
« ميخوام برم اداره. با کراوات پاره. سر کچلم ميخاره» (همان،63)
« افادهها طبق طبق سگها به دورش وق و وق» (همان، 101)
« ديوار موش داره، موشم گوش داره» (همان، 111)
« تره آوردم قاتق نونم بشه، قاتل جونم شد» (همان،112)
پس از بيان مسائل سياسي جامعه که حضور انگليسها و عوض شدن نخستوزير و تشکيل احزاب مختلف سياسي است، همينطور پس از بيان رفت و آمدهاي مشکوک رشيد و آشکار شدن حزبي بودن و اعتقاد او به سوسياليست، وقت آن ميرسد تا اعتقادات اين گروه به صورتي گذرا با برداشتي درخور فهم شخصيتهاي داستان مطرح شود و تنفري که از اين گروهها وجود دارد قوت بگيرد:
« _ حزبي چيه؟
_ نميدوني خواهر؟ يعني بيديني. لامذهبي، منکر خدايي، منکر آخرت» (همان،112)
« ميخوان بساط خلقو بهم بريزن. ميخوان نظام زندگي پدريمونو از هم بپاشن… ميدوني خواهر… ميخوان گدا و آقا رو برابر کنن. پول پولدارو بگيرن پخش کنن ميون گداها. تو دستگاه خدا دخالت ميکنن». (همان،113)
در سطور پيشين بيان شد که اسکندر در آشنايي با يوسف و معلم خود که هردو ضد حکومت پادشاهي هستند و در طرفداري از برادر خود، به صورتي کودکانه از علاقمندي خود به سياست صحبت ميکند. جملاتي که اسکندر دربارهي کبوترهاي آزاد بر زبان ميآورد، به ناگاه مخاطب را متوجه مفهوم آزادي و پايان درگيريهاي اجتماعي ميکند. کبوتر با داشتن عنوان نماد صلح، درين داستان هم ميتواند نمادي براي پايان تشويشها و آزادي مطلق شخصيتهاي داستان از قيد و بندها باشد:
« دلم براي کبوترهاي آزاد صحرا ميتپد. کبوترهاي چاهي و تنبل، از کبوترهاي تنبل بدم ميآيد. کبوترها اگر پرواز نکنند کبوتر نيستند. کبوترها در اوج آسمان کبوترند و دوستداشتني». (همان،124)
« کبوترها در نگاهم پرواز ميکنند، بال ميزنند، بال روي گنبد، روي گلدسته، منارهها و روي هوا بال ميزنند. دلم ميخواهد آسمان پر از کبوتر باشد و جهان پر از صداي پرواز».(همان، 125)
سرانجام احزاب مخالف شکست ميخورند و نيروهاي حکومتي در سراسر شهر رعب و وحشت ايجاد ميکنند. اعضاي احزاب، زنداني و سپس اعدام ميشوند. يأس و نااميدي بر مبارزان غلبه ميکند و اسکندر که کودک باهوشي است متوجه ترس برادر و رفتار بزدلانهي او ميشود. اسکندر که از برادر خود مبارزي شبيه به يوسف ساخته است، در مواجه با رفتار او، غمگين شده و جملاتي مهم بيان ميکند:
« آقا داداشم محل نميگذارد. درد آقاداداشم خيلي سخت و عميق است.آقاداداشم در چاه ويل افتاده است». (همان،169)
« پيروزي دم دستمان بود اما فرار کرد. هميشه همينطور است. آقا داداشم روزي گفت: دم دستمان بود اگر ميجنبيديم… يوسف گفت: هنوز هم دير نشده… هميشه وقت هست… اما نبود. آقاداداشم اعتقاد داشت که نيست ونخواهد بود». (همان،170)
« حاج آقايم ميگويد: به حضرت عباس. هر کي رو که ميشناسي دارن ميگيرن… هرکسي يک روزي حرفي زده بايد بره جواب پس بده… ميندازنش توي هلفدوني آب خنک بخوره». (همان،174)
« ترس و وحشت که در خانهمان هست، انگاري همهجا هست؛ حتي در کوچه، در هوا، آنقدر که ميترسي با سايهات حرف بزني، تا صداي پايي را دنبال سرت ميشنوي، دلت هري پايين ميريزد، سرت را برميگرداني يا دستهايت را محکم توي جيب شلوارت فشار ميدهي تا آنکس که مواظب توست، لرزش دستهايت را نبيند و حس نکند. آنقدر که فکر ميکني خانهمان به اندازه تمام ايران است و همهجا اضطراب و دلنگراني بيبيجانم و وحشت آقا داداشم سايه انداخته است». (همان، 181)
« حاج آقايم عکس يوسف را که توي روزنامه چاپ کردهاند به آقاداداشم نشان ميدهد. با چشم بسته، بسته به يک ستون در برهوت و در بياباني که تا چشم کار ميکند بيابان است و يک ستون و يک مرد بسته به ستون با چشم بسته. از چشمهايش ترسيده بودند. همانطور که آقاداداشم ميترسيد. سه تا سرباز مقابلش روي دو زانو نشسته و توي سينه ستبر مردانهاش تير خالي ميکردند».(همان، 189)
اسکندر با بيان خفقان حاکم بر جامعه و اضطراب زيادي که در خانه تحمل ميکند، به شرح غمگينترين بخش داستان زندگي خود ميرسد. بخشي که در آن بزرگترين فرد زندگياش يعني آقاداداش جا ميزند و بر تمام آرزوهاي اسکندر خط بطلان ميکشد. آقاداداش کاملاً عوض ميشود و اسکندر اين را خوب ميفهمد:
« مينشينم با آقا معلممان حرف ميزنم، همه حرفهايي که توي دلم تلنبار شده است اما کسي جواب نميدهد. دلم پر از غصه ميشود و بغض گلويم را ميگيرد. دلم ميخواهد براي آقا معلممان غصههايم را بگويم. آقا معلممان سنگ صبور من است. دلم ميخواهد برايش بگويم که آقا داداشم چهجوري فرار کرد و برسوائي مثل يک زن…و از يوسف حرف بزنم… رفيق خوب و نازنينش که به قول آقا داداشم، مردانه شرف آدمي را حرمت ميبخشد… اين را خود آقاداداشم ميگويد و من ميخواهم اين حرفها را به صداي بلند براي آقا معلممان بگويم». (همان، 182)
« آقاداداشم چادر سرش کرد و فرار کرد و رفت، اين را ديگر تمام عالم ميدانند که آقاداداشم جا زد. نامردي کرد و زد به چاک و رفت دهمان قايم شد، تا آبها از آسياب افتاد. خودش بهتر از همه ميداند که مرد نبود». (همان، 183)
اسکندر با وجود سن کم خود، جملاتي را بيان ميکند که مهمترين و کليديترين جملات داستان و در بر دارندهي مهمترين مفاهيم انساني است. اسکندر با بيان اين جملات، خود و راه آيندهاش را به مخاطب معرفي ميکند:
« آقا داداش من تا ديروز، همين ديروز کسي بود. نتوانست در فردا قدم بگذارد. پاهايش سست بودند کوتاه بودند. تنبل بودند. بياراده بودند. امروز يا فردا ميميرد تمام ميشود. آقاداداش خوب من فراموش ميشود! دل من هوايي بود. در هواي آقاداداش پرپر ميزد. در تن او خيلي چيزها سراغ کرده بودم که مرد. نمرد. نميميرد». (همان، 183)
« ما راه را تا آخر ميرويم و نميگذاريم آن حرفهاي خوب، آرزوهاي خوب بميرد، نميميرد. چه آقاداداشم باشد و چه نباشد. بودن يا نبودن آقاداداشم مسئلهاي نيست».(همان،174)
آخرين قسمت داستان، شرح بيماري بيبيجان و مرگ اوست. مرگ مادري که در تمام رمان به دوش کشندهي ترسها و اضطرابها و دلنگرانيهاي خانوادهاش است. مادري که با تمام وجود آرامش فرزندانش را ميخواهد و خود در ناآرامي به سر ميبرد:
« من دلم ميگيرد. خلقم تنگي ميکند. ميدانم که چه شده و ميفهمم که ديگر دست مهرباني نيست که دستهايم را هراسان بگيرد و ديگر نميتوانم در چشمهاي خاکستري مرطوب آشنايي که دوست داشتم نگاه کنم. ميشکنم، صداي شکستن دلم را ميشنوم». (همان، 197)
2-2-1- بررسي عناصر داستاني رمان مادرم بيبي جان:
2-2-1-1- راوي:
در اين داستان راوي اصلي شخصيت اسکندر است که تمامي داستان از ابتدا تا انتها با روايتي که او از زندگي شخصيشان ارائه ميدهد، شکل ميگيرد. وقتي از عنوان راوي اصلي سخن به ميان ميآوريم بر اين موضوع تأکيد کردهايم که تنها صدايي که در داستان به گوش ميرسد صداي اين فرد نيست، بلکه صداي غالب صداي اوست و اگر قرار است شخص ديگري سخن بگويد، اين راوي است که تصريح ميکند کداميک از شخصيتها، در چه شرايطي، با چه لحني و با قرار گرفتن در چه فضايي سخن خواهد گفت. در سراسر متن اين رمان، راوي اصلي که بستر بيان رويدادها را فراهم ميکند و داستان را با روايت خود شکل ميدهد، نوجواني باهوش به نام اسکندر است. اسکندر با استفاده کردن از لحني کودکانه که ثابت باقي نميماند و با پيشروي داستان، به لحن بزرگترهاي اطرافش شباهت پيدا ميکند، داستان صنعت ملي شدن نفت و عضويت برادرش در يکي از احزاب سياسي را براي مخاطب تعريف ميکند. بنابرين در نامگذاري دقيق اين راوي بايد به «خودگوي» بودن او اشاره کرد. اسکندر شخصيت اصلي يا نقش اول اين رمان است و خود او در بطن اين داستان ايفاي نقش ميکند. از اين روست که نام راوي خودگوي را براي او برميگزينيم. شيوهي روايتي که راوي براي اين داستان انتخاب کرده است، همانند شرححالي است که يک کودک با رعايت تمام ويژگيهاي کودکانهاش، براي فرد ديگري بازگو ميکند. ازين رو آنچه که نوع اين روايت و راوي را ارزشمند ساخته است، بيان صميمانه و کودکانه و به دور از دروغ و صحنهسازي اسکندر است. همين عامل موجب شده است که روند خواندن رمان بسيار دلنشين و هيجانانگيز باشد.
2-2-1-2- زاويه ديد:
زاويه ديد مناسب براي بيان داستان از زبان راوي خودگوي، زاويه ديد اول شخص است. با توجه به اين که در اين رمان راوي، شخصيت اصلي داستان است و از درون آن سخن ميگويد، زاويه ديد اول شخص خواهد بود. انتخاب دو ويژگي براي بيان اين داستان، صميميتي به آن داده است که در صورت نبود آنها رمان، شيريني و جاذبه خود را از دست ميداد: يکي راوي نوجوان داستان و ديگري همين زاويه ديد اول شخص. اگر اين داستان از زبان مردي بالغ و خارج از محيط داستان بيان ميشد، مسلماً نميتوانست چنين ارتباطي را با مخاطب برقرار کند.
2-2-1-3- پيرنگ:
کنار هم قرار گرفتن حوادث داستان و چيدمان آنها از ابتدا تا پايان موجب شده است تا هيچ معلولي بدون علت باقي نمانده و گره تمامي رويدادها به دست شخصيتهاي آن باز شود. در چنين شرايطي با طرحي پلکاني رو به رو هستيم که از نظمي سببي ميان رويدادها بهرهمند است. پيشروي داستان با حفظ بيان ارتباط ميان علت و معلولها پيرنگ « بسته» را به وجود آورده است و با پايان داستان ابهامي

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه (همان،، بيبيجان، بيبيجانم، رشيد Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه رابطه نامشروع، براعت استهلال، داستان کوتاه