منابع و ماخذ پایان نامه عناصر داستان، داستان کوتاه

دانلود پایان نامه ارشد

، نظم، الگو و شمايي از حوادث. به عبارت ديگر حوادث و شخصيتها طوري در اثر شکل مييابند که باعث کنجکاوي و تعليق خواننده يا بيننده شود. خواننده به دنبال تعقيب حوادث است و ميخواهد علت وقوع آنهارا بداند. از نظر زباني طرح داراي سه زمان دستوري است: چرا آن حادثه اتفاق افتاد؟ چرا اين ماجرا دارد اتفاق مي افتد؟ و يا اصلاً حادثه اي اتفاق خواهد افتاد؟» ( اخوت، 1371: 36)
« ميتوان گفت که ارتباط ميان رويدادهاي داستان با طرح همانند درج رويدادهاي زندگي در تاريخ است: يعني طرح همانند تاريخ با حذف و اضافه کردن روبهروست. اي.ام فورستر معتقد است که طرح، داستان نيست بلکه ساختمان منطقي، فکري و سببي آن است. بنابراين، طرح، همان رمان است در جنبه ي معقول و منطقي خود و نياز به راز دارد، و البته اين راز بعدها آشکار خواهد شد. نتيجه اين که داستان توالي حادثه است آنگونه که واقعاً اتفاق افتاده است و زمان آن خطي و مسلسل است. در صورتي که در طرح زمان دستکاري ميشود و واقعيت به صورت تکهتکه و جابهجا عرضه ميشود. طرح واقعيت اثر است در حاليکه داستان خود واقعيت است. در طرح نويسنده ميتواند نتيجه را قبل از علت بيان کند، ويا آخر را قبل از شروع بياورد و مکانيسم آن ارتباط تنگاتنگي با نوع ادبي دارد و از نوعي به نوع ديگر متفاوت است. به طور مثال در رمان هاي روانشناختي، نويسنده ابتدا حالات شخصيت را توصيف مي کند و بعد وقايع و حوادثي را که باعث به وجود آمدن اين حالات شده است براي خواننده بازگو ميکند». ( اخوت،42:1371) که اين ويژگي در رمان سالمرگي به خوبي ديده ميشود:
« زني گفت نفس بکش. نفس بکش. از بچگي اين جمله را شنيده بودم. تو خواب و بيداري، حتي وقتي که گرم بازي بودم. سينهام به خس خس ميافتاد. نفس گلولهاي ميشد و گلويم را ميگرفت. از درد سينه به خودم ميپيچيدم». (الهي، 1386: 9)
احمد اخوت طرح را بخش پوياي روايت در برابر شخصيتهاي ايستا ميداند. طرح شخصيتها را به هم مربوط ميسازد و قهرمان و ضدقهرمان را در شرايط متعارض قرار ميدهد. ( اخوت،42:1371)
شلوميث ريمون-کنان در کتاب روايت داستاني، طرح را با توجه به عامل زمان به سه دسته تقسيم ميکند:
1)طرح مفرد: درين نوع طرح نويسنده حادثهاي را که يکبار اتفاق افتاده است، يکبار تعريف ميکند.
2)طرح مکرر: طرحي است که نويسنده حادثهاي را که يکبار اتفاق افتادهاست، چندين بار تعريف ميکند.
3)طرح بازگو: نويسنده حادثهاي را که چندين بار اتفاق افتادهاست يکبار بازگو ميکند.(کنان، 1387: 51)
« شکلوفسکي از دو نوع طرح ياد ميکند: طرح پلکاني و طرح مارپيچي. طرح پلکاني آن است که رفتارهاي چند شخصيت داستان شبيه به هم است و حرکت زمان درين داستانها به صورت سببي است. اما طرح مارپيچي به اين صورت است که قصه با يک پيشگويي آغاز ميشود وکنشهاي دايرهاي در داستان در راستاي تحقق بخشيدن به اين پيشگويي است». (اخوت،54:1371)
ميرصادقي از تقسيم پيرنگ به «پيرنگ بسته» و «پيرنگ باز» سخن ميگويد. پيرنگ بسته تودرتو و پيچيده است و رمزگونه به نظر ميآيد که مستلزم گرهگشايي است. در پي گرهگشايي نيز نتيجهگيري قطعي است. ازينرو مناسب داستانهاي اسرارآميز است. اما در پيرنگ باز نظم طبيعي ميان حوادث وجود دارد و راوي به صورت بيطرف در داستان ظاهر ميشود و مخاطب بايد خود راه حل مسائل طرح شده را بيابد. (ميرصادقي166:1364)
در داستانهايي با پيرنگ بسته، نويسنده بايد توجه داشته باشد در بازگشايي گره و نتيجهگيري قطعي، بسيار با دقت عمل کند چراکه هر نتيجهگيري مورد قبول مخاطبان واقع نخواهد شد و مخاطب در انتظار است تا پايان درستي از داستان را شاهد باشد. پيرنگهاي بسته بيشتر بايد در موضوعاتي به کار برده شود که جنبهي آموزشي دارند اما بهتر است کاربرد پيرنگهاي باز در داستانهايي باشد که به دنبال پرورش خلاقيت مخاطب هستيم. پيرنگ هميشه با کشمکش در داستان سروکار دارد. برخورد و رويارويي شخصيتهاي داستان با شخصيتهاي مخالف و مقابل آفرينندهي کشمکش داستاني است. کشمکش رويارويي دو نيرو يا تعارض دو ديدگاه است. کشمکش ميتواند بيروني، يعني بين دو شخصيت و يا دروني، يعني بين دو ميل ناسازگار يا متناقض در درون يک شخصيت واحد باشد( کشمکش ذهني). با گسترش پيرنگ، کنجکاوي خواننده بيشتر ميشود و شور و اشتياقش براي دنبال کردن ماجراي داستان زيادتر. همين علاقمندي نسبت به دنبال کردن داستان، او را در حالت دلنگراني و دلهره نگاه ميدارد و چنين کيفيتي را در اصطلاح حالت « تعليق يا هول و ولا » ميگويند. اين حالت به دو صورت ممکن است در داستان به وجود بيايد. يکي آنکه نويسنده راز سر به مهري را در داستان ايجاد کند و ديگر اينکه شخصيتهاي داستان را در موقعيتهاي دشوار و حساس قرار دهد تا از ميان دو راه يکي را انتخاب کند. ( همان، 169)
کشمکش دروني را ميتوان در داستان کوتاه « شاگرد من، معلم من » از اصغر الهي مشاهده کرد:
« دلم ميخواهد جرئت ميکردم ميزدم به سيم آخر، از جا بلند ميشدم، صاف رودرروي مدير ميايستادم و تو خندهي کثيف و لجنش تف گندهاي ميانداختم». (الهي،1369 : 150)
اوج13داستان آن بخشي از پيرنگ است که کشمکش به تنشآميزترين ميزان خود ميرسد و پاسخي به آن داده ميشود و امکان اين وجود دارد که کشمکش در آن حل نشود اما پس از رسيدن به اوج، ضرباهنگ داستان کند ميشود و خواننده در مييابد که داستان رو به اتمام است و در نهايت پس از پشت سر گذاشتن اين کنش افتان، گرهگشايي14 صورت ميگيرد و پيچيدگيهاي پيرنگ کاملاً يا قسماً روشن ميشود. ( پاينده، 1385: 25)
1-3-3- راوي:15
«در متن روايي، راوي صدايي است که سخن ميگويد. مسئوليت کنش روايت بر دوش اوست و داستان را به عنوان «امري واقعي» تعريف ميکند. در روايت ناداستاني، راوي خود گويندهاي است که در واقع، گفتمان روايي را توليد ميکند. در داستان، اين دو عنصر موقعيت ارتباط، منطقاً از هم جدا هستند. فرستندهي بالفعل يا نويسنده در جهان واقعي حضور دارد و داستان را براي عضو ديگري از جهان واقعي، يعني خواننده، تعريف ميکند، اما راوي بخشي از دنياي متن است و روايت را به بخش ديگري از دنياي متن که به روايتگير موسوم است، انتقال ميدهد. اين جفتهاي ارتباطي که از مؤلف/ خواننده و راوي/ روايتگير شکل گرفتهاند در نظامهاي مجزاي واقعيت جاي گرفتهاند، اما قرارداد پذيرفته شدهاي هست که اين نظامها را به يکديگر ارتباط ميدهد: نويسنده چنان حرف ميزند که گويي راوي است و خواننده چنان پيام را دريافت ميکند که گويي روايتگير است. هم راويان داستان و هم راويان ناداستان را ميتوان براساس شيوه درگيرشدن آنان در رخدادهاي روايت شده طبقه بندي کرد. راوي ممکن است داستانگوي رخدادي باشد که خود شخصاً شاهد آن نبوده است(راوي«ديگر گوي» )، يا گزارشگر رخدادي باشد که شاهد آن بوده اما درگير آن نبوده ويا قهرمان دوم آن بودهاست(راوي«هم گوي») ويا اين که شخصيت اصلي آن باشد( راوي«خودگوي»). همچنين، ژنت تمايزي قائل ميشود ميان راويان «درون گوي» که بخشي از دنياي روايي هستند، و راويان «برون گوي» که اين دنيا را از بيرون تصوير ميکنند». (مکاريک،1390: 133-134)
بنابرين، موقعيت راوي در متن و شيوههاي او براي روايت کردن موجب تمايز راويان مختلف ميگردد و روايتگير با ايجاد ارتباط ميان متن و راوي به خوانش صحيح آن ميپردازد. راوي بايد توانايي اين را داشتهباشد که در مقام هريک از انواع راويان ذکر شده، نقش خود را به گونهاي انجام دهد که مخاطب احساس منتقل شدهي او را دريابد.
نظريههاي مربوط به راوي را به طور کلي ميتوان به دو دسته تقسيم کرد:
نظريههايي که معتقد هستند راوي در داستان وجودي حقيقي دارد و نظريههايي که راوي را داراي شخصيت حقيقي و تعين نميدانند.
« توماس مان، نويسندهي آلماني که نظريههايش تأثير عمدهاي بر نظريه پردازان آلماني گذاشت معتقد بود که راوي روح روايت است. داستان به وسيله روح روايت نقل مي شود. اين روح به قدري مجرد و همه جا ناظر است که از نظر دستوري به جز در قالب سوم شخص به شکل ديگري از آن نميتوان صحبت کرد. البته اين سوم شخص گاهي مي تواند تشخص يافته و به شکل اول شخص درآيد ». (احمد اخوت90:1364)
نظريه توماس مان با انتخاب لفظ «روح روايت»، بسيار بهجا و مناسب جلوه ميکند؛ چراکه روايت بدون راوي که همان روح متن است وجود پيدا نخواهد کرد و راوي در کنار ديگر عناصر داستان جايگاه ويژهي خود را مييابد. داستان « درخت سبز عاشق» اصغر الهي يکي از داستانهايي است که راوي با جملات خود روحي واقعي به داستان بخشيده است:
« دور کعبه طواف کردم؛ دور حرم، دور قبر خالي تو که هيچجا نبود و همهجا بود. قبرت را اگر سراغ ميکردم، ميآمدم کنار آن و مثل درختي سبز ميشدم».(الهي، 1369: 74)
1-3-4- شخصيت16:
« اشخاص ساختهشدهاي( مخلوقي) را که در داستان و نمايش ظاهر مي شوند، شخصيت مينامند. شخصيت، در اثر روايتي يا نمايشي، فردي است که کيفيت رواني و اخلاقي او، در عمل او و آنچه ميگويد و ميکند، وجود داشته باشد. خلق چنين شخصيتهايي را که براي خواننده در حوزهي داستان تقريباً مانند افراد واقعي جلوه ميکند، شخصيتپردازي ميخوانند». (جمال ميرصادقي،1364: 184)
قهرمانان و شخصيتهاي داستان کساني هستند که با اعمال و يا گفتار خود، داستان را به وجود ميآورند. به آنچه ميکنند آکسيون17 يا عمل و به آنچه ميگويند ديالوگ يا گفتار ميگويند. به زمينه و عواملي که باعث گفتار و يا اعمال قهرمانان ميشود نيز، انگيزه18 ميگويند. بدين ترتيب عمل يا کنش، مجموعهي اعمال و رفتار و به اصطلاح کارهايي است که از قهرمانان در داستان سر ميزند و ديالوگ، مجموعه گفتارهاي شخصيتهاي داستان است. بديهي است که در يک داستان، هر فعل يا گفتاري بايد علت خاصي داشته باشد. قهرمانان ممکن است از آغاز تا پايان داستان ثابت بمانند و ازنظر فکري و روحي تغيير نکنند و ممکن است بر اثر يک بحران شديد، به تدريج يا ناگهاني تغيير يابند. به شخصيت نوع اول ايستا و به شخصيت نوع دوم، پويا گفته ميشود. اين اصطلاحات را اي. ام. فورستر در کتاب « جنبههاي رمان» به کار ميبرد. فورستر درين کتاب، شخصيتهاي داستان را به دو نوع تقسيم کرده است: اول شخصيت ثابت يا ساده19 که ميتوان او را در يک جمله وصف کرد چراکه پيچيده نيست و با جزييات سروکار ندارد، دوم شخصيت متغير20 که از نظر انگيزههاي رفتاري موجودي پيچيده است و مثل يک شخصيت واقعي در زندگي عمل ميکند.( شميسا، 1387: 173)
يکي از نشانههاي مهارت نويسندگان برتر، خلق شخصيتهايي است که در نظر خوانندگان يا دريافتکنندگان روايت داستاني، از بالاترين ميزان باورپذيري برخوردار باشند. ازين روست که پس از مطالعهي داستانهاي نويسندگان برتر، بيش از آنکه روند داستان و وقايع آن در ذهن بماند شخصيتها هستند که ماندگار ميشوند و گاهي از آنان به عنوان شخصيتهايي حقيقي ياد ميکنيم که شايستهي بيان احساسات ما هستند. شخصيت پردازي با توجه به سبک شخصي نويسنده و نوع داستان اعم از علمي، تخيلي، عاشقانه و … متفاوت است.
« شخصيتها افرادي هستند که در يک اثر نمايشي يا روايي ارائه مي شوند، و خواننده بر مبناي استنباط از خلقوخو و صفات اخلاقي و عاطفياي که در گفتهها-ديالوگ- و نيز رفتار-اعمال داستاني-آنها بروز مييابد، آنها را تحليل مينمايد. دلايل رفتارها ، تمايلات، و ماهيت اخلاقي شخصيتها در ابراز گفتهها و انجام اعمالشان، انگيزه آنها ناميده ميشود». (آبرامز، 43:1390)
در واقع آنچه که موجب پيشرفت داستان و شکلگيري نقطهي تعليق و گرهگشايي ميشود، همان انگيزه شخصيتهاي داستاني و به تبعآن عملکرد آنان است اما نويسندگان بايد توجه داشتهباشند که شخصيتهاي داستانشان ايدهآل محض نباشند چراکه مخاطبان به دنبال شخصيتهاي حقيقي هستند تا بتوانند خودشان را به جاي آنها بگذارند و از ديدگاه خودشان به شرايط داستان بنگرند. « از آنجا که انسان موجود اجتماعي است، همواره در تعامل با همنوعان خود قرار دارد. اين رابطه سبب ميشود که هريک از ما به خصايص ديگران حساس شويم. هرکس خلقوخوي خاص خود را دارد، پس مجبوريم با دقت در ويژگيهاي رفتار و گفتار کساني که با آنها ارتباط

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، عناصر داستان، قرن نوزدهم، طرح و نقش Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، انتقال معنا، قرن نوزدهم، روشنفکران