منابع و ماخذ پایان نامه ساختار قدرت، ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

پناه آورديم. اي طبيب هر دو عالم، شافي روز قيامت، ضامن آهو». (همان،38)
« تا آن شب که حضرت خضر پيغمبر در خواب به سراغم آمد. با ردايي و قبايي و دستاري. چهرهشان را نميديدم. هالهاي نور گرد سرشان بود». (همان، 39)
داستانهاي ديني مربوط به قرباني کردن حضرت اسماعيل(ع) و شهادت فرزندان امام حسين(ع) به طور ملايمي شبيه به داستان سياوش و کشته شدن سهراب به دست رستم، دانسته شده است که کاملاً بر مخاطب آگاه آشکار است که چنين قياسي صحيح نيست اما نبايد از نظر دور داشت که راوي با ذهنيتي اين داستان را مينويسد که همسرش، ليلا به او القا کرده است و شخصيت ليلا در اين رمان از شخصيتهايي است که اعتقادات ديني استواري ندارد و در خانوادهاي بزرگ شده است که به دنبال آموزش اعتقادات ديني به او نيستند. بنابرين راوي داستان با چنين طرز فکري به درهم آميختن روايتهاي ديني و اسطورهاي روي آورده است:
« شب دوباره حضرتشان به خوابم آمدند. در ميان خواب و بيخوابيها، دلشورهها، به ديدارم آمدند. رنجيده خاطر، مکدر. روبهرويم ايستادند. صدايشان را شنيدم. « تو از ما هستي؟» از شرم سرم را انداختم زير. گفتند: « مردم زمان فساد ميکنند» گفتيم: « وفاي به عهد ميکنم» گفتند: « کاري بکن که ابراهيم خليلالله کرد… علقهي دنيا از دل بکن.» حيف که نگذاشتند اين قوم خاصه برادر». (همان، 40)
اطرافيان راوي داستان، سعي دارند با بيان داستان زاده شدن او، سختيهايي که خانواده متحمل شدهاند را به او يادآوري کنند. راوي خود نيز به زندگي و سرنوشت خود آگاه است و با بيان آنها مخالفتي انجام نميدهد:
« تو به دنيا آمدي. تو اينطور به دنيا آمدي. ولقد خلقنا الانسان في کبد». (همان، 42)
آقاي عمراني با همهي ارزشي که براي خانوادهي خود دارد و تنها پسر اين خانواده است، بارها به خاطر راهي که براي زندگي خود انتخاب کرده است از سوي اطرافيانش مورد سرزنش قرار ميگيرد، اين سرزنشها با تهمتهاي ليلا همسر او به اوج ميرسد و شخصيتش به عنوان شخصيتي تنها و بيپشتيبان معرفي ميشود:
« تو هم خودت را منتر يک مشت کتاب کردهاي که نه به درد دنيا ميخورد و نه به درد آخرت… شعر گفتن هم شد کار؟ قصه بافتن هم شد کار؟ ميرفتي درس درست و حسابي ميخواندي! مثل خود من ما خلق اللهات عيب دارد و کاري نميشود کرد». (همان، 45)
سرزنشهايي که ليلا در حق آقاي عمراني روا ميدارد از نظر خودش هم پذيرفتني نيست. چراکه در برخورد با همسر خود به دو شيوه مختلف عمل ميکند. گاه او را مورد سرزنش قرار داده و گاه به او ابراز علاقه ميکند:
« ليلا گفت: تا خوب شدي، هزار بار بيشتر مرا کشتي. خدا ميداند چندبار مردم و زنده شدم». (همان، 50)
« خندهآور است که تو زنده باشي، سرزنده و چالاک و او نباشد، پسرکت سياوش را ميگويم. پسرکم!» (همان، 50)
ليلا از نظر اعتقادي با آقاي عمراتي تفاوت آشکاري دارد که نه تنها در شيوهي زندگي وي بلکه در جملاتي که در شرايط مختلف بر زبان ميآورد نيز، اين عقايد به صورت مشهودي جلوه ميکند و در اين طرز تفکر خود، حتي از بردن نام شهادت براي پسرش هم امتناع کرده و از آن با عنوان مرگ ياد ميکند:
« ليلا گفت: تو او را به کشتن دادي. من؟ بله تو که ميگفتي بايد از اين آب و خاک و مذهب دفاع کرد». (همان، 60)
« ليلا گفت: تو او را به مرگ فروختي! من؟ بله تو، يادت ميآيد خوابي را که برايم گفته بودي؟ خواب ديده بودم من و سياوش در تاريکي در حلقهاي از فرشتگان هستيم با چهرههاي نوراني. فرشتهاي گفت: بايد يکي از شماها را باخودم ببرم بهشت، باغ خرمي که هميشه بوي بهار ميدهد». (همان، 68)
« ليلا گفت: تو او را فرستادي سوي مرگ تا خودت زنده بماني».
« بله تو داغ او را روي دلم گذاشتي. تو او را به ايران آوردي. تو ميگفتي بچه بايد آزاد بار بيايد. اما نميفهميدي کسي توي دلم ميگفت: ميميرد. او ميميرد. تو بيخيال بودي. هرچه پيش تو التماس کردم. برابرت زانو زدم. گفتم نگذار برود. اگر برود جبهه ديگر برنميگردد، محلم نگذاشتي. گفتم پول ميدهم قاچاق او را از مرز رد کنند. اما تو لعنتي گفتي نه. تو اداي روشنفکرها را درآوردي. ميهنپرست آبکي، ميهنپرست ترسو». (همان، 110)
راوي در بيان صحنهي ديدار از بدنهاي شهدا، صحنهرا به گونهاي شرح ميدهد که به خوابهاي او شباهت بسيار زيادي دارد و ميتوان اين را تعمدي از سوي او دانست تا شهادت پسرش را شبيه به شهادت فرزندان امام حسين (ع) بداند.
« چشمهايم سياهي ميرفت. خرده خرده ميلرزيدم. آنچه که ميديدم باورم نميشد. اجساد متلاشي شده، مثله شده، صورتهاي له شده، تنهاي بيسر، سرهاي بريده، دست و پاهاي قلم شده، تکه تکه شده، تنهاي سوخته، کاکلهاي خونين، خونهاي دلمه شده… شانههايم خميد. ديوار پشت سرم فروريخت. نشستم روي زمين. صدا در سرم پيچيد. انگار شنها به حرکت آمده بود. گردبادي، تندبادي… و حس کردم که قلبم تکه تکه کنده ميشود. آيا بود کسي که کند ياري حسين! » (همان، 47)
«چه شب ها که خواب نديده بودم که سر مبارکشان را بر سر نيزه شهر به شهر بردند .کوچه به کوچه، خونافشان. اين سر بريده را من هميشه در خوابهايم ديدهام و ميبينم . در خوابهايمان ديدهايم. از خيلي وقتها پيش در خواب اجدادم بوده . سر بريده در تشت. سر بريده بر دار. سر بريده در دست جلادي. سر بريده بر سر نيزه . . . حتي سوار ملعون رو سياهي که آن کاکل پر خون را بر سر نيزه ميبرد. در خواب ديدهام که روي در نقاب پوشانده بود. در خواب ميبينم با آن سر چه حرف ها که نميزدم ، چه درددلها که نميکردم». (الهي،1386: 40)
داستان با شرح زندگي ليلا و آقاي عمراني ادامه مييابد و در طول آن با استفاده از جريان سيال ذهن، به قسمتهاي متفاوتي از زندگي آن دو گريز زده ميشود. تا پس از شرحي نسبتاً طولاني، شخصيتشان به صورت غير مستقيم و به عنوان شخصيتهايي ايستا که تا پايان داستان تغييري نميکنند، به مخاطب معرفي شود. آنچه درين گستره مورد توجه قرار ميگيرد، روابط سرد و بيروح ليلا و آقاي عمراني و مشکلات رواني آنهاست. درپايان داستان با پيشروي احساس نارضايتي، زندگي مشترک آنها به پايان رسيده و با پيرنگي باز، مخاطب در تأييد يا رد عقايد شخصيتهاي داستاني مختار قرار داده ميشود:
« فردا صبح بيآنکه با کسي خداحافظي کند، با تاکسي تلفني رفت فرودگاه. وقتي از خانه ميرفت، از جايم بلند شدم. او را در آينه ديدم. آينهي بزرگي که در سرسراي خانه بود و به ديوار زده بوديم تا هرکسي که ميآيد و ميرود ببينم. در آينه زني بود با چمداني در دست. در آينه زني بود با زنبيلي در دست. در آينه زني بود که موهايش سفيد شده بود». (همان، 134)
نکتهي برجستهي ديگري که در اين داستان به آن توجه شده است، کهنالگوي ( گياه و زايايي) است کهنالگوها، تجربياتي هستند که در ناهشيار جمعي قرار دارند و با تکرار شدن در زندگي نسلهاي پيدرپي، بر روان ما نقش بستهاند و در رؤياها و خيالپردازيهاي ما آشکار ميشوند:
«خاک دستنخورده بود و جايي که او را سپرده بودم علفکي سبز رويده بود. هر روز که ميآمدم و ميرفتم، ميديدم که ساقهي علف قد ميکشد و قد ميکشد و بزرگ ميشود و يک روز ديدم دسته گلي شده است به شکل دخترکي مقبول و سياه چشم». (همان، 129)
2-1-1- تحليل روانشناختي شخصيتهاي رمان سالمرگي:
درين قسمت سعي شدهاست که شخصيتهاي داستاني رمان سالمرگي با توجه به مهمترين مسائل روانشناسي تحليل شوند و تا جايي که امکان دارد از بيماريهاي رواني که در اين رمان به آنها اشاره شدهاست، نام برده شود:
2-1-1-1- تحليل شخصيت پدر آقاي عمراني:
«اي نامسلمونها بايد نذرم را ادا کنم». (الهي،1386: 37)
اين جمله نشان دهنده ابتلاي پدر آقاي عمراني به بيماري وسواس فکري- عملي است. و اگر نذر غير معقولش را ادا نکند دچار عذاب وجدان ميشود و همين احساس گناه است که او را به حال و روز جنون درآوردهاست. مشکلي که تمام بيماران وسواسي دارند اين است که کارهاي خرافي انجام ميدهند و حتماً بايد کارهاي غيرمنطقي و بيپايه و اساس را انجام دهند تا به آرامش برسند. وسواس فکري عبارت است از عقيده ، هيجان يا تکانهاي که مکرراً يا مصرانه بر خلاف ميل شخص، وارد ضمير خودآگاه فرد ميشود واين افکار، تکانهها يا تصاوير ذهني به طور مکرر و مقاوم براي شخص اتفاق افتاده ، ناراحتي و اضطراب بارزي را در فرد برميانگيزد ( کاپلان، 1377: 31). وسواس عملي عبارت است از تکانهي غير قابل مقاومت براي انجام يک عمل غير منطقي (کاپلان، 1377 :26 ). روانکاوان نيز معتقدند که بعضي از مکانيسمهاي دفاعي ممکن است منجر به پيدايش وسواس شوند که عبارتند از: واکنش سازي، ابطال، جداسازي، توجيه عقلي و دليل تراشی(کاپلان ، 1377: 82).
«بيا بچه دو کلام حرف بزنيم. ناسلامتي ما پدرو پسريم .هنوز بچه صدايم ميکرد .مادر از اين بابت حرص ميخورد و دعا ميخواند و به قد و بالايم فوت ميکرد : مرد، درست حرف بزن، بچه چيه، يکپارچه آقاست، آقاي درست و حسابي. پدر ميخنديد». (الهي،1386: 45)
در کتاب ( توتم و تابو) اثر فرويد درتوضيح خشم پسران به پدر ذکر شدهاست که پسران در دوران کودکي با مشاهدهي اينکه حق تصاحب زنان مختص پدر است، خشمگين شده و به فکر کشتن او ميافتند و پدر از خشم پسران خود آگاه است چرا که روزي درست در موقعيت آنها قرار داشتهاست. به کار بردن لفظ «بچه» براي مخاطب قرار دادن فرزند، به اين دليل است که پدر ميخواهد به پسرش بفهماند که با وجود آنکه بزرگ شده است اما هنوز قدرت ازآن پدر است و پسر نميتواند جاي او را بگيرد و اورا از صحنه بهدر برد. به طور کلي در کتاب سالمرگي هر وقت صحبت از پدر ميشود از توصيفات منفي مانند چهره درهم، اخم آلود، سرفههاي خلط آلود و… استفاده ميکند در صورتي که وقتي از مادر صحبت ميشود از توصيفات مثبتي مانند نماز خواندن، مراقب فرزند بودن و . . .استفاده ميکند که اين نيز ميتواند مصداقي باشد بر وجود عقده اديپ در دوران کودکي آقاي عمراني ، که هنوز دشمني ديرينهاي بين پدر و پسر و عشق ديرينهاي بين مادر و پسر وجود دارد.
2-1-1-2- تحليل شخصيت ليلا:
«احساس گناه مرگ بچه اي که در درونم نطفه بسته بود و نمانده بود، در من باقيمانده بود و باقي ميماند». (الهي،1386: 108)
اين جمله، نشان دهندهي تعارض فراخود با خود و نهاد است در چنين شرايطي، فرد دچار اضطراب ميشود و در مورد شخصيت ليلا هم اين اضطراب به چشم ميآيد. در توضيح بايد گفت، فرا خود همان ارزشهاي والدين است که در افراد دروني شده است و به دو بخش وجدان و من آرماني تقسيم ميشود. وجدان، رفتارهايي است که کودکان در صورت سرپيچي از آنها تنبيه ميشوند. اين تنبيه ميتواند يا ازطريق والدين و جامعه و يا از طريق خود فرد اعمال شود. حال آنکه نهاد با مفهوم ناهشيار فرويد مطابقت دارد. نهاد مخزن غرايز و ليبيدوست (انرژي رواني که به وسيله غرايز آشکار ميشود) همينطور نهاد ساختار قدرتمند شخصيت است که طبق اصل لذت عمل ميکند. نهاد براي ارضاي فوري نيازهايش تلاش ميکند و تأخير يا تعويق ارضا را به هر دليل تحمل نميکند. نهاد، ساختاري خودخواه، لذتجو، ابتدايي، غيراخلاقي ، سمج و ناشکيباست. (شولتز ، 1388: 60-61) خود، بخش سازنده شخصيت است که با توجه به واقعيت دنياي خارج عمل ميکند وآن دسته از تمايلات نهاد را، که با واقعيت خارج تضاد دارند، تعديل، ضبط و کنترل ميکند. ( شفيع آبادي، 1377: 35 ) در بررسي شخصيت ليلا با توجه به اين مفاهيم ميتوان گفت: نهاد همان رابطهي جنسي نامشروعي است که ليلا با مرد ديگري داشته و خود همان بچهاي است که بعد از اين رابطهي جنسي به وجود آمده است و فرا خود همان اصول اخلاقي ليلا است مبني بر اينکه بچهي نامشروع بايد سقط شود و شايستگي زندگي ندارد. در نتيجه تعارض بين فراخود با خود و نهاد، به وجود آورندهي اضطراب قابل مشاهده در شخصيت ليلا بوده است و ارتباط خود و فراخود در تحليل شخصيت ليلا مهم جلوه ميکند. علاوه بر اين عذاب وجداني که ليلا را در طول رمان به عنوان فردي نگران به مخاطب معرفي ميکند، ميتواند ناشي از علتي باشد که فرويد در کتاب « توتم و تابو» از آن به عنوان ميل ناخودآگاه به کشتن همنوع ياد ميکند. در بخشهايي از داستان ليلا بيان ميکند

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه مفهوم وجود، فراداستان Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، عناصر داستان