منابع و ماخذ پایان نامه رابطه نامشروع، براعت استهلال، داستان کوتاه

دانلود پایان نامه ارشد

است سوار آن ماشين ميشود. پس از آن راننده وارد جاده بيراهه ميشود و تلاشهاي مرد براي اينکه از ماشين پياده شود به ثمر نميرسد. مرد با ناباوري متوجه ميشود که راننده صورت ندارد چرا که در آينه ماشين جز صورت خودش چيزي نيست و او نميتواند به راننده ضربهاي وارد کند. راننده در بياباني توقف ميکند و مرد سعي ميکند فرار کند اما همه جا بيابان است و راه فراري وجود ندارد. با اين حال شروع به دويدن ميکند و ناگهان درون گودالي ميافتد که سگي در بالاي آن انتظار او را ميکشد.
اين داستان، سوررئال است و از عناصر شخصيتي در داستان استفاده شده است که مطابق با منطق نيست. براي مثال رانندهي بدون چهره در عالم خارج وجود ندارد. همين عناصر موجب شدهاست تا بتوان آن را سوررئال دانست:
« راننده برگشت. چهره نداشت. قدش بلند بود. لباس سياه پوشيده بود». (همان،22)
زاويه ديد داستان سوم شخص است و انتخاب اين زاويه ديد کمک کرده است تا راوي بتواند با اشراف کامل بر داستان آن راروايت کند:
« مرد سوار شد. ماشين راه افتاد. مرد تو صندلي عقب نيمخيز شد تا چهره راننده را در آينه جلو ماشين ببيند. در آينه ماشين هيچ تصويري نبود. مرد گردن کشيد.چهرهي خودش را ديد.»
( همان،20)
فضايي که در داستان به تصوير کشيده شده است با توجه به توصيفاتي که ازرويدادهاي داستان ارائه ميشود، فضايي ترسناک است و کوتاهي جملات دقيقاً انتقال دهنده اين ترس ميباشد. همانند کسي که با قرار گرفتن در موقعيتي رعبآور بريده بريده و کوتاه سخن ميگويد:
« ماشين روي دستاندازهاي جاده بالا و پايين ميرفت. مرد تکان ميخورد. دلش آشوب شده بود. ترس و خشم را با هم حس ميکرد». (همان،21)
« راننده جواب نداد. صورتش در آينه نبود. شانههايش تکان ميخورد. مرد تکيه داد به پشتي صندلي و فکر کرد: شايد وارد باشد ». ( همان، 21)
استفاده از کلماتي همچون: طنابدار، کشتن، وحشتناک، سياه، بدقواره، کفتار و سگ، در انتقال مفهوم ترس و ساختن فضاي داستان مؤثر بودهاند:
« کراوات سياهرنگ راننده را ديد. براي لحظهاي به نظرش آمد که گره کراوات راننده به طنابدار ميماند». (همان،20)
« عوعوي وحشتناک سگ بلند شد. صداي عوعوي سگ نبود.انگاري کفتار بود». ( همان،22)
تا پايان داستان هويت راننده فاش نشده باقي ميماند و مخاطب بنا بر ظن و گمان خود ميتواند نسبتهاي مختلفي به او بدهد و يا اينکه به او به عنوان همان عنصر سورئال داستان نگاه کرده و تا پايان، داستان را با اين ديد بخواند:
« مرد دوباره نيمخيز شد. دستش را مشت کرد و بلند شد تا با مشت بکوبد تو سر راننده. مشتش در هوا پايين آمد. به چيزي نگرفت». (همان،22)
اما آنچه که در مورد هويت راننده مهم است، اين است که او مدام سوت ميزند و سوت زدن او نشان ميدهد که انجام اينکار(بردن مرد با خود) براي او بسيار عادي و شغل روزمرهي اوست:
« راننده سوت ميزد. انگاري صداي او را نميشنيد». (همان،21)
يکي ديگر از ويژگيهاي اين داستان عدم تطابق شروع و پايان آن با هم است و نقض براعت استهلال جنبهاي خاص به آن بخشيده است. داستان در ابتدا با جملاتي بسيار ملايم شروع ميشود و اين انتظار را براي مخاطب پيش ميآورد که با داستاني بدون کشمکشهاي جنجالي روبهرو است اما اينگونه نميشود و داستان مخالف توصيفات اوليه پيش ميرود:
جملات ابتدايي: « کوچه خلوت بود. هوا بهاري بود. نرمه بادي ميوزيد. صداي پرندهاي آمد». (همان،19)
جملات انتهايي: «مرد از پشت افتاد تو گودالي که کفتار ديگري بر آت و آشغال آن پوزه ميکشيد». (همان،23)
3-1-3- داستان کوتاه « من کلهشق خر» :
داستان را فردي به نام بيژن بازگو ميکند ، که همانند پدر و پدربزرگش روحيهاي نظامي دارد و در ساواک مشغول به کار است. در ابتداي داستان از عشق پدر و مادر و رقيب عشقي پدرش ميگويد و بيان ميکند که او در نتيجه رابطه نامشروع به دنيا آمده است و حرامزاده است. طرز بيان او به گونهاي است که گويي خود شاهد آن ماجراها بوده است و اکنون به خاطرهگويي ميپردازد. او در داستان از روحيهي خشن نظامياش که بسيار شبيه به روحيهي اجدادش است سخن ميگويد و در برخورد با پسر رقيب عشقي پدرش در ساواک، مغرضانه عمل کرده و او را ميکشد. او در داستان به شرح جزئياتي ميپردازد که براي خوانندهي تيزبين عللي هستند براي برخوردهاي مغرضانه. در داستان پاک نشدن ننگ قتل فردي بيگناه با نمود پاک نشدن لکهي خون از روي دست بيژن ياد ميشود. خاطراتي که بيژن در داستان بيان ميکند ميتواند مخاطب را در نتيجهگيري کمک کند و اطلاعات کافي را در اختيار او قرار دهد. داستان از نوع رئاليستي است. و همه رويدادهاي آن در فضايي کاملاً حقيقي اتفاق ميافتد. اگر داستان را از منظر ناتوراليسم هم بررسي کنيم نشانههايي که بر وراثت و جبر اشاره دارند کم نبوده و قابل تحليل هستند. علاوه بر اين شرح روابط نامشروع پدر و مادر و حرامزادگي فرزند نشاندهندهي ويژگي ناتوراليستي داستان است. داستان با جملهاي آغاز ميشود که به نظر ميرسد علت اصلي شکلگيري رويدادهاي داستان همين جمله است:
« تخم حرامزادگي بودم من». (همان،25)
در واقع بيژن همواره ننگ اين حرامزادگي را به دوش ميکشيده و به دنبال فرصتي ميگشته است تا کساني که به حرامزادگي او اقرار کرده بودند را از بين ببرد:
« اهالي خيابان رضوي، دکاندارها، در و همسايه، سپورها و حمالها اين قضيه را ميدانستند و چو انداخته بودند که من تخم حرام بودم. زماني که ننهام هنوز خانه پدرش بود و عروس نشده بود، حامله شده بود. آن هم در خفا». (همان، 27)
« به ما بدگفته بود: « مأموران ساواک همهشان حرامزادهاند.» بيآنکه ما را بشناسد يا ديده باشد». (همان،31)
داستان با توصيفات بيژن درباره خانوادهاش آغاز ميشود. دقت درين توصيفات براي تجزيه و تحليل علل رفتار بيژن بسيار مهم هستند چراکه خود او درين توصيفات از شرايطي ياد ميکند که به وجود آورنده اعمال و رفتار او هستند:
تخم حرامزادگي بودم من. ميگفتند پدرم سروان ارتش بود. به ظاهر خوش قدوقامت و ورزشکار با سبيل نازک پشت لب. چشم دخترکان زيادي دنبال او بود. اما او عاشق دختري بود يا شد به نام حوري. جلتي بود پدرم که نگو و نپرس. پدرم براي آنکه او را، يعني ننهام را از دست ندهد با دخترک سرو سري هم داشت و در خفا يکديگر را ميديدند. (همان،25-26)
زاويه ديد داستان اول شخص است و راوي داستان براي آنکه بتواند زمانهاي مختلف داستان را کنار هم بگذارد و داستان را روايت کند به خاطرهگويي ميپردازد. شخصيتهاي اصلي داستان بيژن و اميرحسين هستند. البته در داستان از پدر و مادرها هم ياد ميشود که به عنوان شخصيت داستاني نقش خاصي را در داستان بازي نميکنند:
«مادرم پشت سرم آمد و تا آمد احوالم را بپرسد، براي اولين بار تو زندگيام بلندبلند گريه کردم. مامانم گفت: مرد و گريه؟ بلن شو مرتيکهي گنده! » ( همان، 35)
فضاي داستان، فضايي نظامي است و راوي داستان از موضع نظامي به گونهاي سخن ميگويد که برتري قدرت را به مخاطب انتقال دهد:
« همه مردم ميدانستند که من اگر بازجوي کسي ميشدم، هزار بار او را ميکشتم و زنده ميکردم تا مقر بيايد». (همان،29)
« چند سال بعد در جنگ و گريز خيابان پهلوي تهران با شليک گلولهي اسلحهي من کشته شد. وقتي جنازهاش را ديدم، مغزش پاشيده بود روي آسفالت گرم خيابان». (همان،29)
داستان اينگونه ادامه پيدا ميکند که پسر رقيب عشقي پدر بيژن، يعني اميرحسين را به دليل فعاليت سياسي به ساواک ميبرند و بيژن به دليل عقدهي شخصي خودش او را به قتل ميرساند و براي توجيه کار خود علاوه بر پاک کردن ننگ حرامزادگي که افرادي چون اميرحسين به او نسبت دادهاند، به انتقام گيري پدر و مادرش از آن رقيب عشقي اشاره ميکند:
« من بايد پسر رقيب عشقي بابام را ميکشتم تا در شهر چو بيوفتد که چي شده! داغ خوني ميگذاشتم بر دل رقيب عشقي بابام که هيچ وقت فراموش نکند. هميشه يادش باشد. حتا وقتي که ته دلش، به خيال خودش به بابام فحش ميداد. به مامانم ته دلش فحش ميداد؛ حوريه خانم، خانم خانما». ( همان،35)
« بايد کاري را ميکردم، بلايي را که بابام وننهام يک روزي بايد بر سر پدرش ميآوردند که نياورده بودند. حالا من بايد رقيب عشقي بابام را سر به نيست ميکردم. بايد کاري ميکردم کارستان، تا هميشه اسم او و پدرش از خاطر بابام و مامانم پاک بشود و خودم از خاطرهي بدنامي، از تخم حرامزادگي، از چنگ رنجي که مرا زجرکش ميکرد رها ميشدم». ( همان،36)
در طول داستان راوي که شخصيت منفي داستان است، از جملاتي با بار مثبت معنوي استفاده ميکند يا در موقعيتهاي مذهبي قرا ميگيرد که همگي آنها نشان دهندهي اعتقادات صوري و ظاهري اوست. مثل گفتن «استغفر الله» يا « گناهش پاي آنها که ميگويند» و حضور اين شخصيت منفي بر سر سفرهي افطار. درين عبارات راوي سعي کرده است خود را شخصيتي مخالف گفتهي مردم معرفي کند:
« همه مردم خيابان رضوي در بالا خيابان و کوچه باغ سنگي، همه، جز حافظ شيرازي ميدانستند که پدرم چهکاره است و پدربزرگم هم چهکاره بوده است. مفتش شهرباني، نظميه سابق، اداره آگاهي. من هم پا جاي آنها گذاشته بودم، پسر کو ندارد نشان از پدر…» (همان،28)
در جمله بالا به نظر ميآيد راوي از بيان اين نسبيت بين اسم پدر و پسر علاوه بر بيان وراثت خلق وخو به انتقال مفاهيم ديني و مذهبي هم اشاره داشته است. او بدون داوري در مورد خوب يا بد بودن يکي ازين گروههاي اسمي تنها به بازگويي شباهتها پرداخته است:
« اسمش اميرحسين بود. شبيه اسم باباش بود، محمدعلي… اسم من بيژن بود. شبيه اسم پدرم گودرز.» ( همان، 31)
راوي در طول داستان از اتفاقاتي صحبت ميکند که با توجه به شخصيتي که از او در داستان ارائه شده، اين اتفاقات موجب ريشه گرفتن عقده شخصياش شده است.
« پسر رقيب عشقي بابام در همان اوايل جواني در کنکور قبول شد و بفهمي نفهمي شد دانشجوي دانشکده پزشکي آن زمان و بعد دکتر شد، اما افتاد پي کار پدرش؛ ساخت و ساز آپارتمان و خانه. من در کنکور رد شدم، مثل پدرم. ما اهل درس خواندن نبوديم». (همان،28)
قبولي پسر رقيب عشقي پدر در کنکور و رد شدن او، موجب شکلگيري احساس تنفر ميشود. همين عقدهها او را به کشتن و انتقام گرفتن وادار ميکند. البته او اين عملکرد را با خدمت به وطن توجيه ميکند:
« هيچ ملاحظهاي نميکردم. من خادم وطنم بودم. شاهم بودم. به جقههاي اعلي حضرت قسم». (همان،31)
اين داستان به وضعيتي سياسي اشاره دارد که قدرت در دست سازمان يا سازمانهايي خاص است که خود راوي هم عضو يکي از اينها يعني ساواک است. راوي داستان به طور کاملاً آشکار پايگاه اجتماعي به دست آمده از شغل و منصبش را شرح ميدهد و از موضع قدرت سخن ميگويد. آنچه که گلدمن با عنوان جامعهشناسي ادبيات مطرح ميکند، بررسي تأثير و تأثرهاي گروههاي اجتماعي در طول تاريخ بر فرد يا گروه است و آنچه که نويسنده درين داستان مدنظر دارد دريافتهاي شخصي از مسائل سياسي و اجتماعي نيست، بلکه او به عنوان انتقال دهندهي دريافتي اجتماعي از قدرت است که اين دريافت اجتماعي را از ارتباط با گروههاي مختلف به دست آورده است و اين نويسنده به عنوان آفرينشگري که از مصالح و مواد گروههاي اجتماعي استفاده ميکند اقدام به بيان اوضاع اجتماعي کرده است. در داستان جملاتي وجود دارد که بيان کنندهي شرايط سياسي است:
« در بازجويي شگردهاي خاصي داشتم. مخصوص خودم. بدخلقي و بيرحمي را از جدم و پدرم به ارث برده بودم». (همان،30)
« لامذهب ها دارودسته درست کرده بودند عليه سلطنت. هپوها، کور خوانده بودند. همهشان گير افتاده بودند». (همان،31)
« ما حافظ مال و منال شماييم، تو و امثال تو. اونوقت شماها قدر ما رو نميدونين. دم از مرام اشتراکي ميزنين. زرشک. خوابشو ببينين. تا شاهنشاه هستن، ايران هس. مال و منال شما هم هس…» ( همان، 32)
راوي در داستان از تأثيراتي که او از خانوادهاش پذيرفته است سخن ميگويد و همواره نقش آنها را در شکلگيري خلقوخوي خود مؤثر ميداند و تغيير لفظي که مدام در داستان براي ناميدن مادرش قائل ميشود ناظر بر نياز او به مقبوليت اجتماعي است، که با حرامزادگي او و بد بودن شغل ومنصبش در نظر

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، انتقال معنا