منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه

دانلود پایان نامه ارشد

باقي نميماند.
2-2-1-4- شخصيتها:
شخصيت‌هاي‌ رمان، از جمله بيبي جان زنده‌ و واقعي‌ هستند و به همين دليل در سايه روشن قرار ميگيرند. يعني ما نميتوانيم به صورت قطعي دربارهي خوب يا بد بودن آنها رأي صادر کنيم. تنها شخصيتي که دراين سايه روشن قرار نميگيرد دايي جان است که اسکندر با تمام وجود نفرت خود را از او بيان ميکند و اعمال و رفتار دايي جان هم گواه بر آن ميشود.
اسکندر شخصيتي همهجانبه دارد و نويسنده با پرداختن به همهي جنبههاي شخصيتي، او را پرورش ميدهد. گاه کودکانههاي او بيان ميشود، گاه تفکرات بزرگمنشانهي او و گاه اعمال و رفتاري که ميتوان به تحليل يکايک آنها پرداخت و شخصيت او ايستا است، يعني تا پايان داستان تغييري نميکند و با همان عقايد به سر ميبرد.
شخصيت آقاداداش هم از شخصيتهاي همهجانبه است. اسکندر در ابتداي داستان تمام قد ميايستد و از برادرش به عنوان فردي ياد ميکند که مهمترين شخص زندگي اوست اما در پايان داستان با تمام وجود از فرار او بيزاري ميجويد و به او رنگ سپيد يا سياه نميزند. در واقع از برادرش به عنوان انساني ممکنالخطا ياد ميکند.
بيبيجان از شخصيتهاي قراردي رمان است. يعني شخصيتي که به عنوان مادري نگران، دلسوز و مهربان در تمام داستانهاي مادرانه تکرار ميشود. مادري که رنج فراواني را تحمل ميکند و حاضر است تمام بلاها و ناگواريها برسر او بيايد و فرزندانش در امان باشند. انتخاب نام اين رمان، با توجه به نقشي که بيبي جان در عملکرد فرزندان و پيشبرد زندگي دارد، نشاندهندهي اهميت اين نقش است. اگرچه اسکندر به شرح مسائل سياسي و شرايط برادرش ميپردازد، اما آنچه که رفتار افراد خانواده را تحت کنترل قرار ميدهد، مصلحتانديشي و نگرانيهاي بيبي جان است.
آقاجان هم شبيه تمام پدران قدرتمند ايراني است که بر خانه و خانواده اشراف کامل دارد. با اين تفاوت که فرديت فرزندانش را تهديد نميکند. او براي حفظ شأن و مقام پسر بزرگ خود تا جايي که ميتواند تحمل کند، دم بر نميآورد و از نصيحت کردن او پرهيز ميکند اما از نگرانيهاي خود نيز چشم نميپوشد و به موقع وارد عمل ميشود.
يوسف، دوست آقاداداش از شخصيتهاي قراردادي است. شخصيتي که به عنوان اشخاص آزادانديش و مبارز در داستانها حضور دارند و تا پاي جان در برابر خواستههايشان ايستادگي ميکنند. البته اين شخصيت با توجه به قرار داشتن در حزبي که به گفته اسکندر پيرو سوسياليست است، به خاطر عقايدش تحسين نميشود و حتي با اعتراض اسکندر و اطرافيان رو به روست. او تنها به خاطر مردانگي، ايستادگي و طلب نابودي نظام پادشاهي مورد تحسين اسکندر قرار ميگيرد.
2-2-1-5- رويدادها:
رويدادهايي که در اين رمان مطرح ميشود به دو نوع تقسيم ميشوند: يا رويدادهاي خانوادگي هستند و يا رويدادهاي اجتماعي. رويدادهاي خانوادگي مثل اتفاقي که به موجب آن خانوادهي اسکندر از روستا به شهر ميآيند، کلاهبرداري عموجان، تصميم به داماد کردن آقاداداش و…
« وقتي که آبادش کردم. خواستم سر پيري بشينم و محصولشو بچينم، زير سايه درختانش استراحت کنم… برادرم، داداشم اومد با حقه و کلک از چنگم درآوردش. نگفت تو بزرگتري. نگفت حرمتت واجبه. نگفت تو زحمت کشيدي، خون جگر خوردي. عمرتو تلف کردهاي و به باد دادهاي. نگفت ما با هم برادريم». (همان، 91)
رويداد اجتماعي هم مانند تغيير نخست وزير، تلاش براي ملي کردن صنعت نفت، اعدام مخالفين و… . اين رويدادهاي اجتماعي در نظر راوي مهمتر بوده و رشيد که در ارتباط با اين رويدادهاست از همين رو مورد توجه اسکندر قرار ميگيرد.
« همهجا حرف نفت بود و بوي تند آن، که دماغت را ميخاراند. هرکسي که از نفت حرف ميزد، و از بوي نفت خوشش ميآمد، گرم حرف ميزد، جوري که رگهاي گردنش به اندازهي يک بند انگشت، کلفت ميشد و خون توي صورتش ميدويد و ديگران سرتا پا گوش مينشستند و به حرفهاي او گوش ميدادند». (همان، 46)
2-2-1-6- صحنهها:
با توجه به نوع رويدادي که راوي قصد بيان آن را دارد، فضاي داستان هم تغيير ميکند. براي مثال توصيف راوي از بازيهاي کودکانه و رويدادهاي بدون اضطراب با توصيف صحنههايي که در آنها گرفتگي، ترس و خفقان وجود دارد متفاوت است:
« پولکهاي سفيد، پروانهها، قاصدکها، سفيد سفيد، هوا را پر کردهاند.انگاري ميرقصند، پريهاي کوچک با دامنهاي گل و گشادشان، پف کرده با چشمهاي خوشگلشان، رنگ خودشان، رنگ برف. ميبارند ، ميبارند». (همان،85)
اما آنچه در اين رمان در توضيح صحنه مهم است، روي دادن تمامي حوادث؛ از حوادث خانوادگي گرفته تا اجتماعي، همهي آنها در بستر خفقان اجتماعي و نابهسامانيهاي سياسي است. ازين رو صحنههاي منتخب داستان متأثر از احساسات راوي در چنين شرايطي است:
« بلندگوها هنوز صدا ميکنند که نميفهمم از کجا، صدها هزار پاسبان از زمين ميجوشند و با باتونهايشان به جان مردم ميافند. معلوم نبود کدام گوري بودند. حالا نزن و کي بزن. و يکباره ميدان مجسمه ميدان کربلا ميشود. کسي کسي را نميشناسد.کسي سر از پا نميشناسد. قيامت ميشود. زن و مرد، کوچک و بزرگ فرار ميکنند. بلندگوها صدا ميکنند. عدهاي به انگليسها فحش ميدهند، عدهاي تو خيابانهاي خلوت اطراف مجسمه ميدوند و توي کوچه پس کوچهها گم و گور ميشوند». (همان، 154)

3- فصل سوم: تحليل داستانهاي کوتاه

3-1- کتاب حکايت عشق و عاشقي ما
3-1-1- داستان کوتاه« سي سي يو» :
داستان به اين شرح است که مردي روستايي، پدر بدحال خود را به بيمارستان ميبرد و بدون آگاهي از بخشهاي بيمارستان با پوششي نامناسب و کفشهايي کثيف وارد سي سي يو ميشود که نگهبان و پرستاران بخش با او برخورد بدي ميکنند و از او ميخواهند که فردا براي ديدن پدرش بيايد. پدر بيمارش با حالتي هذيانگونه بيان ميکند که اينجا بيمارستان نيست بلکه سلاخخانه است و او در اينجا خواهد مرد. او به پرستار ميگويد که اگر از اينجا برود ديگر پدرش را نخواهد ديد چراکه پدرش حتماً خواهد مرد اما پرستار به او ميگويد که مرگ و زندگي دست خداوند است. روز بعد مرد براي ملاقات پدرش ميآيد اما با تخت خالي او که حاکي از مرگ است روبهرو ميشود. در برخوردي غير منتظره به جاي گريه و ناراحتي از پرستار ميخواهد که همراهش به روستايشان برود. پرستار از او علت اين درخواست را جويا ميشود و او ميگويد دوست ندارد پدر مردهاش را به روستا ببرد بلکه ميخواهد زني خوشبر و رو همراه او به روستا بيايد تا او سر افکنده نشود.
نوع داستان رئاليستي به نظر ميرسد و همه اتفاقاتي که در داستان ميافتد يا تمامي مکالمات داستان از منطقي حقيقي پيروي ميکنند. تنها تفاوتهاي اين متن با متون رئال همين درخواست مرد براي به همراه بردن پرستار به روستا و ديگري، گفتههاي پيرمرد در حال احتضار است. اما هر دوي اينها به گونهاي قابل توجيه هستند تا بتوان داستان را در فرم رئال بررسي کرد. درخواست مرد براي به همراه بردن پرستار ميتواند نشان دهندهي ناراحتي عميق او از مرگ پدرش باشد. اين خواستهي رواني تقابل مرگ و زندگي و برگزيدن زندگي بر مرگ در نظر مرد را نشان ميدهد که به صورت جملهاي غيرمنتظره بيان شدهاست:
مرد گفت: « نميشه. بايد جاي اون کسي رو ببرم ده. شما اونو همينجاها، يه جاي پرت خاک کنين. تو همين بيمارستان. به شونهم نميگنجه که پدر مرده رو ببرم ده. بايد عوض او زندهاي خوشبرورو با خودم ببرم ده که هزار جور فوت و فن بلده. آمپول ميزنه، دوا ميده. از هر انگشت دستش هزار جور هنر ميريزه. مرده رو زنده ميکنه». (الهي،1389: 17)
صحنه اول داستان ورود مرد با سرو وضعي نامناسب به بخش سيسييو است. آشنا نبودن مرد روستايي با بيمارستان و قوانين آن، از سادگي او حکايت ميکند:
« مرد قدبلند بود با شالي سفيد دور گردن، کتوشلوار پوشيده، سياهرنگ و کفشهاي گنده. زن پرستاري از وسط اتاق سيسييو آمد جلو. زن عينک سفيدي به چشم داشت و لبخندهاي در صورت. _ د نيگا کن با کفشاي پرگل اومده تو سيسييو ». ( همان،9)
در ادامه گفتوگوي پرستار و مرد به جايي ميرسد که پرستار روي به اعتقادات ميآورد و نظرش را درباره مرگ و زندگي بيان ميکند اما به نظر ميرسد که او سعي دارد مرد را براي مرگ پدرش آماده کند:
« پرستار گفت: گفتن که گفتن. بيخودي غصه نخور. مرگ دست خداس کسي از فرداي آدمي خبر نداره. شايد هم خوب شد. مگه دکترا استغفرالله خدان؟ دکترا همشون ابزار دست خدان». (همان،10)
« پرستار گفت: شايد هم بميره…شايد… » (همان،11)
صحنههاي بعدي داستان گفتوگوي مرد و پدر پير و توصيف حال نامساعد اوست:
« بيمار گفت: برو بيرون پسر. ننهت ميآد پيشم. اينجا قبرستونه. ننهت داره چرخ ميچرخونه. نخ ميتابه. اونجا که شيشه… ». (همان،11)
« بيمار بيحوصله بود. به پسر گفت: ميميرم. شک ندارم. مرگ دير يا زود سراغ همه ميآد. فکر خودت باش. فکرمادرت، بچهها، فکر فردات ». (همان،11)
به نظر ميرسد اين جمله پدر بيمار در روند داستان نقشي کليدي دارد چراکه پسرش را تشويق ميکند که به فکر آينده خود باشد و در پايان داستان پسر ميخواهد پرستار را براي آينده خود به روستا ببرد. شخصيتهاي اصلي اين داستان، مرد، پيرمرد بيمار، پرستار و نگهبان هستند. شخصيت اصلي داستان مرد است که داستان بيشتر از نگاه او به تصوير کشيده ميشود. زاويه ديد داستان سوم شخص است و راوي براي اينکه بتواند حال و روز مرد را بيان کند از طرف او به بيان احساسات، تخيلات و سخن گفتن ميپردازد:
« مرد پشت ديوار ممنوع ايستاد. حتم داشت که پدرش امشب تمام ميکند. جان کندن سخت او را ميديد». (همان،12)
« در خيالش گاوي ماغ ميکشيد. گوسفندي تو طويله پشکل ميريخت. خري پوزه ميماليد به آخور. کسي پرده سنگين خلاي طويله را پس زد. آفتابه به دست. کامل مردي بود. کون سرفه کرد». (همان،13)
پيرنگ اين داستان بسته است چراکه در پايان داستان با تمامي صحنهها و توضيحاتي که داده ميشود، ابهامي باقي نميماند.
«مرد گفت: هيچي. به مادرم، برادرام، خواهرام واهالي ده ميگم پدر مرد. مرگ حقه. خودشم ميگفت. مرگ دس خداس. اونو خوابوندن روي تخت. تروتميزش کردن. بهش قرص دادن. دواهاي جورواجور دادن. آمپول زدن. شربت دادن، اما هيچي افاقه نکرد ». (همان، 17)
فضايي که داستان در آن جريان دارد فضايي بسته است که با تکرار توصيف بوي بد بيمارستان، در سراسر اين داستان بوي بدي به مشام ذهن خواننده ميرسد واو را در جريان شرايط بد بيمارستان و بيماران آن ميگذارد:
« با خودش گفت: عجب هواي سنگيني داره اينجا. ميخوام خفه بشم. طويله اينقد بو نداره که اينجا». (همان،13)
درين داستان به ديدگاه مردم عامي که از بيمارستان فراري هستند و ديدي مثبت به آن ندارند اشاره شده است و گويي نويسنده با توصيفات خود از پرستاران قصد دارد بر اين ديدگاه مردم صحه گزارد:
« مادر يک کرت رفته بود بيمارستان حضرتي. او از پشت نردههاي ديواري باغ پر از دارودرخت فرار کرده بود. اينجا سلاخ خونه است، شفا خونه نيست ». (همان،16)
برخورد عادي پرستاران با مرگ يک انسان و بيتوجهي آنها به او در چند جاي داستان آمده است و شايد همين برخوردها موجب شکلگيري بياعتمادي به بيمارستان و پزشکان در نظر پيرمرد شده باشد:
« پرستار زن عينکي گفت: امشب دسه ميشه. شانس ماس… . مردي از ميان کساني که دور پيرمرد جمع شده بودند گفت: مام حتم داريم دسه ميشه ». (همان، 12)
نوع برخورد بد پرستاران بيمارستان با مرد روستايي، علاوه بر عادي بودن مرگ يک انسان که در سطور پيش به آن اشاره شد همگي در ايجاد ديد منفي نسبت به آنها در داستان تأثير داشته است:
« پرستار گفت: برو جايي کپه مرگتو بذار، فردا صب زود بيا ». (همان،13)
به نظر ميرسد بيان مشکل اجتماعي بيمارستانها و برخورد بد پرستاران و بعضا ً پزشکان با بسياري از بيماران، درين داستان مورد توجه نويسنده بوده است و چه بسا او تنها روايت کننده آن چيزي بوده باشد که بارها در بيمارستانها مشاهده کرده است.
3-1-2- داستان کوتاه « راننده و گودال»:
داستان مردي است که صبح براي رفتن به محل کار از خانه بيرون ميآيد و سوار ماشين ناشناس سياهرنگي ميشود که جلوي پاي او ايستاده است و او به گمان اينکه تاکسي

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه (همان،، بيبيجان، بيبيجانم، رشيد Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه رابطه نامشروع، براعت استهلال، داستان کوتاه