منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، عاشق و معشوق، انتقال معنا

دانلود پایان نامه ارشد

دوري خانه زن و مرد ميکند نشاندهنده جدايي طولاني آنها و تأکيدکنندهاي براي جدايي واقعي است:
« مرد از در آپارتمان بيرون آمد. تادم ايستگاه سر کوچه، نبش خيابان پياده رفت. سر را بالا گرفت. به يک به يک خانهها، پنجرهها نگاه کرد. به پلاک خانهها. از پلاک 35 تا پلاک 1. اولين خانه، خانه سر کوچه. آپارتمان سر کوچه. چهار طبقه. به طبقه بالا نگاه کرد». (همان،61)
در داستان سعي شده است نگرانيهاي مرد براي زندگياش بيشتر به تصويرکشيده شود ازين رو جملاتي که نشاندهنده اين نگرانيهاست بيشتر به شخصيت مرد مربوط ميشود:
« کسي پشت پنجره گلدان گل شمعداني قرمز گذاشته بود. خرده بادي ميآمد. زن لت در پنجره را باز کرد. مرد ترسيد گلدان پشت پنجره بيفتد. لت پنجره باز شد». (همان، 62)
داستان ، برابري مرگ و جدايي را به خوبي نشان ميدهد و پايان داستان که به مرگ غريبانه مرد ختم ميشود، چندان دور از انتظار مخاطب نخواهد بود چراکه در جملات پيشين داستان مرد خود به مرگ اشاره کرده است:
« مرد گفت: من هم زندگي نکردم. بيتو زندگيم هيچ ميشه». (همان،57)
« زن گفت: ديگه ورنميگردن. کرايه يک ماه رو هم ندادن. مرد گفت: من ميدم. کرايهتون رو ميدم. شما بگين کي ور ميگرده؟ زن گفت: ور نميگرده، نميشه ورگرده». (همان،64)
پايان داستان بسيار مبهم است و مخاطب در تصميم گيري براي اينکه بداند زني که از خانه بيرون ميآيد و مردي که همراه او است، کيست؟ دچار سرگرداني ميشود. اما اينگونه به نظر ميرسد که اين بند تنها خيالات مرد است و آنچه مرد را به کام مرگ ميکشاند علاوه بر جدايي تصورات او از جدايي ابدي است:
« يکهو در وا شد. مرد وا چرتيد. زن با مردي به سن و سال خودش آمد بيرون. همان مردي که پاي پنجره ايستاده بود. مرد واماند چهکار کند. نشست روي زمين. درياي چشمان سياه مرد خيس بود». ( همان، 65)
جملات پاياني داستان به کهن الگوي «گياه و زايايي» اشاره دارد که در اثر ديگر اصغر الهي رمان سالمرگي نيز ازآن استفاده شده است:
« ساليان بعد در جايي که مرد را خاک کرده بودند، درختي سبز شد، بيآنکه کسي آن را آب دهد يا هرس کند. درختي شد بلند بالا؛ گشن و پر شاخ و برگ.» ( همان، 65)
3-1-6- داستان کوتاه« اينطوري آهسته آهسته پوست مياندازيم و ميميريم»
داستان از شخصيتي ميگويد که در نامهاي براي يکي از دوستان صميمياش علل مهاجرت کردن از ايران و احساسات ضد و نقيض يک مهاجر را بيان ميکند. اين شخصيت بدون بيان احساس اصلي خود از ابتداي داستان، تنها با روايت کردن شرايطي که براي او و خانوادهاش پيش آمده است، مخاطب را به تصور شرايط زندگي خودش دعوت ميکند. از کنار هم چيدن برخي از جملات داستان ميتوان پشيماني اين شخصيت و آرزويش براي بازگشت به ميهن را دريافت. علاوه بر اينها احساس سرخوردگي و از دست دادن اعتقادات شخصيت اصلي داستان به خوبي به تصوير کشيده شدهاست. اين داستان با داشتن شيوهاي مخصوص به خود در روايت که همان تغيير راوي و استفاده از جريان سيال ذهن است، ميتواند در رديف داستانهاي مدرن قرار بگيرد:
« «نيگا… بچهها… يارو ميلنگه…ميشله…..» يادت ميآيد؟ دستمال بسته بودند بر چشمهايمان. دنيا سياه شده بود. جايي را نميديديم». (همان،67)
علاوه بر اين شيوه روايت، استفاده از عقايد سياسي و اجتماعي در داستان که به گونهاي بيان تفکر و شيوه زندگي انسان معاصر در اجتماعي خاص است، برجنبه مدرن بودن داستان افزوده است:
« امپرياليستها را بايد در خانه خودشان، خانه خودمان، نابود کنيم. ريشهشان را بخشکانيم. از ميان ببريم جاده امپرياليستها را». (همان، 76-77)
« اخلاق و رفتار آنها محصول زشت و ناپسند اخلاق کشورهاي امپرياليستي بود و هست که ما ميخواستيم آنها را داغان کنيم». ( همان، 76)
اين داستان با زاويه ديد اول شخص روايت ميشود و هر دو راوي داستان يعني شخصي که نامه را فرستاده و شخصي که نامه را ميخواند هر دو با زاويه ديد اول شخص صحبت ميکنند که اين شيوه موجب شده است تا مخاطب براي دريافت صحيح از شخصيتهاي داستان دقت بيشتري به خرج دهد:
« فکر کردم تو داري با من حرف ميزني و ميگويي: « علي همراهت» من براي او نوشتم. من نگفتم علي همراهت. من هيچي نگفتم. تلفن زد. « يادت نميآد» تلفن زدم. من هيچي نگفتم». ( همان، 68)
همين تغيير راوي شرايطي را فراهم ميکند تا ديدگاههاي متفاوتي از زبان راويان داستان عرضه شود. تمام داستان در پي انتقال عقايد سياسي و اجتماعي راويان داستان است. اگرچه ممکن است اين عقايد تمام و کمال مورد پذيرش نويسنده نباشند اما آنچه مهم است سخن گفتن متن ازاعتقادات گروهي است که چنين ميانديشند و نويسنده با هوشياري تمام از اظهار نظر در مورد درست يا نادرست بودن اين بيانات پرهيز کرده است. بنابر نظر گلدمن، در اين متن به دنبال اثبات عقايد نويسنده نيستيم چراکه اين فاعل جمعي است که در طول تاريخ جامعهاي به ارزشگذاريهاي متفاوتي پرداخته و نويسنده تنها به عنوان عنصر فعال ادبي به نوشتن آنها روي آورده است و آنچه درين متن مهم است سخن گفتن متن از درون خود متن است، نه شرح و بسط عقايد نويسنده. در متن با گفتوگوهايي روبهرو ميشويم که به صورت دروني اتفاق ميافتد، يعني دو شخصيت داستان در مقابل هم نايستادهاند بلکه يک شخصيت نامه نوشته است و شخصيت ديگر ضمن خواندن نامه به يادآوري خاطرات ميپردازد و در درون خودش به سؤالاتي که در نامه مطرح شدهاست پاسخ ميگويد:
« نوشته بود براي من در نامهاي خطخطي، مشوش، درهم، با نقطهچين و ويرگولهاي بسيار زياد، به خط خرچنگ قورباغهاي. در باند فرودگاه بودم. لنگلنگان ميرفتم طرف هواپيما». (همان،67)
جريان سيال ذهن در متن ديده ميشود اما استفاده از اين شيوه موجب آشفتگي متن نشده و تنها نيازمند دقت بيشتر در خواندن است:
« پشت شيشه بلند سالن انتظار افکار ما را ميخواندي. با ايماء و اشاره به من گفتي: « دست علي همراهتون» نوشته بود: نگاهت شوخ و چرک بود؛ همان نگاه شوخ و چرکين هميشگي»
( همان، 69)
جملاتي در داستان وجود دارد که از کنار هم چيدن آنها ميتوان به سير تفکرات شخصيتهاي داستاني که مهاجرت کردهاند پي برد و همين جملات سازنده اصلي پيرنگ داستان هستند و با شمارهگذاري جملات پايين ميتوان به تصميمگيري يک خانواده براي مهاجرت تا رفتن و پشيماني پيبرد :
« زنم گفته بود: از ما گذشته. ما باختيم. اين خودخواهيه که آينده بچهها رو خراب کنيم. ما بزرگترا بايد به فکر اونا باشيم. شترسواري دولادولا نميشه ». ( همان،68)
« گفتم: آدم نبايد کاري بکنه، وختي که کاري کرد، بايد پاي حرفش، عملش، قولش بمونه. خربزه خوردن لرزه هم داره. بايد پا لرزش بشيني. خدا بيامرز بابام هميشه اينو ميگفت». (همان،74)
« دلم ميخواست سر جام وايسم. بمونم و هواپيما پرواز کنه». ( همان،82)
« باور کن هيچجاي دنيا ايران خودمان نميشود. ما که دل کنديم. غلط کرديم. دل کندن شده عقده گلويمان». ( همان، 86)
« گفتم: زن تو منو مجبور کردي بيام اينجا. به بدبختي انداختي. به مرگ و زاري» خيره خيره نگاهم کرد، طلبکار و ناليد». ( همان، 99)
در داستان پيش از آنکه سرانجام شخصيتها مشخص شود با بيان جملهاي که مربوط به سرنوشت خانوادهي مهاجر ديگري از دوستان آنهاست، به پيشگويي سرنوشت شخصيتهاي همين داستان پرداخته است:
« گريه کرد. زارزار از پشت تلفن، از آن سوي دنيا. صداي گريهي دردناکش را که از ته گلويش ور ميخواست، ميشنيدم». ( همان، 70)
آنچه که بيشتر از هر چيز در داستان مورد توجه نويسنده بوده است، بيان احساس سرخوردگي شخصيت سفرکرده و بازگشت او از اعتقاداتي است که روزي به خاطر آنها مبارزه کرده است. شخصيت داستان در ابتدا از آرمانهاي بلند و مبارزات سياسي خود به عنوان خاطراتي مشترک با دوستش ياد ميکند و در ادامه روند تغيير اين اعتقادات در کشوري که روزي دشمن آنها تلقي ميشده است را بيان ميکند:
« ما مثل تکهاي از يک کارخانه بزرگ جهان سرمايه هستيم. بايد تا ميخواهند کار کنيم. همه شيره جانمان را ميمکند». ( همان، 95)
توصيفاتي که درين داستان براي معرفي فضا صورت ميگيرد، توصيفات آشکاري نيستند و اين خود نشان ميدهد آنچه براي نويسنده اهميت داشته است، انتقال معنا و مفهوم بودهاست نه به تصوير کشيدن تابلويي رنگارنگ با رعايت اصول توصيف:
« خانهشان جايي بود پرت، دور از شهر. نزديکهاي جنگل بود، جنگلي سبز، دلچسب». ( همان،84)
داستان پيرنگي بسته دارد و آنچه هدف نويسنده بوده است با پايان داستان به دست ميآيد.
3-1-7- داستان کوتاه « حکايت عشق و عاشقي ما… » :
اين داستان از زبان پسري جوان بيان ميشود که براي عمل جراحي قلب به سوئيس سفر کردهاست و در همانجا وقتي عکس دختر يکي از شيوخ عرب را که در ژنو درس ميخواند در روزنامه ميبيند، عاشق او ميشود و ميخواهد هرطور شده او را ببيند و به او ابراز علاقه کند اما او مسافر است و بايد حتماً به ايران بازگردد. پس از برگشت به ايران مدتي بعد، در روزنامه سرنوشت پسري را ميخواند که او هم عاشق دختر يکي از شيوخ عرب شده بوده است و در پي ابراز علاقه به دختر و داشتن ارتباط پنهاني، به دست پدر او کشته ميشود. شخصيت داستان با خواندن اين حادثه در روزنامه بسيار خوشحال ميشود که از آن دلبستگي گذشته و جان خود را حفظ کرده است. اين داستان فضاي متفاوتي با ديگر داستانهاي اين مجموعه دارد و جملات آغازين آن کاملاً گوياي اين مطلب است. جملات آغازين داستان به صورتي طنزگونه بيان ميشود و تا پايان داستان تأثير اين طنز کمرنگ بر مخاطب باقي ميماند:
«روزي روزگاري من هميشه عاشق بودم.کارم همين بود. اگر از من ميپرسيدند« چه کار ميکني؟ به چه کاري مشغولي؟ » ميگفتم: « به اضافه درس خواندن، در کارعاشقي هستم. چيزي مثل در کار برنجفروشي، نخودفروشي، دستمالفروشي، پارچهفروشي، چيزي مثل همينها». (همان،101)
داستان از نوع رئال است و هيچگونه عنصر غير واقعي و مبهم در آن وجود ندارد و راوي که از زاويه اول شخص به داستان مينگرد، به گونهاي در پي بيان خاطرههاي خويش است:
«حالا فکر ميکنم عجب آدم سودايي و خوشخيالي بودم من. صبح عاشق ميشدم و شب فارغ». (همان،102)
فضاي داستان با توجه به جملات راوي و شوخطبعيهاي او، فضايي شاد و به دور از گرفتگي است. همين فضاي شاد علت اصلي تفاوت اين داستان با ديگر داستانهاي مجموعه است:
« من توام تو مني، من خرم يا تو؟ من آن زمانها جواب ميدادم هردو. و حالا هم اگر راستش را بخواهيد، خر يعني بزرگ مثل خرگوش، مثل خرمهره که خودم هستم. راست راستي، بفهمي نفهمي گوشهايم بزرگ شده بود و سايه آنها را روي ديوار ميديدم و لذت ميبردم». ( همان، 102)
راوي با نام بردن فيلمهايي مثل گنج قارون يا عاشق و معشوقهايي مثل اميرارسلان و فرخلقا، سعي دارد عشق خود را از نوع عشقهاي مورد تأييد عامه مردم نشان دهد:
« خب، اين کرت عشق و عاشقي ما عجيب و غريب بود. مثل عشق اميرارسلان، مثل عشق مجنون، مثل عشق فرهاد، باورنکردني بود». ( همان، 102)
جملاتي که بيان ميشود به دور از پيچيدگي و کاربرد صنايع ادبي مورد استفاده در داستاننويسي است و همين خصوصيت زباني داستان، ابهام را از متن دور کرده و در ايجاد فضايي صميمانه به راوي کمک کرده است:
« عکس او را بزرگ در روزنامه ديدم و يک دل نه صد دل عاشقش شدم». ( همان، 104)
« گفتم: مري من عاشقم. گواه من اين قلب چاکچاک. در دست من جز سند اين پارهپاره نيست». ( همان،106)
حرفهاي راوي در داستان ضد و نقيض است و همين ويژگي موجب شده است تا مخاطب بيشتر به جنبه طنز آن پي ببرد:
« ماجراي عشق و عاشقي ما چه بود که به عشق امير ارسلان ميماند يا عشق حسنکچل به شازده خانمي که چندتا چيستان سخت ميپرسيد، اگر نميتوانستي جواب بدهي، سرت را بر باد ميدادي. اهل اين يکي نبودم که به خاطر دختري هرچند قشنگ و مقبول بميرم. خودش بميرد». ( همان، 103)
در داستان از ضربالمثلهايي استفاده شده که جنبه عاميانه بيشتري به داستان دادهاست. استفاده از اين ضربالمثلها با توجه به روايت طنزگونهي داستان بر صميميت حاصل از اينگونه داستان پردازي افزوده است:
« آدم لخت خواب کرباس عريض ميبينه. شتر در خواب

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، انتقال معنا Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، براعت استهلال، آموزش و پرورش