منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، انتقال معنا

دانلود پایان نامه ارشد

مردم حاصل نميشود. پيرنگ داستان بسته است و با قتل پسر رقيب عشقي پدر و توضيحاتي که بيژن ارائه ميدهد جاي سؤالي باقي نميماند. نتيجهگيري که خود راوي در پايان داستان ميکند، حضور دوباره نام و ياد رقيب عشقي پدرش است که با پاک نشدن لکه خون از پشت دست او شرح داده ميشود:
« رفتم دستشويي تا دستهايم را بشويم. لکه خوني جهيده از بيني او پشت دستم بود که پاک نشد. رفتم خانه. حماميگرفتم که رفع خستگي کنم. لکه خون پشت دستم مانده بود». ( همان،34)
3-1-4- داستان کوتاه« عشق در اردوگاه» :
داستان از عشق در اردوگاهي حکايت ميکند که بيشتر نمودهاي آن در درمانگاه اردوگاه و بسيار پنهاني است. فردي که به عنوان پزشک در درمانگاه فعاليت ميکند عاشق زني ميشود که زنداني اردوگاه است و به او شليک شده است. پزشک عشق خود نسبت به زن را آشکار نميکند و سعي دارد همه چيز را در حيطه کار پزشکي خود قلمداد کند اما زن ديگري که به عنوان نظامي حاضر در آنجا وظيفه آوردن زن بيمار به درمانگاه را دارد، متوجه اين عشق پنهاني ميشود و خود او نيز به پزشک علاقمند است. ازينرو براي نجات زن بيمار تلاش چنداني نميکند وحاضر با همکاري با پزشک نيست و پس از مرگ زن بيمار، به پزشک ميگويد که زن بيمار عاشق او بوده است. در ادامه خيلي کوتاه به پزشک ابراز علاقه ميکند. در پايان داستان هم شاهد ديداري هستيم که بين آن دو در بيرون از اردوگاه اتفاق ميافتد. اين داستان مدرن است و تمامي اتفاقات داستان و بيان آنها عادي و بدون ابهام اما با تکيه بر اصول مدرنيسم است. مانند استفاده از جريان سيال ذهن، نبودن نظم زماني براي رويدادها و تغيير فضاي داستان به صورت ناگهان به طوري که به سختي ميتوان تشخيص داد شخصيتهاي حاضر در فضاي جديد کدام يک از شخصيتها هستند. زاويه ديد داستان سوم شخص است و اين زاويه ديد بهترين زاويه براي راوي است که قصد دارد کليگويي کند و به صورت پنهاني از عشق در اردوگاه ياد کند و اين پنهاني بودن عشق، دقيقاً انتقال دهندهي ممنوعيت آن در اردوگاه است. شخصيتهاي داستان زن بيمار، زن نظامي و پزشک هستند. هيچکدام از شخصيتهاي داستان قراردادي نيستند و ابتکار عمل نويسنده در آفرينش چنين شخصيتهايي براي بيان داستان کاملاً به چشم ميخورد. فضايي که رويدادهاي داستان در آن اتفاق ميافتد با توجه به موضوع داستان که پيش بردن دو موضوع عشق و اسارت است، فضايي بسته و گرفته به همراه توصيفات خوب از اردوگاه است.
« مرد روپوش سفيد تنش بود پر از لکههاي دواگلي و الکل. مانده آمپولها، رنگارنگ، زرد و قرمز و آبي پاشيده بود بر دروديوار اتاق. بوي بيمارستانهاي قديمي ميداد؛ چرکين. بوي تاولهاي به چرکنشستهي ترکيده ميداد. پنداري چرکابهاي جايي جمع شده بود». (همان، 37)
رويدادهاي داستان به صورت ازهمگسيخته ارائه ميشوند که بر ديرياب شدن و ادراک داستان تأثير دارد اما اين از همگسيختگي مانع فهم درست متن نشده است:
« زن مرده بود. مردمک چشمان زن حرکتي نداشت. دادکشيد. زن ايستاده پشت بر ديوار که در چشمان جادويياش مار هول و ولا خميده بود، به حالت نيش زدن واچرتيد». (همان، 45)
تقابل مرگ و زندگي که در بسياري از آثار الهي به چشم ميخورد، درين داستان هم به طور واضح ديده ميشود، اين بار الهي در کنار تقابل مرگ و زندگي، يکي از نمودهاي زنده بودن را عشق معرفي کرده و سعي در پرورش داستان با اين مفهوم دارد:
« مرد با خودش گفت: آدم اگه بايد بميره کاري از دستش بر نميآد. مرگ عين رگ گردن به او نزديک بود. مرگ مثل نفس نکشيدن و نديدن بود. مرد مرگ را در هر حالش ميشناخت. مرگ نزديک او قدم ميزد. مرد اگر ميدانست، خودش به پيشواز مرگ ميرفت. طعم جان کندن و نزع را چشيده بود. تلخ بود. يک گلوله کافي بود تا بميرد… آخ و ديگر هيچ. ولي در پيشواز از مرگ… ميل به زندگي، زنده بودن در تن آدم شعله ميکشد». (همان، 44)
« دل مرد پر از نرمه شيشه بود. بوي مرگ را ميفهميد. هروقت مرگ ميآمد تا نزديکاي او، مشتي خوريژ آتش به دلش ميريخت». (همان،45)
در داستان با توجه به قراين متني که وجود دارد اينگونه به نظر ميرسد که زن نظامي به عمد در مداواي بيمار درنگ کرده تا بيمار بميرد و تنها با حرف زدن ميخواهد خود را تبرئه کند:
« زن گفت: مجبور شدم. مجبور شديم به او شليک کنيم». (همان،52)
«من و برادرها مجبور شديم وگرنه چن نفر ديگه از ما رو ميکشت. لت و پار ميکرد». (همان،52)
« حيف. به هر دري زدم نشد کاري بکنم. دلم ميخواس خدا از من راضي باشه. شما هم راضي باشين». ( همان، 52)
نظم زماني بين قسمتهاي مختلف داستان وجود ندارد و گويي راوي با زاويه ديد سوم شخص، هرآنچه را که در لحظه به ياد ميآورد يا در نظرش مهم جلوه ميکند براي مخاطب روايت ميکند ولي به نظم آن اهميت نميدهد و اين مخاطب است که بايد از کنار هم چيدن اين قسمتها، داستان را براي خود شکل دهد. اما اين عدم نظم زماني موجب زيبايي متن شده است. جريان سيال ذهن در داستان وجود دارد و نويسنده بر درک اين شيوه از طرف مخاطب تأکيد داشته است، چراکه با استفاده از آن، درست در مواقعي که مخاطب انتظار ادامه مطلب قبلي را دارد، مطلبي جديد با حال و هوا و زماني متفاوت عرضه کرده و بر اهميت اين شيوه تأکيد ميکند:
« زن ايستاده کنار ديوار کنار تخت زن به گريه افتاد. مرد در صف ايستاده پنداري به گريه افتاده بود. نيمه شب آمده بودند. لگد زده بودند به در. آن را واکرده بودند و ريخته بودند توي اتاق خواب. او را با لباس خواب برده بودند. پيراهن بلند خواب او گير کرده بود به پايه تخت. افتاده بود روي زمين. زمين خيس بود. گود بود. گودال بود. شب در آن خسبيده بود». ( همان،46)
عشق مرد به زن تنها در چند جاي داستان آن هم بعد از مرگ زن بيمار آشکار ميشود که اين خود نشان دهندهي از بين رفتن ممنوعيتهاي اجتماعي پس از مرگ و مقايسهاي اجمالي ميان آن دو است:
« تب داغ زن را ميکشت. بايد کاري ميکرد. کاري از دستش بر نميآمد. جوري به تب، به زن دل بسته بود. به زني که ميمرد. واپسين نفسهاي او را ميشنيد. آنها را ميشمرد و در چشمهايش گم ميشد». (همان،45)
« زن وقت رفتن ورگشت به مرد گفت: ميدونين اون زن که مرد، شما روخيلي دوست داش؟ شما چي؟ مرد گفت: من هم. زن گفت: عاشقش بودي؟ مرد گفت: بله عاشق. بله. اون زن مرد». (همان،51)
علاوه بر اين روايت کردنهاي عشق، راوي سعي دارد برداشت شخصي شخصيتهاي داستان از عشق را با بازگو کردن جملات آنها نشان دهد:
« مرد گفت: دوست داشتن، عشق، قانون، آيين، رسم و رسوم سرش نميشه ». (همان،53)
« مرد گفت: ميدونين من خيلي عاشق ميشم. اينجور عشقها به جايي نميرسن. پايدار نيستن». (همان، 51)
داستان در پي آموزشي، انتقال مفهومي، يا رد و اثبات عقيدهاي نيست بلکه تنها حکايت کننده عشقي است که در اردوگاه شکل ميگيرد و در اردوگاه ميميرد و عشقي که در اردوگاه شکل ميگيرد و در خارج از اردوگاه به سرانجام ميرسد. گويي نويسنده بدون اعمال نظر شخصي تنها از عشق در نظر يک شخصيت داستاني سخن گفته است و ازين رو تنها به نوشتن از عقيده آن شخصيت بسنده کرده و در پي چيز ديگري نبوده است. اين شيوه او يادآور اصول سوررئاليست است اما با توجه به قراين ديگري که متن را مدرن جلوه ميدهد نميتوان آن را سوررئال دانست.
3-1-5- داستان کوتاه« پنجره سومين اشکوب ساختمان شماره يک» :
اين داستان گزارشدهندهي زندگي يکنواخت زن و مردي است که سالهاي سال با هم زندگي کردهاند، بچههايشان را بزرگ کردهاند و اکنون زن که از تکراري بودن زندگي و يکنواختي آن خسته شده و تصور ميکند عمرش به هدر رفتهاست، تصميم به ترک خانه ميگيرد و مرد با اينکه تمام آرزويش ماندن زن در خانه است، از او نميخواهد که بماند و زن هم بدون مخالفت او از خانه ميرود و در آپارتمان شماره 1 که ابتداي کوچه آنها است ساکن ميشود. مرد هر روز وقت رفتن به محل کار ميآيد و پايين پنجره ميايستد و با همسرش احوالپرسي ميکند. اما روزي ميرسد که او ميآيد اما همسرش را نميبيند و پيرزني به او ميگويد که همسرش ديگر باز نخواهد گشت. در همان حال در باز ميشود و زن با مردي همسال خود بيرون ميآيد که مبهمترين قسمت داستان در همينجا قرار دارد. مرد پاي همان پنجره آنقدر مينشيند تا در سرماي زمستان ميميرد.
داستان با گفتهي زن شروع ميشود که ورود به شرح زندگي آنهاست:
« زن گفت: مارفتيم».
ادامه داستان با گفتوگوي زن و مرد براي رفتن و ماندن طي ميشود و اين گفت و گو طرح گره اصلي داستان است که مخاطب را تشويق ميکند تا به پايان داستان و تصميم نهايي آنها بيانديشد:
« مرد گفت کجا؟ زن گفت: چن ساله که با هم زندگي ميکنيم، چه زندگياي! بيجذرومد و توخالي. هيچ».
اين داستان به گونهاي پيش ميرود که همه چيز رئال به نظر ميرسد اما نکاتي در داستان وجود دارد که آن را به داستانهاي پست مدرن شبيه ميکند و آن علاوه بر وجود جريان سيال ذهن، پايان مبهم داستان و شيوهي روايتي است که مخاطب در باور آن با ترديد عمل ميکند و راوي را غيرقابل اعتماد ميانگارد. جريان سيال ذهن که از خصوصيات برتر مدرنيسم و پست مدرنيسم است براي بيان حالت ازخود بيخود شدن انسان معاصر که با انواع مشکلات دست و پنجه نرم ميکند، مناسبترين شيوه است:
« کسي در خم پلکان گفت: « خداحافظ مرد». مرد گفت: « خداحافظ زن.». زن گفت: « زود بيا خونه. اقلاً وقت داشته باشيم سلام و عليکي بکنيم. دو کلوم با هم حرفي بزنيم». مرد گفت: « بخوابيم». چشمهايش تيره بود. خيس بود. زن با بال چادرش اشکهايش را پاک کرد». (همان،61)
فضاي داستان به گونهاي تصوير ميشود که به نظر ميرسد گفتوگوي زن و مرد جدي نيست و تنها حرفي ساده است که پايان خواهد يافت و موضوع ديگري مطرح خواهد شد:
« زن آرام و شمرده و با خيال تخت حرف ميزد. چمدانش را ميبست. لباسها را منظم تا ميکرد و شکيل در چمدان ميگذاشت. هيچچيز انگاري در خيالش نبود». (همان،56)
« مرد گفت کجا ميري؟ زن گفت: هرجا شد اتاق ميگيرم. مدتي از هم جدا زندگي ميکنيم. من تا به حال مزه زندگي رو نچشيدم». (همان،56)
زاويه ديد داستان سوم شخص است و گويي راوي داستاني را که خود روزي نظارهگر آن بوده است براي مخاطب تعريف ميکند. روايت داستان و به تصوير کشيدن رويدادهاي، به آن قابليت نمايشي بخشيده است که شخصيتهاي اين داستان که ميتواند نمايشنامهاي باشد، زن و مرد هستند که با مکالمات خود رويداد اصلي و نقطهاي اوج داستان يعني جدايي را ميسازند. جملاتي که ميان زن و مرد رد و بدل ميشود تنها براي برقراري ارتباط و انتقال معنا است، ازين رو اين جملات بسيار کوتاه ادا ميشوند:
«مرد گفت: چطوري؟ زن گفت: خوبم. تو چطوري؟ مرد گفت: نه من خوب نيستم بيتو». (همان،62)
فضاي داستان به گونهاي است که با خواندن آن سردي و غمگرفتگي به مخاطب منقل ميشود. فصل زمستان که داستان در آن اتفاق ميافتد بيارتباط با سردي زندگي زن و مرد نيست:
« پنجره بسته بود.کسي پشت پنجره نبود. شيشه پنجره يخ زده بود». (همان،63)
« باد طعم هر روز را نداشت. طعم زني که هميشه پشت پنجره بود، نبود. برف ميباريد. برف ميباريد. پنجره خميازه ميکشيد». (همان،63)
علاوه بر اين سردي زمستاني، توصيفات راوي از سکوتي حاکم بر فضاي خانه حکايت ميکند که نشاندهنده تنهايي زن و مرد و يکنواختي و تکراري بودن زندگي آنها است:
« مرد ديد که زن ايستاده بر آستانه در، چمدان به دست. «خداحافظ». مرد حرفي نزد. استکان چايي که برداشته بود، هورتي بالا کشيد، بيآنکه در نعلبکي بريزد که تو دستش بود. بغض لاي گلوش بود. مرد حس کرد که سيب آدمش دلش کنده شده. مات به زن نگاه کرد». ( همان،58)
با تمام توصيفات و توضيحاتي که در داستان براي جدايي زن و مرد ارائه ميشود، راوي از لحظات کوتاه عاشقانهاي هم که ميان زن و مرد وجود دارد غفلت نميکند و مناسب و بهجا از آنها استفاده ميکند و اين کاربرد صحيح جنبه تراژدي داستان را بالا ميبرد:
« مرد آمد کنار زن روبه روي آينه. زن موهايش را شانه ميکرد. موهايش صاف، يکدست و بلند بود. مرد حس کرد که زن را خيلي دوست دارد و زن هم. چشمهاي زن خيس بود». (همان، 57)
توصيفاتي که راوي از

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه رابطه نامشروع، براعت استهلال، داستان کوتاه Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، عاشق و معشوق، انتقال معنا