منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، ساختار معنادار، سلسله مراتب، رفتار انسان

دانلود پایان نامه ارشد

تمامي قواعد و خصوصيات سازمان يافته فرهنگي دارند و بر تجربهگرايي تأکيد ميکنند. ازينرو داستاننويسان اين دوره« فرار از اسارت طرح داستان»را از اهداف خود برميشمرند و رابطهي علي بين وقايع عالم به رابطهي نسبي و تصادفي تبديل ميشود. نگاه نويسنده مدرنيست به جهان چند پاره است و اين نگاه آثاري با گسستگي به وجود ميآورد. به تعبير اليوت، نظم جاري در شيوههاي سنتي ادبي که جهان را منسجم و با ثبات ميانگاشت، نميتواند آشوب و بيحاصلي دوران معاصر را نمايش دهد.(نجوميان،1383: 18-27)
1-4-5- پست مدرنيسم:
«پسامدرنيسم اصطلاحي است که براي توصيف نظريه پردازي دربارهي زيبايي شناسي معاصر به کار ميرود. اين اصطلاح بيش از آنکه سامان اجتماعي را مشخص کند، به طرز تفکر و شيوههاي بازنمايي در هنر و ادبيات مربوط ميشود و سبکي در نگارش متون ادبي، يا ژانري نو در ادبيات را مشخص ميکند». (پاينده،1390: 22) آنچه به عنوان پست مدرنيسم مطرح است يک حرکت فرهنگي منسجم و جدا از مدرنيسم نيست. پست مدرن هنوز درون مدرنيته حرکت مي کند. ليوتار معتقد است که يکي از مهمترين ويژگيهاي وضعيت پستمدرن، جنگ با ابرروايتها و فراروايتهاست و انديشمند پست مدرن به تکثر و ناهمانندي روايتها معتقد است. روايت پيوستگي اتفاقها در بستر زمان است. هر شيوهي روايتي نگاه و تفسير ويژهاي به وقايع، شرايط ايجاد آنها، دگرگونيهايي که ممکن است صورت گيرد و منطق دروني آنها دارد. روايتهايي در طول تاريخ تبديل به الگوهاي مسلط تفسير وقايع گشتهاند. يعني واقعه خود کليد فهم وقايع ديگر ميشود. به اينگونه روايتها، ابرروايت ميگوييم. مثل داستان پيدايش در کتاب انجيل، و منظور از فراروايتها منطقي است که از بيرون بر روايتها تحميل ميشود. مثلاً «رابطهي علي» اين پيش فرض را مطرح ميکند که روايتها بر اساس رابطهي علت و معلولي ساخته شدهاند و بر همين اساس هم بايد تفسير شوند. با اينکه رمان مدرنيستي به بازنمايي زبانهاي مختلف و صداهاي متکثر ميپردازد اما هميشه زير اين چند صدايي يک زبان يکه يا صداي اصلي قرار دارد اما متن پست مدرن، اين تکثر را به سوي هيچ تک صدايي نميبرد. وضعيت پست مدرن دوره شکستن برتريها، سلسله مراتبها و تسلطهاست.
عقلانيت منطق اصلي پروژه مدرنيته بوده است و پست مدرنيسم به دلايل فرهنگي، سياسي، اجتماعي به اين منطق برميآشوبد. اگر مدرنيسم از جهان عقلاني فاصله گرفت و تعبيري ذهني از جهان ارائه داد، پست مدرنيسم جنگي تمام عيار بر عليه دانش آغاز کرد. ( نجوميان،1384: 20-29)
1-4-5-1- ويژگيهاي داستان پست مدرن:
تحليل آثار داستاني نويسندگان غرب در نيمه دوم قرن 20، به ويژه نويسندگان آمريکايي نشان ميدهد که رمان پست مدرن از ميان انواع تمهيدات ادبي، عمدتاً از ده ويژگي و تکنيک ادبي به شرح زير بهره گرفته است:
1) غلبه تلقي هستي شناسانه بر تلقي معرفت شناسانه
2) چند پارگي شخصيت، ساختار و زمان
3) به کارگيري بن مايههاي هستي شناسانه ژانر علمي -تخيلي
4) پارودي28
5) داستان خود زندگي نامهاي
6) چند جهاني بودن
7) تکنيک چند صدايي
8) عنصر شوخي و جدي نبودن(طنز تلخ)
9) سيال بودن نسبت به اشکال ادبي ظاهراً سطحي
10) راوي غير قابل اعتماد
( رهادوست،1380: 30)
حسين پاينده در کتاب داستان کوتاه در ايران ويژگيهاي عمدهي داستانهاي پست مدرن را به شرح زير ميداند:
1) پيچيده و بحثانگيز بودن واقعيت
2) نمايش زندگي به عنوان چرخه مصرف اقتصادي
3) برجسته نشان دادن سبک زندگي افراد داستان
4) سيطره گفتمان و تحت تأثير قرار داشتن شخصيتها با گفتماني حاکم بر داستان
5) نقش رسانهها در انتقال گفتمانها
6) هجو
7) التقاطي بودن داستان پست مدرن با مقاله يا ديگر گونههاي نوشتار
8) جايگزيني ايماژ به جاي نوشتار، نگارش بازيگوشانه داستان براي به سخره گرفتن نابخرديها
9) بينامتنيت. (پاينده،1390: 34-36)
تمامي ويژگيهاي گفته شده به علاوه ويژگيهايي جديد که هر روزه از طرف نويسندگان پست مدرن به اين گروه اضافه ميشود، خصيصههايي هستند که داستان پست مدرن با آنها معرفي و شناخته ميشود. در پايان اين بخش بيان گفتهي ديويد لاج، خالي از لطف نيست. او ميگويد:
« بنا بر نظريه ساده گفته شدهي ياکوبسن، هر کلامي بايد موضوعاتش را مطابق اصل مشابهت يا مجاورت به هم مربوط سازد و معمولاً نوعي از ارتباط را بر ديگري ترجيح ميدهد. نوشته پست مدرنيست سعي دارد با يافتن قاعده ديگري براي نوشتار، اين قانون را به مبارزه بطلبد. من نام اين قواعد ديگر را پس و پيش کردن، انفصال، تصادف، افراط و اتصال کوتاه گذاشتهام». (لاج،1373: 12)

1-4-5-2- نظريههاي مهم پست مدرن:
پساساختارگرايي، مرگ مؤلف( نظريههاي بارت و فوکو)، فراروايتها(نظريه ليوتار)، وجودشناسي ( نظريه مک هيل)، فراداستان( نظريه هاچن)، فراتاريخ( نظريه وايت)، وانمودگي و فوق واقعيت( نظريه بودريار)، گفتمان( نظريه فوکو)، غنيسازي ادبيات( نظريه جان بارت) (پاينده،1390: 14)
1-5- جامعه شناسي ادبيات:
« آنچه در اساس، جامعه شناسي ادبيات به گستردهترين معنا را از همهي ديگر شکلهاي نقد جديد جدا ميکند، اين حکم نظري است که در آفرينش هنري، يک فرد به تنهايي مورد نظر نيست بلکه اثر، بيان نوعي آگاهي جمعي است که هنرمند با شدتي بيش از اکثر افراد در تدوين آن شرکت ميورزد.
در همين چشم انداز است که پرسش مربوط به تعيين جايگاه اثر هنري نسبت به عامل اجتماعي طرح ميشود:
آيا اثر بازتاب محض يا نشانهي عامل اجتماعي است؟ يا بيان تخيلي واقعيتي است که با آن پيوند ديالکتيکي دارد؟
پيش از آن که جامعه شناسي آفرينش ادبي به دانش شناسي مرتبط گردد، ارائه پاسخ علمي ناممکن خواهد بود. اما دوام و استمرار اين پرسش، روش نقد جامعه شناختي را به نحوي دقيق از ساير نقدهاي معاصر ( زبانشناختي، روانکاوانه يا درونمايهاي) متمايز ساخته است». (پوينده، 1377: 64)
يکي از نظريهپردازان در حوزهي جامعهشناسي ادبيات، لوسين گلدمن، محقق رومانيايي است. وي تحت تأثير نظريات مارکسيسم قرار داشت و پيرو جامعهشناسي ديالکتيکي بود. در توضيح جامعهشناسي ديالکتيکي بايد از توجه هميشگي گلدمن به نقش تاريخ در پژوهشهاي اجتماعي ياد کرد. « اثباتي بودن جامعهشناسي در گرو تاريخي بودن آن است. در واقع همانطور که پديدههاي انساني به پديدههاي مجزاي اجتماعي و تاريخي تقسيم نميشوند، بررسي آنها در دو عرصهي متمايز و در قالب دو علم متفاوت نيز ناممکن است». (پوينده، 1390: 174) گلدمن روش پژوهشي خود را ساختگرايي تکويني ناميد. « ساختگرا از اين لحاظ که به بررسي ساختارهاي اثر و رابطهي آن با ساختهاي ذهني ميپرداخت و تکويني از اين لحاظ که علت به وجود آمدن اين ساختارها را براساس شرايط تاريخي تشريح ميکرد». (وليپور، 1387: 130)
گلدمن معتقد است که فاعل آفرينش هنري، ساختارهاي ذهني فرافردي هستند و نويسنده فاعل يکتاي اثر هنري نيست. او انکارکنندهي وجود نويسنده يا هنرمند نيست بلکه معتقد به کارکرد جمعي اثر ادبي براي يک طبقهي اجتماعي است. در واقع اثر ادبي با منسجم ساختن جهاننگري موجود، آن را از حالت بالقوه به حالت بالفعل و خودآگاه درميآورد. « در نظر او نويسنده بازتابندهي آگاهي جمعي نيست، بلکه برعکس ساختارهايي را که آگاهي جمعي به شيوهاي نسبي و ابتدايي پرورده است، از درجه انسجام گستردهاي برخوردار ميسازد. از اين لحاظ اثر ادبي در حکم نوعي آگاهي يافتن جمعي از رهگذر آگاهي فردي يعني آگاهي آفرينندهي اثر است. آگاهي يافتني که براي گروه اجتماعي آشکار ميسازد که انديشه، احساس و رفتار خويش « بيآنکه بداند» چه هدفي را دنبال ميکرده است». (پوينده، 1390: 179-180) « نويسندهي بزرگ همانا فردي استثنايي است که در عرصهاي معين يعني در عرصهي آثار ادبي (يا آثار نقاشي، نظري، فلسفي، موسيقايي و غيره) جهان خيالي منسجم يا تقريباً منسجمي ميآفريند که ساختارش با ساختاري که مجموعهي گروه به آن گرايش دارد، منطبق است». (همان،95) او معتقد است رفتار انسان با توجه به توضيحات روانشناساني چون ژان پياژه، خصلتي با معنا دارد. ازين رو آفرينش ادبي نيز بامعناست و معناي آن زماني آشکار ميشود که در بطن کارکردهاي طبقه يا گروه اجتماعي پرورانندهي آن اثر قرار بگيرد. در ادامه بيان ميکند که طبقات اجتماعي به هنگام رسيدن به بيشينه آگاهي ممکن، ميتوانند آن را در اثري ادبي به انسجام برسانند و نويسنده به عنوان فاعلي، منتقل کنندهي اين بيشينه آگاهي ممکن، به اثر ادبي است. وي براي بررسي اثر ادبي از دو مرحله پيروي ميکند. در ابتدا معتقد است که اثر ادبي ميبايست، جمله به جمله يا بيت به بيت، طبق الگوي فرضي از پيش تعيين شدهاي بازخواني شده و طبق همان الگو تفسير شود. در مرحلهي بعد، ساختار معنادار متن که به وسيلهي آن الگو يافته شده است، طبق ساختار شرايط تاريخي شکل دهندهي آن اثر بررسي شده و تشريح گردد تا در عين شناخت ساخت معنادار اثر، ارتباط آن با تاريخ شکل دهندهاش حفظ شود. ازين رو گلدمن در روش ديالکتيکي خود، به ارتباط دائمي اجزا و کليت متن با هم تأکيد دارد و شناخت هريک را بدون ديگري ناممکن ميداند. « او برخلاف هگل و لوکاچ که کليت را يگانگي کامل ذهنيت و عينيت و در نتيجه انحلال دنياي مادي در دنياي روحي ميدانستند، معتقد بود که کليت عبارت است از واقعيت عام و جهانگستري که دنياي مادي و دنياي روحي را در بر ميگيرد. کليت از نظر او يک فرايند تاريخي است، که تابع اصل تغيير دروني اجزاست نه تثبيت اجزا. در درون کليت، تمام اجزا روابط متقابلي با هم دارند و به يک اندازه بر هم تأثر ميگذارند». (پوينده، 1381: 29)
1-5-1- مفاهيم اساسي در روش لوسين گلدمن:
1)کليت و تکوين:
گلدمن از همان نخستين کتاب مهم خود«در آمدي بر فلسفه کانت» تأکيد ميکند که کليت در فلسفه مارکسيستي، برخلاف معادلات جبري به صورت انتزاعي تعين پذير نيست.کليت نه به يک الگوي نظري، انتزاعي و صوري، بلکه به واقعيت تاريخي ساختپذير برميگردد. کليت فرايندي پيوسته است و همان فاعلي که در پي «ساختن» نظري اين کليت است، عنصري ازين فرايند است، با تمام وجود در آن شرکت ميکند. در نتيجه اين امر اصلي اساسي به دست مي آيد که شيوه ديالکتيکي را از تمام ديگر شکلهاي انديشه قاطعانه جدا ميکند: نگاه بيروني به واقعيت امکان ناپذير است. کليت در وهله نخست مقولهاي است که نميتوان دربارهاش به وجه اخباري سخن گفت. دليل مشخص اين ناتواني در آن است که ما خود در داخل اين کليت جاي داريم.
2) گلدمن به پيروي از مارکس و لوکاچ و در تقابل با ايده آليسم هگلي معتقد است که کليت از حرکت روح که به دانش مطلق ميانجامد پيروي نمي کند. در نظر هگل، کليت، تابع اصل دروني فرايند خاص خويش است و از قانون تحول مفهوم پيروي ميکند، نه از قانون تحول واقعيت. جهان واقعي به صورت پديده تبعي و فرعي دنياي ايده درميآيد. به اين ترتيب قاعده عبارت است از يگانگي کامل ذهنيت و عينيت به معناي انحلال دنياي مادي در دنياي روحي. در نظر گلدمن کليت عبارت است از واقعيت عام و جهان گستر که دنياي مادي و دنياي روحي را در بر ميگيرد.
3)گلدمن در تقابل با ايده آليسم متافيزيکي و نيز عقل باوري پوزيتيويست و ساختگرا معتقد است که کليت ممکن نيست به لحاظ عيني داده شده باشد بلکه در گوهر خود حاصل فعاليت بشري است. انسان براي دريافت واقعيت به کليت سازيهاي نسبي روي ميآورد. بيآنکه به عينيت محض و شفاف دست يابد کليتهاي قديمي را ميشکند تا کليت جديدي بيافريند. بنابراين کليت عبارت است از فرايند تاريخي پيوسته. کليت تابع اصل تغيير دروني است نه تابع اصل تثبيت اجزا. در نتيجه رابطه صورت و محتوا رابطهاي است ديالکتيکي، به اين معنا که صورت حاصل با واسطهي محتوا است. به عبارت ديگر صورت نيز از حرکت دگرگوني محتوا ناشي ميشود. در اين ميان محتوا بر صورت تأثيرات يک جانبه ندارد بلکه بين آن دو وابستگي متقابل، کنش و واکنش و حرکت و انطباق دو سويه برقرار است. بنابرين اگر کليت تابع فرايند تغيير است، ساختارهاي دروني که معمولا «اجزا» خوانده ميشوند هيچگاه بيتغيير نيستند و همواره در فرايند دگرگوني و جهش درگيرند. به عبارت ديگر کليت در

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، فلسفه اخلاق، قرن نوزدهم، فلسفه علم Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، سلامت روان، هتک حرمت