منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، براعت استهلال، آموزش و پرورش

دانلود پایان نامه ارشد

بيند پنبه دانه، گهي لفلف خورد گه دانهدانه». (همان، 104)
« سر زلف اين نشد، سر زلف ديگري! » (همان103)
راوي داستان، براي بيان احساس بد خود نسبت به اعراب از جملاتي استفاده ميکند که برخي از آنها به طور واضح و برخي ديگر به طور پنهاني نشاندهنده احساس منفي او نسبت به اعراب هستند:
« شازده خانم همه چيز داشت. شازده خانم دختر يکي از شيوخ عرب بود که نسل اندر نسل ساليان درازي بود که پول دارند و حاکم چاههاي نفت هستند و کبکشان خروس ميخواند». ( همان، 103)
« اينها ديگر چقدر خرند. ما شنيده بوديم که سر بريده را در سيني ميگذاشتند ميبردند خدمت خليفه هارون الرشيد، حجاج بن يوسف، يزيد. اما نشنيده بوديم سر بريده را در شنزار سخت بيندازند جلو سگ». ( همان،113)
در داستان به فراخور متن ساده و عاميانهاي که وجود دارد از اعتقادات عاميانه هم سخن به ميان آمده است:
« تا آمدم پا از دم درگاهي خانهشان بيرون بگذارم، جين عطسه کرد. مري گفت: « خدا رو شکر گرهي تو کارت افتاد» گفتم: « جدش ميآد» گفت: « اگه اومد…» نيامد. نيامد. تا هزار بار شمردم، جد آن نيامد». (همان، 110)
« مادرم بيبي جان ميگفت: کف دست آدم اگه بخاره، پول زيادي ميخواد گيرش بياد». (همان، 108)
3-1-8- داستان کوتاه « مردي که خود را حلق آويز کرد» :
داستان از رويداد غيرمنتظرهي خودکشي آقاي آشوبزادگان، معلم بازنشستهي آموزش و پرورش حکايت ميکند. او در يک صبح پاييزي به زندگي خود خاتمه ميدهد و گروه زيادي به کشف علت خودکشي او علاقمند ميشوند. از پليس و روانپزشک گرفته تا روزنامهنگاران که به دنبال خبري تازه و جنجال برانگيز هستند. همسر آقاي آشوب زادگان با قرار گرفتن در چنين وضعيتي، از پيداکردن حقيقت چشم ميپوشد و تنها به دشنام دادن به همسر خود قانع ميشود اما در پايان داستان حقيقت بر همهي افراد جوياي آن آشکار ميشود. مردي ناشناس به عنوان يکي از دوستان آقاي آشوبزادگان به خانهي آنها ميآيد و علت خودکشي او را که افسردگي شديد ناشي از فشار مالي شديد است، براي آنها بازگو ميکند. اين داستان رئال است و از زاويه ديد سوم شخص بيان ميشود. انتخاب اين زاويه ديد براي بيان داستاني که قرار است رازآلود بيان شود، بسيار مناسب است:
« اتفاق خيلي ساده رخ داده بود. آقاي آشوب زادگان معلم بازنشسته ساعت هشت و بيست و پنج دقيقهي يک روز خاکستري رنگ پاييزي که باران خردخرد ميباريد، خود را حلق آويز کرده بود». ( همان، 115)
با وجود اينکه داستان يک رويداد غيرمنتظره را به تصوير ميکشد و سعي بر آن دارد تا راز خودکشي شخصيت داستان محفوظ بماند، اما از ابهام غيرمنطقي که موجب ديرياب شدن متن داستان ميشود، خودداري ميکند. راوي با بيان جملاتي که به افسردگي آقاي آشوبزادگان اشاره دارد، به نوعي با براعت استهلال داستان را آغاز ميکند:
« چندين سال بود که در فصل پاييز، از زماني که زنگ مدارس به صدا در ميآمد، آقاي آشوبزادگان يک دو ماهي دچار افسردگي ميشد ». (همان،115)
شخصيتهاي داستان علاوه بر خانم و آقاي آشوب زادگان؛ بچهها، آقا داداش و مردي است که به عنوان دوست آقاي آشوبزادگان علل خودکشي او را توضيح ميدهد. شخصيت خانم آشوبزادگان به عنوان زني زندگيدوست و وفادار مطرح ميشود که با وجود تمام مشکلات مالي و خانوادگي سعي دارد زندگيشان را حفظ کند. از اين رو، حتي در سخت ترين شرايط هم حاضر است به کمک همسرش بيايد و او را تنها نگذارد:
« اگر دادزده بود، بانو آشوب زادگان مثل هميشه به دادش ميرسيد. کلي قربانصدقهاش ميرفت و جلو او را ميگرفت». ( همان، 117)
و به خاطر همين تلاش زياد براي حفظ زندگي، خودکشي آقاي آشوبزادگان را شانه خالي کردن از زير بار مشکلات و آفرينندهي درد و رنج براي خانواده ميداند:
« گور پدرش ! خودشو کشت. خسرالدنيا و آخرت شد. خر شد. ما رو هم بيچاره کرد». ( همان، 132)
شخصيت آقاداداش با توجه به برداشت فرزندان آقاي آشوبزادگان از رفتار داييشان و موضعگيريهاي آنان در برابر اين رفتارها، منفي است و از جمله شخصيتهايي است که مخاطب به او تمايلي ندارد:
« پسر بزرگ خودش را کنار کشيد. از قيافه حقبهجانب و بزرگوار دايي جان لجش گرفته بود. به آقاي آشوبزادگان که مظلوم زيسته بود و چنان فجيع مرده بود، فحش داد. باعث آن شده بود که از نابختياري و بداقبالي نان خوردن آنها به دست دايي جان، آن آدم قرمساق پدرسوخته قالتاق هفترنگ بيفتد». (همان، 133)
مسئله مهم اجتماعي که درين داستان بيان ميشود، تنگي معيشت افراد با آبرويي است که به نظر خود در مقابل خانوادهشان بيآبرو شدهاند و اقدام به خودکشي ميکنند. الهي با درک عميقي که از مسئله رواني خودکشي داشتهاست بدون اظهار نظر مستقيم در نفي يا اثبات عملکرد شخصيتهاي داستان، به بيان يکي از مهمترين مسائل اجتماعي که همان خودکشي ناشي از افسردگي است ميپردازد:
« در لحظهاي نااميدانه که انگاري همهي کوچه و خيابانهاي عالم به بنبست رسيدهاند، راهي نمانده بود که برود و در راهرويي پر پيچ وخم گم شده بود». (همان،117)
مسائل مهم اجتماعي ديگري نيز در داستان بيان ميشوند که تنها حالت اشارهگونه دارند و براي آنکه مهمترين مسئله اجتماعي و رواني داستان پررنگتر جلوه کند از بسط و شرح آنها خودداري شده است:
« بعد پسر دوم ديده بود. تا خورده بود، دولا شده بود و گريه کرده بود که شايد هرگز هم گريه نکرده بود. نه اينکه دلش نسوخته باشد و به گريه نيفتاده باشد. چنين نبود. و چنين بود که از عمق فاجعه عظيمي که اتفاق افتاده بود و مثل زلزلهاي نازل شده بود با خبر شده بود و درک کرده بود آينده تاريک زندگي خودش را». (همان،118)
«عدهاي از همسايگان از خدا بيخبر دو بههم زن ميگفتند آقاي آشوب زادگان از اين در زدنهاي پياپي خانم عصبي شده بود و عمداً جواب نميداد». (همان،116)
درين داستان علاوه بر اخلاق ناپسندي چون در زندگي ديگران سرک کشيدن، به قضاوتهاي ناعادلانه و يکطرفه در اجتماع هم توجه شده است:
« حيف، حيف نبود مردک. خودت را کشتي که چي؟» (همان،122)
در اين داستان با توجه به اينکه موضوع اصلي مرگ است، تقابل مرگ و زندگي در قسمتي از داستان به خوبي نشان داده شده است. همانطور که الهي در ديگر داستانهاي خود به اين مفاهيم توجه زيادي نشان داده است:
«آقاي آشوبزادگان در اقدامي جسورانه طنابي را که با ميخي بلند و درشت به سقف محکم بسته بود دور گردنش انداخته بود. طناب خيلي کلفت، کلفتتر از بند انگشت بود.آن را گره زده بود و حلقهاش را انداخته بود دور گردنش. روي صندلي عسلي چوبي که از عروسيشان، يعني جهيزيه خانم آشوبزادگان مانده بود ايستاده بود. در زماني خيلي دور هرکدام بر يکي از صندليهاي عسلي چوبي نشسته بودند کنار هم. بانو آشوب زادگان در لباس سپيد عروسي و آقاي آشوبزادگان با کتوشلوار سياه رنگ و پيراهن سفيد، کراواتزده». (همان،117)
فضاي داستان علاوه بر رازآلود بودن و بيان صحنههاي مرگ يک انسان و آنچه که در ذهن او ميگذشته، با توجه به جملات اخباري که تنها هدفشان به تصوير کشيدن صحنهي خانه است، يادآور نثر روزنامهنگاري است که بيارتباط با روزنامهنگاراني که به دنبال کشف علت خودکشي آقاي آشوي زادگان هستند نيز نميباشد:
« روزنامهنگار با مدادي که در دست داشت، خط دايرهاي روي صفحه اول روزنامهاي که تو دستش بود کشيد. نوک قلمش شکست. با خودش فکر کرد: اين هم سوژهاي شد براي داستان. چه دوره و زمونهاي شده. همه حوادث مثل هم هستن. يکجور، يکنواخت، بدون آنتريک. حتي خودکشي يک معلم که خودشو حلقآويز کرده بود». (همان، 138)
پيرنگ داستان با توجه به اتفاقي که در پايان داستان ميافتد و مردي ميآيد و علت خودکشي آقاي آشوبزادگان را توضيح ميدهد، بسته است ولي بايد توجه داشت که نقطهي اوج داستان همين آمدن مرد ناشناس و توضيح علت مرگ آقاي آشوبزادگان است. در واقع با وجود پيرنگ بستهي داستان، هيجاني که در نقطهي اوج آن نهفته است، تحسينبرانگيز است:
« نميدونم. خيالات معمولي آقا. مسائل جاري زندگي. عمري خجالت کشيدن از روي زن و بچه. از عمري با شرمزدگي زندگي کردن خسته شده بود آقا». (همان، 137)
3-1-9- داستان کوتاه « هيچکس نيامد» :
داستان زن و مردي است که در فعاليتهاي سياسي شرکت دارند و کتابهايي سياسي را در خانه خود نگهداري ميکنند. شبي مأموران امنيتي به خانه دوستشان رفته و او را با خود ميبرند. زن و مرد هر شب با نگراني منتظر هستند تا نوبت آنان شود و مأموران به سراغ آنها بيايند. ازينرو همواره به فکر راههاي فرار هستند. شبي به کنار رودخانه ميروند و تمام کتابها را درون آب ميريزند اما باز هم نگران هستند که مبادا فعاليتهاي سياسي آنها فاش شده باشد. درين داستان، گذشت زمان در يک شب زمستاني همراه با ترس آنها به تصوير کشيده ميشود اما در نهايت مثل شبهاي پيشين کسي به سراغ آنها نميآيد. اين داستان رئاليستي بوده و تنها با روايتي ساده و به دور از پيچيدگي پيش ميرود:
توصيف هواي ابري و وزش باد در شبي تاريک از شبهاي زمستان با براعت استهلال همراه است چراکه اينگونه توصيف همواره خبر از اتفاقي بد و يا سهمگين ميدهد:
« شب پشت پنجره ايستاده است.آسمان ابري است، مانند پوستين سياه. باد در راهرو ميدود و گاه تا پشت در آپارتمان ميآيد. انگار گربهاي خود را به در ميمالد». (همان،139)
داستان از زبان اول شخص بيان ميشود و انتخاب اين زاويه ديد کمک کرده است تا راوي اتفاقاتي را که ميافتد همانند يک فيلم در حال پخش براي مخاطب تعريف کند، در واقع اين ويژگي داستان قابليت نمايشي آن را نشان ميدهد:
« ساعت ده شب است. بچه يکريز گريه ميکند. زنم از دلمشغولي گلدانها را آب ميدهد.لامپ برهنهي آويزان از سقف تکان ميخورد و موج نور روي سقف دايره در دايره ميدود».( همان،138)
اولين مکالمه داستان به گونهاي بيان ميشود که با عنوان داستان « هيچکس نيامد»، ارتباط ملموسي دارد:
« زنم ميگويد: « تو فکر ميکني خواهند آمد؟» ميگويم: « مثل اينکه آمدند.» زنم ميگويد: « حالا نميآيند. به اين زودي نميآيند.» و خيره در چشمهايم نگاه ميکند». (همان، 139)
داستان از تعقيب و گريزي صحبت ميکند که فضاي تاريک داستان را رقم زده است و اين تعقيب و گريز ترغيبکنندهي مخاطب به خواندن داستان و پيگيري حوادث آن است:
« سه شب است. سه شبانهروز که لحظهاي پلک بر هم نگذاشته، نگذاشتهايم. به زور خواستهايم که بخوابيم، لباس پوشيده، درازکش توي رختخواب، حتي با کفش، اما با کوچکترين تقه در از خواب پريدهايم، هراسيده و وامانده». ( همان،141)
ترس و بدبيني در سراسر داستان موج ميزند و مجموع اين ترس، بدبيني، سياهي شب و ديگر توصيفات، صحنه داستان را تشکيل داده است:
«گردش مضطربانه قلب او را کف دستم حس ميکنم. زنم عجب لاغر شدهاست». (همان،142)
« پوزخند ميزنم: جگرفروش؟ خر خودشان هستند. زاغ سياه ما را چوب ميزنند ». (همان،143)
« چارهاي نيست. خواب به چشمهايمان نميآيد. آرامش به دلهايمان نميآيد. ترس در تمام سلولهاي تنم، تنمان نفوذ کرده». (همان، 147)
اين داستان کوتاه با توصيفاتي که ارائه ميدهد مفهوم نسبي بودن زمان را براي مخاطب تبيين ميکند. چراکه داستان از نظر حجم و رويدادهاي آن کوتاه است اما در نظر شخصيتهاي داستان شبي بلند و بيپايان به نظر ميرسد:
« بيرون، پشت پنجره شب ايستاده است. خيس از ريزش نوري سرد. برف نميبارد. ماه از پشت ابرها بيرون آمده است. چشمهايم را روي هم ميگذارم». (همان،151)
شخصيتهاي داستان، زن و مرد و مادر زن هستند. مادر زن شخصيتي است که در طول داستان به سرزنش دختر و دامادش ميپردازد و اين ويژگي در شرايط بحراني زن و مرد از او شخصيتي منفي ساخته است:
« شما. شما چرا بچهدار شديد؟» (همان، 140)
« صد بار به خودم ميگويم زن به تو چه؟ گور پدرشان، اما مگر دلم آرام ميگيرد؟ » (همان، 140)
« مادر زنم خشمگين است و غر ميزند». (همان، 140)
و شخصيت زن و مرد پرخاشگر، مضطرب و عصباني معرفي شده است که متناسب با شرايطي است که در آن قرار دارند:
« زنم از ته دل و با غيظ ميگويد: تولهسگ چرا نميخوابد؟ و ميگويد: رفتم بخوابم. گور پدر همهشان! ديشب که نخوابيدم». (همان،

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، عاشق و معشوق، انتقال معنا Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، احساس درد