منابع و ماخذ پایان نامه داستان کوتاه، انتقال معنا، قرن نوزدهم، روشنفکران

دانلود پایان نامه ارشد

داريم، شخصيتشان را دريابيم و به اين ترتيب رابطهي خودمان با آنها رابه نحو مقتضي تنظيم کنيم. از اين نظر داستاني که شخصيتها را در کنشهاي بينافردي نشان ميدهد، خود به خود براي ما که دائماً در کنش متقابل با ديگرانيم جذابيت دارد. شخصيتهاي چنين داستاني، از جهاتي خود ما و انسانهاي اطراف ما هستند و لذا با خواندن داستان درک عميقتري از شخصيت خودمان و ديگران کسب ميکنيم. داستاني که واجد ارزش ادبي باشد، صرفاً آدمها را در وقايع خاصي نشان نميدهد، بلکه توجه خواننده را به ويزگيهاي شخصيتهايي جلب ميکند که به وجودآورندهي آن وقايعاند». (حسين پاينده،گفتمان نقد،85)
« از ديدگاه فلسفي، برخورد خاصگرايانه به شخصيت عبارت است از مشخصکردن فرديت شخص. پس از آنکه دکارت منتهاي اهميت را براي فرايند هاي انديشه در ضمير آگاه فرد قائل شد، طبيعتاً مسائل فلسفي هويت فردي نيز بسيارمورد توجه قرارگرفت. هم فلاسفه و هم رماننويسان بسيار بيشتر از آنچه تا آن زمان متداول بود به فرديت خاص اشخاص توجه کردند. از آنجا که هر فرد در زندگي واقعي نام خاصي دارد، رماننويسان نيز نوعاً با نامگذاري شخصيت ها سعي در خاص جلوه دادن آنها دارند. مسأله هويت فردي، منطقاً ارتباط تنگاتنگي با جايگاه معرفتشناختي اسامي خاص دارد، زيرا به قول هابز، «اسامي خاص يک چيز را به ذهن متبادر مي کنند، اما کليها چيزهاي متعددي را به ذهن ميآورند». در زندگي اجتماعي، اسامي خاص دقيقاً همين نقش را دارند، يعني جلوههاي کلامي هويت خاص افرادند. ليکن اين نقش اسامي خاص، در ادبيات نخستين بار در رمان کاملاً تثبيت شد». (پاينده، 1389: 25-26)
« به طور کلي تعاريف مربوط به شخصيت را به دو دسته ميتوان تقسيم کرد:
1)شخصيت صرفاً به عنوان يکي از اشخاص داستان .
2)شخصيت به عنوان يک پديده پديدارشناختي.
نظريه پردازاني که به شخصيت از ديد پديدارشناختي مينگرند، شخصيت را مقولهاي ايستا نميبينند، بلکه بازيگري است که بايد نقش خود را به بهترين شکل انجام دهد. در اينجا شخصيت موجود پويايي است که هستي او در کنشهاي داستاني پديدار ميشود». (اخوت، 126:1371)
احمد اخوت بيان ميکند که شخصيت را از جنبههاي مختلفي چون نقش کنشي او در روند داستان، نام او، زبان و گويشي که به کار ميبرد و معرف اوست و ارتباطي که با فضاي داستان دارد ميتوان بررسي کرد. (اخوت، 128:1371)
1-3-4-1- شيوه هاي شخصيت سازي:
اخوت بيان ميکند که براي شخصيت پردازي ميتوان به دو شکل عمل کرد: مستقيم و غيرمستقيم. در روش مستقيم، راوي از شخصيت به صورت واضح تعريف ميکند و خصوصيات او را برميشمرد و کليگويي ميکند اما در روش غيرمستقيم با توجه به زاويه ديد محدود، راوي داستان را به نحوهي نمايشي پيش ميبرد و با نشان دادن اين نمايش شخصيت را معرفي ميکند. ( اخوت، 142:1371)
يکي از سادهترين شيوههاي شخصيتپردازي، نامگذاري و استفاده از اسامي عام يا خاص است.
اسمهايي که نويسنده براي شخصيتهاي داستان انتخاب ميکند اتفاقي نيستند و اغلب متأثر از خاستگاه فکري نويسنده و در ارتباط با قشربندي جامعه و تغييرات احتمالي آنها در داستان هستند. اسم برچسب سادهاي نيست که به راحتي بتوان آن را عوض کرد. بارت معتقد است که خواندن داستان همان ناميدن اشخاص است. خواننده با اين اسم و توصيفهاي نويسنده، شخصيت داستاني را در ذهن خود مجسم ميکند و شخصيت هويت مييابد.در واقع خواننده با اسم خاص اشخاص به هستي آنان دست مييابد. (اخوت، 165:1371)
در رمان سالمرگي نام شخصيت سياوش در پيشبرد داستان بسيار مهم است:
«ليلا گفت: اسمش را چي بگذاريم؟ گفتم: سياوش. زيرلب گفت: ابراهيم، اسماعيل، سهراب…» (الهي، 1386:30)
نويسندگان با تکيه بر باورهاي اعتقادي و مذهبي جامعه و يا حتي پيشينهي فرهنگي اسامي شخصيتها را انتخاب ميکنند. يعني اسمي را که در باورها به شخصيتي خوب تعلق دارد براي شخصيت خوب داستان ميگذارند. توصيف چهره شخصيتها نيز بايد با خود آنها متناسب باشد، درغير اين صورت مخاطب دچار تناقض ميشود. نويسنده براي باورپذير ساختن شخصيتهاي داستاني خود بايد به سه عامل مهم توجه کند:
اول اينکه اعمال و رفتار شخصيتها در شرايط مختلف ثابت باشد و بدون دليل موجه تغيير رفتاري صورت نگيرد، ديگر اينکه شخصيتها از انجام اعمال خود انگيزه خاصي داشته باشند و به طور کلي شخصيت آنها با توجه به خصوصيات فرديشان معقول و پذيرفتني باشد. (ميرصادقي، 1364: 185-186)
1-3-4-2- انواع شخصيت:
1) شخصيتهاي قالبي، شخصيت هايي هستند که از خود هيچ ويژگي خاصي ندارند که به آنها تشخص ببخشد امّا ظاهر آنها کاملاً آشناست و صحبتشان براي ما قابل پيشبيني است و به نظر ميرسد که طبق الگويي از پيش تعيينشده رفتار ميکند و به طور کلي تمام شخصيتهايي که ميتوان واژه «نما» را به آنها اضافه کرد شخصيت قالبي دارند مثل روشنفکرنما، مظلومنما
2) شخصيت هاي قراردادي، افراد شناخته شدهاي هستند که مرتباً در تمام داستانها و نمايشنامهها با خصوصياتي مشخص و جا افتاده ظاهر ميشوند.
3) شخصيت هاي نوعي، نيازمند عاريه گرفتن خصلتهاي گروه ادبي سنتي نيست بلکه از ويژگيهاي گروهي طبقهاي سخن ميگويد که پيش از اين در ادبيات سنتي نبوده است مثل پروفسور گيج يا وکيل حيلهگر.
4) شخصيتهاي تمثيلي، شخصيتهاي جانشينشونده هستند، به عبارت ديگر جانشين فکر و خلقوخو و خصلت و صفتي شدهاند مثل: آقاي ديو سيرت، خانم خوش طينت.
5) شخصيتهاي نمادين، نويسنده را قادر ميکند مفاهيم اخلاقي يا کيفيت روحي و روشنفکرانه را به قالب عمل درآورد. مثلاً قصه هاي«عقل سرخ» و «آواز پر جبرئيل» صبغهاي نمادين دارند.
6) شخصيتهاي همهجانبه مورد توجه بيشتري هستند چراکه نويسنده آنها را مفصلتر تشريح ميکند و خصلتهاي فردي آنها ممتازتر از ديگر شخصيتها است . (جمال ميرصادقي، 1364: 197-211)
نويسندگان بايد توجه داشتهباشند که اگر از شخصيتهاي قراردادي استفاده ميکنند، آن را تا حدودي که به شخصيت داستان ضربه نميزند با سليقه جامعه مطابقت دهند . چراکه ادامه روند نويسندگان پيشين، از جذابيت متن ميکاهد.
« در داستان کوتاه بيشتر با سايه روشنها روبهرو ميشويم. به عبارتي شخصيتهاي داستان کوتاه نه سياهاند و نه سفيد، بلکه خاکسترياند. يعني آميزهاي از ويژگيهاي ستودني و نکوهيدني هستند. مطلق نبودن شخصيتهاي داستاني تا حدودي ناشي از اين حقيقت است که در زندگي واقعي نيز دو واژه ي «خوب» و «بد» هر روز بيشتر از روز قبل رنگ ميبازند و نسبي ميشوند. پس شخصيتهاي داستان کوتاه (به ويژه شخصيت اصلي ) تلفيقي از خصايص مثبت و منفي را در رفتارهايشان به نمايش ميگذارند. از اين نظر شخصيت اصلي داستان کوتاه معمولاً «چند بعدي» است». (پاينده، 1390: 88)
شخصيت آقاي عمراني در رمان « سالمرگي»، شخصيت مرد و زن در داستان کوتاه « پنجره سومين اشکوب ساختمان شماره يک» و شخصيت بسياري از داستانهاي کوتاه الهي، از نوع خاکستري هستند و به قطعيت دربارهي خوبي و بدي آنها نميتوان سخن گفت.
« شايد مهمترين موضوعي که دربارهي عنصر شخصيت بايد به خاطر داشت، اين است که شخصيت، به معناي «شخص» نيست. «شخص» لفظي است که براي اشاره انسانهاي واقعي به کار ميبريم اما «شخصيت» اصطلاحي است که براي اشاره به بازنمايي فرهنگي به کار برده ميشود. شخصيت، تمهيد يا شگردي ادبي براي پرداختن به گرايشهاي گفتماني در فرهنگ است، حال آنکه شخص لزوماً انساني جاندار است».
(پاينده، 1390: 91)
1-3-5- صحنه21:
زمينه جسماني(فيزيکي) و فضايي را که در آن عمل داستان(نمايش،فيلم و…)صورت ميگيرد، صحنه ميگويند. اين صحنه ممکن است در هر داستان متفاوت باشد و عملکرد جداگانهاي داشته باشد و هر نويسندهاي صحنه را براي منظور خاصي به کار گرفته باشد.
هرنويسنده به خوبي ميداند که براي باورداشت داستانش، مکان و زمان وقوع آن را بايد طبيعي و واقعي تصوير کند تا حقيقت مانندي داستانش تحقق پذيرد. به همين دليل است که حتي در داستانهاي فوق طبيعي و نماد گرايانه و خيالي و وهمي، صحنه داستان بر زمينه واقعي و قابل قبولي جريان دارد. (ميرصادقي،1390: 295)
بنابرين صحنه موجب شکلگيري داستان ميشود و با تأثيراتي که بر فضاي داستان ميگذارد انتقال معنا به مخاطب را آسان تر ميکند. حتي ممکن است نويسنده از صحنه به عنوان عاملي براي کند وکاو ذهني مخاطب و رازآلود شدن داستان استفاده کند. صحنه در طول داستان ميتواند به عنوان يک کليدواژه براي يادآوري نکاتي در داستان باشد که از اهميت بالايي برخوردار است. ارتباط صحنه با زمان در داستان نيز مهم است، چراکه گاهي صحنهپردازي در داستان با برداشت مستقيم از يک زمان بهخصوص، دور از انتظار نيست.
1-3-5-1- وظايف صحنه:
1) فراهم آوردن محلي براي زندگي شخصيتها و وقايع داستان.
2) ايجاد فضا و رنگ(اتمسفر) يا حال و هواي داستان، حالت شادماني يا غم انگيزي، شومي، ترسناکي و شاعرانهاي که خواننده به محض ورود به دنياي داستان، حس ميکند.
3) به وجودآوردن محيطي که اگر بر رفتار شخصيتها و وقوع حوادث تأثيري عميق و تعيينکننده به جا نگذارد، دست کم بر نتيجه آنها مؤثر واقع شود. (ميرصادقي،1364: 298)
1-3-6- فضا:
اصطلاح فضا و رنگ از علم هواشناسي به وام گرفته شده است، براي توصيف تأثير فراگير اثر خلاقهاي از ادبيات يا نمونههاي ديگري از هنر به کار برده ميشود. فضا و رنگ با حالت مسلط مجموعهاي که از صحنه، توصيف و گفتوگو آفريده ميشود، سروکار دارد.
بعضي از ناقدان ادبي «فضا و رنگ» را معمولاً در ارتباط با داستانهايي به کار ميبرند که از عنصر قابل توجه«توصيف» برخوردار است. به خصوص توصيفي که در آن مسلماً به ايجاد حال و هواي خاصي توجه دارد. (جمال مير صادقي،1364: 399)
فضا در بررسي رمان، دربرگيرندهي تمامي عواملي است که حال و هواي داستان رابراي ما ايجاد ميکند. بنابراين توصيف صحنهي داستان، زمان وقوع آن، ويژگي روحي و روانشناختي شخصيتها، برههي زماني-اجتماعي وقوع داستان سازندهي فضاي داستاني هستند.
حال و هواي داستان، رنگآميزي عاطفي حاکم بر داستان است که در داستان از طريق دلالتها يا معناي ثانوي واژهها القا ميشود. لحن راوي داستان به دليل انتخاب واژگان خاص يا به کارگيري نحو22 يا ساختمان خاص در جملات ميتواند حاکي از حال و هوايي اضطرابآميز، شادمانه، توأم با افسردگي، اميدوارانه، دلمرده و… باشد.
1-4- مکتب هاي ادبي:
« ادبيات معاصر، يعني ادبيات ربع آخر قرن نوزدهم، و نيمه اول قرن بيستم، را نميتوان داراي وحدت و نظم معين و شيوه مشترکي شمرد. در حاليکه ادبيات در دورههاي گذشته واجد تعادلي، ولي کوتاه و موقت بود. (مثلاً «درون جويي» در رمانتيسم و «برون جويي» در رئاليسم). چنين مينمايد که ادبيات معاصر بدون هيچگونه اشتراک سبک و مضمون، خود را به دست تصادم شخصيتهاي گوناگون وتحولات متناقض سپرده و، بنا بر زمان و مکان و اجتماع و افراد، ميان احياي رمانتيسم نو و حفظ باز ماندههاي ناتوراليسم، ميان نازکترين غزليات عاشقانه و خشنترين رمان هاي رئاليستي، ميان استحکام کهن زبان نگارش و پريشاني و آشفتگي زبان گفتگو، ميان روانشناسي و فلسفه اصالت عمل، ميان پرستش هنر و توجه به احکام اخلاق و فلسفه اولي، در نوسان است. ازين رو قرن بيستم را «دوره زوال مکتبها» مينامند». (سيدحسيني،1358: 171-172)
1-4-1- رئاليسم:
رئاليسم را بايد پيروزي حقيقت واقع بر تخيل و هيجان شمرد. اين مکتب ادبي بيشتر ازين لحاظ حايز اهميت است که مکتبهاي متعدد بعدي نتوانسته است از قدر و اعتبار آن بکاهد و بناي رماننويسي جديد و ادبيات امروز جهان بر روي آن نهاده شده است.
رئاليسم به عنوان مکتب ادبي، پيش از هرجاي ديگر، در فرانسه به ميان آمد. اما پايهگذاران مکتب ادبي رئاليسم نويسندگان بزرگي که امروزه ما مي شناسيم نبودند، بلکه نويسندگان متوسطي بودند که اکنون چندان شهرتي ندارند. اين نويسندگان عبارت بودند از: شانفلوري23،مورژه24،دورانتي25
رئاليسم در درجه اول به صورت کشف و بيان واقعيتي تعريف ميشود که رمانتيسم يا توجهي به آن نداشت و يا آن را مسخ ميکرد. درين دوران سلطه علم و فلسفه اثباتي رمان نميتواند وجود خود را توجيه

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه عناصر داستان، داستان کوتاه Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، فلسفه اخلاق، قرن نوزدهم، فلسفه علم