منابع و ماخذ پایان نامه جهان خارج، انفعالات نفس، فلسفه اخلاق

دانلود پایان نامه ارشد

شهود شناخت ، يعني فرد حقيقت اين اصول را در مصاديق آنها مي بيند . مي توان اصول يک علم را بر حسب علمي ديگر توضيح داد. اما اين جريان بايد در جايي متوقف شود. ارسطو مي گويد ساده لوحي است . اگر تصور شود هر چيزي را مي توان ثابت کرد . اصولي چون قانون تناقض که در مورد همه اثباتها بکار مي رود تنها از طريق ديالکتيک قابل اثباتي است که از اصول اوليه لازم شروع نمي کند بلکه از آنچه بطور متعارف پذيرفته شده است ، آغاز مي کند . در اين مورد اثبات به اين صورت است که فرد منکر قانون تناقض را وادار مي کنيم چيزي بگويد، آنگاه به او نشان مي دهيم آنچه مي گويد متضمن اين قانون است. لذا او با شهادت خود محکوم مي شود.
بدين ترتيب ارسطو نه تنها مفهومي از معرفت علمي ايده آل به ما مي دهد ، بلکه همچنين توصيفي هم از آنچه در اين معرفت پيش فرض مي شود، ارائه مي کند. از نظر ارسطو تفاوت بين معرفت و باور صادق ظاهراً مبتني بر آن است که آيا آنچه ادعا مي شود اساساً و ضرورتاً حقيقي، يا به قول او بخشي از علم، است يا نه. اما ارسطو در مورد شيوه توجيه اين ادعا که آيا معرفت اصولاً ممکن است، چيزي نمي گويد ، زيرا او بوضوح احساس ميکند که نيازي به اين امر نيست . از اين جهت او خارج از جريان اصلي متفکرين معرفت شناسي است. ( فعالي ،1380، 26)

3-14 گرايش حسي و تجربي فلاسفه بر معرفت49
آن دسته از فلاسفه اي که حصول هر نوع ادراکي را در گرو فعاليت حسي از حواس دانسته و برآنند که منحصراً حواس ، پنجره هاي ما به خارج است و خانه ي درون ما تاريک مطلق است و تنها راه عبور روشنايي به آن روزنه هاي تنگ حواس است ، پاسخشان به پرسشهاي فوق به اجمال اين است که آغاز معرفت آغاز فعاليت حواس است و قبل از تکون حسي از حواس هيچ نوع آگاهي براي انسان وجود ندارد چنانکه پس از تکون حواس نيز قوه ي ديگري جز حواس در امر ادراک دخالتي ندارد صفحه ي ذهن آدمي در آغاز لوح نانبشته و سفيدي است که نقشي بر آن نيست . با شروع فعاليت حواس نقوش بر سطح آن نمودار شده و رفته رفته صفحه ي ذهن نگارين و پر نقش مي شود. تفکر چيزي جز جمع و تفريق و تجزيه و ترکيب اين نقوش نيست. برخي از آنان اندکي قدم فراتر نهاده مي گويند هرچند معلومات اوليه ما تنها از طريق حواس حاصل مي شود اما ذهن قادر است اعمالي از قبيل تجريد و تعميم و تغيير شکل در آنها انجام داده مفاهيم جديدي بدست آورد ، اما اين مفاهيم هيچگاه از حوزه ي پديده هاي حسي فراتر نرفته و چيزي جز شکل هاي پيچيده تر يافته هاي حسي نيستند و در اساس و ساختمان با آن تفاوت سنخي و جوهري ندارند .

3-15معرفت شناسي و علم شناسي فلسفي
فلسفه نيز مانند معرفت شناسي به مسائل مربوط به شناخت مي پردازد و پيرامون آن به بحث مي نشيند با اين حال ، اين دو شاخه از دانش يکي نيستند. موضوع فلسفه هستي و وجود است. در اين دانش بررسي مي شود که چه چيزي هست و چه چيزي نيست از جمله گفتگو مي کنند که آيا ” علم ” وجود دارد يا وجود ندارد. به ويژه از علم حصولي و حقيقت آن فراوان سخن گفته مي شود ، مانند اينکه انسان به هنگام آگاه شدن از اشياي پيرامون ، نه بي واسطه و مستقيم که از طريق صورت ذهني با آنها آشنا مي شود. در واقع ، ذهن کار عکسبرداري و تصوير سازي از امور بيروني را بر عهده دارد. عکس ها و صورتهاي فراهم آمده نمايانگر اشياي گوناگون هستند و به اصطلاح واقع نمايي و حکايت گري مي کنند چيزهايي که تصاوير ذهني از آنها گزارش مي دهند گاه موجودند و گاه اساساً وجود خارجي ندارند. به عبارت ديگر ، گاهي شيئي که تصوير ذهني آن در ذهن ما شکل گرفته ، به هنگام و پس از تشکيل صورت ذهني در جهان خارج موجود است ، گاهي پس از سامان گرفتن تصوير آن در ذهن و مثلاً گذشت مدتي ، شيء خارجي مورد نظر از بين مي رود ، ولي همچنان عکس و تصوير آن در ذهن ما باقي است و تا ساليان زيادي هم محفوظ مي ماند و بالاخره گاهي اصلاً تصوير شناخته شده در ذهن از شيء موجودي در عالم گزارش نمي دهد و اساساً امکان تحقق آن شيء هم در خارج وجود ندارد. مثلاً مفهوم ” اجتماع نقيضان ” تصويري ذهني است که از جمع شدن دو نقيض در يکجا حکايت مي کند اما واضح است که در جهان خارج هرگز اجتماع دو نقيض واقع نمي شود ؛ زيرا اگر اين اجتماع شدني بود ، ديگر محال بودن اجتماع نقيضان معنايي نداشت.50
مباحثي ديگر از اين دست که همگي با دغدغه ي هستي شناسانه مورد بررسي قرار مي گيرند ، از مسائل فلسفي و در چارچوب هستي شناسي شناخت قرار دارند. ولي اينکه کداميک از صورتهاي ذهني واقع را آن چنان که هست نشان مي دهد و کداميک از انجام اين کار ناتوان است ، ربطي به علم شناسي فلسفي ندارد و در چارچوب معرفت شناسي جاي مي گيرد.
3-16 تمايز معرفت شناسي و علم شناسي فلسفي
علم شناسي فلسفي بخش مهمي از فلسفه ( هستي شناسي ) را تشکيل مي دهد . عليرغم شباهت بسياري که با معرفت شناسي دارد ، تمايز عمده ميان آنهاست ، مي توان با سير در موضوعات و عناوين مورد بحث در علم شناسي فلسفي به اين تمايز دست يافت . در علم شناسي فلسفي ، موضوعاتي از اين قبيل مورد بحث قرار مي گيرند:
علم امري وجودي است يا ماهوي ؟ اگر ماهوي است ، تحت چه مقوله اي مي گنجد و از کدام مقوله به حساب مي آيد ؟ اصولاً آيا جوهر است يا عرض ؟ اگر عرض است چه نوع عرضي است ؟ کيف است يا اضافه يا …؟
چگونه مي توان وجود ذهني را در باب علوم حصولي اثبات کرد ؟ آيا علم مجرد است يا مادي ؟ ارتباط علم و عالم و معلوم چگونه است ؟ آيا آنها با يکديگر اتحاد دارند يا نه ؟ اگر با يکديگر اتحاد دارند نحوه ي اتحاد آنها چگونه است ؟ و…
آشکار است که اينگونه مباحث صيغه اي وجود شناختي دارد و نه معرفت شناختي ؟ بدين معنا که در علم شناسي فلسفي درباره وجود علم و امور مربوط به آن بحث مي شود و نه علم از اين جهات که علم و معرفت است به تعبير ديگر ، درباره ي علم از اين جهت که موجود است بحث مي شود نه از اين جهت که علم است و حيثيت واقع نمايي و کاشفيت از واقع دارد.
در علم شناسي فلسفي ، علم النفس و منطق مباحث معرفت شناسي بسياري ديده مي شود که مي تواند دستمايه ي گران بهايي براي بناي کاخ معرفت بشري باشد.51

3-17 ابزار معرفتهاي بشري:
ابزار معرفتهاي بشري عبارتند: از حس ، عقل و شهود . از اين نظر ، يعني از نظر ابزار تحصيل معرفت و راههاي شناخت ، معارف بشري به اقسامي تقسيم مي شوند:
الف) معرفتهايي که از راه عقل شناخته مي شوند . اين قسم خود به سه دسته تقسيم
مي گردد:
بديهات اوليه ، 1-همچون وجدانيات و قضاياي تحليلي ؛ 2- بديهات ثانويه ، نظير متواترات و فطريات ؛ 3- نظريات و کسبيات ، دسته هاي اول و دوم يقيني اند و دسته ي سوم گرچه خطا پذير است و ضريب خطا به ميزان پيچيدگي استدلال و دوري از بديهيات افزونتر مي گردد ، يا ارجاع به بديهيات و رعايت شرايط برهان مفيد يقين خواهد بود.
ب) معرفتهايي که با کمک حواس درک مي شوند ، يقين آور نيستند . صرفاً با استناد به حواس مي توان اطمينان داشت که واقعيت آنچنان است که ما احساس کرده ايم ، اگر ادراکات حسي پشتوانه ي برهاني داشته باشد ، در اين صورت ، مي توانند يقين آور باشند ، همچنان که در مورد تجربيات گفته مي شود که از اين نظر که بر برهان متکي اند ، مقيد يقين مي باشند ولي اينکه آيا در اين موارد به چنين برهاني دست يافته ايم ، مساله اي قابل بحث و ترديد برانگيز است.(فعالي، 1380، 37).
ج) معرفتهايي که از راه شهود و معرفت عرفاني کسب مي شوند. معناي شهود و معرفت عرفاني اين است که حقيقت را بدون واسطه ، آنچنانکه هست بيابيم ، چنين معرفتي حضوري است و خطا در آن راه ندارد ، بلکه قابل اتصاف به حقيقت و خطا نيست ، زيرا حقيقت ، خطا ، صدق و کذب در جايي متصور است که واسطه اي موجود باشد و در اينجا ، حقيقت – خود – بدون واسطه حضور دارد. ولي از آنجا که تفسيرها و تعبيرهاي علوم حضوري و معرفتهاي شهودي بي واسطه نيستند ، احتمال خطا در آنها راه دارد.
با وجود اين که از عمر معرفت شناسي بيش از چند دهه نمي گذارد اما اين علم چنان پيشرفت کرده که تا اين زمان چندين مکتب را به خود مشغول نموده است. مکاتبي همانند ” معرفت شناسي تکامل گرا ” ” معرفت شناسي ارزشي ” و ” معرفت شناسي فمينيسم” .
از سوي ديگر ، اين علم با شاخه هاي ديگر فلسفه روابطي تنگاتنگ برقرار کرده است ، چنانکه ميتوان ميان معرفت شناسي از يک سو و منطق ، روان شناسي ، روان شناسي احساس و ادراک ، فلسفه اخلاق ، تفسير گرايي تاويلي ( هرمنوتيک ) ، علوم رايانه و فلسفه ي دين از سوي ديگر ، گفتمانهايي را شاهد بود.(همان ،39)

3-18 اقسام علم حضوري انسان:
علم حضوري در جايي تحقق مي يابد که واقعيت درک کننده ( عالم ) و واقعيت درک شونده (معلوم) اتصال و اتحاد وجودي داشته باشند. از اينرو انسان به اموري که با آنها اتصال وجودي ندارد ، علم حضوري نخواهد داشت. او به اموري علم حضوري دارد که واقعيت آنها از او غايب نباشد قلمرو اموري که همگاني بوده و همه انسانها با آنها ارتباط و اتصال وجودي داشته و در نتيجه به آنها معرفت حضوري دارند محدود است. از اينرو ، اقسام معرفت حضوري همگاني را مي توان به شرح ذيل بر شمرد: (حسين زاده ،‌1382، 26).
1- معرفت به خود ، هر کسي به خودش علم دارد واين معرفت همان يافتن وجود خويش است نه مفهوم يا قضيه اي از آن؛52
معرفت به قواي خود ، چه قواي ادراکي ، نظير نيروي تفکر و تخيل ، و چه قواي تحريکي ، نظير نيروي به کار گيرنده ي اعضا و جوارح . به همين دليل است که هيچ گاه انسان در به کارگيري آنها اشتباه نمي کند ، به جاي اينکه درباره ي چيزي بينديشد ، به انجام حرکات بدني نمي پردازد و بالعکس
معرفت به حالات نفساني ، يعني عواطف و احساسات ، خود ، نظير محبت ، غم عشق ، ترس و شادي اين قسم را ” انفعالات نفساني ” نيز ناميده اند؛
معرفت به افعال بي واسطه يا جوانحي نفس خود ، نظير اراده ، حکم ، تفکر و توجه ؛
معرفت به مبداء خود که بحث درباره ي آن مجال ديگري مي طلبد؛
معرفت به خود مفاهيم و صورتهاي ذهني که اشيا را با آنها مي شناسيم . معرفت انسان به صورتها و مفاهيم ذهني به وسيله ي صورت يا مفهوم ذهني ديگري نيست ، بلکه آنها بدون واسطه و با علم حضوري درک مي شوند.

3-19 ويژگي هاي علم حضوري:
در تعريف علم حضوري گفتيم : علم حضوري معرفتي بدون واسطه ( مفهوم و صورت ذهني ) است. در اين نوع معرفت ، واقعيت و وجود معلوم نزد درک کننده حاضر است . اکنون با توجه به تعريف علم حضوري و نيز بر اساس تعريف علم حضوري ، اولين ويژگي علم حضوري اين است که در آن، واقعيت درک شنونده ( معلوم ) عين واقعيت علم است و به جز واقعيت درک کننده و واقعيت درک شونده ، امر ديگري همچون صورت ذهني متحقق نيست ، اما در علم حصولي ، واقعيت درک شونده عين واقعيت علم نيست . اين ويژگي را به آساني مي توان از تعريف علم حضوري دريافت.
دومين ويژگي علم حضوري که مهمترين آنهاست ، اين است که در علم حضوري خطا بي معناست ، به تعبير ديگر ، علم حضوري خطا ناپذير است و احتمال خطا در آن متصور نيست . اين ويژگي را نيز مي توان از تعريف علم حضوري به دست آورد.

3-20 معرفت حضوري و حصولي از نظر حكماي مسلمان:
حکماي مسلمان معرفت و علم را به دو قسم تقسيم کرده اند : حضوري و حصولي53 . علم حضوري معرفت بدون واسطه است در اينگونه معرفت ، درک کننده ( مدرک ) ذات درک شونده را مي يابد ، به تعبير ديگر واقعيت درک شونده پيش مدرک حاضر است . اما علم حصولي معرفت با واسطه است و مدرک به شيئي از راه صورت ذهني يا مفهوم آن شي و نه خود واقعيت آن شي معرفت مي يابد و آن را ادراک مي کند . در اين نوع معرفت ، واقعيت درک شونده پيش مدرک حاضر نيست ، بلکه مدرک با واسطه ي مفهوم و صورت ذهني شي را ادراک مي کند.
از آنجا که در علم حضوري ميان درک کننده و در ک شونده واسطه اي نيست و مدرک واقعيت درک شونده را مي يابد معرفت حضوري خطا ناپذير است . خطا در جايي متصور است که ميان درک کننده و درک شونده

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه عشق و محبت Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه صدق و کذب