منابع و ماخذ پایان نامه انسان کامل، ظهور و بطون، عالم مثال

دانلود پایان نامه ارشد

تکيه کرده و آن را اساس همه ي امور به شمار آورده است ولي عشق در همان حال که با برخي از مراتب و مراحل عقل در تقابل و ستيز است با مراتب متعال آن به هيچ وجه ناسازگار و ناهماهنگ نيست . در باب رابطه ميان عشق و عقل هرچه گفته شود در اين مسأله نمي توان ترديد داشت که شخص عاشق يا عاقل همواره از تقليد گريزان است و هرگز در قيد آن باقي نمي ماند .
برهان الدين محقق ترمذي ضمن اينکه عشق و عرفان را طريق وصول به کمال مي شناسد . براي عقل و استدلال نيز اهميت فراوان قائل شده و آن را موجب نجات مي داند . او در تفسير اين آيه ي شريفه “و اوحينا الي موسي ان الق عصاک فاذا هي تلقف ما يأفکون”230. به نکته اي اشاره مي کند که جالب توجه است ،محقق ترمذي معتقد است با ظهور بصيرت و آشکار شدن عشق جايي براي استدلال باقي نمي ماند . ولي در همان حال ، روي اين نکته نيز تأکيد مي کند که قبل از رسيدن به مقام عشق و بصيرت هرگز نبايد از استدلال دوري جست ، زيرا کسي که به تقليد روي مي آورد و از استدلال دوري مي جويد هرگاه مرتکب خطا مي شود ديگر نمي تواند خطاي خود را جبران کند ولي کسي که با استدلال آشنايي دارد هرگاه مرتکب خطا شود به کمک عصاي استدلال خطاي خود را جبران مي کند .
محقق ترمذي فرو نهادن عصا را در آيه ي شريفه قرآن نوعي شهود و رسيدن به مقام بصيرت دانسته و معتقد است قبل از رسيدن به اين مقام هرگز نبايد از استدلال دوري گزيد . و درست است که جلال الدين مولوي نيز در برخي از اشعار خود پاي استدلاليان را چوبين دانسته و پاي چوبين را نيز سخت بي تمکين شمرده است ولي در اين سخن به اين حقيقت اشاره مي کند که فقط در مقام شهود قلبي و بصيرت باطني است که پرداختن به استدلال قياسي ،وجه معقولي ندارد و در نتيجه سست و بي تمکين به شمار مي آيد .231

4-30 جامعيت و بطون انسان از نظر ابن عربي:
ابن عربي انسان را هم مانند قرآن جامع دانسته و دلايلي را به شرح زير براي آن آورده است :
الف – از حيث اسماء: غير از انسان کامل ،هر مظهري ،مجلاي ظهور اسم و صفتي خاص از اسما جلال يا جمال است ،اما انسان که به مفاد احاديث بر “صورت رحمن” خلقت يافته ، آيينه جامع صفات الهي و مظهر اعتدال جمال و جلال ربويي است . تفسيري که ابن عربي از “خلق بالدين”. (ابن عربي،1373 ، 75)
يعني کار دو دست در آفرينش انسان مطرح مي کند نيز همين است .
ب – از حيث مراتب عالم : انسان را از آن جهت عالم صغير ناميده اند که واجد ويژگي ها و ابعاد همه ي نشئات سابق و لاحق بر خويش است . يعني داراي ابعاد عوالم جماد و گياه و حيوان و عالم مثال و همچنين عالم عقل است .
از ديدگاه ابن عربي جميع تعينات عالم هستي و همه مراتب ظهورات عالم را مي توان در قالب دو اصطلاح “ظهور و بطون” و به عبارت ديگر ، اجمال (جمع) و تفصيل (فرق) تفسير و تعبير نمود و انسان جامع ،اجمال يا باطن ديگر عوالم است .232
به تعبير شيخ محمود شبستري :
زهر چه در جهان زير و بالاست

مثالش در تن و جان تو پيداست

تو آن جمعي که عين وحدت آمد

تو آن وحدت که عين کثرت آمد

تويي تو نسخه نقش الهي

بجو از خويش هر چيزي که خواهي

عرفا ذو بطون بودن انسان را با “لطايف سبع” بيان مي کنند و تا هفت لطيفه يا بطن براي انسان قائل شده اند و آن را در برابر هفت بطن قرآن و هفت بطن جهان قرار داده اند . چه اين که هر سه ، نوعي کتابند که معاني چند لايه داند و ذو بطونند . يکي کتاب نفس (انسان) است ، ديگري کتاب تکوين (جهان) است و سومي کتاب تدوين و تشريع الهي (قرآن) است .
اين لطايف و بطون انسان عبارتند از :
1. قالب (بدن):
ويژگي خاص انسان است که به واسطه ي آن از ديگر حيوانات متمايز مي گردد . اين مربوط به عالم ناسوت است .
2. نفس :
جنبه اي در انسان که فوق بدن و مسلط بر آن است و در برابر غرايز بدني مقاومت مي کند . اين مربوط به عالم ملکوت است .

3. قلب :
منشأ تحول و تقلب در انسان و نوري است که به واسطه ي آن صاحبش قدم در وادي ايمان مي نهد . اين مربوط به عالم ملکوت است .
4. روح:
لطيفه اي که محل علوم و الهامات و همچنين محبت مي باشد و مجرد و مفارق از اجسام .اين مربوط به عالم ملکوت است .
5. سر :
باطن قلب است و مح شهود و به واسطه وصول به آن است که عارف را “ولي”مي گويند .اين مربوط به عالم جبروت است .
6. خفي :
درجه اي که در آن سالک به مقام تمکين مي رسد وبر او نور سياه (تجلي ذات) جلوه گر مي شود و به فناي في الله مي رسد . در انبياء و لايت به اين لطيفه منتهي مي گردد و نبوت را به همراه مي آورد . اين مربوط به عالم لاهوت است .
7. اخفي (لطيفه حقي):
که حصول آن مختص به انسان کامل و حقيقت محمديه (ص) است و در آن فنا و بقا به تمام مراتب حاصل مي گردد . اين مربوط به علام لاهوت است.233
ج-از حيث فعل و انفعال :
انسان کامل هم جامع جنبه ي فعلي و ربوبيت نسبت به عالم است و هم جنبه ي انفعالي (عبوديت) نسبت به حق دارد .234

4-31 رابطه معرفت و حيرت از نظر ابن عربي :
نهايت معرفت از نظر ابن عربي،گرفتار حيرت شدن است . که منشأ آن ،شناختن و وجودان خدا در عين شناختن و عدم وجدان اوست نه حيرتي که ناشي از راه نبردن و راه نيافتن باشد .
از ديدگاه ابن عربي ، “اصولاً جهان را جز به صورت جمع اضداد نمي توان شناخت، حيرت نيز چيزي جز تأثير شهود جمع اضداد در ذهن و نفس و عقل عارف نيست .” 235 در جايي ديگر مي فرمايد:
حيرت منافي عقل است ، زيرا عقل ،تو را مقيد مي سازد و حيرت ، تو را پراکنده مي گرداند ، حيرت پراکنده مي سازد و جمع نمي کند . باز مي گويد :
“خدا از ما طلب معرفت ذات کرده و نيز جمع بين دو دليل متعارض را خواسته است . اين امر موجب حيرت است . رجال حيرت آنانند که در اين ادله نظر کرده و غايت جست وجو را به کار برده اند. تا اين که به عجز و حيرت رسيده اند .اينان يا نبي يا صديق اند . پيامبر (ص) فرمود: “اللهم زدني فيک تحرياً”.هرچه خدا علم او را مي افزود ، بر حيرتش افزوده مي گشت .
اهل الله نه تنها ازاين حيرت آزرده نمي شوند بلکه از آن ملتذ مي گردند . حتي نوعي شکر در آن مي يابند و افزايش آن را از خدا مي طلبند . چنان که مي گويد :”سکر طبيعي سکر مومنان و سکر عقلي سکر عرفان است . اما سکر مردان کامل سکر الهي است که پيامبر (ص) درباره ي آن فرمود :”اللهم زدني فيک تحيراً” در طلب حيرت در اين مقام ، طلب تداوم و توالي تجليات است .
پس اينجا که پيامبر حيرت راطلب کرده و آن جا که با “رب زدني علماً” معرفت را مي طلبد ، يک چيز را بيشتر نخواسته است . و ممکن است که در علوم ديگر حيرت مراد شک و ظن تلقي شود و براي شخص حيران نقص محسوب مي شود . اما از ظر ابن عربي غايت عرفان به حساب مي ايد و بالاترين مقامي است که پس از وصول به فنا حاصل مي شود ( کاکايي، 1386، 442).

4-32 جهان بيني ابن عربي:
“در جهان بيني ابن عربي عالم محل تجلي وظهور حق است و در نتيجه همه اشياء و حوادث اين عالم تعينات حق هستند.بنابراين جهان هستي در صورت حقيقي آن ادراک ناشدني است . مگر به عنوان حاصل شوؤن متضاد. تنها با اثبات همزمان امور متضاد خواهيم توانست طبيعت حقيقي عالم را بفهميم حيرت چيزي نيست جز نوعي تلقي در اذهان ما که پس از مشاهده وجود همزمان امور متنافر حاصل شده است “.236

4-33 عقل از نگاه ابن عربي :
اما ابن عربي مي گويد : “که انسان نمي تواند با قواي عقل و معرفت به ذات و صفات حق ، معرفت پيدا کند . بلکه معرفتي چنين از طريق کشف و الهام وموهبت الهي به دست مي آيد و در عين حال موهبت و افاضه حق داراي مراتبي است که مقدر شده است و انسان مي تواند با عنايت حق به مقامات بالا راه يافته و مستعد درک فيوضات حق گردد”.237

4-34 نظر ابن عربي درباره اشتباه و خطاي عقل:
“ابن عربي آنجا که درباره اشتباه وخطاي عقل سخن مي گويد ، تاکيد مي کند که انسان را قوه اي وراي طور عقل است که به ياري آن به کشف اموري نايل مي گردد که عقل از ادراک آنها عاجز و ناتوان است و درضمن از اين که انسان از فکر و نظرش تقليد مي کند در صورتي که آن مثل خود وي حادث است و همچنين از اين که عقل از قواي حافظه ، مصوره ، متخيله و از حواس ظاهره مانند لامسه ، شامه ،ذائقه ، سامعه و باصره پيروي مي کند در حالي که خداوند آنها را خادم عقل قرار داده است ، ولي از پروردگارش در آنچه در کتابش به زبان رسولش خبر داده تبعيت نمي کند ، اظهار تعجب مي نمايد و چنين مي نگارد : در نظر ما شگفت آور است که انسان از فکر و نظرش تبعيت مي کند ، در صورتي که آن مثل خود انسان محدث است و نيز عقل از قوايي مانند حافظه ، متخيله ، مصوره ، لامسه ، ذائقه ، شامه ، سامعه و باصره پيروي مي نمايد و آنچه را که قواي مذکور به آن داده اند مي پذيرد ، با اين که مي داند خداوند اين قوا را خادم آن قرار داده است و آنها از مراتب خود تجاوز نمي کنند و هر يک از آن قوا ذاتا عاجز و ناتوان است از اين که حکم قوه ديگر راداشته باشد. خلاصه با همه اين قصور وناتواني که اين قوا دارند باز عقل درمقام معرفت پروردگارش از آنها پيروي مي نمايد واستمداد مي جويد ، نه از آنچه خداوند در کتابش به زبان پيامبرش خبر داده است .اين شگفت آورترين امر غلط و حکم نادرست است ، مگر کسي که خداوند بصيرتش را منور فرموده و در نتيجه معرفت يافته است که خداوند به هر چيزي حدي و فطرت و خلقت مخصوصي بخشيده است ، مثلا به سمع ، خلق خاصي براي ادراک خاصي عطا کرده است که معمولا از اين حد ادراک تجاوز نمي کند و عقل را نيازمند آن قرار داده است تا به وسيله ي آن از معرفت اصوات ، تقطيع حروف ، تغيير الفاظ و تنوع لغات اطلاع يابد ودر نتيجه ميان صداهاي گوناگون از قبيل صداي پرندگان ، وزش بادها ، جريان آبها ، وغير آن فرق بگذارد . اگر سمع اين امور را به عقل نمي رساند ، عقل بخودي خود از ادراک آنها عاجز و ناتوان مي بود . همچنين است قوه بصر که خداوند عقل را در ادراک مبصرات به آن محتاج کرده است ، چنان که اگر قوه ي بينايي نباشد ، عقل را قدرت و توانايي درک الوان نباشد وبر همين قياس است ساير قواي انسان که بحواس معروفند . خيال هم به اين حواس نيازمند است و آن تخيل نمي کند ، مگر آنچه را که اين قواي معروف به حواس به آن ميدهند .
اگر قوه ي حافظه هم آنچه را که به واسطه ي اني قوا در خيال هم به حواس نيازمند است و هم به قوه ي حافظه ، گاهي هم حافظه ضعيف مي گردد به اين جهت امور کثيري ازخيال فوت
مي شوند، در اين صورت به قوه مذکره حاجت مي افتد تا امر فراموش شده را به ياد آورد وبدين ترتيب قوه مذکره معين قوه حافظه مي گردد و چون قوه مفکره به جانب خيال مي آيد ،؛ به قوه مصوره احتياج مي يابد تا به آن وسيله اموري را که خيال ضبط کرده است به صورت دليل و برهان تکذيب کند و در آن به محسوسات يا ضروريات ،يعني اموري که مرکوز در جبلت است استناد مي جويد و بالاخره در اين هنگام که فکر آن دليل را تصور مي کند ، عقل آن را از فکر مي گيرد و به استنتاج مي پردازد و به وسيله ي آن بر مدلول حکم مي نمايد . و هيچ قوه اي از اين قوا نيست ، مگر آن را موانع واشتباهات و خطاهايي است که بايداز صحيح ثابت فرق گذاشته شود . پس بايد توجه داشت که عقل تا چه اندازه محتاج است که آن چيزي را جز به جز به وسيله ي اين قوا نمي شناسد ، در حالي که اين قوا را نيز علتها و آفتها مي باشند” .238
خلاصه با اين که عقل خود از اين فقر و نياز ذاتيش آگاه است و به نقص و محدوديت وسايل کسبش نيز که همان قوا باشد واقف است و به نيکي مي داند که هريک از اين قوا را حد ومرتبه اي است که نمي تواند از آن تجاوز نمايد ، با وجود اين قبول نمي کند قول کسي را که مي گويد ماوراي تو وقواي تو قوه اي است و آن به تو اموري اعطا ميکند از گونه ي معطيات قوه مفکره نيست . اهل الله از ملائکه و انبياء واوليا ، از اين عطيه برخوردارند و کتب منزله نيز به آن ناطقند . پس بايد اين اخبار الهي را از

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه صدق و کذب Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه واجب الوجود