منابع و ماخذ پایان نامه افغانستان

دانلود پایان نامه ارشد

پي دل مي روم گـم کـــرده راهـــم
دل من قاصد ملــک سنايــي اســت سفيــر سرزميــن آشــنايــي اســت
ادب پــرورده ي دامـــان کاهســـار که خاکش جاي گل، عشــق آورد بار
مــزار شــور و مستــي و جوانــــي کتـــاب درد هــــاي زندگـــانـــي
به رسم باستــان گفتـــم ســـرودي به يـاد رفتگـــان خوانـــدم درودي
۲. از برادر به برادر
قصيده «برادر به برادر» پيامي است از طرفي خليلي به همسايه و ملت بزرگ، ايران. خليلي هنگامي اين پيام در واقع ملت افغانستان را به ملت ايران فرستاد که کشورش در اشغال ارتش سرخ شوروي قرار داشت و خليلي و هزاران هم­وطنش در غربت و مهاجرت به سر مي­بردند. خليلي سلام ملتي را که صبح روشنشان شام تار شده است را به ملت خجسته ايران مي­فرستد. سلام کور آتش گرفته؛ سلام ملت در خون تپيده افغانستان. خليلي در اين قصيده بلند، ملت ايران و افغانستان را دو ملت هم­درد، هم­دل، هم­کيش، شريک در غم و شادي، دو شاخه که از يک گلشن سر در آورده­اند، دو بازو که عضو يک بدن هستند، دو تن که روي دل به قبله دارند و دو صف که در يک خانه احرام بسته اند مي­داند.
خليلي اوضاع وطن و مردمش را بيان مي­کند و از فجايع ارتش سرخ و دولت کمونيستي مي­گويد. ملت هم درد ببينيد دود و شعله­هاي آتش جنگ بر فراز آسمان بلند است و ابر سياه ظلمت که بجاي باران، مرگ مي­بارد. مادران ستمديده­اي را ببنيد که گلوي کودکانشان زير تيغ خون آشامان است. از شهر­هايش جوي خون جاري است و اجساد جوانان و پيرمردان و زنان و کودکان در بيابان نهفته است. چند بيت از اين قصيده بلند و جانسوز را در اين جا با هم مرور مي­کنيم:
به پيشگاه تو اي ملت خجستــه! سـلام زملتي که شده صبح روشنش چون شام
سلام کشــور آتش گرفتــه­ي محــروم سلام ملــت در خــون تپيده­ي نــاکام
ســلام ملـت افغان که مي شود هر روز به خون فجــايع آن ثبــت دفتــر ايـام
سلام ملت افغان که مي رسد هر شــب فغــان وي بــه فراز سپــهر مينا فــام
سلام ملت همدرد و همدل و هم کيش شريک شادي و انبـــاز محنــت و آلام
دو­شاخه­اي که برآورده­سر ­ز يک گلشن دو بازويــي که بود متصل به يک انـدام
دو تن، وليک­به يک قبله روي دل کرده دو­صف، وليک­به­يــک­خانه­بسته­اند­احرام
به بام خانه همسايه ي چون فتــد آتش به­حکم­کيش­و­خرد­خواب­غفلت­است­حرام
کنون به خانــه­ي ما شعله هاي آتش بين که دود آن به فـراز فلــک نمــوده مقام
بر آن ســر است ابر قـدرت خدانشناس که زير پرچم­وي خم شود جهان به تمام
چنان کند کــه ز خـدمتگران دير و­حرم نماند آن کــه ز دين خــداي گيـرد نام
زمين بــماند و جمعيتــي خدانشنــاس جهان بمــاند و مشتــي سفيه کالانعـام
دگر به مشهد قدس رضا نيايد صبح صداي غلغل توحيد از مناره ي جـــام
دگر از خواجه ي انصار نشنود حرفي مقيم کعبه­ي دل با يـــزيد در بســـطام
دگر به ملک سنايي کسي نجويد راه دگر ز دفتــر سعدي کــس نگيـرد کام
دگر ز مطلــع تبريــز برنتــابد شـمس دگر به قونيه از مولــوي نمانــد نـــام
ندا­کنند که اين کعبه چيست؟ سنگ­سياه صدا­زنند که­اين­کوفه­چيست؟ مشت­عظام
خداي چيست؟ بتي ساخته به دسـت بر که هست در­خور تحقير چون دگر­اصنام
ندا­کنند که احمد تني است رفته به­خاک صدا­زنند که زينب زني است­خفته­به­شام
ندا کنندکه قرآن فسانه ايســت دروغ نه در نخست بود مستند، نـه در انجام
کنند خرمن و آتش زنند در مصحف مهين کلـام خدا ذوالجلال و الاکــرام
بدين فريب بشويند مغز انســان را ز دجله تا لب جيهون، ز مصر تا آسام
۳. نهال دوستي
خليلي قصيده­ي «نهال دوستي» را در سال ۱۳۳۹ هـ . ش، در يکي از سفرهايش به ايران، در ضيافتي که دوستانش در دانشکده­ي ادبيات شيراز برگزار کرده بودند، به ملت دوست و دلسوز ايران تقديم کرده است. او در اين قصيده­ هم از پيوند دو ملت ايران و افغانستان مي­گويد؛ از پيغام سنايي به سعدي؛ از راز نهفته­ي غزنه با شيراز. از حديث غمگساري و از پيوند ناگسستني اين دو ملت.
مژده اي شيــراز! مــن بــوي بهار آورده ام
پيــک گلــزار دلــم، پيغــام يــار آورده ام
از حديقه زي گلستان وز سنـايي سوي شيخ
راز هــاي بــس نهفتـــه آشــکار آورده ام
غزنــه بـا شيــراز دارد راز هــاي معنــوي
حرف بسيار است من در اختصــار آورده ام
ملت ايــران و افغــان غمگســاران همنــد
غمگسـاري را حديــث غمگســار آورده ام
از بدخشــان دل شوريــده در شيـراز حسن
شعر رنگيــن همچو لعــلي آبــدار آورده ام
شوربرسر،شعربرلب، گل به دامن،جان به کف
در خرابـــات مغان چنــدين بــهار آورده ام
ايمن اســت از برگ ريز حادثــات روزگــار
اين گل الفـت کــه مــن از نوبــهار آورده ام
شادمان از بخت خويشم کاندر اين گلزار ذوق
از نهال دوستي صــد گــل به بــار آورده ام
۴. ميلاد حضرت رضا (ع)
خليلي قصيده ميلاد حضرت رضا­(ع) را سال ۱۳۳۹ هـ . ش، در سالروز ميلادش در آستان قدس رضوي قرائت کرده است. خليلي در اين قصيده ايران را کشور فرخنده و ملتش را مردم آسوده مي­خواند، چرا که شهريار و غمگساری همانند امام رضا(ع) دارند. او امام رضا(ع) را نو بهار گلزار شرق و مرجع اميد همگان توصيف مي­کند و مي­گويد خورشيد روز و ستارگان شب آسمان، وقتی به شهر تو مي­تابند بايد به خود ببالند و خوش به حال کسی که دلش به ياد تو مي­تپد.
سپس خودش را خوشبخت مي­داند که غبار ضريح پاک و مطهر امام رضا(ع) را بر جبين ارادت به عنوان هديه و تبرک با خود مي­برد. خود را همسايه امام رضا(ع) معرفي مي­کند و از خداوند مي­خواهد به طفيل بارگاه ملکوتي او بر ما رحم کند. چند بيت از اين قصيده را با هم مي خوانيم:
فرخنده کشوري کـه تويي شهريار آن آسـوده مردمـي کـه تويي غمگسار آن
گــلـزار شرق را نـبـود تا بد خـــزان اي رحمت خدا! چو تـويي نو بـهار آن
رخشنده­خاتمي است در انگشت­مرتضي نـازد بــه نـام تو گــهــر آبــــدار آن
شـادم ز­بخت خويش کز اين استان برم امــروز بــر جبـيـن ارادت غـبــار آن
تبريـک عيـــد مولــد فرزنـد مصطـفي تــا صبح حشـر بــس بودم افتخـار آن
همسايگــان کــوي رضاييـم، اي خدا! رحمــي نــما بــه طفيــل جــوار آن
از مــا درود بــاد بــه ايـن مرجع اميد تا هست چرخ و گردش ليـل و نهار آن
تـا آفتــاب بوســه زند صبــح بر درش تــا اختـــران کننــد شبــانگه نــثار آن

خليلي سرايشگراندوه آزادي
استادخليل الله خليلي، درحيات اجتماعي وادبي جامعه ما، يك استثناد ويك پديدۀ ناتكرار است. چه استثنايي فراتر از ين كه درآغاز زيست آگاهانه ودرفرجام حيات، باآوارگي واندوه همنشين است.
خليل الله فرزند ناز پروژۀ ميرزا محمدحسين خان مستوفي الممالك ونايب سالارملكي و نظامي حيبب الله خان، تازه يازده سال داشت كه پدرش به دست امان الله خان شهيد گرديد، اموالشان مصادره شد، و اين طفل ۱۱ ساله درمعرض رنج وآوارگي شديد قرارگرفت كه صحبت و تماس با او و خاندانش جرم بود. استادصلاح الدين سلجوقي درنخستين ديدارش از خليل الله، اين وضعيت را نيکو به تبيین آورده است.

من به كابل آمدم به سراغ بازماندگان مرحوم مستوفي الممالك شدم وشنيدم كه در بين عائله مرحومي پسری از او باقي مانده است كه به جرم ناكردۀ پدر به گوشۀ محصور و متواري است ومن بااينكه بعضي ازدوستاني كه عقل نزد ايشان عبارت است از اختناق حس و قلب و ضمير، مرا از اتصال به فرزند مستوفي الممالك منع مي نمودند، خودرا به جناب خليل الله كه اكنون استاد ماست رسانيدم.

(كليات اشعار، ديدگاه استاد سلجوقي، ص ۶۲۵)

او باوجود فتنه ها، به غریبي روستاها به استحاله نرفت، كه از لاي دود وآتش بيرحمي ها، چون آذرخشي درخشيد و در معركه ها ومصاف ها قامت آراست. باسقوط حبيب الله كلكاني، خليل الله به تاشكند وبعدهرات وقندهار، آواره وتبعيد گردید. اين دوره از 1308 تا ۱328، مدت ۲۰ سال دوام کرد. بدينگونه مي بينيم خليل الله تاسن ۴۰ سالگي، جزده سال كودكي، ۳۰ سال دركورۀ زندگي عذاب مي كشد وپخته ميگرددو چنين رنجست كه خليل الله راقوام مي دهدوخلیلی مي سازد.

درسال ۱۳۲۸ دبيركابينه وبعدرئيس مستقل مطبوعات ومشاورشاه ميگردد ودراخير تاسال ۱۳۵۷ سفيرعربستان وعراق است. شايد كوته نگران اين دورحيات خليلي را نكوهش كنند. اما برعكس استنثایي ترين عهد حيات او كه درتاريخ ادبيات خويش، همسانش را نداريم همين دوره است.

نخست اينكه كمتر كسي توانسته است سي سال افراخته قامت زندگي كند باوجود همه آلام ومصايب. ودوديگراينكه پس ازچنين دورۀ رنج وعذاب، اگرمجالي حاصل شود، انسان طبعاً به راحتی خو ميكند وديگر ياد گذشته ها رانمي نمايد.

اما خليلي نه از آن كسان است. او هيچ گاه نه كرسي فلك رازيرپاي شاه نمي گذارد وحتي يك حرف و ستايش مبالغه آميز دربارۀ شاه برزبان نمي آورد. توجه كنید، وقتي شاه راستايش ميكند، ميگويد:

درعهد پادشاه جوانبخت زنده دل
اين تهنيت به محفل پيروجوان دهم

درين بيت مي بينيم كه جوانبخت اصلاً تعريف نيست، بلكه يك امر واقعي است ظاهرشاه درجواني بابخت واقبال شاهي قرين گرديده است. كليمۀ زنده دل درستايش يك شاه حتي اهانت است. خليلي آگاهانه اين كليمه را انتخاب نموده است ونخواسته شاه رابي موردوبه دروغ ومبالغه آميز ستايش كند. خليلي نتنها مبالغه واغراق ندارد كه هميشه اورا به عدل وداد فرامي خواند.

گرگويم عمرت ازهزار افزون باد قوليست خطا
ورگويم دشمنت واژگون باد این نیست خطا
اميد من آنست كه درروز جزا در پيش خدا
نامت به شمارعادلان مقرون با اين است دعا

ودر تا آنجاپيش ميرود، كه شاه را ازآينده اعمالش اخطار مي دهدوشفاف وروشن بيان ميكند كه همه تخت هابه خون ترگشته اند، افسانۀ تاج گذراست وازقافلۀ شاهان فقط داستاتانهاي برجامانده وآنچه ماندگاراست، عمل است وبس كه بايد نيكو كارونيكو كرداربود.

داني كه شعارچرخ غدار مكراست وفريب ورنج وآزار
يك چشم بصير درجهانيست كزجورزمانه خونچكان نيست
تختي كه به خون نگشته تركو تاجي كه جدانشد زسر، گو
دربارگۀ جهان گشايان برخاك نشسته بينوايان
ازقافلۀ جهان ستانها چون گردبجاست داستانها
افسانۀ تاج دلنشين است آيينه روزگار اين است
تاریخ چودادگاه باشد اعمال درآن گواه باشد
(كليات اشعار، مثنوی ها، ص ۳۷۹)

مي نگريم كه خليلي مداح دربارنيست، معلم است، هدايتگراست وتوبيخ كننده واخطار دهنده است. شخصيت اودررنج ومصايب بارورگرديده است، بازرق وبرق دربار ديگرگون نمي گردد. اندوه بزرگ اودرسراسر ديوانش تاپايان حيات بلامنقطع ادامه دارد، كه روي آن مكث خواهيم كرد.

خليلي دردربار چنان باصلابت و استوارگام برمي دارد و زندگي دارد كه غبطهبرانگيز است. تاآنجاكه گاه گاه باشاه رجزخواني ميكند و حتي زماني كه چيزي ازاومي خواهد، از شكوه و شان خود و از نامردي ايام ياد مي كند و از تاراجی كه بر او رفته است سخن مي گويد. در سرودهای كه از شاه، سرپناهي مي خواهد و از چپاولي كه بر او رفته است، چنين سخن مي راند:

فرزند ناز پرورمهد تنعمم
چون من كسي نديده درين ناز پروري
عهد تجمل پدرنامدارمن
روشن بود به خلق چوخورشيد خاوري
تاراج گشت گلشن آمال من دريغ
ازجور روزگار بتاراج بربري
(كليات اشعار، قطعات ص ۳۱۳)

خليلي بعد ازكودتاي ثور ازسفارت استعفا مي دهد و مدتي در اروپا و امريكا به سرمي برد، ولي با آغاز جهاد و مقاومت (مدينۀ موعود روشنفكران امروزين) اروپا و امريكا را رها مي كند و به كنار مردم و مقاومت مي آيد. درحالي كه همه مدعيان سياست و رهبري جامعه روانۀ اروپا بودند، حركت خليلي ازآنجا به

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه افغانستان، ملک الشعرا، مشهد مقدس Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه تاریخ ادبیات، منوچهری دامغانی، سهراب سپهری، تاریخ ادبی