منابع و ماخذ مقاله سلامت روان، بهداشت روان، انسان سالم، عزت نفس

دانلود پایان نامه ارشد

ر هر جامعهاي تا اندازهاي به حس مشترک مردمان از سلامت و فرهنگ آنان باز ميگردد و در جوامع و گروههاي گوناگون درکهاي متفاوتي از آن وجود دارد.
در سالهاي اخير در گزارش گروه کاري WHO، سلامت به صورت محتاطانهتر تعريف شده است.
– سلامت گسترهاي است که در آن حيطه، فرد يا گروه ميتواند آرمانها و راهبرد برآورده ساختن نيازها را درک نموده و از طرف ديگر قادر به تغيير يا سازش باشد.
اين تعريف بر چند عامل تأکيد ميکند:
الف) سلامتي در فرآيندها و اقدامات روزمره زندگي مردم ريشه دارد.
ب) سلامتي را به توانايي مواجهه و تطابق با يک محيط خاص پيوند ميدهد.
ج) به طور آگاهانه از در نظرگرفتن سلامتي به عنوان يک هدف، اجتناب ورزيده و آن را به عنوان”وسيلهاي براي زندگي” معرفي ميکند.
اين قضيه يک مفهوم مثبت است که هم بر امکانات اجتماعي و فردي تأکيد دارد و هم بر تواناييهاي جسمي(سجادي، 1384: 23).
رويکردهاي مرتبط با سلامت و عملکرد فرد در زندگي شامل رويکردهاي زير ميباشد:
1- بيماري محور: که سلامت را به عنوان فقدان کامل يا نسبي نشانههاي مهم بيماري در نظر ميگيرد.
2- سلامت محور: که سلامت را به عنوان حضور سطوح بالايي از سلامت (فيزيکي، رواني و اجتماعي) تعريف ميکند.
سلامت مفهوم مثبتي است که علاوه بر ظرفيتهاي جسمي بر منافع اجتماعي و شخصي تأکيد دارد. سلامت داراي چندين بعد مختلف است: سلامت جسمي، رواني، عاطفي، معنوي، روحي، شغلي، جنسي و اجتماعي و زيست محيطي (همان : 246).
2-2-1-2 : سلامت رواني
مفهوم سلامت رواني در واقع جنبه اي از مفهوم کلي سلامت است. به نظر لوينسون20 سلامت رواني عبارت است از اين که فرد چه احساسي نسبت به خود، دنياي اطراف محل زندگي، اطرافيان، خصوصاً با توجه به مسئوليتي که در مقابل ديگران دارد، چگونگي سازش وي با درآمد خود و شناخت موقعيت مکاني و زماني خويشتن مي باشد (ميلاني فر، 1382: 12).
سازمان جهاني بهداشت21 ضمن جلب توجه مسئولين كشورها در راستاي تامين سلامت جسمي، رواني و اجتماعي افراد جامعه همواره بر اين نكته تأكيد دارد كه هيچيك از اين سه بعد بر ديگري برتري ندارد. از ديگر سوي، سازمان جهاني سلامت، سلامت رواني را بخش بسيار مهمي در حيطه سلامت ميداند كه برنامهريزي در جهت بهبود آن را مؤثر و ضروري ميداند. سلامت رواني از ديدگاه اين سازمان عبارتست از حالتي از سلامتي كه درآن فرد، تواناييهاي خود را ميشناسد، با فشارهاي طبيعي زندگي مقابله ميكند، براي جامعه مثمر ثمر ميباشد و قادر به تصميم گيري و مشاركت جمعي است. براين مبنا، سلامت رواني مبناي رفاه و سلامتي براي افراد و جامعه است (سازمان جهاني بهداشت، 2004: 10).
اشنايدر22 و لوپز23 معتقدند سلامت رواني را بايد به عنوان حالتي متعالي، از عدم حضور بيماري و هم حضور سطح بالايي از شادماني را دربرگيرد، تعريف کرد. صرف عدم حضور بيماري يا شادماني به تنهايي، به معناي سلامت رواني نيست. آنها مدلي را پيشنهاد ميکنند که ابعاد سلامت رواني و بيماري رواني با يکديگر ترکيب ميشوند و دو حالت براي سلامت رواني (سلامت کامل و سلامت ناقص) و دو حالت براي بيماري رواني (بيماري کامل، بيماري ناقص) ميسازند. افرادي از سلامت رواني کامل برخوردارند که در حال شکفتن24 هستند، اين افراد در يک ماه تشخيص اختلال رواني نگرفتهاند و از شادماني بالايي برخوردارند. دسته دوم افرادي هستند که از سلامت رواني ناقص برخوردارند. اين افراد در حال پژمرده25 شدن هستند. عدهاي ديگر افرادي هستند که تشخيص اختلال رواني دريافت کردهاند و از شادماني پاييني نيز برخوردارند، اين افراد بيمار رواني کامل هستند و لذا در حال تقلا کردن26 هستند. در نهايت افرادي هستند که از بيماري رواني ناقص برخوردارند. اين افراد در حال کشمکش27 هستند (اشنايدر، 2002: 15).
کوشي28 سلامت رواني را شامل عملکرد سازگار فرد و نيز سازشيافتگي او با جهان ميداند که ماحصل چنين عملکردي احساس اثربخشي و سعادتمندي است. از جانب ديگر وي سلامت رواني را تنها کارايي و احساس رضايت نميداند، بلکه حالتي رواني، رفتاري- اجتماعي، و يا يک گرايش و ميل شادمانه و به عبارت بهتر، حالت تعادل درون خود و درون محيط ميداند (کوشي، 1985: 15).
بروکينگتون29 سلامت رواني را احساس حالات شادابي جسمي، فکري و روحي همراه با ذخيره قدرت بر اساس عملکرد عادي بافتها و هماهنگي و تطبيق جسمي و روحي که موجب فراهم گرديدن وسايل زندگي سرشار از نشاط در انجام خدمات و کارهاي عادي ميباشد، تعريف ميکند.
انجمن سلامت رواني کانادا30 سلامت رواني را در سه قسمت تعريف مي کند: 1- نگرشهاي مربوط به خود: شامل تسلط بر هيجانهاي خود، آگاهي از ضعفهاي خود و رضايت از خوشيهاي ساده. 2- نگرشهاي مربوط به ديگران: شامل علاقه به دوستيهاي طولاني مدت و صميمي، احساس تعلق به يک گروه، احساس مسئوليت در مقابل محيط انساني و مادي. 3- نگرشهاي مربوط به زندگي: شامل پذيرش مسئوليتها، انــگيزه توسعه امکانات و علايق خود، توانـــــايي اخذ تصميمهاي شخصي و انگيزه خوب کارکردن در زندگي (انجمن سلامت رواني کانادا، 1996: 2).
2-2-1-3 : بيمار رواني
بيمار رواني، به فردي اطلاق مي گردد که در تفکر و احساس، عواطف، رفتار و شناخت اختلالاتي داشته باشد، به شکلي که عملکرد شغلي و اجتماعي او را مختل کند و در روابطش با ديگران با اشکال مواجه شود و يا باعث ناراحتي و عذاب براي ديگران شود. بيمار رواني مزمن، نيز فردي است که اختلالات شديد و پابرجاي رواني دارد که در تعارض جدي با توانايي هاي کارکردي او در ارتباط با جنبههاي اوليهي زندگي روزمره همچون مراقبت از خود، روابط با ديگران، کار يا تحصيل است و نيازمند درمان و مراقبتهاي ديرپاي رواني ميباشد (کريمي درمني، 1385: 260 ).
2-2-2 : تعريف بهداشت رواني بر اساس مکاتب مختلف روان شناسي
درباره سلامت رواني ديدگاههايي متفاوت وجود دارد که هر يک از آنها از ديدگاهي به بررسي اين موضوع پرداختهاند که در ادامه به بررسي مهمترين ديدگاهها ميپردازيم :
2-2-2-1 : مکتب زيست گرايي31
در تاريخچه ي پيدايش روانشناسي مرضي اعتقاد بر اين است که آشفتگيهاي بدني موجب پريشاني رفتار ميشوند. اين الگوي فکري قدمت زيادي دارد و به زمان بقراط حکيم يوناني پيش از ميلاد ميرسد، در عين حال هنوز هم تازه و مفيد است. تعجبي ندارد که ديدگاه زيستگرايي در قرن 18 و 19 دوباره پا گرفت. اين مکتب رفتار را از طريق مطالعهي اندامها، سلولهاي عصبي و توارث تبيين ميکند. در واقع زيستشناسان، پزشکان و روانپزشکان معتقدند که رفتار اساس عضوي دارد و ميتواند در دستگاه عصبي مرکزي يا در برخي نورونها به وجود آيد. هسته اصلي رويکرد زيستشناختي نتيجهي يافتههايي در مورد رابطه بين عفونتها و نواقص بدني با رفتار پريشان ميباشد (گنجي، 1378 : 35). مکتب زيستگرايي، که پايهي اصلي روان پزشکي را تشکيل ميدهد، بيشتر بر بيماري رواني توجه دارد نه بهداشت رواني، زيرا بيماري رواني را جزء ساير بيماريها به حساب مي آورد.
2-2-2-2: مکتب شناختگرايي32
ديدگاه شناختگرايي متوجه فرايندهاي دروني است. البته بيش از آنچه بر اميال، نيازها و انگيزهها تأکيد کنند بر اينکه افراد چگونه اطلاعات را کسب کرد و تفسير ميکنند و آن را براي حل مشکلات به کار ميگيرند تأکيد دارند، تکيهي ديدگاه شناختي بر انگيزهها، احساسات و تعارضات نهفته نيست؛ بلکه بر فرايندهاي ذهني است که از آنها آگاهيم يا به راحتي ميتوانيم از آنها مطلع بشويم (کاپلان33 و ديگران، 1379 : 131).
اين مکتب انسان را به صورت ماشين يا موجودي که به طور جبري تحت استيلاي رويدادهاي دروني و بيروني است در نظر نمي گيرد، نظريهپردازان اين ديدگاه انسان را يک تحليلگر شناخت مي دانند. رفتارگرايي نيز به مطالعهي فرايندهاي شناختي و يادگيري شناختي علاقهمند است، بدين صورت که توانايي تحليل و تفکر فرد در محيط را مورد بررسي قرار ميدهد، اما فرق عمدهي شناختگرايي با رفتارگرايي در اين است که شناختگرايي روي فرايندهاي شناختي انگشت ميگذارد و آنها را زيربناي رفتار ميداند؛ در صورتي که رفتارگرايان بر تأثير محرکهاي محيطي بر رفتار تکيه دارند (گنجي، 1378 : 35).
جورج کلي34 به عنوان يکي از نظريهپردازان ديدگاه شناختي، معتقد است طبيعت در هم تنيدگي زندگي پيشرفته و جديد انسان منشأ فشار رواني است. انسانها در زندگي جديد با يکديگر روابط پيچيدهاي دارند، اما گاهي وابستگي متقابل آنها در هم شکسته ميشود.
2-2-2-3 : مکتب رفتارگرايي35 (يادگيري)
اساس ديدگاه رفتارگرايي درباره سلامت رواني، بر سازگاري فرد با محيط است. بر اساس ديدگاه رفتارگرايي رفتار سازش نايافته مانند ساير رفتارها در اثر تقويت آموخته ميشود. از طرفي سلامت رواني هم شامل رفتارهاي سازش يافتهاي(يا سازگاري) است که آموخته ميشود. بنابراين ديدگاه رفتارگرايي، يادگيري معيوب را عامل اساسي اختلاف رواني ميداند و معتقد است كه سلامت روان توسط شکست در يادگيري رفتارهاي سازش يافته ضروري يا ناکامي در تسلط يافتن بر موقعيتهاي اجتماعي به طور موفقيت آميز تحت تأثير قرار ميگيرندVentis, 1995: 35) ؛ به نقل از مرادي، 1385 :21).
عامل مؤثر بر نابهنجاري و منشأ آسيب رواني از ديدگاه رفتارگرايي، عادتهاي بد است. همانطور که فرد در اثر تشويق و تنبيه هاي دريافتي رفتارهاي مناسب و بهنجار را آموزش ميبيند، ممکن است رفتارهاي منفي را آموخته و از آموختن رفتارهاي مثبت باز ماند (ساپينگتون، 1385 : 377).
اسکينر36 صاحبنظر مکتب رفتارگرايي معتقد است سلامت رواني و انسان سالم معادل با رفتار منطبق با با قوانين و ضوابط جامعه است. چنين انساني وقتي با مشکلي روبرو ميشود که از طريق جامعه نابهنجار تلقي ميشود از طريق شيوه اصلاح رفتار براي بهبود و بهنجار کردن رفتار خود و اطرافيانش به طور مداوم سود ميجويد (حسيني حاجي بکنده، 1388 : 131).
از جمله افرادي که در قالب رويکرد رفتارگرايي به الگوهاي رفتاري در رابطه با سلامت رواني تأکيد دارند، چاهن37 است. چاهن يکي از شرطهاي لازم براي دستيابي به سلامت روان ،برخورداري از يک نظام ارزشي ميداند. او بر اين باور است که بهرهمندي از يک سلسله ارزشهاي شخصي مبتني بر باورها، آرزوها و آرمانهايي که با سعادت و تحقق خود و اطرافيان فرد پيوندي دارد، شرط لازم براي کسب سلامت روان است. چاهن (1991) سلامت رواني را وضعيتي از بلوغ روانشناختي تعبير ميکند که عبارتست از : بيشترين اثربخشي و رضايت بدست آمده در تقابل فردي و اجتماعي که شامل احساسات و بازخوردهاي مثبت نسبت به خود و ديگران ميشود (Ventise , 1995).
2-2-2-4 : ديدگاه انسانگرايي38
ديدگاه انسان‎گرايي معتقد است که سلامت رواني، يعني، ارضاي نيازهاي سطوح پايين و رسيدن به سطح خود شکوفايي. هر عاملي که فرد را در سطح ارضاي نيازهاي سطوح پايين نگه‎دارد و از خودشکوفايي او جلوگيري کند اختلال رفتاري بهوجود خواهد آورد (ميلاني فر، 1384 : 30). يکي از مشهورترين روان شناسان انسانگرا آبراهام مازلو39 است. مازلو معتقد است که نيازهاي انسان، متناسب با نيرومندي، به پنج طبقه تقسيم مي‎شود. به‎عقيده او، «سلامت رواني عبارت از حالت کسي است که از نظر نيازهاي بنيادي آنقدر ارضا شده است که ميتواند براي خودشکوفايي انگيزه داشته باشد». بنابراين مفهومي که مازلو از سلامت رواني دارد، بر رشد فرد در جهت خودشکوفايي تاکيد مي‎کند. اين تمايل جنبه همگاني دارد و سعي مي کند برآورده شود. هر عاملي که اين نيرو را به حرکت درآورد، فرد را در جهت سلامت رواني و خلق نيازهاي بالا هدايت خواهد کرد. برعکس، کسي که تمام تلاش‎هاي او به ارضاي نيازهاي زيستي محدود شود، رشد نخواهد يافت و به سلامت رواني کامل نخواهد رسيد. مازلو براي تحقق عزت نفس و خودشکوفايي، سيزده معيار باليني پيشنهاد مي‎کند:
1- ادراک خوب از واقعيت 2- پيشرفت در قبول خود، ديگران و طبيعت 3- پيشرفت در داشتن اراده 4- پيشرفت‎هاي نسبي در مسائل اصلي 5- آزاد بودن و شوق زندگي داشتن 6- خودمختاري فزاينده و مقاومت در تشکيل گروه‎ها 7- ابتکار داشتن در قضاوت و غني بودن

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ مقاله سلامت روان، سلامت و رفاه، بهداشت روان، حقوق بشر Next Entries منابع و ماخذ مقاله سلامت روان، ناخودآگاه، بهداشت روان، خودپنداره