منابع و ماخذ تحقیق انتخاب سرنوشت

دانلود پایان نامه ارشد

وبر استنباط مي‌شود اين است كه از نظر او عقلانيت ابزاری ممكن است نتواند اصل اعتقاد به خدا را از بين ببرد، ولي از خدا افسون‌زدايي مي‌كند. خدا ديگر موجودي خارج از فهم و عقل انسان نيست، بلكه موجودي است كه تمام خصوصيات او با عقل درك مي‌شود.
2. نسبيت‌گرايي و متكثر شدن زيست‌ جهان
چنان‌كه بيان شد، از نظر وبر جهان به سمت عقلاني‌شدن پيش مي‌رود و به موازات گسترش قلمرو عقلاني، دين به قلمرو غيرعقلاني رانده مي‌شود. در پي عقلاني شدن برداشت انسان از جهان و شيوۀ زندگي در عصر مدرن، قلمرو حيات به دو بخش عقلاني و غيرعقلاني تفكيك شد؛ در نتيجه نفوذ دين در زندگي انسان به‌تدريج كاهش يافت و دين به قلمرو غيرعقلاني رانده شد و نظام معنايي عقلاني بر زندگي انسان مسلط شد. درنتيجة افسون‌زدايي غايي‌ترين و متعالي‌ترين ارزش‌ها از زندگي عمومي كنار نهاده شده و به حوزة استعلايي و زندگي عرفاني و به زندگي خصوصي رانده شده است. ديگر حالت‌هاي معنوي ديني كه در گذشته در سراسر جمعيت‌هاي بزرگ انساني همچون آتش شعله مي‌كشيد و مردم را به هم پيوند مي‌داد، جز در حالت‌هاي خاص و موقعيت‌هاي خصوصي ديده نمي‌شود(همان؛179-318).درحقيقت عقلاني شدن سبب شده كه سايه‌بان مقدسي كه در جهان سنت بخش‌هاي مختلف زندگي را دربرمي‌گرفت از بين برود و جهان اجتماعي به حوزه‌هاي متكثر و مستقل تبديل شود. به بيان ديگر، در پي عقلاني شدن اولاً در اذهان و نهادهاي اجتماعي بين مقدس و نامقدس تمايز بنيادي پديد مي‌آيد. سازمان اجتماعي ديگر كاملاً در فعاليت‌ها و حرفه‌هاي مذهبي درگير نيست. به اندازه‌اي كه قدرت سياسي از قدرت مذهبي متمايز مي‌شود، جامعه نيز خصلت غيرديني مي‌يابد. سپهر كار و زندگي غيرمقدس كاملاً از نماز، دعا و رابطه با نظم فوق طبيعي فاصله مي‌گيرد. اين فاصله گرفتن و تمايز در نهادها نيز تجلي مي‌يابد و سبب مي‌شود كه آنها دلالت ضمن ديني خود را از دست بدهند؛ ثانياً علاقه‌مندي به امور دنيوي يا دنيوي شدن در جامعة سكولار صورت تعددگرايي مذهبي و اخلاقي به خود مي‌گيرد. در جامعة سكولار از وحدت اخلاقي و ديني به‌مثابة خواص جامعة ديني خبري نيست. در سطح ديني و اخلاقي روحية انتقادي و آزادي تفكر، تنوع انتخاب شخصي، بخشي شدن تعلقات ديني و تعدد ايستارهاي اخلاقي متنوع و گاهي متفاوت را به همراه دارد؛ چيزي كه باعث مي‌شود فرهنگ جامعة مدرن، وحدت و انسجام فرهنگي جامعة ديني را نداشته باشد. در اين جامعه آيين‌هاي متفاوتي می ‌توان يافت؛ رفتارهايي كه از ارزش‌ها و اخلاق‌هاي متفاوت ملهم است، سبب ايجاد «خرده‌فرهنگ‌هايي» مي‌شود كه در اين نوع جامعه به‌خصوص قابل ملاحظه است.
به بيان ديگر، از نظر وبر در پي متكثر شدن جهان اجتماعي و بروز نهادهاي مستقل يكپارچگي تصور ابتدايي از جهان، كه براساس آن همه‌چيز ماهيتي جادويي داشت، اكنون دو پاره شده است: در يك‌سو شناخت عقلاني و تسلط بر طبيعت، و در سوي ديگر تجربه‌هاي رازورزانه و عارفانه قرار دارد. محتواي بيان‌ناشدني چنين تجربه‌هايي تنها پديده‌هاي ماورايي هستند كه در جهان ما باقي مانده‌اند؛ جهاني كه از وجود خدايان زدوده شده است. درحقيقت، ماوراي همچنان قلمروي غيرمادي و متافيزيكي باقي مي‌ماند و در اين قلمرو است كه انسان‌ها صميمانه به روي تقدس آغوش مي‌گشايند. در هر جا كه چنين نتيجه‌اي بدون هيچ پس مانده‌اي از گذشته حاصل آمده باشد، فرد مي‌تواند تنها در مقام يك فرد براي رستگاري خود بكوشد. در هر جا كه فرد كوشيده است تصور خود از جهان را عقلاني كند، يعني آن را جهاني به شمار آورد كه قوانين غيرشخصي بر آن فرمان مي‌رانند، اين پديده همراه با عقل‌گرايي خردورزانه ظهور كرده است. بسيار طبيعي است كه اين پديده در ميان اديان و اخلاقيات برآمده از آنها ثمرۀ تلاش خردورزان فرهيخته‌اي است كه همة توان خود را براي «درك شناختي» جهان و معناي آن صرف كرده‌اند(همان؛319).
وبر در مورد ديگر نيز تصريح مي‌كند كه زندگي ما در دنياي مدرن به قلمروهاي مختلف تجزيه شده كه هر قلمرو تابع قوانين متفاوت و مختص به خود است(همان؛143).از همين رو، او از ضعف داوري عقل و علم در دنياي مدرن سخن مي‌راند و معتقد است كه علم ذاتاً توان داوري در مورد خوب و بد را ندارد؛ چون در جهان حوزه‌هاي ارزشي مختلفي وجود دارد كه با يكديگر در تضاد آشتي‌ناپذير قرار دارند. در وضعيت موجود يك معيار عام و فراگير براي تشخيص خوب از بد، مقدس از نامقدس و زيبا از زشت وجود ندارد. اگر در گذشته يك چيز خوب بود، مقدس، زيبا و حقيقت هم بود، ولي در حال حاضر نه‌تنها ديگر چنين تلازمي در كار نيست، بلكه ممكن است عكس آن صادق باشد؛ ممكن است حقيقت بودن يك چيز به‌سبب زشتي، بدي و نامقدسي آن باشد. ممكن است چيزي زيبا باشد ولي خوب و مقدس نباشد، بلكه چه‌بسا علت زيبايي دقيقاً در همان جنبه‌هايي نهفته باشد كه خوب يا مقدس نيستند. همۀ اينها نشانه‌هاي بسيار ابتدايي مبارزة خدايان آيين‌ها و ارزش‌هاي مختلف‌اند(همان؛171).
مطلب مهمي كه بايد بدان توجه شود اين است كه در خدمت يك نظام ارزشي درآمدن و قبول يك نظام معنايي، خارج از توان عقل و علم است. عقلانيت نمي‌تواند به ما توصيه نمايد كه در اختيار كدام خدا باشيم؛ چون «زندگي اين خدايان و مبارزۀ آنها تحت سيطرۀ سرنوشت است نه علم»؛ تنها كمكي كه عقلانيت مدرن به ما مي‌تواند بكند اين است كه به ما بگويد در اين يا آن نظام الوهيت چيست(همان؛171-172). علم و عقلانيت ديگر نمي‌تواند به ما بگويد كه در خدمت كدام نظام ارزشي باشيم. بسته به ديدگاه غايي هر فرد، تنها يكي از اين نظام‌ها خدايي و ديگر نظام‌ها شيطاني است. «فرد بايد تصميم بگيرد كه براي او كدام خدايي و كدام شيطاني است»(همان؛172).
نكتة ديگر اينكه تعارض و درگيري نظام‌هاي ارزشي ـ يا به تعبير وبر خدايان ـ موقتي و كوتاه‌مدت نيست، بلكه همواره نظام‌هاي ارزشي با يكديگر در تعارض و كشمكش است؛ كشمكش و نزاع خدايان به‌سبب مسائل سطحي و جزئي نيست، بلكه از تمايزات جوهري و ماهوي آنها نشئت مي‌گيرد؛ از همين‌رو، تا زندگي هست مبارزۀ بي‌وقفۀ خدايان نيز دوام دارد. به بيان روشن‌تر، «تمام نگرش‌هاي ما دربارۀ زندگي درنهايت آشتي‌ناپذيرند، و به همين دليل مبارزۀ آنها هرگز به نتيجة نهايي نخواهد رسيد. بنابراين بايد دست به انتخاب سرنوشت‌ساز زد»(همان؛176).
بايد توجه شود كه از نظر وبر، قبول هر نظام ارزشي، حتي نظام ارزشي عقلاني متجدد بر يك امر غيرعقلاني استوار است؛ چون مبناي انتخاب هر فرد ملاك‌هاي شخصي است نه يك مبناي عقلاني عام. «روش‌هاي مهم و متفاوتي كه به عقلاني شدن زندگي منتهي مي‌شوند، به پيش‌فرض‌هاي غيرعقلاني متكي هستند كه به‌عنوان امور “بديهي” پذيرفته شده‌اند»(همان؛318). به بيان ديگر، خود عقلاني شدن، محصول امر عقلاني نيست، بلكه زادۀ يك امر غيرعقلاني است؛ عقلانيت همواره براي بيرون راندن جادو و دين از حيات انساني از آن امور كمك مي‌طلبيده است. «عناصر غيرعقلاني كه در عقلاني كردن واقعيت دخيل هستند، كانون‌هايي بوده‌اند كه خردورزي در تلاش خستگي‌ناپذير خود براي در اختيار گرفتن ارزش‌هاي ماوراي طبيعي به‌ناچار به آنها پناه برده است. هرچه جهان از غيرعقلاني‌گري تهي‌تر به نظر برسد، مسئلة فوق شدت بيشتري مي‌يابد»(همان؛319).
3. شكل گرفتن قفس آهنين
در آغاز اين بحث توجه به ارتباط عقلانيت و آزادي فردي در ديدگاه وبر لازم است. از نظر وبر عقلانيت نه‌تنها مخل آزادي فردي نيست بلكه بالاترين سطح آزادي را فراهم ساخته است؛ چون كنش‌هاي انسان را قاعده‌مند و پيش‌بيني‌پذير نموده است. بنابراين، عقلانيت از اين حيث مسئله‌زا نيست، بلكه از دو جهت ديگر مسئله‌ساز است؛ البته اين دو جنبه مكمل هم‌اند. جنبة نخست مشكل جوهري و ذاتي عقلانيت است. يعني عقلانيت به‌عنوان مبناي نظم نمي‌تواند معقولات خود را توجيه نمايد؛ چون تنها ارتباط بين وسيله و هدف را بررسي مي‌كند و به مباني كنش و اهداف كاري ندارد. اين همان چيزي است كه لوويت مي‌نويسد: «واقعيتِ ابتدايي و تعيين‌كننده است: هر نمونه‌اي از عقلاني شدن، بنيادي ناگريز محكوم به ايجاد عدم عقلانيت است»(لوویت،1385؛93).
عقلانيت به‌معناي دستيابي به بهترين يا مطلوب‌ترين شيوة عمل كه تنها به اعتبار اهداف يا ارزش‌ها مي‌تواند ارزشمند يا نامطلوب تلقي شود، في‌نفسه، ارزشمند تلقي شود و نتيجه‌اش، اعطايِ ارزشِ اهداف به وسايل است. كسب پولِ هرچه بيشتر، قدرتِ هرچه بيشتر و لذتِ هرچه بيشتر، هدفِ عقلانيتِ فني است. عقلانيت، راه تحقق اين اهداف است، اما نمي‌تواند معقوليتِ في‌نفسة اين اهداف را توجيه كند. به‌علاوه، اين اصل كه عقلانيت براي تحقق اهداف انساني، مطلوب‌ترين شيوه و روش است نيز مسئله‌اي است كه چنين عقلانيتي، خودش قدرت توجيه و اثباتش را ندارد. اين حقيقت، يعني عدم امكانِ استدلالِ عقلي در مورد ارزش‌ها و اهداف، اساساً ويژگي بنيادين فرايندِ عقلانی شدن از نظر وبر است.
اما عقلانيت از وجه ديگري نيز مسئله‌ساز است. اين مسئلة اخير به پيامدهاي شكل‌گيري نظام عقلانيِ تجدد بر آزادي انسان يا سركوب‌گريِ اين عقلانيت مربوط مي‌شود؛ چيزي كه وبر با تعبير «قفس آهنين» آن را به‌اجمال بيان كرده است. برخلاف تلقي لوويت اين دو مسئله يكي نيست؛ زيرا مسئلة اول، از آغاز، در بطن عقلانيت وجود داشته يا ذات آن است، اما مسئلة دوم ناشي از استقلال‌يابيِ عقلانيت و خودبنياديِ آن است. يعني مسئلة دوم، پيامد و نتيجة تبديل عقلانيت به منطقِ نظمِ اجتماعي و كنش انساني در جهان تجدد است؛ زيرا گسترش عقلانيت، بر تمام عرصه‌هاي زندگي اجتماعي، موجب شكل‌گيري نظامي از وابستگي‌هاي گوناگون، سرسپردگي و تبعيت عام انسان از «ابزارها» شد. ديگر هر فردي ناگزير در اين يا آن «مؤسسه»، چه در اقتصاد چه در علم، ادغام مي‌شود. عامل شكل‌گيري قفس آهنين اين است كه از دل عقلانيت، يك فرايند غيرعقلاني پديد آمد؛ چنان‌كه خود عقلانيت محصول يك امر غيرعقلاني بود. غيرعقلانيت ناشي از عقلانيت، عبارت است از تبديل شدن وسايل به اهداف. آنچه در ابتدا وسيلة نيل به هدف بود به جاي هدف نشست و خصلت وسيله بودن آن كاملاً به فراموشي سپرده شد. اين واژ‌گوني وجه تمايز كل فرهنگ مدرن است؛ تمدني كه ترتيبات، نهادها و فعاليت‌هايش آن چنان عقلاني شده كه ديگر بر انسان مسلط شده است. مخلوق بر خالق مسلط شده است. اين معناي «قفس آهنين وبر» است؛ وضعيتي كه در آن، سازمان عقلاني شرايط مطلق زندگي، از خود، قاعدۀ غيرعقلاني خودسرانۀ سازمان را توليد مي‌كند. در ابتدا اشياي مادي و تعلقات اين‌جهاني مانند رداي سبكي بود كه شخص قديس بر دوش مي‌گرفت و هر وقت مي‌توانست، آن را به‌دور مي‌افكند، ولي به حكم سرنوشت رداي قديس به قفس پولادين تبديل شد. در اين وضعيت ديگر روحيۀ رياضتگري ديني از قفس پريده و سرمايه‌داري مدرن ديگر نيازي به حمايت روحيه ديني ندارد. آنچه در گذشته به قصد تكليف انجام مي‌شد، ديگر صبغة اخلاقي و ديني ندارد، بلكه از روي اجبار و الزام انجام مي‌شود؛ چون سرمايه‌داري به‌عنوان يك نظم عيني در برابر ما قد علم كرده كه افراد در داخل آن متولد مي‌شوند و ملزم‌اند كه مانند ديگر نظم‌هاي تغييرناپذير در داخل آن زندگي كنند؛ وضعيتي كه وبر از آن به مرحلة «متخصصان بي‌روح» و «احساس‌هاي بدون قلب» تعبير مي‌كند. اين جملات وبر نشان‌دهندة اوج پيشرفت تمدن فرهنگي در جهان مدرن است(وبر،1373؛156).
وبر دربارة وضعيت موجود و گرفتار شدن انسان‌ها در قفس آهنين اظهار نوميدي نموده و دو راه حل براي فرار از وضعيت موجود مطرح كرده است. راه حل نخست وي درانداختن طرح نو و آغاز جديد يا شروع مجدد تاريخ با ظهور پيامبر جديد است: «هيچ كس نمي‌داند كه در آينده چه فردي در اين قفس زندگي خواهد كرد، يا اينكه در پايان اين توسعة عظيم، پيامبران جديدي ظهور خواهند كرد، يا عقايد و آرمان‌هاي قديم دوباره پديدار خواهد گشت؟»(همان؛156).روشن است كه در اين راه حل انسان هيچ نقشي ندارد و بايد خود را به دست تقدير بسپارد و انتظار بكشد كه ببيند سرنوشت او چگونه رقم مي‌خورد. راه حل دوم كه مي‌توان از مجموع سخان وبر استنباط نمود، متوسل شدن به دامن رهبران

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ تحقیق عقلانیت ابزاری، رفتار انسان، عالم ماده Next Entries منابع و ماخذ تحقیق کنش اجتماعی، کنش ارتباطی، عقلانیت ارتباطی، عقلانیت ارتباط