منابع و ماخذ تحقیق …،، أَناسِيَ‏، لِلْإِنْسانِ‏، الْجِنِّ

دانلود پایان نامه ارشد

أَنِسْتُ‏ بفلان، و قيل: إذا جاء الليل‏ اسْتَأْنَسَ‏ كل وحشي، و استوحش كل‏ إِنْسِيٍ‏.223
إِنْسُ‏: جماعت مردم، و آنها أَنَس اند‏،‏ [می‌گویی]: رأيت بمكان كذا أَنَساً كثيرا، یعنی نَاس (مردم). و إِنْسِيُ‏ القوس (کمان): آنچه به تو رو آورد، و الوحشي: آنچه از تو رو برگرداند. و إِنْسِيُ‏ الْإِنْسَانِ‏: طرف سمت چپش و وحشیش: طرف سمت راستش، و درباره‌ی هر چیزی چنین است. و الِاسْتِئْنَاسُ‏ و الْأُنْسُ‏ و التَّأَنُّسُ‏ یکی است، و قد أَنِسْتُ‏ بفلان، و گفته شده است إذا جاء الليل‏ اسْتَأْنَسَ‏ كل وحشي، و استوحش كل‏ إِنْسِيٍ (اگر شب بیاید هر وحشی‌ای انس می گیرد و هر انسانی وحشت می‌کند)‏.
2- الأَنَسُ‏: جَمَاعَةُ النّاسِ‏، و هُمُ‏ الإنِسُ‏. و الآنَاسُ‏: جَمَاعَةُ النّاسِ‏؛ و جَمْعُ‏ الإنْسِ‏ أيضاً- بمنزلَةِ إجْلٍ و آجَالٍ-. و قيل: سُمِّيَ‏ الإنسانُ‏ إنْسَاناً لظُهُورِهم و إدْراكِ البَصَرِ إيّاهم، و هو فِعْلَانٌ، و يُصَغَّرُ: أُنَيْسِيَانٌ‏ و أُنَيْسِيَيْنٌ‏. و يقولون: هذه‏ إنْسَانَةٌ للمَرْأةِ.224
أَنَسُ‏: جماعت مردم، و آنها انس هستند. و آنَاس‏: جماعت مردم‌اند، و همچنین جمع إنْس است، به مانند إجْل و آجَال. و گفته شده است: انسان إنْسَاناً نامیده شده است به دلیل ظهورشان و اینکه چشم آنها را می‌بیند، و آن فِعْلَان است. و به صورت أُنَيْسِيَان و أُنَيْسِيَيْن تصغیر می‌شود. و به زن این‏ إنْسَانَة است می‌گویند.
3- الإِنْسُ‏: البَشَرُ، الواحد إنْسِيٌ‏ و أَنَسِيٌ‏ أيضاً بالتحريك، و الجمع‏ أَنَاسِيُ‏. و إنْ شئتَ جعلته‏ إنساناً ثم جَمَعتَهُ‏ أَنَاسِيَ‏، فتكون الياء عوضاً من النون. و قال تعالى: وَ أَناسِيَ‏ كَثِيراً. و كذلك الأَنَاسِيَةُ، مثل الصيارفة و الصياقلة.و يقال للمرأة أيضاً إنْسَانٌ‏، و لا يقال‏ إنْسانةٌ، و العامّة تقوله.225
إِنْسُ‏: بشر، مفرد آن إنْسِيٌ‏ و أَنَسِيٌ‏ همچنین با حرکت، و جمع آن ‏ أَنَاسِيُ‏ است. و و اگر خواستی آن را انسان قرار می‌دهی سپس آن را أَنَاسِيَ‏ جمع می‌کنی، پس (ی) به جای (نون) می‌شود. و خداوند بلند مرتبه می‌فرماید: وَ أَناسِيَ‏ كَثِيراً. و همچنین أَنَاسِيَةُ، مثل الصيارفة و الصياقلة. و همچنین به مرأة، انسان می‌گویند، و گفته نمی‌شود إنْسانةٌ، و عوام می‌گویند.
4- أنس‏:الهمزة و النون و السين أصلٌ واحد، و هو ظهورُ الشئ، و كلُّ شئٍ خالَفَ طريقة التوحُّش. قالوا: الإنْس‏ خلاف الجِنّ، و سُمُّوا لظهورهم. يقال‏ آنَسْتُ‏ الشئ إذا رأيتَه. قال اللَّه تعالى: فَإِنْ‏ آنَسْتُمْ‏ مِنْهُمْ رُشْداً. و يقال:آنَسْتُ‏ الشئَ إذا سمعتَه. و هذا مستعارٌ من الأوّل…و الأُنْس‏: أنْسُ‏ الإنسانِ‏ بالشئ إذا لم يسْتَوْحِشْ‏ منه. و العرب تقول:كيف ابن‏ إنْسِك‏؟ إِذا سأله عن نفسه. و يقال‏ إنسان‏ و إنسانان‏ و أناسىُ‏. و إنسان‏ العين: صَبِيّها الذى فى السَّواد.226
أنس‏ اصل واحدی است و آن ظهور چیزی است، و هر چیزی که مخالف روش وحشی‌گری است. گفته‌اند: إنْس‏ خلاف الجن است، و برای ظهور‌شان چنین نامیده شده‌اند. گفته می‌شود آنَسْتُ‏ الشئ اگر دیدمش. خداوند بلند مرتبه فرموده‌است: فَإِنْ‏ آنَسْتُمْ‏ مِنْهُمْ رُشْداً. و گفته می‌شود: آنَسْتُ‏ الشئَ اگر شنیدش. و این از اولی استعاره شده است… أُنْس‏: اُنس انسان به چیزی است اگر از آن وحشت نکند. و عرب می‌گوید: كيف ابن‏ إنْسِك‏؟ اگر از خودش سوال کرد و گفته می‌شود إنسان‏ و إنسانان‏ و أناسىُ‏. و إنسان العین: مردمک در سیاهی چشم است.
5- الْإِنْسُ‏: خلاف الجن، و الْأُنْسُ‏: خلاف النفور، و الْإِنْسِيُ‏ منسوب إلى الإنس يقال ذلك لمن كثر أنسه، و لكلّ ما يؤنس به…و جمع الإنس‏ أَنَاسِيُ‏، قال اللّه تعالى: وَ أَناسِيَ‏ كَثِيراً [الفرقان/ 49]…. و الْإِنْسَانُ‏ قيل: سمّي بذلك لأنه خلق خلقة لا قوام له إلا بإنس بعضهم ببعض، و لهذا قيل:الإنسان مدنيّ بالطبع، من حيث لا قوام لبعضهم إلا ببعض، و لا يمكنه أن يقوم بجميع أسبابه، و قيل: سمّي بذلك لأنه يأنس بكلّ ما يألفه‏، و قيل: هو إفعلان، و أصله: إنسيان، سمّي بذلك لأنه عهد اللّه إليه فنسي.227
إِنْسُ‏: خلاف جن است و الْأُنْسُ‏: خلاف رمیدن است، و إِنْسي منسوب به إنس است گفته می‌شود آن به کسی که انسش بیشتر باشد، و به هر چیزی که به آن انس گیرد… و جمع إنس‏ أَنَاسِيُ است، خداوند بلند مرتبه می‌فرماید: وَ أَناسِيَ‏ كَثِيراً [الفرقان/ 49]….و انسان گفته شده است: به آن نامگذاری شده است چون به گونه‌ای خلق شده است که هیچ‌گونه قوامی ندارد مگر آنکه برخی‌شان به برخی دیگر اُنس داشته باشند، و به همین دلیل گفته شده‌ است که انسان مدنی بالطبع (طبیعتا اجتماعی) است، زیرا برخی از آنها قوام ندارند مگر به برخی دیگر، و نمی‌تواند تمام نیازهای خودش را بر عهده بگیرد، و گفته شده است به آن نامیده شده است چون به هر چیزی که خو کند، مأنوس می‌شود، و گفته شده است آن إفعلان است و اصلش إنسيان است و به این نامیده شده است چون خداوند از او عهد گرفت پس او فراموش کرد.
6- أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو القرب مع الظهور بعنوان الاستيناس، في مقابل النفور و الوحشة و البعد. و هذا المعنى محفوظ في جميع صيغ مشتقّاتها. و امّا ما ينفر فكالوحوش و الحيوان، و ما لا يظهر و لا يستأنس فكالجنّ. و أمّا الرؤية و السماع: فليس مفهومها مطلقّ الرؤية و السماع بل بقيد الاستيناس و الاختلاط. و كذلك الإنس و الإنسان: فبملاحظة أنسه و اختلاطه، و هذا هو الفارق بين لفظ الإنسان و البشر و آدم. فباعتبار معنى الظهور في مفهومها: تستعمل في مقابل الجنّ: يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ‏…، إِنْسٌ‏ وَ لا جَانٌ‏ …، ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ‏ …، لَئِنِ اجْتَمَعَتِ‏ الْإِنْسُ‏ وَ الْجِنُ‏ …، جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ‏ …، وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ‏. و لم تستعمل كلمة البشر و لا آدم في مقابل الجنّ أو الجانّ. … و الإنسان‏: أصله الإنس و هو اسم جنس زيدت فيه الالف و النون، فيدلّ على التشخّص و خصوصيّة زائدة: إِنَّ الشَّيْطانَ‏ لِلْإِنْسانِ‏ عَدُوٌّ مُبِينٌ‏- 12/ 5. كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ‏ لِلْإِنْسانِ‏ اكْفُرْ- 59/ 16. وَ كانَ الشَّيْطانُ‏ لِلْإِنْسانِ‏ خَذُولًا- 25/ 29. و الإنسىّ: منسوب الى الإنس يستعمل في المفرد- فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ‏ إِنْسِيًّا. و الأناسىّ: أصله الأناسين جمع انسان- أَنْعاماً وَ أَناسِيَ‏ كَثِيراً. و الأناس: هو الإنس و قد يخفّف بحذف الهمزة- قُلْ أَعُوذُ بِرَبِ‏ النَّاسِ‏ مَلِكِ النَّاسِ‏ …، قَدْ عَلِمَ كُلُ‏ أُناسٍ‏ مَشْرَبَهُمْ …، يَوْمَ نَدْعُوا كُلَ‏ أُناسٍ‏ بِإِمامِهِمْ‏- 17/ 71، إِنَّهُمْ‏ أُناسٌ‏ يَتَطَهَّرُونَ. و الإِينَاسُ‏: هو الإظهار و التقريب مع الانس: آنَسْتُ‏ ناراً- 20/ 10. يدلّ على درك ظهور النار و قرب منها و الانس بها…. و أمّا القول بأنّ الإنسان مشتقّ من النسيان، أو أنّ الناس من النوس، أو أنّ الاستيناس بمعنى الاستيذان: فغير صحيح.228
اصل یگانه در این ماده همان نزدیکی همراه با ظهور به عنوان مأنوس بودن است، در مقابل رمیدگی، وحشت و دوری است. و این معنا در همه‌ی صیغه‌های مشتق آن محفوظ است. و اما آنچه که می‌رمد پس مانند درندگان و حیوانات، و آنچه که نه ظاهر می‌‌شود و نه انس می‌گیرد پس مانند جن است. و اما دیدن و شنیدن پس مفهومش مطلق دیدن و شنیدن نیست بلکه مشروط به این است که مأنوس بودن و اختلاط کردن باشد، و همچنین انس و انسان با در نظر گرفتن انس گرفتنش و اختلاطش است و این همان تفاوت بین لفظ انسان و بشر و آدم است. پس با اعتبار معنای ظهور در مفهومش در مقابل جن به کار می‌رود يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ‏ …، إِنْسٌ‏ وَ لا جَانٌ‏ …، ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ‏ …، لَئِنِ اجْتَمَعَتِ‏ الْإِنْسُ‏ وَ الْجِنُ‏ …، جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ‏ …، وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ‏. و نه کلمه‌ی بشر و نه آدم در مقابل جنّ یا جانّ به کار برده نشده است…. و انسان: اصلش انس است و آن اسم جنسی است که (الف) و (نون) به آن افزوده شده است، پس بر تشخّص و یک ویژگی اضافی دلالت می‌کند: إِنَّ الشَّيْطانَ‏ لِلْإِنْسانِ‏ عَدُوٌّ مُبِينٌ‏- 12/ 5. كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ‏ لِلْإِنْسانِ‏ اكْفُرْ- 59/ 16. وَ كانَ الشَّيْطانُ‏ لِلْإِنْسانِ‏ خَذُولًا- 25/ 29. إنسىّ: منسوب به انس است و در مفرد به کار می‌رود. و أناسی: اصلش أناسين جمع انسان است- أَنْعاماً وَ أَناسِيَ‏ كَثِيراً. و أناس: همان انس است که با حذف همزه مخفف می‌شود. قُلْ أَعُوذُ بِرَبِ‏ النَّاسِ‏ مَلِكِ النَّاسِ‏ …، قَدْ عَلِمَ كُلُ‏ أُناسٍ‏ مَشْرَبَهُمْ …، يَوْمَ نَدْعُوا كُلَ‏ أُناسٍ‏ بِإِمامِهِمْ‏- 17/ 71، إِنَّهُمْ‏ أُناسٌ‏ يَتَطَهَّرُونَ. و اِيناس‏ اظهار و نزدیکی با انس است: آنَسْتُ‏ ناراً- 20/ 10. که بر درک ظهور آتش و نزدیکیِ آن و اُنس به آن است… و اما این قول که انسان مشتق از نسیان است یا که ناس از نوس است یا استیناس به معنای استیذان است، پس صحیح نیست.

ج) نتیجه‌گیری
درباره‌ی ریشه‌ی واژه‌ی انسان دو نظر وجود دارد: یکی اینکه بر وزن إفعلان از ماده‌ی نسی‏ است و دیگر اینکه بر وزن فعلان از ماده أنس است. اکثر لغویان نظر دوم را پذیرفته‌اند و در اینجا بر این اساس این واژه بررسی شده است. از نظر ابن فارس ماده‌ی أنس به معنای ظهور چیزی، و چیزی است که مخالف روش وحشی‌گری است. از نظر مصطفوی این ماده به معنای نزدیکی همراه با ظهور به عنوان مأنوس بودن در مقابل رمیدگی، وحشت و دوری است. معنای واژه‌ی انسان روشن است اما لغویان دو وجه برای تسمیه‌ی آن ذکر کرده‌اند: 1. به دلیل ظهورشان و اینکه چشم آنها را می‌بیند. 2. چون به هر چیزی که خو کند، مأنوس می‌شود. 3. چون به گونه‌ای خلق شده است که هیچ‌گونه قوامی ندارد مگر آنکه برخی‌شان به برخی دیگر اُنس داشته باشند.
در مورد این واژه دو روایت متفاوت رسیده است: 1. خود انسان 2. مصداقی برای انسان که امام علی7 است. در نتیجه اقوال لغویان و روایات با هم سازگار است.

4-5. طعام
(فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ (24))
“انسان بايد به غذاى خويش (و آفرينش آن) بنگرد!”

الف) روایات
الشيخ المفيد في (الاختصاص): عن محمد بن الحسن، عن محمد بن الحسن الصفار، عن يعقوب بن يزيد، عن ابن أبي عمير، عن زيد الشحام، عن أبي جعفر (عليه السلام)، في قوله تعالى: فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ، قال: «علمه الذي يأخذه عمن يأخذه».229
…زید شحام از امام باقر7 در مورد سخن خداوند فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ‏ (عبس- 24)، گفت: از ایشان پرسیدم که غذایش چیست؟ ایشان فرمودند: علم وی است که آن را فرا می‌گیرد، از چه کسی آن را فرا می‌گیرد.

ب) اقوال لغویان
1- الطَّعَامُ‏: ما يؤكل‏، و ربما خُصَ‏ بالطَّعَامِ‏ البُرّ.230
طعام: آنچه که خورده می‌شود، و گاهی طعام به گندم اختصاص داده می‌شود.
2- الطاء و العين و الميم أصل مطَّرد منقاسٌ فى تذوُّقِ الشّى‏ء. يقال طَعِمْت الشى‏ء طَعْما. و الطَّعام هو المأكول. و كان بعضُ أهلِ اللُّغة يقول: الطَّعام هو البُرُّ خاصّة، و ذكر حديث أبى سعيد: «كُنّا نُخرِج صدقةَ الفِطر على عهد رسول اللَّه9، صاعاً مِن‏ طعامٍ‏ أو صاعا من كذا».ثم يُحمَل على باب الطعام استعارةً ما ليس من باب التذوُّق، فيقال: استطعَمَنِى فلان‏ الحديثَ، إذا أرادكَ على أن تحدِّثه.231
طعم اصل عام قیاسی در چشیدن چیزی است. گفته میشود طَعِمْت الشى‏ء طَعْما. و طَعام همان خوراکی است. و برخی از اهل لغت می‌گفتند: طعام فقط همان گندم است، و حدیث ابو سعید آورده است: «زکات فطره را در زمان رسول خدا می‌پرداختیم، پیمانه‌ای از غذا یا پیمانه‌ای از چیزی». سپس آنچه که از باب چشیدن نیست، بر باب خوراکی به صورت استعاره حمل می‌شود، پس گفته می‌شود: استطعَمَنِى فلان‏ الحديثَ، اگر از تو خواست که او را تحدیث کنی.
3- الطَّعْمُ: تناول الغذاء، و يسمّى ما يتناول منه طَعْمٌ و

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ تحقیق زبان آرامی، امام صادق Next Entries منابع و ماخذ تحقیق قرآن کریم