منابع مقاله درمورد معنای زندگی

دانلود پایان نامه ارشد

وقایع دلنشین و خاطره‌انگیز است، امّا در این زمان خالی از چنین زیبایی‌هایی است :
و زندگی لحظه‌ایست که طول می‌کشد
وزندگی گلدانی ست
که همیشه از گل خالی می‌ماند. (همان،ص.33)
یکی از پاره‎های لطیف شعر شمس این است که «زندگی» را به «دامن مادری آزرده» تشبیه می‌کند. وجه شبه آن می‌تواند «سردی و بی توجهی و طرد شدن انسان» باشد :
و زندگی
دامان مادری است
که از سر دلتنگی
سخنی به درشتی با آنان گفته است. (همان،ص.232)
زمانه‌ای سیاه و تباه که راهی جز پا نهادن بر شانه‌ی مردگان برای او وجود ندارد. زمانه‌ای سرشار از تباهی و فنا:
آه نمی‌دانستیم
در سرزمینی که از شانه‌ی مردگان بالا می‌روند
تاغبار فراموشی
از چهره‌ی ایزدان بزدایند
معنای زندگی
چیزی به جز تباه شدن
در حواشی زندگی نیست. (همان،ص.352)
و یا هنگامی که می‌خواهد «زیبایی زندگی »را بسراید آنرا در موجی از بلاها به تصویر می‌کشد . تصویر زیبای شمس از «زندگی» « شراب گوارایست» . امّا ناگهان اصل غافلگیری خواننده را به حیرت فرومی‌برد. شرابی در جامی شعله ور که کسی با لذّت نمی‌تواند از گوارایی آن بهره‌مند گردد:
زندگی شراب گوارایی است
در جامی شعله ور. (همان،ص.386)
4-2-2-1-2- جلوه ‎های سهمگین زندگی
شاعر روال زندگی را با سنگین‌ترین کلمات می‌سراید، واژگانی که آواری از پلیدی‌ها را در ذهن خواننده متجلّی می‌کند . «قاطری با کمر شکسته»، «کلاه مچاله شده»، «کودک مرده»، «خرگوش لوچ» و… بار معنایی خاصّی به شعرش می‌بخشد که آنرا دردناک و منزجر کننده ترسیم می‌کند.
قاطر خسته‌یی که با کمر شکسته از تپّه‌ی سنگین بالا می‌رود.
کلاه مچاله‌یی که بر رودخانه زیر و زبر می‌شود.
کودک مرده‌یی که همه چیزی را هنوز بازی می‌پندارد.
خرگوش لوچ، مار فلج
ورزای پیر، درد کمر. (همان،ص.144)
البتّه شاعر اذعان می‌کند که اتّفاقات سهمیگن دنیایی، همچون مرگ، جنگ، فقرو … باعث شده تا نیمه‌ی پر آن را ندیده بگیریم .او ماهیت زندگی را زشت نمی‌داند بلکه، حوادث دردناک را عامل زشتی آن قلمدادمی‎کند:
چه زندگانی دیگرگونی را
با انتظار می‌رفتیم
تا بدان هنگام
که کشتی ها‌مان را
در لجن زاری گشوده لنگر انداختیم …
که دریغا
دریغ ، دریغ
تابوتی بر دست‌ها و گوری در دل‌ها
در بارانی یکریز. (همان،ص.54)
در جایی دیگر می‌توان به تعریض شاعر برخورد کرد. وقتی که در میان زشتی‌های زندگی ، انسان را به اجبار وا می‌دارد که اقرار کند زندگی زیباست . او در بین آوردن ترکیباتی چون : «نرده‌های شکسته »،«پرتگاه لیز زمان»و «هوایی خارآکنده»که می‌تواند دیدگاه او در مورد زندگی باشد ناگهان می‌گوید: «بگو زندگی زیباست!»
و حالیا
افقی ناپیدا
نرده‌های شکسته
پرتگاه لیز زمان
هوایی خار آکند…
آی نور خمیده !
تو باید بنویسی
زیباست زندگی. (همان،ص.364)

4-2-2-1-3-یکنواختی زندگی
روال تکرار‌پذیر زندگی، شاعر را وادار می‌کند که آن‌ را بازی بی‌رحمانه‌ای ببیند، پر از روزمرگی و کسالت . از نظر او این روند تکرار شدنی تا روز مرگ ادامه دارد :
بر می‌خیزیم و می‌نشینیم
برمی‌خیزیم و می‌نشینیم
و این بازی بی‌رحم
تا حفر مرگ زیر قدم‌هامان
همچنان جریان می‌یابد. (همان،ص.349)
سپس ما می‌رویم و این بازی بی‌ثمر، نصیب دیگری می‌شود و همچون رودی در جریان، تکرار می‌شود:
پس ما به سوی زمین باز می‌رویم
و این کلمات
در آرواره‌هایی دیگر خواهد لرزید
و این بازی بی‌برگ
همچنان جریان خواهد داشت. (همان،ص.288)
این تکرار مخصوص انسان نیست بلکه در تمام امور دنیوی جریان دارد:
و هر چه هست همین اتّفاق‌های ساده‌ی دنیاست:
اتوبوس‌های شکسته‌یی که بهم می‌خورند
سرگیجه‌ی مداوم سیاره‌ها. (همان،ص.351)
4-2-2-1-4- فریب زندگی
فریب زندگی موضوعی است که انسان از آن غافل شده ، شمس با تلنگری آن را یاد‌آوری می‌کند. او با ترکیب کنایه‌ای «چیزی در آستین داشتن » مهیّا بودن زندگی را برای نشان دادن هر گونه اتّفاقی ، به خواننده گوشزد می‌کند:
زندگی!
چه در آستینت کرده‌ای
که شادمانه و دست افشان این چنین برابر من راه می‌روی. (همان،ص.298)
شاعر اغلب برای ملموس کردن واژگان تجریدی و انتزاعی از تشبیه‌های حسی استفاده می‌کند. او افسون زندگی را می‌بیند و با واژگانی چون«بی ماه»، «کورمال کورمال»، «سایه ها»و «پنهانی بودن» تصویری مه‌آلود می‌سازد برای اینکه بتواند ذهن خواننده را هم سو با فلسفه‌ای که در ذهن دارد همراه سازد:
و زندگی که سِحر سَحَر می‌نمود
اکنون شبی است
که بی ماه
کورمال کورمال
بر دیوار سایه‌ها دست می‌ساید و
پنهان
می‌گذرد. (همان،ص.339)
شمس در شعرش معمار تصاویریست که با آجر عاطفه ،تخیّل و احساس آنها را می‌سازد. او زندگی را آن‌گونه که خودش می‌بیند روایت می‌کند . در اکثر این تصاویر ابهام زندگی دیده می‎شود. این ابهام اغلب برگرفته از فریب زندگیست که دیگر جزیی از خاصیّت آن شده‌است :
و زندگی همین تپّه‌ی ناپیداست
در شفقی خونین
که دوره گرد گرسنه‌یی را در شولای مه‌آلودش پنهان می‌کند
و زندگی همین مدار گرسنگی است. (همان،ص.350)
4-2-2-1-5- بیهودگی زندگی
« شاعر با جزیی‌نگری خاص خود به تحلیل زندگی می‌پردازد تا جهان را کشف کند. پرداختن و توجه زیاد به
تصاویر انتزاعی گاهی به جوهر شعری شاعر هجوم می‌برد و خواننده‌ی تنبل را دچار ملال و سرگردانی می‌کند.» (شریفی،1387،ص.104)
این آب‌ها به سوی چه پرواز می‌کنند
وقتی مست و عرق ریزان این چنین
به جانب ناپیدایی
پیش می‌روند. (لنگرودی،1390،ص.240)
شعر شمس شعر ساده‌اي است و این سادگي ، حرف اول شعر اوست . به همین سبب فهم شعر او براي خواننده آسان است. نه به دليل سادگي ِجهانِ او، بلکه به دليل روايت ساده و روان و سلیسی که شاعر از جهان پيچيده امروز دارد:
اینک
هراسی دیگر
با راهی
که پایانش آشکاره است.
و زندگی
در مرز بیهودگی
تکه تکه خواهد شد. (همان،ص.35)
شاعر از این همه فریب و بیهودگی و روزمرگی آنقدر خسته است که می‌گوید:
اگر تحمّل ایّام آسان بود
خدا نیز خود
به هیئتی
آشکاره می‌آمد. (همان،ص.112)

4-2-2-2- دنیا
از شاعری که در دوره‌ی اول شاعری ، شعرش دست‌خوش اوضاع اجتماعی و سیاسی جامعه است، نمی‌توان توقّع داشت دنیا و پیرامون خود را زیبا ببیند و یا در این شرایط جلوه‌های دنیایی، او را فریب دهد.
4-2-2-2-1- حقیقت دنیا
اوّلین پاره از اوّلین اثر شمس، با مضمون هبوط خسران بار انسان به زمین آغاز می‌شود. او ناگهان خواننده را با تصویری مواجه می‌کند که به هیچ روی آمادگی برخورد با آن را نداشته است . تصویری از یک زندان که در آن خفه خواهیم شد« زندان» استعاره‌ای از «دنیا»ست .
زیانبار
بدان سانی فرود آمدیم
که راه مان به تباهی انجامید .
هراسی دیگر
با راهی
که پایانش آشکاره است
و زندانی
که ما را خفه خواهد کرد. (همان،ص.33)
زیباترین قسمت توصیف دنیا در سروده‌های شمس شعر «خرّاطی روبه رو» است . شاعر دکّان خرّاطی را به تصویر می‌کشد که خرّاط لحظه به لحظه در حال ساختن وسایل گوناگون است. او در این شعر از آفریدن خالق آغاز می‌کند و می‌گوید:
مدام
با ارّه‌های تلاشش
خرّاطی روبه رو
در کار است.(همان،ص.145)
آنچه در این دکّان ساخته می‌شود همه تصویری از عناصر سرد دنیایی است که روح و شوقی در آنها دیده نمی‌شود. این موضوع را از صفتهایی که برای عناصرش انتخاب کرده به وضوح می‌‌توان دریافت.«شهرزاد پریده رنگ »، «انسان بی روح و نا امید» است و «جنگل تاریک » منظور همان «دنیا» است که پر از ظلم و غم و اندوه است . او در انتها با تصویر‌سازی از مرگ یک جریان زندگی دنیایی را تکمیل می‌کند و در چند مصرع بر خواننده عرضه می‌کند :
ارّابه کوچکی
شهرزاد پریده رنگی را به جنگل تاریک می‌برد…
بانویی خسته‌یی، با چهره‌ی آرام
به خیابان بارانی می‌نگرد.
چهره اسبی که به ناگهان می‌میرد.
و در آخر شمس با استفاده از فن غافلگیری خواننده را متعجب می‌سازد:
خرّاطی روبه رو ،جهانی از اشیاء مرده و رویاست …
خرّاطی روبه رو، حقیقت دنیاست. (همان،ص.145)
او انسان را در این دنیا اینگونه به تصویر می‎کشد ، نوازنده‌ای واژگون در چاه، که در این حال مشغول نواختن است و انسان‌های بدکردار بر سر چاه ایستاده‎ ،او را نظاره می‎کنند و نگاه آنها درد انسان را بیشتر می‌کند:
من واژگونه بدین چاه مانده‌ام
و این ترنم تار
که جادوان و بدکنشان را بر چاهم گرد می‌آورد بارم را سنگین‌تر می‌کند. (همان،ص.282)
4-2-2-2-2- بی اعتمادی به دنیا
در جایی دیگر شمس لنگرودی صفت‌هایی برای دنیا برمی‌گزیند که خود نمایانگر عدم اعتماد به آنست . صفتهایی همچون : «زورق بی بعد و بی ستاره »و «سیاهخانه نا ایمن» :
این زورق بی‌بعد و بی‌ستاره کجا می‌رود
این تکه‌های قلب زمان کجا می‌ریزد
در این سیاهخانه ی ناایمن
نه صدایی می‌آید
نه موج خون تباه شده‌یی درها را باز می‌کند. (همان،ص.351)
سیاه‌خانه‌ای که انسانها، پلیدی‌ آن را به دست فراموشی سپرده‎اند. آسمان، زخم تگرگ‌ها را از یاد برده‌است و انسانها، آسیب‌های آن رابه دست فراموشی سپرده‌اند .گویی شاعر هر لحظه زخم‌های دنیا را یادآوری می‌کند:
دیگر
نه
هوای بازماندنم نیست
در این سیاه‌خانه ناایمن
که آسمانش
زخم تگرگ را از یاد می‌برد. (همان،ص.73)
یکی از مسائلی که شعرا بر آن تکیه می‌کنند و آنرا به خواننده گوشزد می‌نمایند عدم اعتماد به دنیاست . شمس لنگرودی معتقد است که در پناهگاه آرامش ، خطری جدی نهفته است :
آخ سنجاقک خردی که به سایه‌ی خنکی پناهی جسته‌ای!
آنجا غلاف خنجر آبگون است. (همان،ص.318)
او آسمان را با صفت‌های همچون «شیشه‎ای » و «ترک خورده» همراه می‌کند تا در معرض بودن زوال و تباهی آن را برای خواننده عیان کند و بر بی‌اعتمادی دنیا بیفزاید:
هیچ اعتمادی به آسمان ترک خورده‌ی شیشه یی نیست. (همان،ص.205)
4-2-2-2-3- پایان دنیا:
فلسفه دنیا در نظر شاعر مبهم است . از این رو سرانجام آن برایش ناپیداست و نمی‌داند که چگونه این جهان به جهان دیگر متصل می‌گردد:
دنیا چگونه تمام می‌شود
و آفتاب صبح جهانی دیگر
چه گونه طلوع می‌کند!
این لاژود و نقره کجا می‌ریزد. (همان،ص.218)
آنچه آشکار است اینست که روزی انسان دنیا را ترک می‌کند و دنیا برای او اینگونه به اتمام می‌رسد:
آن گاه
مردگانی دیگر
سوار زورق زرّینی از راه می‌رسند
شیشه‌های اتاقم را می‌شکنند و مرا می‌برند…
آیا جهان
این گونه به پایان می‌رسید و نمی‌دانستیم. (همان،ص.357)
4-2-2-3- گذر زمان :
زمان یکی از مهمترین اجزاء شعر شمس است و کمتر شعری را می‌بینیم که رد پایی از زمان در آن نباشد. برای شاعری که در میانه‌ی ناملایمات می‎سراید ، شعر مظهر تجلّی ذهنیّات مغشوش او می‎شود. زمان در شعر شمس به پنج گونه دیده می‌شود:
4-2-2-3-1-گمشدگی زمان:
هنگامی‌که شاعر تحت تأثیر غم و اندوه فراوان قرار می‌گیرد ، زمان را گم می‌کند و ابهام‌آمیز و گنگ‌بودن آن را در اشعارش تکرار می‌کند. یکی از مهمترین مصداق این مورد شعر خاکستر و بانو است. شاعر در این شعر مرگ فرزندی را در قالب منظومه‌ای بلند می‌سراید و در آن با گمشدگی زمان ، برای خواننده حس مصیبت و در سوگ نشستن را به خوبی نمایان می‌کند :
ستاره شفاف!
بر می‌شوی
یا
فرو می‌افتی؟ (همان،ص.197)
شاعر تا انتهای شعر با عبارات متفاوت این موضوع را برای خواننده یادآوری می‌کند تا او را مانند خود حیران کند:
سایه‌های بلند!
صبح است یا غروب؟(همان،ص.197)
و یا می‌گوید:
روزی در پی است یا شبی! (همان،ص.201)
این ویژگی در اغلب سرودهای

پایان نامه
Previous Entries منابع مقاله درمورد جهان بینی، قرآن و حدیث، انسجام درونی، تغییر نگرش Next Entries منابع مقاله درمورد ایدئولوژی، حقیقت هستی، ظلم و ستم