منابع مقاله درمورد عاشق و معشوق، اجتماعی و سیاسی، شاعران معاصر، شگفت انگیز

دانلود پایان نامه ارشد

مرثیه آمیز شمس پر رنگ به نمایش در می‌آید:
یادم نیست چه هنگامی بود.
پاییز بود یا بهار
صبح بود یا غروب. (همان،ص.439)
نمی‌دانم سپیده‌دمان است که به تاریکی باز می‌رود
یا شامگاهان است
که از برابر ماه می‌گریزد. (همان،ص.202)
در بسیاری از سروده‌های بخش اول، ابهام زمان دیده می‌شود که خود نشانه‌ی بر هم ریختگی ذهن شاعر یا شدت تألّم او در بیان داستان است.
4-2-2-3-2- دو گانگی زمان
در مقدمه‌ای که بر کتاب« هیچ کس از فردایش با من سخن نگفت» نگاشته شده، از این دوگانگی یاد شده است. زمان در کل شعر جریان دارد اما ایستا هم هست. نگارنده معتقد است که این پارادکس‌ها‌ی شگفت انگیز شکلی تراژدی وکمدی می‌سازند: (کاظمی،1388،ص.25)
ساعت‌های خانه‌ی ما خوابیده‌اند.
و روز و شب هنوز ، مثل دو غول کودن
در پی هم می‌دوند ، بازی می‌کنند ،و فراموش مان کرده‌اند. (لنگرودی،1390،ص.204)
این دوگانگی در برخی از اشعار جریان دارد. ساعت، خود نماد گذشتن زمان است. اما وقتی راه زمان را گم کرده باشد دیگر متوقّف می‎شود و از حرکت باز می‌ماند :
و ساعتی
که راه زمان را گم کرده است. (همان،ص.332)
ما
کلید زمان را گم کردیم . (همان،ص.274)
4-2-2-3-3- زود گذر بودن زمان
شمس لنگرودی هنگامی از گذر سریع زمان سخن به میان می‌آورد، که گذرشتابان عمر را می‎بیند. زمان زود می‌گذرد و تمام زیبایی‌های جوانی به سرعت از انسان گرفته می‌شود :
پیری چه زود فرا می‌رسد
و خواب چه زود
گواریی‌شان را از دست می‌دهند. (همان،ص.34)
شاعر در برخی از سروده‌هایش کوتاهی عمر و زودگذر بودن زمان را این گونه وصف می‌کند:
زاده می‌شویم چون حبابی
عمر می‌گذرانیم چون کفی
می‌میریم چون موجی. (همان،ص.256)
شاعر در شعر قصیده لبخند چاک چاک که در آن جریان زندگی را می‌سراید از اتاقی بیست و چهار متری یاد می‌کند . شمس معتقد است این اتاق می‌تواند استعاره‌ای از بیست و چهار ساعت شبانه روز باشد و اتّفاقاتی که در طول این فرصت به سرعت رخ می‌دهد. همچنین می‌تواند اشاره‌ای به زمان کوتاه زندگی داشته باشد که به سرعت طی می‌شود:
و دنیا
وقتی در حجمی بیست و چهارمتری آن قدر کوچک می‌شود
که هر دقیقه هزارن بار، بر گرد جهان می‌گردی
چه تفاوت خواهد کرد
صدو دو ساعت ویران
یا چند ساعت سالم. (همان،ص.349)
4-2-2-3-4- ایستایی و دیر گذر بودن زمان
و گاه شاعر زمان را گهواره‌ای بی رمق می‌بیند که از کار افتاده‌است .این امر دلالت بر حرکت کند زمان دارد.
اغلب این دسته از اشعار در وصف روزگار هجران سروده شده است:
و زمان
این گاهواره ی بی رمق
از کار ماند. (همان،ص.69)
او معتقد است که زمان ایستا و ناگذر است و این انسان است که می‌گذرد :
این روزگار نیست که می‌گذرد
ماییم. (همان،ص.385)
و در جای دیگر می‌گوید:
نسیم زمان جاری شو! (همان،ص.138)
4-2-2-3-5- تصویر سورئال زمان:
گاهی شاعر زمان را در قالب سورئال می‌ریزد و از زاویه‌ای دیگر به آن می‌نگرد. مثلاً در جایی عنوان می‎کندکه زمان معنای گذرا بودن و تلخ بودن خود را نمی‌داند. این بخش تصاویر شمس در مورد زمان بیشتر به جنبه‌های طنز اشاره دارد.
و ساعتی که زیر سرم جیغ می‌کشد
معنای زشت زمان را درست نمی فهمد. (همان،ص.66)
شاعر با ساختن فضایی سورئال همراه با طنز به بیهودگی و گذر بی‌هدف آن اشاره می‌کند. «زمان» چون «گاری» است که وجه شبه آن« واژگونه بودن» آنست. این تصویر حاکی از چرخش بی هدف
زمان است :
اما نگاه کن
زمان در دره‌یی افتاده
و چرخ هایش در آسمان تهی می‌چرخد. (همان،ص.358)

4-2-2-4- مرگ و مرثیه‌خوانی :
مرگ از جمله درون‌مایه‌هایی است که شاعر بسیار زیاد به آن پرداخته است . مخصوصا اینکه شمس خود می‌گوید اشعار دهه شصت او مرثیه خوانی است و در مجموعه‌ی «خاکسترو بانو» شاهد جریان داشتن این عنصر در تمام منظومه هستیم . البته او در دوره بعد از تحوّل نیز به این موضوع پرداخته است.امّا تفاوت مرثیه خوانی ها ی دوره‌ی اول با دوره‌ی دوم در اینست که:
اول – در دوره قبل از تحوّل فکری ، مراثی برای انسان خاصّی نیست. بلکه بعلت تألّمات درونی ، شاعر به این موضوع پرداخته است .در حالیکه در دوره‌ی بعد تمام مراثی برای کسانی است که شاعر به نوعی با آنها در ارتباط بوده و آنها را می‌شناخته است. این موضوع را در ابتدای هر شعر می‌توان دریافت چرا که شاعر از کسانی که برایشان شعر سروده نام برده است .
دوم – تفاوت دوم در نحوه بیان و انتخاب واژگانیست که شاعر آنها را وسیله‌ای ساخت، تا درون‌مایه اصلی را به نمایش بگذارد . او در دوره اول لغاتی خشن را انتخاب می‌کند. مثلاً: «لاشخور»، «مغاره تاریک» و… .او در اکثر اشعارش گریزی به این موضوع زده‎است و کمتر مجموعه‌ای را می‌توان یافت که خالی از این درون‌مایه باشد. به صراحت می ‌توان گفت مضمون بسیاری از اشعار موضوع« مرگ »است.
4-2-2-4-1- جلوه خوفناک مرگ
«لاشخور» و «گرگ هار گرسنه» توصیف‌هایی هستند که شاعر بوسیله آن مقصود خود را بیان می‌کند. این ترکیب‌ها هم نشانه تألّمات روحی شاعر نسبت به موضوع مرگ است و هم بیانگر مرگ‌های زیادی که در اطراف او در اثر عوامل مختلف اجتماعی و سیاسی آن زمان، اتّفاق افتاده است:
این لاشخور کجا نشسته که این قدر
بال پرنده را به زمین می‌ریزد!
این گرگ هار گرسنه کجا می‌گردد
که خرده ریز استخوان شکارش را می‌بینم. (همان،ص.216)
استفاده شاعر از لغاتی مثل «مغاره» و «گردنه‌های برزخ »و… بیانگر روحیّه‌ی سرسخت و توأم با خشم و خشونت شاعر است .
و ما بدان مغاره‌ی تاریک می‌رسیم
که مردگان ترس خورده
با چشمانی فراخ
در گردنه‌های برزخ
بر پنجه‌ی سردشان
در انتظار شنیدن نام شان می‌لرزند. (همان،ص.284)
منظور شاعر از «مغاره تاریک» همان« قبر» است.
انسان در این دوره نابسامان جنگ و فقر و آشفتگی اجتماع، آنقدر اسیر رنج‌ها ، دردها و گرسنگی است که شاعر برای توصیف مردمان صفت «حریص» را انتخاب می‎کند. انسان‌هایی که از حرص و ولع زیاد در لقمه‌ی مرگ چنگ می‌زنند و نمی‌دانند که باعث نابودی خود می‎‌شوند:
روز
در غبار طبله‌های زمان پیش می‌رود
و مردمی گرسنه
در آتش می‌چرخند
و حریصانه
در لقمه‌ی لغزنده‌ی مرگ
چنگ می‌زنند. (همان،ص.396)
او به انسانهای حریص یادآور می‎شود به نور و درخششی که در دنیا می‎بینید، امیدوار نباشید.این درخشش و تابانیِ نورِ مرگ است که جلوه‌گر شده است :
مرگ است این ستاره
اگر
این سان
بر بام آسمان می‌رقصد
ورنه این همه شب‌ها ،که به تاریکی گذشت. (همان،ص.96)
او مرگ را در تمام عناصر جاری و ساری می بیند . حتی از فرو ریختن و نابودی زمین سخن می‌گوید:
این جا زمین در انتظار فرو ریختن است
زمین زنده؛ زمین تناور؛
لاشخوران در سبدهای قدیمی
کبوتران جوان را
به هدیه و سور می‌برند. (همان،ص.149)
4-2-2-4-2- مرگ هدیه خدا
شاید بتوان گفت که اوضاع اجتماع و نابسامانی‌های آن روزگار، شاعر را متقاعد کرده است که در این زمان مرگ می تواند هدیه‌ای باشد برای انسان:
و مرگ هدیه‌ای ست
که خدا می‌دهد
پیش از تولدت. (همان،ص.66)
او مرگ را در این دوره‌یِ تحسّر آور ، بر زندگی ترجیح می‌دهد و آنرا پناهی روشن برتر از زندگی می‌داند و برای زیبا جلوه نمودن آن «پناه روشن» را بر می‌گزیند:
مرگ نیست
مرگ نیست
پناهی است روشن و
جاویدان
بر گستره‌ی آسمانی آرام و سپید اندام
اگر اینگونه به حسرت
چشم بر همه جانب می‌بندیم و
خانه
تاریک می‌شود. (همان،ص.88)
شمس حقیقت مرگ را با نگاه و زبانی کاملاً واقع‌گرایانه بیان می‌نماید و در سروده‌هایش از پوچی و بی‌ارزشی این دنیای زودگذر شکایت‌ دارد:
حلقه تابانی است مرگ که جهان را به روشنایی‌ها پیوند می‌دهد. (همان،ص.154)
4-2-2-4-3- مرگ و فراموشی
فراموشی پس از مرگ در بسیاری از اشعار شمس به چشم می‌خورد .
بسیاری کسان
بر گردونه‌ی زرین ستاره‌یی در روشنایی جاودانه گریختند
و چهره‌ی زیبایشان
در خاطره‌یی نپایید. (همان،ص.255)
شمس کارهای روزمره انسان را عاملی می‌داند که این فراموشی را تسریع می‌کند. سرگرم می‌شویم و از یاد می‌بریم که کسی با ما بود و دیگر نیست:
و تو
آرام
بر تخت سپیدی دراز کشیدی
همچون شهریور ماه.
بعد سرگرم کارهای روزمره شدیم و همه چیز از خاطرمان رفت. (همان،ص.435)
جای خالی آدم‌های رفته دیگر حس نمی‌شود و این دردناک‌ترین بخش زندگی است:
پرندگانی خاموش می‌شوند
بی آنکه جای خالی شان حس شود. (همان،ص.220)
و اینک به بررسی برخی از مراثی می‌پردازیم:
4-2-2-4- 4- مرثیه ها
«خاکستر و بانو » یکی از مهمترین شعرهای شمس است. این شعر مرثیه خوانی برای فرزندیست که در جنگ کشته شده است. او در این منظومه برای کسانی مرثیه می‌خواند که بر سر آرمان خواهی خود و جامعه جانبازی نموده‌‌اند:
چشم های تو که در پی نان گرسنگان همه جا را می‌کاوید
در حفره‌ی کدام مار سیاهی است
پایت که شانه‌ی خاک را زخم کرده بود
اکنون چگونه بندی خاک است. (همان،ص.214)
با توجه به این که شاعر از عناصر طبیعت بسیار بهره می‌برد در این جا نیز از آنها یاری می‌گیرد تا چهره‌ی مرگ را بهتر به تصویرکشد. او با تشبیه مرگ به پاییز اینچنین می‎گوید :
پاییز
خمیده و ناگهان
از پشت ساقه های علف پیدا می‌شود
و دانه دانه درخت‌ها را خفه می‌کند، می‌گریزد
تو خنجر سوزانت را باید در برگ گلی نهان می‌کردی
دشمن همیشه حربه‌ی آخر را در لبخندش پنهان می‌کند.(همان،ص.210)
در این پاره اشاره شاعر به دستیگری آزادیخواهان در فضای خفقان آور هم می‌تواند باشد . پنهان سازی حربه در لبخند و خفه کردن خود حاکی از این موضوع است:
و دیگر آنکه
تو پیدا نیستی
آن جا
در ابهام شاخه ها
میان تکه پاره های زمان. (همان،ص.408)
«ماه» عنصر آسمانی، در این فضا برای ارج بخشیدن به مقام انسان‌های بزرگ (یا آزادیخواهان) استعاره‌ای از آنها می‌شود. «نیلوفران» عناصر طبیعی هستند که در این تشییع حضور دارند. این همان پیوند ناگسستنی شاعر با طبیعت است:
به ارّابه‌ی نیلوفران ماه را می‌برند
و کودکان و زنان
در کوچه ها و خیابان‌ها
می‌گریند. (همان،ص.126)
4-2-3- غنایی
4-2-3-1-عشق:
ادبیّات فارسی سرشار از سروده‌های غنایی هست.گویا شاعری نیست که در این زمینه طبع‌آزمایی نکرده باشد. درون‌مایه‌ای که ادبیّات بدون آن خالی از شور و احساس می‎شود.«شعر فارسی هیچ گاه از حضور عشق خالی نبوده و لاجرم نخواهد بود و در شعر معاصر نیز عشق هم چنان حضور خود را حفظ کرده است؛ البته شاعران معاصر در پرداختن به آن، راه تازه‌ای یافته‌اند و عشقی ارائه داده‌اند که نه جسمانی و زمینی صرف است نه عرفانی صرف، بلکه زاییده تعامل انسان و اجتماع و فرهنگ معاصر است.»(جوکار ،شهبازی ،1389،ص.67)
همانگونه که گفته شد در دوره‌ی قبل از تحوّل شاعر به همه چیز می‌تازد. این عصیانگری شاعر، هنگام بیان احساساتش در انتخاب واژگان به منصه‌ی ظهور می‌رسد. او در تعریف عشق به مذمت آن می‌پردازد اما از عاشق و معشوق به زیبایی و تقدّس یاد می‌کند و معتقد است که: « تمام اشعار از یک منطق واحد تبعیّت نمی‌کند بلکه شعر حالات مختلف شاعر را نمایان می‌کند. بنابراین در همین دوره شاهد جلوه‌هایی از تقدیس عشق نیز هستیم».( مصاحبه‎ی پیوست،ص.190)
4-2-3-1-1-تعریف عشق
او معتقد است چون عشق را نمی شناسیم از آن دوری می‌کنیم .اگر عشق را می‌شناختیم نیازی به این دوری
نبود و خودمان را در معرض آن قرار می‌دادیم .
عشق کلاهیست
که بر سر می‌گذاریم
بی آنکه
رگباری
آزارمان دهد
عشق جاده‌ایست
که در می‌نوردیم
بی آنکه
ایمانمان
با کعبه ‌ای دور رفته

پایان نامه
Previous Entries منابع مقاله درمورد جهان بینی، قرآن و حدیث، انسجام درونی، تغییر نگرش Next Entries منابع مقاله درمورد ایدئولوژی، حقیقت هستی، ظلم و ستم