منابع مقاله درمورد طبیعت انسان، قانون طبیعی، اصول اخلاقی، معیار صدق

دانلود پایان نامه ارشد

دارند» استنباط کند که «دانستن، خوب است».722 عمومیت داشتنِ یک میل (مثلاً میل به دانستن یا همان حس کنجکاوی)، دلیل کافی برای استنباط خوب بودنِ متعلَّق آن میل (دانستن) نیست، همانگونه که عکس این مطلب هم درست نیست؛ یعنی از این مطلب که همه انسانها «معرفت» را ارزشمند ندانسته و دنبال آن نمیروند، نمیتوان نتیجه گرفت که «معرفت» ارزشمند نیست. همچنین، از اینکه انسانهای باهوش و باتجربه معرفت را ارزش تلقّی میکنند و آن را جنبهای از شکوفاییِ خود میدانند، نمیتوان نتیجه گرفت که «معرفت، باید ارزشی واقعی باشد».723
اگر چنین است، فینیس که معتقد به اخلاق مبتنی بر طبیعت است، چگونه میتواند بین «باید» و «هست پل بزند؟ آیا این بیان با واقعگرایی اخلاقی منافات ندارد؟ فینیس برای پاسخ گفتن به این سوال تلاش میکند تا نشان دهد که اصول عقل عملی، به لحاظ وجودشناختی ریشه در طبیعت انسان و هستها دارند، هرچند به لحاظ منطقی و معرفتشناختی، قابل استنتاج از آنها نیستند. او در همین راستا، ادّعای سوفسطائیان مبنی بر اینکه حقایق اخلاقی وجود ندارند را مطرح کرده و در پاسخ بیان میکند که، هرچند خودِ گزارههای اخلاقی، هیچگاه از گزاره دیگری استنتاج نمیشوند، امّا قابلیتهای واقعیِ مشخصی در طبیعت انسان وجود دارد که شرط ضروری آنهاست.724 هر انسانی، اگر به دقّت به قابلیّتهای مناسب خود توجّه کند، بدون هیچگونه استدلالی میتواند بفهمد که «تحقق بخشیدن به این قابلیتها برای انسان، خوب و معقول است»، و در این فهم خود نیازمند هیچگونه توجیه و دلیلی نیست.725 حتیّ انسان بد و شرور، که حداقل تجربه کافی در بدست آوردن معنای کلمات داشته باشد، اصول اوّلیه عقل عملی را فهمیده و تصدیق میکند و تمایلی به سوی خیرات را در وجود خود خواهد یافت.726 به بیان دیگر، هر کس عاقلانه عمل کند، به نحو طبیعی به اصل اوّل عقل عملی معرفت دارد و به صورت طبیعی خوبهایی را که به سوی آن سوق داده شده را درمییابد. از این رو، هستِ اصول اوّلیه عقل عملی، فینفسه جنبهای از طبیعت انسان است.
به اعتراف خود فینیس، این موضع را در واقع پیشتر آکوئیناس نیز اتّخاذ کرده بود و بدین جهت مورد اعتراض افرادی چون کُنر727 قرار گرفته که معتقدند «آکوئیناس نتوانسته توضیح دهد که چگونه میتوان بین اصول اخلاقی که ما افعال خود را بر طبق آنها انجام میدهیم و اصول بدیهی، پل زد»، امّا فینیس این اعتراض را به جهت مبتنی بودن بر پیشفرض استنباط معرفتشناختیِ «باید» از «هست»، قابل پذیرش نمیداند.728 بر اساس اظهارات او، این ادّعا درست نیست که «هر تقریری از نظریه اخلاقیِ قانون طبیعی، مستلزم این خواهد بود که گزارههای اخلاقی میتوانند از گزارههای مربوط به طبیعت و هستیِ انسان نتیجه شوند».729 او معتقد است اینکه برخی به اشتباه به آکوئیناس نسبت دادهاند که او بایدها را از هست استخراج و استنباط نموده730، حرف درستی نیست؛ چرا که آکوئیناس به صراحت بیان داشته که اصول اوّلیه قانون طبیعی، که صورتهای بنیادین خوب و بد را تعیین میکنند و میتوانند توسّط هر فرد صاحب خِردی به چنگ آیند، بدیهی و غیرقابل اثبات هستند.731 آنها در نظر آکوئیناس، از واقعیتها استخراج نشدهاند، از گزارههای متافیزیکی ناظر به طبیعت انسان یا طبیعتِ خوب و بد نیز استخراج نشدهاند، و از مفهوم غایتشناختیِ طبیعت یا هر مفهوم دیگری ناظر به طبیعت نیز استخراج نشدهاند. آنها از هیچ چیزی استخراج نشدهاند، بلکه ذاتی و در درون انسان هستند بدون اینکه از جایی استخراج یا استباط شده باشند. اصول اخلاقی دیگر هم، از این اصول ذاتی و درونی، حاصل میشوند نه از واقعیتهای بیرونی متافیزیکی یا غیرمتافیزیکی.732 باتلر این قوانین را نوشته شده توسّط خداوند و راهنمای طبیعی در وجود انسان میدانست که توسّط خالق ما همانند نور طبیعیِ عقل در درون ما نهاده شده است و شرط وجود ما به عنوان یک انسانِ اخلاقی است.733
فینیس هم از همین طریق؛ یعنی از طریق بدیهی و ذاتی بودن خیرات پایه و اصول بنیادین عقل عملی و نیز مبتنی ساختن دیگر ارزشها بر این ارزشهای بنیادین، تلاش کرده تا مساله باید و هست را حل کند. در نظر او، خیرات پایه که از طریق معرفت عملی به چنگ میآیند، اموری هستند که هوش انسان، آنها را نه از بیرون با ملاحظات انسانشناختی، روانشناختی و متافیزیکی در مورد طبیعت انسان، بلکه از درون با تجربه کردنِ طبیعت خاصی که انسان دارد و طینت یا ذات او، به دست میآورد. 734در واقع، هیچگونه فرآیندی از استنباط در اینجا وجود ندارد، تا کسی ادعا کند که بایدها از هستها استخراج یا استباط شدهاند. اینگونه نیست که فردی بگوید «من طبیعتاً در درون خود تمایل به کشف امور دارم، پس نتیجه میگیرم که معرفت چیز خوبی است و باید دنبال شود»، بلکه با تجربه طبیعت خود و بدون هرگونه فهم استنتاجی، مییابد که طبیعت او و هر فردی که شبیه اوست، تمایل به معرفت به عنوان نمونهای از خوبی دارد.735 از این رو، قانون طبیعت را جز با ابزار تحقیق، تجربه و آزمون نمیتوان فهمید.
«اصول معرفت عملی، نه تنها استنباط نشدهاند، بلکه اساساً غیرقابل اکتساب هستند. آنها نقطه آغازینی هستند که بشر به خودش نداده بلکه به طور ذاتی، به عنوان یک پیش شرط برای جهتیابی انسان و هدایت عقلانی در وجود او نهاده شده است.»736
به نظر فینیس، اصلاً فرآیند استنتاج در مورد ارزشها یا خیرات پایه، معنا ندارد. گرچه ممکن است خود عنوان «قانون طبیعی» در این جهت، رهزن باشد و این توهّم را ایجاد کند که ریشه هنجارها باید بالاخره به جایی بازگردد و لذا باید نتیجه گرفت که بایدها از یک هست استنتاج میشوند، امّا این، گرچه ممکن است در تقریر رواقی از قانون طبیعی و نیز برخی تقریرهای مطرح شده در دوران رنسانس، درست باشد امّا در تقریری که فینیس اتّخاذ نموده و پیشتر آکوئیناس نیز از آن دفاع کرده بود، به هیچ وجه درست نیست.737 فینیس در این راستا بیان میدارد:
«مادامی که آگاهی داشتن نسبت به امکانات و استعدادهای واقعی،738شرطی ضروری برای قضاوت معقول در باب این گزاره که «صداقت ارزش است» باشد، خود این گزاره به هیچ وجه از گزاره دیگری اخذ نشده است»739.
بر این اساس میتوان گفت در نظر فینیس، اصول عقل عملی، به لحاظ وجودشناختی ریشه در طبیعت انسان دارند و به لحاظ منطقی و معرفتشناختی، از داشتههای طبیعت انسان استنباط نمیشوند بلکه بدیهی هستند.740 این که به لحاظ معرفتشناختی بایدها از هستها استنتاج نمیشوند به این معنا نیست که دیواری از جدایی بین «هستِ» معرفت عقلانیِ ناشی از طبیعت انسان، و «بایدِ» هنجارهای عملی وجود دارد.741 با این تفسیر، در واقع فینیس معتقد است که ارزشها از هستها استنتاج نمیشود، نه اینکه ارزشها نمیتوانند از هستها استنتاج شوند. از این رو، در نظر فینیس، یک نظریهپردازِ طرفدارِ نظریه قانون طبیعی، ملزم به پذیرش این مطلب نیست که گزارههای هنجاری از طبیعت استخراج شدهاند.742 «باید» موجود در اصول اوّلیه عقل عملی متخذ از «هست» نیست، بلکه متخذ از اینکه «خداوند اینگونه قرار داده» یا «توسط خودِ من تجویز شده» است.743
در همین راستا، فینیس یکی از وجوه تمایز نگرش خود با مدلهای کلاسیک از نظریه قانون طبیعی را در این میداند که نظریه او شرح کاملی از این واقعیت ارائه داده که بایدهای اخلاقی نمیتوانند از «هستِ» مبتنی بر انسانشناسی فلسفی یا حقایق متافیزیکی استنباط شوند. البته به لحاظ وجودی، میتوان یک «بایدِ اخلاقی» را متّخذ از هست دانست، در صورتی که «هست» بیان کننده واقعیتی باشد که متضمّن یک نُرم اخلاقی است. از این رو، از «این نوع رفتار، رفتار یک فرد عفیف و درستکار است» میتوان استنباط نمود که «این رفتار باید انجام گیرد». امّا از یکسری قضایای نظری، نمیتوان حقیقتی عملی یا اخلاقی را استخراج یا استنباط نمود؛ چرا که یک استدلال دقیق، چیزی را که در قضایایِ نظریِ مقدماتی نیست را در نتیجه نشان نخواهد داد. بنابراین، اصول نهایی اخلاق، نمیتوانند حقایقی نظری و متافیزیکی یا مبتنی بر انسانشناسی فلسفی باشند.744
این رویکرد به مساله باید و هست را افراد دیگری نیز به تبعیّت از فینیس، اتّخاذ نمودهاند. وتچ745 بیان میدارد که نه «باید» از «هست» گرفته میشود و نه «ارزشها» از «واقعیتها» و البته این به معنای عدم امکان ساخته شدن ارزشهایی که به عنوان هستی شناخته میشوند از واقعیتها نیست. علاوه بر اینکه، نفس آدمی دربردارنده وظایف غیرقابل تردید و اجتنابناپذیری است که لازمه این طبیعت هستند.746
6. معیار صدق گزاره های اخلاقی در نگرش جان فینیس
بر اساس رویکردی که فینیس در جهت پل زدن بین باید و هست اتّخاذ نمود، معیار صدق «خوب بودن» در رابطه با گزارههای اخلاقی، معنای خاص خود را خواهد داشت. به عنوان نمونه «معرفت» که ریشه در گرایش و میل به دانستن یا حس کنجکاوی و فرار کردن از جهالت دارد، به عنوان یک خیر پایه در نظر فینیس تلقّی میشود. حس کنجکاوی، در درون هر انسانی هست و انسان همواره در پی آن است که چیزی را درباره دیگران، محیط، خود و… بداند. از آنجا که این دانستن، موجب تحوّل و شکوفایی انسان میشود و تحوّلی را در او ایجاد میکند، خوب یا خیر است.747 بر این اساس «خوب بودن» در صورتی بر یک گزاره اخلاقی صدق خواهد کرد که بتواند در شکوفایی انسان تاثیرگذار باشد. در واقع میتوان دو معنا از صدق را در اینجا ارائه داد؛ یکی ارزش داشتن و خوب بودن به معنای مطابق بودن با واقع خارجی است، و دیگری ارزش داشتن یا خوب بودن به معنای موافق بودن با میل درونیِ انسان که تحوّل و رشد انسان و تحقق قابلیّتهای او را در پی دارد و آنچه مد نظر فینیس از «معرفت» به عنوان خیر یا خوب هست، همین معنای دوّم است.748 در واقع، متعلّق خوبی، عین خارجی نیست بلکه میل و گرایش خاص طبیعی انسان است.
فینیس معرفت نظری و عملی را از هم تفکیک نموده و معتقد است وقتی ما به خوبیِ امری پی میبریم و خود را ملزم به انجام آن میکنیم، بینش و آگاهی ما، منطقی متفاوت را به کار میگیرد نسبت به موقعی که امری تاریخی یا مثلاً متافیزیکی را فهم میکنیم، امّا هیچ دلیلی وجود ندارد که بگوییم عملکرد هوش و بینش ما در فهم گزارههای تاریخی و متافیزیکی و… عقلانیتر از عملکرد هوش ما هنگام فهم خوب بودن یک امر است. 749برخلاف معرفت نظری که صادق بودن در مطابقت گزارهها با واقعیت پیشینی معنا مییابد و با «هست» نشان داده میشود، در معرفت عملی، صدق با اصول بدیهی آغاز میشود، و با «هست»750 نشان داده نمیشود، بلکه با «شدن»751 نشان داده میشود. در دانستنِ نظری، فرد خود را با واقعیت پیشینی منطبق میسازد امّا در دانستنِ عملی، قادر میشود تا به چیزی واقعیّت بخشیده و آن را شکوفا سازد. این بدین معناست که معرفت عملی، نمیتواند صدق خود را از مطابقت با چیزی که شناخته شده است حاصل کند، بلکه صدق یک گزاره عملی، در گرو تحقق چیزی است که ممکن است از طریق عمل کردن بر طبق آن گزاره تحقق یابد. به بیان دیگر، صدق گزاره عملی، در گرو همسو بودن عمل فرد با تحقق جنبه کمالی فرد است.
ممکن است برخی این تفسیر از صدق عملی را نپذیرند، با این تصوّر که صدق، صرفاً به معنای مطابقت معرفت با یک موضوع واقعی است. به بیان دیگر، «صدق» در صورتی در رابطه با گزارههای عملی بکار برده میشود که همان معنایی را داشته باشد که در مورد گزارههای نظری بکار میرود. فینیس معتقد است کسی که این موضع را اتّخاذ نماید، در واقع تلاش کرده تا معرفت عملی را به نظری تقلیل دهد. حال آنکه، «شدن»752 نمیتواند به طور یکسان، جایگزین «هست»753 شود.754 البته به نظر میرسد بتوان «شدن» را نیز نوعی از «هست» دانست؛ چرا که نوعی تحقق عینی در آن نهفته است، هرچند به جهت خاصیت فرآیند بودن و در حال تحقق بودنِ آن، از هستِ محقَق جدا است.
همچنین ممکن است افرادی این نکته را در رابطه با صدق گزارههای عملی بپذیرند که صدق گزارههای عملی در انتظار داشتن تحقق از طریق عمل ایجاد میشود امّا بر این مساله تأکید کنند که صدق گزارههای بنیادین یا اصول اوّلیه معرفت عملی، باید از طریق مطابقت با واقعیت پیشینی؛ یعنی قابلیتهایی که توسّط طبیعت انسان تأسیس شده،

پایان نامه
Previous Entries منابع مقاله درمورد قانون طبیعی، طبیعت انسان، انگیزه اخلاق، نظریه اخلاقی Next Entries منابع مقاله درمورد قانون طبیعی، طبیعت انسان، هستی شناسی، نظریه اخلاقی