منابع مقاله درمورد ایدئولوژی، حقیقت هستی، ظلم و ستم

دانلود پایان نامه ارشد

باشد
چرا که رگبار را نمی‌شناسیم
و راه را نمی‌شناسیم
و عشق را نمی‌شناسیم. (لنگرودی،1390،ص.67)
در برخی از تعاریف، شاهد ارتباط دو سویه اندیشه شاعر و تعارضات درونی او هستیم . مثلاً هنگامی‌که شاعر اعتراف می‌کندکه بدون عشق نمی‌توان زیست و با آن هم نمی‌توان زندگی کرد:
عشق چیزی نیست
که بتوان
با آن زندگی کرد
و زندگی چیزی نیست
که بتوان
بی عشق گذراند. (همان،ص.34)
شاعر عشق را عاملی می‌بیند که عزّت او را از دستش می‌گیرد و او را در میان اقران ،خوار و رسوای عالم می‌سازد:
آی عشق
از سر نیاز ما را به هر درگاهی برکشاندی
چونان آواز نخستین پرنده‌ای
که بر هر آستانه برآید
از سر بی تجربتی
و به هر گل نیم سوخته بال گشاید. (همان،ص.60)
4-2-3-1-2- رنج عشق
گویا شاعر رنج عشق را بیش از شادی آن می‌داند که می‌گوید: « عشق دشنام و بد نامی بیش نیست.» و انسان راپالوده نمی‌کند بلکه او را آلوده می‌سازد :
گفتم
سخن به یاوه سراییدم
چرا که عشق
دشنامی بیش نبود. (همان،ص.93)
با عشق
پارسایی تن را آلودیم. (همان،ص.40)
او صریح عنوان می‌کند که عشق به معشوق مایه‌ی رنج و تألّم و باعث کاستن روح انسان است. انتخاب واژه‌ای چون «رنجابه» نشان دهنده‌ی همان نگاه عصیانگریست:
رنجابه‌ای
که مایه‌اش همه از عشق توست
جان مرا می‌کاهد
رودخانه‌ای ست
که ما را با خود خواهد برد. (همان،ص.103)
شمس از تشبیهات تکراری خسته است و از آنها دوری می‌کند تا خودش به شباهت جدیدی دست یابد. او «خنجر عشق »را خاصیت عشق نمی‌داند بلکه آنرا بیهودگی عشق می‌بیند:
عشق نیست
انگاری بیهوده است
اگر چونان
خنجری
آرام
بر قلب می‌نشیند. (همان،ص.87)
شاعر حتّی با سروده‌های طنزش عشق را به سخره می‌گیرد. او عشق را حاصل نادانی و ناآگاهی می‌داند که سبب می‌شود انسان به لجن کشانده شود. البتّه این نگرش، در شعر اغلب شعرا دیده می‎شود.آنها معتقد هستند که ننگ و آلودگی عشق‌های زمینی همواره گریبانگیر انسان می‎شود و او را ناپاک می‌سازد:
عشقم اگر بزرگ و شگرف است
همه
از سر نادانی‌ست
می‌دانی
زیبایی تو عقابی است
که مرا به لجن می‌کشد. (لنگرودی،1390،ص.66)
گاه شکنجه‌ی عشق و فریب آن زاویه‌ی جدیدی بر شاعر می‌گشاید که مشکلات را بیش از شادکامی‌ها ببیند:
عشق تو
شکنجه‌ام می‌کند
چون بر درگاه جلوه می‌کنی
می‌بینم آسمانی که از آن من است
چیزی نیست
جز سیاهی شباهنگامی
که برفپوش امیدی بیمار
سپیدش می‌نمایاند. (همان،ص.41)
شمس به تقابل عشق و نفرت معتقد است. کسی که نفرت را نشناسد بی گمان عشق را هم نمی‌شناسد:
آنکس که نفرت را نمی‌شناسد
دیر عاشق می‌شود. (همان،ص.40)
4-2-3-1-3- زیبایی عشق
در کنار این همه تیرگی و سیاهی که شاعر آنرا بیان می‌کند زاویه دید دیگری نمایان می‌شود . این همان زمانی است که شاعر عشق را، عشقی پاک و بی آلایش، «عشق به ایده‌آل یا مردم و یا آینده بهتر»فرض می‌کند که به طرز فکر و احساس عرفانی نزدیک می‌شود. (لنگرودی،1371،ص.101)در اینگونه ابیات دید مثبت شاعر به عشق نمود می‌یابد. «عدم تبعیّت از منطق واحد» یکی از اصول شاعری شمس بود ،که پیش از این مطرح شد(مصاحبه‎ی پیوست،ص.190):
و عشق،خواب مقدّس است. (لنگرودی،1390،ص.55)
رویین تنی از عشق، انسان را از جلوه‌های فریبنده‌ی دنیا رها می‌سازد و پوششی می‌شود که عاشق را از غیر معشوق می‌رهاند:
هیاهوگر
از عشق
تن جامه‌ای ساختیم
رویینه. (همان،ص.72)
او همچون بسیاری از انسانها معتقد است که دوست‌داشتن فراتر از عشق است و دلی که دچار علاقه شده باشد مقامش والاتر از از عاشق است:
از عشق فراتر
نامی نه
مگر آسیبی که بی سببی قلبم را
می‌فشرد
در جلیقه‌ی دوست داشتن. (همان،ص.91)
4-2-3-2- عاشق کیست؟
شعر شمس مانند حالات روحی انسان دائما در حال تغییر است گاه به شدت مفهومی را مذمّت می‌کند و گاه از فضیلت‌های آن یاد می‌کند. نکته قابل تأمّل آنجاست که شاعر با این تعریف سیاه از عشق ،عاشق را ستوده است .خودش می‌گوید: «شاعر اگرچه بسا ایدئولوژی روشنی داشته باشد، اما غرض از شعر تبین ایدئولوژی نیست بلکه بیان حالات اوست.»کلام عاشق خوشبختی محض است چرا که همه چیز در کلام عاشق جلوه‎ای از معشوق می‎شود.(مصاحبه‎ی پیوست،ص.190) :
چشمانش آسمان را در خود غرق دارد
و کلامش
سعادت است
خوشبختی است. (همان،ص.43)
عشق چیزی سوای معشوق نیست گویا دال ومدلول یکی می‌شود. شمس حتّی از عناصر طبیعت مایه می‌گیرد تا معشوق را به اوج برساند:
و عشق
هیچ نیست
مگر او
و آفتاب
هیچ نیست
مگر روشنایی تدبیر روزهای بزرگش. (همان،ص.48)
تنهایی عاشق متبرّک به یاد معشوق است و به همین سبب خلوت او سجده‌گاه فضایل و خوبی‌ها می‌شود :
و خلوتش
از عطر بهشتی است
که خداوندانش به تسلیم سر فرود آورده‌اند. (همان،ص.46)
دانستن و درک ِعشق، پرده از راز‌های دنیایی بر می‌دارد و همه چیز در نظر عاشق حقیر و کوچک شمرده می‌شود تا جایی که حتی عناصر مقدّس از او بهره می‌گیرند :
آن کس که عشق را می‌شناسد
پروتئوس را دوست نمی‌دارد
چرا که دانستن
طلایه دار همه دردهاست.
می ماند
و ایّوب
از چشمه های گوارای تبسمش
آب می نوشد. (همان،ص.44)
پروتئوس: خدای بحر در اساطیر یونانی( لغت نامه دهخدا،ذیل واژه)
از نظر شمس عاشق به واسطه‌ی عشق آنقدر مقدّس می‌شود که ایوب از لبخند پاک و بی شائبه‌ی او سیراب می‌گردد.
و در آخر
آن کس که عشق را می‌شناسد
زندانبانی ست
که قفس خود را آماده می‌کند
بر فرازی
از جستجوی لذت و خواستن. (همان،ص.44)
4-2-3-3- معشوق
موضوع قابل تأمّل در اشعار شمس این است که او به توصیف ظاهری معشوق نپرداخته است، بلکه اغلب به ستایش و گفتگوبا معشوق می‌پردازد.
4-2-3-3-1- ستایش معشوق
شمس لنگرودی سرودی را که بهار برای معشوق می‌خواند، در خور مقام یار نمی‌داند و از پرندگان می‌خواهد سکوت اختیارکنند تا شاعر وصفی شایسته‌ی منزلت معشوق بسراید:
اگر این گونه نابشایست
سرودی
در ستایش توست
با پرندگان و بهار بگو
خنجر
در نیام کشند
من کلامی به دیگر بار
آغاز کرده‌ام.(همان،ص.92)
اوج ستایش آنجاست که می‌گوید طبیعت و جهان از عشق به معشوق دگرگون می‌شوند و به تکامل می‌رسند:
چشمه ساران یخ زده
در بهار هوایت بال می‌زنند. (همان،ص.137)
حسن چهر‌ی یار برای عاشق در حدّ کمال است، بی هیچ نقصی . این نیکویی باعث ویرانی دل عاشق گشته است:
زیبایی تو تمام است
زیبایی توپرنده‌ای ست
که خون مرا می‌نوشد
و مرا به تباهی می‌کشد. (همان،ص.65)
غم معشوق همیشه آتش است که وجود عاشق را شعله ور می‌کند و می‌سوزاند :
چون گریه می‌کنی
عطر نسیم ِ آبنوس ِ مردمِ چشمت
چون رشته عود سیاهی
می‌سوزد و
شعله ورم می‌کند. (همان،ص.136)
4-2-3-3- 2- عظمت معشوق
و زمانی شاعر معشوق را با یک دنیا برابر می‌کند و خود را در برابر دیدن او عاجز می‌بیند. او می‌خواهد جهان را بزرگتر کند آسمان را بردارد تا شاید دو گیتی در آن بگنجد:
آه،
من تاب حضور دو گیتی را در برابر خود ندارم
بگذار
آسمان را
بر سقف فلک بگشایم. (همان،ص.68)
و بزرگی معشوق آنست که عاشق را در خود حل می‌کند:
از من
تنها تو مانده‌ای. (همان،ص.269)
عظمت معشوق چنان است که عاشق در حصار دنیا و زمین اسیر است در ظلمتی بی کران امّا معشوق در این سرزمین نیست او آسمانیست و مظهر روشنایی :
سوسوی اخترکی معصومی تو
در بی‌رحم ترین شبانه زمستان
ظلمات شبی بی پایانم من
واژگون شده در صبر و تمنای خویش. (همان،ص.261)
4-2-3- 4- روزگار هجران:
یکی از درون‌مایه‌های مهم که در عشق همیشه مطرح می‌شود وصف الحال روزگار هجران است . شاعر با این درون‌مایه بی‌تابی‌های خود را در نبود معشوق به منصه ظهور می‌رساند:
بگذار صبحم را به نام تو بیآغازم
تا پریشانی دوشینم
از یاد برده شود. (همان،ص.56)
در روزگار هجران و غربت، شاعر زمین را گرفتار تاریکی اندوه و غم تصوّر می‌کند که با نبود معشوق فسرده است. «یخ تاریک» استعاره ای از «اندوه و غم» است :
دستی برآر و این یخ تاریک را از پنجه های زمین بازکن
من دیگر
آوازی ندارم. (همان،ص.277)
زندان هجران یکی از جلوه‌های فراق است که شعرای بسیاری به آن پرداخته‌اند. شمس نیز این زندان فراق را این‌گونه می‌سراید:
در خونم نگاه کن
آن کو
به بند غربت سلول‌های هزارگانه مانده
منم. (لنگرودی،1390،ص.283)
4-2-3-5- وصل
معشوق عاملی است که با حضور خود عاشق را از تاریکی‌های هجران و فراق دور می‌سازد. شمس از معشوق می‌خواهد تا با نزدیک شدن به دلِ بی تابِ شاعر ، او را از ظلمت ِغمکده‌ی هجران برهاند:
نزدیک تر بیا…
تا رازم را بشنوی
تا ستاره‌ی بی تاب را بنگری
باید
که پرده‌ی تاریک را برگشایی. (همان،ص.270)
حقیقت هستی با حضور معشوق عیان می‌شود و عاشق به روی روشنی چشم می‌گشاید و غم و رنج هجر را به دست فراموشی می‌سپارد:
من حقیقت هستی را
در حضور تو جسته ام
و رویاروی تو صبحی است
که رنج شبان را از یاد می برد. (همان،ص.56)
4-2-4- مفاهیم اجتماعی
از عصر بیداری تا کنون درون‌مایه‌های اجتماعی بخش وسیعی از سروده‌های شعرا را به خود اختصاص داده‌اند . شعرهاي اجتماعي همواره دایره‌ی شمول وسیعی دارند و به نسبت با اشعار عاشقانه فراگیرتر هستند . اما یقیناً احساس و عاطفه در این اشعار حرف نخست را نمی‌زند، بلکه حتّی عاطفه و زبان عاطفی رنگ می‌‌بازد. شاعر در این گونه اشعار به تبيين موقعيّت‌هاي اجتماعي انسان مي‌پردازد. در نتیجه رویکردهای دیگری از زندگی اجتماعی ، در معرض دید انسان قرار می‌گیرد.
4-2-4-1- ظلم و استبداد
با توجه اینکه اوّلین مجموعه‌های شعری شمس در سال‌های ابتدایی دهه پنجاه سروده شده‌اند، می‌توان به جو استبدادی و خفقان آن دوره در اشعارش پی‌برد.
4-2-4-1- 1- جامعه‌ی گرفتار استبداد
در شعر شمس «زمستان طولانی» همان « ظلم و ستم» مسلّط بر جامعه است، که شاعر با عنوان نمودن صفت «طولانی» رنج فراوان را انعکاس داده‌است . «خورشید» استعاره‌ای از «انسانهای آزاد اندیش» است که جامعه را به خروشیدن در برابر ظلم فرا می‌خوانند:
و زمستانی طولانی که در پیش بود
و پیمودیم
در رهگذار ما
زنجیر بود و تحمل
در طول جاده‌های مه آلود
جلادهای موذی بی دست
آفتاب را
گردن می‌زدند. (همان،ص.114)
تصاویری که از این جامعه می‌سازد حاکی از خفقان است او صدای فریاد را می‌شنود امّا وقتی پنجره را می‌گشاید جز مرده‌ای چیزی نمی‌بیند. صدایی که هنوز از گلو برنخاسته است و فراگیر نشده خاموش می‌شود :
فریاد را شنیدیم
پنجره را گشودیم…
در خیابان
هیچ کس نبود ،
مرد مرده بود. (همان،ص.381)
گاه ستم آنقدر به اوج می‌رسد که دیگر از عناصر زمینی کاری بر نمی‌آید .گویی شاعر عکس العملی منفعلانه و تسلیم‌گر را در پیش می‌گیرد .زمانی که خون تا پای ستارگان بالا رفته است:
حرفی بزن ای ماه
آخر
چیزی بگو
ببین
تا ساق پای ستاره‌ها همه در خون است. (همان،ص.158)
و در آخر شاعر می گوید:
آه،از این گوشه ی تاریک هم آیا بهاری خواهد تابید؟(همان،ص.144)
4-2-4-1- 2- انسان در جامعه استبدادی
در جامعه گرفتار ظلم زن و مرد در تلاش هستند تا راهی برای رهایی بازکنند. زن در این تصویر با خون خود به ادای تکلیف می‌پردازد و آنچه به عهده دارد را انجام می‌‌دهد . مرد با کلام خود که حاوی عصیان است خود را گرفتار قفس و زندان می‌کند :
این زن
با خونش مشق می‌نویسد.
این مرد
با دهانش قفس می‌بافد. (همان،ص.161)
در نگاه این

پایان نامه
Previous Entries منابع مقاله درمورد عاشق و معشوق، اجتماعی و سیاسی، شاعران معاصر، شگفت انگیز Next Entries منابع مقاله درمورد شفیعی کدکنی، ظلم و ستم