منابع تحقیق درباره وجود خداوند، واجب الوجود، صفات خداوند

دانلود پایان نامه ارشد

الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرينَ”71 (اگر در آن‌چه بر تو نازل كرده‏ايم ترديد دارى از كسانى كه پيش از تو كتاب أسمانى را خوانده‏اند بپرس، بطور قطع حقّ از طرف پروردگار بر تو نازل شده است. در اين باره ترديد نكن.) اين موضوع را اين‌گونه مي‌توان تحليل کرد که در اصل “حقّ” نام خداوند باري تعالي است و به تَبَع خداوند، حقّ به صفات، افعال و ديگر موجودات (در واقع تجليات خداوند) نسبت داده مي‌شود.
در معناي دوم (حقّ داشتن) مي‌توان به آية 282 سورة بقره يعني “فَليکتُب وَ ليملِلِ الّذي عَلَيهِ الحَقُّ …” و يا آية 241 اين سوره که خداوند مي‌فرمايد: “وَ لِلمُطَلّقاتِ مَتاعٌ بِالمَعروفِ حقّاً عَلَي المُتّقينَ”. همچنين آية 19 سورة ذاريات که خداوند فرموده است: “وَ في أموالِهِم حَقٌّ لِلسائِلِ وَ المَحرومِ”. غير از اين موارد که در “قرآن کريم” بطور صريح از واژة حقّ به معناي “حقّ داشتن” استفاده شده است؛ در “قرآن” به حقوق متعدّد ديگري نيز بدون اشاره به اين واژه اشاره نموده است. از جمله آية 228 سورة بقره آنجا که خداوند دربارة حقوق زنان فرموده: “وَ لَهُنَّ مِثلُ الّذي عَلَيهِنَّ بِالمَعروفِ” و يا دربارة حقّ خداوند بر انسان‌ها در مسئلة حجّ در سورة آل عمران آية 97 فرموده: “وَ لِلّه عَلَي النّاسِ حِجّ البَيتِ … “
هرچند به تبعيت از “قرآن” حقّ به معناي وجودي در بيانات معصومان عليهم السلام نيز به تعداد زياد به کار رفته است72؛ ولي کاربرد آن در معناي دوم نيز بسيار است. آنجا که بزرگان دين در مورد حقوق مردمان نسبت به خالق، مخلوقات و خود آنان سخن مي‌گويند. در دين اسلام تمامي حقوق به نوعي نشأت گرفتة از خداوند است، و لذا رعايت آنها بسيار مهم است؛ پس سعي کرده‌اند انواع و اقسام آنها به دقّت بازگو شوند و کوچک‌ترين مراتب و زواياي حقوق به تفصيل بيان شود. از طرف ديگر اگر کسي حقوق ديگران رعايت نکند ديگر حقّش لازم الاحترام نخواهد بود.73
با وجود چنين نصوصي است که متکلّمان مسلمان در مقام بيان توضيح و تفسير اعتقادات ديني، در نوشته‌هاي خود به موضوع حقوق فردي و اجتماعي توجّه وافري داشته‌اند. بطور نمونه شيخ صدوق به حقوقي همچون حقّ اهل ذمّه، حقوق همسران و … توجه کرده و در اين زمينه مطالب زيادي بيان داشته است.74 و يا شيخ مفيد از بزرگان فقها و متکلّمان شيعي نيز به تفصيل از حقوق اخلاقي و اجتماعي نوشته است.75 خواجه نصير الدين طوسي نيز در صناعت خطابه حقوق سياسي را چهار نوع مي‌داند.76 خواجه در همين باب است که در مورد حقّ حاکميت و ابعاد مختلف آن به تفصيل مطالبي مرقوم داشته است.77
از عالمان اهل سنّت نيز امام شافعي به حقوق مختلف انسان‌ها نسبت به يکديگر سخن رانده است.78 همچنين غزالي علم فروع دين را به سه قسم حقوق مرتبط مي‌داند. اول حق خداوند بر بندگان. دوم حقوق بندگان نسبت به يکديگر. و سوم حق نفس انسان بر خود.79 البته غزالي ميان حق و باطل از طرفي و خوب و بد از سوي ديگر تفاوت قائل است. زيرا امور بسياري را خوب مي‌دانيم امّا حقّ نيست و بالعکس مسائلي را بد مي‌دانيم در حالي که باطل نيست و حقّ است.80 او در مورد غير متخصّصان و عامّة مردم معتقد است سخن امام مالکي رعايت شود؛ يعني به امور باطني و محتواي دروني دين اعتقاد داشته باشند ولي از آن سئوال نکنند و فحص ننمايند تا در ظلمات غرق نشوند و حق را از دست ندهند.81 فخر رازي نيز به حق سياسي و حاکميت توجه کرده و به ابعاد مختلف آن پرداخته است.82

عرفان:
همانگونه که در بخش قبل اشاره شد، در قرآن مجيد به منزلة بزرگ‌ترين منبع ديني مسلمانان، بحث حقّ جايگاه ويژه‌اي دارد و بارها بر آن تأکيد شده است. در سخنان و در گفتار و سيرة عملي پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام نيز به گونه‌اي جدّي به اين موضوع در ابعاد و انواع گوناگون پرداخته شده است. عارفان نيز همانند ديگر عالمان مسلمان به اين مسئله بطور جدّي توجّه کرده‌اند. از جمله اسماء الهي مذکور در قرآن “حقّ” است و خداوند باري تعالي در قرآن خود را “حقّ” ناميده است.83 معناي حقّ از نظر عرفاء، شديداً متأثّر از معناي آن در فرهنگ قرآني و روايي است. با توجه به آموزه‌هاي قرآني و روايي در باب حقّ است که عرفاء مسلمان حقّ را در معاني سه‌گانه ذيل به کار برده‌اند:
1) خداي تعالي84
2) وجود محض: يعني تنها خود وجود بدون هيچ قيد و تقسيمي85
3) موجودي که ذاتش مقتضي وجودش است: “حقّ موجودي است که ذاتش اقتضاي وجودش را دارد؛ يعني وجود او از غير نيست و واجب الوجود است”.86
البته برخلاف متکلّمان که بعد از اثبات وجود خداوند، بيشتر بر اثبات و تبيين صفات خداوند متمرکز شده‌اند؛87 نزد اهل عرفان بيشتر اسماء الهي مطمح نظر بوده است. نزد اينان اسم عبارت است از ذات الهيه هنگامي که با صفتى از صفات و به بيان ديگر تجلّى از تجلّيات در نظر گرفته شود. مثلاً رحمان ذاتى است كه براى آن رحمت است و قهّار ذاتى است كه براى آن قهر است. به نظر اينان اسماء الهي منشاء تمامي تجليات هستند و آنچه ما به لفظ نام‌هاي خدا در نظر مي‌گيريم (همچون رحمان، رحيم، عالم و … ) اسماءِ اسماء خداوند هستند نه حقيقت اسماء الهي.88
اهل عرفان با بررسي أسماء الهي متوجّه تفاوتي ميان اين نام‌ها شده‌اند و لذا آن‌ها را به گروه‌هايي تقسيم نموده‌اند. نزد اينان در يک دسته بندي ابتدايي آن‌ها به أسماء ذات، اسماء صفات و أسماء افعال تقسيم مي‌شوند.89 بطور نمونه اسماء ذات عبارتند از: “اللّه، الرب، الملك، القدوس، السلام، المؤمن، المهيمن، الحق و …”. اسماء صفات عبارتند از: “الحى، الشكور، القهار، القاهر، المقتدر، القوى، القادر، الكريم”. و اسماء افعال عبارتند از: “المبدأ، المعيد، الوكيل، الباعث، المجيب، الواسع، الحسيب، المنيب و …”.
گرچه نزد عارفان همه اسم‌هاي الهي، اسماء ذاتند و لكن به اعتبار ظهور ذات در آنها به نام اسماء ذات و به اعتبار ظهور صفات در آنها اسماء صفات و باعتبار ظهور افعال، اسماء افعال ناميده مي‌شوند.90 صدر الدين قونوي اين تفاوت را با نام‌گذاري روشن‌تر نموده است. يعني اينکه تمام اسماء مربوط به ذات الهي‌اند و لذا اسماء ذاتيه ناميده مي‌شوند ولي آن دسته از اسماء که به اعتبار ظهور ذات در نظر گرفته مي‌شوند را اسماء ذات ناميده و در اين زمينه مي‌گويد: “در تعين اول غيريتي نيست و صفات ربوبي در حکم سايه‌هايي براي مفاتيح (کليدهاي) غيب هستند. پس اين مفاتيح غيب همان اسماء ذاتيه هستند. پس ميان اسماء ذاتيه و اسماء ذات تفاوت وجود دارد. اطلاق اسم ذات بر حق درست نباشد مگر باعتبار تعيّن اول.”91
در ضمن اسماء الهيه به “خزاين غيبى” نيز تعريف شده‏اند: “وَ إِنْ من شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.” همچنين نزول حقيقت تنها از طريق اسماء صورت مي‌گيرد و گرنه تمامي حقيقت به شکل غير متعيّن در مرتبه احديت و واحديت وجود دارد. ظهور و تجلّي حقيقت تنها از طريق اسماء است و بس. لازمه نزول، قبول حد است و گرنه كليه كمالات وجوديه به مقام جمعى در “ام الكتاب”، و يا در مرتبه واحديت و احديت، موجودند، و از طريق اسماء بر عالم نازل مى‏شوند.92
همچنين در فهم معناي حقّ و حقيقت از نظر عرفاء ذکر حديث مشهور به “حديث حقيقت” امير مؤمنان علي عليه السلام لازم و ضروري است. در طول تاريخ بسياري از انديشمندان و عرفاء به شرح و توضيح اين کلام شريف اقدام نموده‌اند که از آن جمله ملاعبدالله زنوزي است که کتاب انوار جليه را بطور کامل به شرح همين حديث اختصاص داده است. البته برخي از بزرگان تنها به نقل متن حديث پرداختنه‌اند که از آن جمله مي‌توان به ملا محسن فيض کاشاني در “محجه البيضاء”93 اشاره کرد. امّا ما در اينجا از جناب سيد حيدر آملي به عنوان يکي از شارحان مکتب ابنعربي استفاده کرده‌ايم که در چندين موضع از کتاب “جامع الأسرار و منبع الأنوار” و همچنين “المقدمات من کتاب نص النصوص”94 به شرح توضيح اين حديث پرداخته است. به جهت اهميت اين حديث در بحث حقيقت و توجّه ويژه‌اي که عُرفاء براي اين حديث قائلند متن اين گفته از کتاب “جامع الأسرار و منبع الأنوار” به عينه نقل مي‌شود:95 “مَروي عَن کُميلِ بنِ زيادِ النَخَعي أنّهُ سَألَ أميرالمؤمنين عَلياً عليه السلام عَنِ الحَقيقَه بِقُولِهِ:
“مَا الحَقيقَه ؟” فَقَالَ لَهُ عليه السلام : مَا لَکَ وَ الحَقيقَه ؟
قَالَ : أ وَ لَستُ صَاحِبَ سِرّکَ ؟ قَالَ عليه السلام : بَلي وَلکِن يرَشّحُ عَلَيکَ مَا يطفَحُ مِنّي
هنگامي که کميل بن زياد نخعي از امير مؤمنان عليه السلام در مورد از حقيقت پرسيد امام عليه السلام ابتدا پاسخي به او ندادند و او را مناسب ورود به اين وادي ندانستند. امّا کميل ابتدا از منزلت خود نزد امام عليه السلام و اينکه از اصحاب سرّ اوست مي‌گويد؛ ولي امام عليه السلام باز از پاسخ دادن به او طفره مي‌رود تا بالاخره کميل چنين مي‌گويد که:
قَالَ : أ وَ مثلُکَ يخَيبُ سَائِلاً ؟ قَالَ عليه السلام : الحَقيقَه کَشفُ سُبُحَاتِ الجَلالِ مِن غَيرِ إشَارَه.
کميل با استفاده از روح آيه شريفة “وَ أمّا السّائِلَ فَلا تَنهَر” (سورة ضحي؛ آية 9) به امام عليه السلام عرضه مي‌دارد که: مانند تويي درخواست کننده را نااميد نمي‌گذارد. در اينجاست که امام عليه السلام در شش فقره براي او در حدّ ظرفيت و گنجايش کميل و البته به ترتيب و در کم‌ترين کلمات، توضيحاتي را دربارة “حقيقت” مي‌فرمايند. حضرت ابتدا از پرده برداشته شدن از مقام جلالي (نه جمالي) به عنوان اوّلين و ريشه‌اي‌ترين وجه حقيقت سخن مي‌گويند. سيد حيدر اين انتخاب را به اين دليل مي‌داند که جلال بر جمال تقدّم دارد، زيرا به نظر او کشف سبحات جمال ممکن نيست مگر بعد از کشف سبحات جلال. اين به دليل اين است که در سلوکِ عارف سير از کثرت به وحدت (از خلق به حقّ) شروع مي‌شود و جلال مخصوص به اسماء و صفات است ولي جمال مخصوص به ذات. پس اين فقره از کلام امير عليه السلام بنابر نظر سيد حيدر به رفع کثرت اسمائي بعد از رفع کثرت خلقي اشاره مي‌کند که هر دوي اين کثرات را مجموعاً مظاهر مي‌گويند. “من غير اشاره” نيز يعني اين کشف بدون هيچ اشاره‌اي أعمّ از اشاره عقلي يا حسّي است. به نظر سيد حيدر اين کلام به صورت رمزي به احاطة حقّ تعالي و اطلاقش اشاره مي‌کند. زيرا وجود محيط مطلق اصلاً و رأساً قابل اشاره نيست.
سپس کميل اين مقدار از راهنمايي را کافي نمي‌داند و بيش‌تر طلب مي‌نمايد. اين طلب چندين بار تکرار مي‌شود و اين موجب شده در اين حديث شريف شش فقره گهربار از امام عليه السلام در خصوص موضوع غامض و پيچيدة حقيقت به‌دست ما برسد.
قَالَ : زِدني بَياناً قَالَ عليه السلام : مَحوُ المَوهُومِ مَعَ صَحوِ المَعلُوم.
در اين بخش نيز امام علي عليه السلام به اين نکته اشاره مي‌نمايند که براي سالک در محضر حقيقت موهومات محو مي‌شوند و از بين مي‌روند؛ در اين‌جا موهومات يعني آن‌چه غير وجود حقّ جلّ و علا است، يعني مخلوقات که نقشِ خيالي موهومي بيش نيستند و به دليل استيلاء قوّة وهم بر انديشه و همچنين شيطان بر روح آدمي رسوخ و استيلاء يافته‌اند؛ اين پاکي سالک از موهومات به همراه رسيدن به معلوم حقيقي يعني حقّ تعالي و رفع حجاب از او اتّفاق مي‌افتد. زيرا با تخليه از حجاب‌ها از قلب، در واقع ابرها از برابر آسمان و نور حقيقي کنار مي‌رود و حقّ براي سالک ظهور مي‌نمايد. به نظر سيد حيدر آملي اين فقره به آن حديث نبوي اشاره مي‌کند که حضرت رسول صلي الله عليه و آله مي‌فرمايند: “سَتَرونَ ربّکُم کَما تَرَونَ القَمَرَ لَيلَه البَدرِ” (بحار الأنوار؛ ج37؛ص 230) يعني بعد از رفع حجب که ممکن است به طُرُق مختلف روي دهد، همچون مرگ، انسان پروردگار خود را مانند ماه شب چهارده مشاهده مي‌کند. بي‌شک منظور از مشاهدة ربّ توسط عبد به معناي مشاهدة بصري و ظاهري نيست و لذا تفسيري که سيد حيدر آملي در اين‌جا ارائه داده، مناسب و درست به نظر مي‌رسد.
قَالَ : زِدني

پایان نامه
Previous Entries منابع تحقیق درباره واجب الوجود، کانون توجه، مفهوم وجود Next Entries منابع تحقیق درباره عارفان مسلمان، انسان کامل، واجب الوجود