منابع تحقیق درباره واجب الوجود، کانون توجه، مفهوم وجود

دانلود پایان نامه ارشد

اندازه وجوب و در وقت وجوب نيستند، همگى باطلند و هرگز از ثبوت و دوام برخوردار نيستند. بنابراين، هم طبرسى و هم راغب، در توضيحاتى كه در باره واژة حقّ و كاربردهاى آن داده‏اند، به سراغ لوازم معناى اصلى آن رفته‏اند و هرگز قصدشان ابداع يا اظهار معناى جديدى براى حقّ نبوده است.
ابن‌سينا هرچند لغوي نيست امّا از کلامش بر‌مي‌آيد که معناي حقّ را به نوعي به ثبوت ارجاع داده است. او در باب صفات واجب الوجود معتقد است هر ذات واجب الوجودي حقّ است؛ خواه از لحاظ وجودي و خواه از نظر اينکه اعتقاد به وجود او صحيح است. در مورد وجه نخست چنين گفته : ” و كلّ واجب الوجود فهو حق، لأن حقية كل شي‏ء خصوصية وجوده الذي يثبت له، فلا أحق إذن من واجب الوجود”48. در اين کلام مشخص است که شيخ حقيقت هرچيزي را به خصوصيات وجودي که براي آن ثابت شده مي‌داند.
برخي انديشمندان معاصر همچون فقيه و اصولي بزرگ محمد حسين اصفهاني کمپاني نيز، به تبع بزرگاني چون راغب اصفهاني، طبرسي و جرجاني، معتقدند حقّ تنها يك معنا دارد، يعني ثبوت و موارد ديگري که حقّ در آن ها استعمال مي‌شود، مصاديق آن معناي واحد هستند، نه معاني متعدد حقّ. به بيان ديگر هرچند حقّ در لغت معاني زيادي دارد ولي به احتمال زياد تمامي اين معاني به يک معنا رجوع مي‌کند و اينکه مابقي را نيز از جمله معاني حقّ محسوب مي‌کنيم از باب اشتباه مفهوم به مصداق است. مرحوم کمپاني آن مفهوم را بطور تقريبي “الثبوت” مي‌داند.49 به نظر او از آنجا كلام صادق را نيز حقّ گوييم که مضمونش در واقع ثبوت دارد. مرحوم محقق خوئى نيز به تبع استادش، محقق اصفهانى، مى فرمايد: “حق در لغت به معناى ثبوت است لذا صحيح است كه آن را بر هر چيزى كه در ظرفِ مناسب خودش تقرّر دارد نسبت دهيم؛ خواه اين تقرّر تكوينى و در ظرف عالم واقع باشد يا اين كه تقرّر اعتبارى و در ظرف عالم اعتبار باشد.”50 در همه موارد، حقّ، ثبوت چيزى است براى صاحب حقّ، لكن در هر مورد، اعتبار به خصوصى در كار است و آثار ويژه اى دارد لزوماً همه اين ها مصداق نوع واحدى از اعتبار نيستند.51
پس حقّ به معني وصفي همان ثابت است و به اين اعتبار بر خداوند تعالي اطلاق مي‌شود، به جهت ثبوت به برترين شكل ثبوت كه عدم يا عدمي ‌با آن آميخته نمي‌شود. روى اين حساب، مى‏توان حق را از اسماى نيكوى خداوند دانست; چرا كه او در ذات و صفات خود ثابت است و هرگز زوال و تغير در ذات و صفات ذاتى او راه ندارد.
آنچه تغير نپذيرد تويى آن كه نمرده است و نميرد تويى
همچنين قول و فعل او نيز حقّ است; چرا كه مطابق حكمت و مصلحت است و بدين جهت از ثبوت و دوام برخوردار است. درضمن هر كلام صادق ديگري نيز حقّ است، به دليل ثبوت مضمون آن در واقع. خداوند در قرآن کريم اين ريشه را در صورت‌هاي مختلف به کار برده و مي‌گويد: “وَ يُحِقُّ اللهُ الْحَقَّ بكلماته”، “وَ كَانَ حَقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤمِنينَ”، “حَقَّ الْقَوْلُ عَلَي أكْثَرِهِمْ”، “حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ” و “ألحاقّة؛ ما الحاقّة”. حقّ در اين آيات به معاني ثابت مي‌شود، ثابت، ثابت شد و … به کار رفته است.
در مقابل اين نظر که حقّ را به معناي ثابت مي‌گيرد؛ فاضل توني نظر عرفاء را به صواب نزديکتر مي‌داند. او در توضيح کلام قيصري در ابتداي شرحش بر فصوص، معتقد است حقيقت گاهي به معناي مصداق وجود است (مقابل مفهوم وجود) و گاهي حقيقت وجود به معناي وجود واجب تعالي است (در مقابل وجودات ظلّيه).52 وجود نزد عرفاء همان حقّ تعالي است و حقّ نيز در اينجا به معناي خداوند جلّ و علا به کار رفته است.53 به نظر او اينکه بعضي از شارحين در ضمن شرح اين قول “حقّ” را به معناي “ثابت” دانسته‌اند مقرون به صواب نيست.
از معاني مذکور براي حقّ معناي حقيقت نيز آشکار مي‌شود و ديگر نيازي نيست بطور جداگانه معناي لغوي واژه حقيقت نيز ذکر شود. تنها اين نکته شايان ذکر است که اين واژه در علم “معاني و بيان” در مقابل مَجاز به کار رفته است. در علم لغت حقيقت به واژه‌اي مي‌گويند که در معناي اصلي که برايش وضع شده به کار رود و استعمال شود، و در مقابل مَجاز وصف کلمه‌اي قرار مي‌گيرد که در معنايي که در آن وضع شده به کار نرود. در علم معاني و بيان استفاده از لفظ مجاز به سه منظور تشبيه، تاکيد و يا وسعت بخشيدن به معنا است.54
ب) حقّ در اصطلاح:
فلسفه:
ابن‌سينا55 براي مفهوم “حقّ” معاني ذيل را ذکر کرده است: 1. مطلق وجود خارجي؛ 2. وجود دائم؛ 3. قول و اعتقاد مطابق واقع؛ به عبارت ديگر، به قول و اعتقاد از آن جهت كه واقع و نفس‌الأمر با آن مطابَق است، “حقّ” گويند. درست برعكس معناي صدق كه مطابقت از جهت قضيه با نفس الأمر در نظر گرفته مي‌شود.56
بعدها فيلسوفان ديگر مسلمان هم‌چون سهروردي و ملاصدرا به تبع ابن‌سينا همين سه معنا را براي حقّ متذکر شده‌اند و البته ملاصدرا واجب الوجود بالذات57 و سهروردي آن‌چه شيء شايستة آن است، رسيدن شيء به غايت مقصودش و داشتن غايت صحيح عقلاني؛58 را نيز به عنوان معاني ديگر “حقّ” ذکر کرده‌اند.
پس آن‌چه اعتقاد به وجود آن صادق باشد حقّ نام مي‌گيرد؛ و اين تنها يكي از معاني حقّ است و معني معادل وجود يا وجود مطلق نيز از سوي فلاسفه مسلمان براي حقّ ذكر شده است. به نظر فلاسفه اگر چه قيد مطابقت در هر دو (صدق و حقّ) موجود است، اما مطابقت در مورد “حقّ” از جانب واقع لحاظ مي‌شود و ‌در “صدق”، از جانب حكم. يعني اگر حكم را مطابِق واقع در نظر بگيريم به آن “صادق” مي‌گويند، ولي اگر واقع را از آن جهت كه مطابق حكم است لحاظ نماييم، حكم متّصف به حقّ بودن مي‌شود. تا اينجا مي‌توان نتيجه گرفت چه از نظر لغوي و چه از نظر اصطلاحي ارتباطي ميان حقّ و صدق وجود دارد. ابن‌سينا صدق و حقّ را دو روي يك سكه گرفته و اين مطلب از عبارت شيخ در کتاب “شفاء” كاملاً هويداست.
برخي لغويان معتقدند حقّ اعم از صدق است؛ چون “حقّ” در اقوال، عقايد، اديان و مذاهب استعمال مي‌شود، اما “صدق” مختصّ اقوال است.59 تفاوتي را كه اينان بين صدق و حقّ ذكر كرده‌اند صحيح به نظر نمي‌رسد. زيرا همان‌گونه که ذکر خواهد شد و با مراجعه به کتب فلسفي چون “شفاء” و يا “الاشارات و التنبيهات” به‌دست مي‌آيد، اين نظر کاملاً مردود است و در کتب ابن‌سينا هيچ تفاوتي از اين لحاظ ميان “حقّ” و “صدق” ذکر نشده است. ملاصدرا و حتّي سهروردي نيز به تبع بوعلي در اين زمينه تفاوتي ذکر نکرده‌اند. حتّي در قرآن كريم نيز صدق و كذب در برابر عقايد به كار رفته است. “إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ”60 (چون منافقان نزد تو آيند، گويند: شهادت مى‏دهيم كه تو پيامبر خدا هستى. خدا مى‏داند كه تو پيامبرش هستى و خدا شهادت مى‏دهد كه منافقان دروغگويند) همان‌گونه که از اين آيه شريفه بر مي‌آيد هر چند ظاهر کلام منافقان مطابق واقع است و واقعاً حضرت ختمي مرتب صلي الله عليه و آله رسول خداست و آن‌ها به زبان مقرّ به اين مطلب هستند اما چون در باطن و اعتقاد به آن معتقد نيستند خداوند آن‌ها را کاذب ناميده است. در ضمن از آيه 177 سوره مبارکه بقره (لَيسَ البِرّ أن تُوَلّوا وُجُوهَکُم…) که خداوند پس از ذکر صفات اهل نيکي و برّ آن‌ها را راستگويان واقعي ناميده است، (أولئِکَ الّذينَ صَدَقُوا) نيز برمي‌آيد که ارتباط وثيقي ميان راستگويي و اعتقاد از نظر قرآن کريم برقرار است. زيرا از جمله اين صفات اعتقاد به خدا و روز واپسين برشمرده شده است. پس اين تفاوت صحيح نبوده و از اين جهت فرقي بين صدق و حقّ نيست.
کلام:
به دليل تأثيرپذيري که اهل کلام و اعتقادات از هدايت‌هاي قرآن و نبي مکرّم اسلام صل الله عليه و آله دارند، معناي حقّ نزدشان شديداً متأثّر از معناي آن در فرهنگ قرآني و روايي است. لذا براي بررسي معناي حقّ از منظر کلام لازم است قدري به معناي آن در متون اصلي دين اسلام بپردازيم.
در اسلام هم‌چون تمامي اديان الهي خداوند داراي صفات و أسماء مختلفي است که به آن‌ها ناميده شده است. اسم در لغت همان نام است و در علم ادبيات عرب لفظي را دال بر چيزى (لفظ داراي معناي مستقل) که مقرون به زمان نباشد، اسم مي‌نامند.61 ولي در علم کلام اسلامي اسم به معناي آن است که ذاتي به همراه يک صفت در نظر گرفته شود.62 يعني اگر ذاتي را با علم در نظر بگيريم اسم آن موجود عالِم مي‌شود و اگر آن را با صفت قدرت در نظر بگيريم قادِر نام مي‌گيرد.
البته شايان ذکر است که عطف توجه اصلي متکلّمان در مباحث مربوط به خداشناسي، شرح و توضيح صفات الهي بوده است و کم‌تر به اسماء توجّه نشان داده‌اند. اغلب اهل کلام بعد از موضوع اثبات ذات الهي به اقسام مختلف صفات و معاني هر يک از آنها پرداخته‌اند. بطور نمونه خواجه در مهمّ‌ترين اثر تاريخ علم کلام “تجريد الإعتقاد” و به تبع آن علامة حلّي در “کشف المراد” اين‌گونه عمل نموده است.63 همچنين فاضل مقداد از متکلّمان مشهور شيعي چنين مي‌گويد: “لمّا فرغ من إثبات الذّات، شرع في إثبات الصّفات، و هي: إمّا ثبوتيّة ، و تسمّى: “صفات‏ الكمال”، و إمّا سلبيّة ، و تسمّى: “صفات التّنزيه” و “صفات “الجلال”.64 همانگونه که ملاحظه مي‌شود تقسيم اوليه در صفات الهي نيز تقسيم آنها به ثبوتيه و سلبيه است. در اين‌باره علامه فياض لاهيجي در “گوهر مراد” نيز در صفحات 238 تا 239 به همين تقسيم اشاره کرده است. حتّي فيلسوفي چون حاج ملا هادي سبزواري نيز زماني که در کسوت يک متکلّم ظاهر مي‌شود به توضيح صفات الهي و ذکر تقسيمات آن مبادرت ورزيده است. ايشان در کتاب “اسرار الحکم” صفحة 115 و همچنين در کتاب “شرح الأسماء الحسنى” صفحة 137همين تقسيم (صفات ثبوتيه و سلبيه) را ياد کرده و توضيح داده است.
در “قرآن” مفهوم “حقّ” در کانون توجّه قرار دارد و اين واژه به صورت وسيع بکار رفته است. از اين ريشه 193 مرتبه به صيغه هاي مختلف فعلي65 و اسمي66 مورد استفاده قرار گرفته است. و از اين جهت است که به قطع مي‌توان گفت “قرآن” کتاب حقّ و حقيقت است. هرچند کانون توجه متکلمان صفات الهي است اما با اين حال چون در قرآن کريم خداوند خود را با أسماء مختلفي معرفي نموده است و به ما دستور داده تا او را با أسماء حسناي او بخوانيم “قُلِ ادعُوا اللهَ أوِ ادعُوا الرّحمنَ أياً ما تَدعُوا فَلَهُ الأسماءُ الحُسني”67 و در ضمن ملاک برتري آدمي نسبت به ديگر موجودات و دليل خليفة اللهي او نيز علم انسان به اين حقائق است “وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها”68؛ متکلّمان نيز کم و بيش به اسماء توجّهي داشته‌اند. بطور نمونه در اين خصوص نقل کلام علامه فياض لاهيجي در گوهر مراد مفيد فايده است. ايشان چنين نوشته است که: ” درباره واجب تعالى لفظى كه دلالت بر صفت تنها كند بى‏ملاحظه ذات، صفت گويند، چون علم و قدرت و اراده و مانند آن. … و لفظى كه دلالت كند بر ذات، به اعتبار صفت، اعنى لفظى را كه به اصطلاح‏ سابق، درباره ديگران صفت مقابل اسم مى‏گفتند درباره واجب تعالى آن را اسم خوانند، چون عالم و قادر و مريد و امثال آن. پس الفاظ علم و قدرت و اراده و مشيّت و حيات و مانند آنها صفات اللّه باشند، و الفاظ عالم و قادر و مريد و شائى و حيّ و امثال آنها اسماء اللّه.”69
کاربرد حقّ در قرآن در مفاهيم مختلفي است که به اجمال مي‌توان اين معاني را در دو معناي “حقّ بودن” و “حقّ داشتن” تقسيم‌بندي کرد. در معناي اوّل خداوند خود را حقّ ناميده است. از آنجا که خداوند خود “حقّ” است؛ اصل و ريشة تمامي حقايق ديگر نيز است: “فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ”70 (اين است خداى شما، پروردگار حقيقى شما، آيا بعد از حقّ چيزى جز گمراهى است، پس كجا مى‏رويد؟). در ضمن “حقّ” در اين معناي اسمي نه‌تنها نام خداوند بلکه به عنوان نام “قرآن” نيز به کار رفته است. بطور نمونه خداوند در سورة يونس مي‌فرمايد: ” فَإِنْ كُنْتَ في‏ شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ

پایان نامه
Previous Entries منابع تحقیق درباره حکمت و فلسفه، وجود خداوند، حکمت اشراق Next Entries منابع تحقیق درباره وجود خداوند، واجب الوجود، صفات خداوند