منابع تحقیق درباره فلسفه مشاء، وجوب بالذات، واجب الوجود

دانلود پایان نامه ارشد

حقّ آن‌چه اعتقاد به وجود آن صادق باشد حقّ نام مي‌گيرد. اگر چه قيد مطابقت در هر دو (صدق و حقّ) موجود است، اما مطابقت در مورد “حقّ” از جانب واقع لحاظ مي‌شود و ‌در “صدق”، از جانب حكم. يعني اگر حكم را مطابِق واقع در نظر بگيريم به آن “صادق” مي‌گويند، ولي اگر واقع را از آن جهت كه مطابق حكم است لحاظ نماييم، حكم متّصف به حقّ بودن مي‌شود. البته برخي فلاسفه هم‌چون سهروردي آن تفاوتي را که شيخ‌الرئيس و به تبع او خواجه نصير و قطب الدين رازي بين حقّ و صدق قائلند، سخت‌گيري مي‌داند و قبول ندارد. او در هر دو معناي حقّ و صادق معتقد است که مراد تنها مطابقت قول با امر خارجي است.115
بعدها فيلسوفان ديگر هم‌چون سهروردي و ملاصدرا همين سه معنا را به تبع ابن‌سينا براي حقّ متذکر شده‌اند و البته ملاصدرا واجب الوجود بالذات116 و سهروردي آن‌چه شيء شايستة آن است، رسيدن شيء به غايت مقصودش و داشتن غايت صحيح عقلاني؛117 را نيز به عنوان معاني ديگر “حقّ” ذکر کرده‌اند. توجّه به اين نکته لازم است که از معناي چهارم تا هفتم، يعني چهار معنايي که سهروردي و ملاصدرا بيان کرده‌اند، به نوعي به همان معاني سه گانة ابن‌سينا راجعند؛ به بيان ديگر لوازم معنايي همان مفاهيم محسوب مي‌شوند. زيرا معاني پنجم و ششم يعني “شايستگي يک شيء” و هم‌چنين “غايت آن” از جملة لوازم معنايي معناي اول يعني مطلق وجود خارجي محسوب مي‌شوند. زيرا اوّلاً در فلسفه مشاء از جمله تقسيمات اوليه موجودات، تقسيم آن به بالفعل و بالقوه است.118 اين در حالي است که بُعد “بالقوه بودن شيء” همان شايستگي يک شيء براي شدن است.119 و ثانياً از جمله عِلل اربعه علت غايي است و هر موجودي از نظر فلسفه مشاء قائم به غايت خاص خودش است.120 هم‌چنين در مورد معناي هفتم (يعني داشتن غايت صحيح عقلاني) هر فعل صادره از انسان نيز غايتي دارد که از نظر سهروردي اگر اين هدف در راستاي عقلانيت باشد حقّ نام مي‌گيرد. به بيان ديگر به همان معناي سوم يعني صدق رجوع مي‌کند. زيرا حرکت بر اساس عقل به نوعي مطابقت دادن افعال براساس آن‌چه بايد باشند است. معناي چهارم يعني “واجب الوجوب بالذات” نيز به نوعي به معناي سوم يعني “وجود دائم” راجع است.
در منطق، معقولات يا همان مفاهيم کلّي به سه نوع ماهوي، منطقي و فلسفي تقسيم مي‌شوند. از آنجا که تعيين نوع مفهوم “حقّ” در فهم دقيق ماهيت حقّ نيز دخالت مستقيم دارد؛ بايد روشن کرد که مفهوم يا کلي “حقّ” کدام يک از انواع فوق الذکر است.
براي رسيدن به پاسخ اين پرسش از نشانه‌هاي هر يک از اين مفاهيم بايد کمک گرفت. “حقّ” بر موجودات مختلف به يک معنا اطلاق مي‌شود. بطور نمونه به همان معنا که به خداوند مي‌گوييم حقّ، به يک موجود ممکن هم‌چون انسان نيز حقّ مي‌گوييم؛ هرچند در مراتب و شدت و ضعف با هم فرق داشته باشند. از طرفي بايد توجه داشت که هرگاه مفهومي بر واجب و ممكن به يك معنا اطلاق شود، نمي‌تواند از مفاهيم ماهوي باشد؛ همان‌گونه كه هر مفهومي‌كه بر چند مقوله از مقولات عشر به يك معنا اطلاق شود نيز از مفاهيم ماهوي نخواهد بود.121 راه ديگر اثبات ماهوي نبودن مفهوم حقّ اين است که هر مفهومي که وصف واجب قرار گيرد ماهوي نخواهد بود، زيرا واجب داراي ماهيّت نيست و نمي‌تواند مصداقي براي مفاهيم ماهوي قرار گيرد. مفهوم “حقّ” از سنخ مفاهيم منطقي نيز نيست؛ زيرا مفاهيم منطقي- مانند مفاهيم كلي، جزئي، نوع و جنس- ويژگي‌هاي مفاهيم ديگر داخل ذهن بوده، صرفاً وصف مفاهيم ذهني واقع مي‌شوند و به هيچ‌وجه، موجود خارجي متّصف به آن‌ها نمي‌شود؛122 در حالي كه همان‌گونه که در سطور قبل ذکر شد مصاديق “حقّ” موجودات خارجي هستند. بنابراين، مفهوم “حقّ” از مفاهيم فلسفي است؛ يعني عُروض آن ذهني و اتّصافش خارجي است، و چون از مفاهيم فلسفي است، اولاً با مقايسه و سنجش به‌دست مي‌آيد؛ و ثانياً، علاوه بر سنجش، انتزاع آن فرع بر لحاظ و جهت خاص است.

حقّ به معناي صدق
در محاورات روزمره بسيار اتّفاق مي افتد که واژه‌هاي صدق، راستي و حقيقت تقريباً معادل يکديگر به کار مي روند ولي ميان آن‌ها تمايزاتي نيز وجود دارد که بايد مورد توجه قرار گيرد. مفهوم حقيقت دو گونه در زبان استفاده مي‌شود. گاهي گفته مي‌شود “حقيقت چيست؟” و منظور اينست که “چه چيزي حقيقت دارد؟” و گاهي منظور اينست که “مفهوم حقيقت چه تعريفي دارد؟” در کاربرد نخست حقيقت تقريباً به معناي صدق تقريباً به کار مي‌رود امّا در کاربرد دوم پرسش بسيار بنيادي و اساسي است. از منظر اوّل است که فيلسوفان به حقيقت از نگاهي معرفت‌شناسانه نگاه کرده‌اند. در مورد صدق نيز همين دو پرسش را مي‌توان مطرح نمود؛ يعني “صدق چه تعريفي دارد؟” و “بر اساس چه معيارهايي مي‌توان فهميد چيزي صادق است؟” در مورد پرسش دوم است که نظريه‌هاي مختلفي در باب صدق ارائه شده است؛ هرچند ميان اين دو پرسش از صدق ارتباط وثيقي وجود دارد و به روشني نمي‌توان مرزبندي دقيقي ميان آن‌ها ايجاد کرد.
از اين منظر يعني رويکرد معرفت‌شناسانه به مفهوم حقّ که صدق نام مي‌گيرد، صدق در واقع از نظر درستي قول يا عقيده نظر مي‌شود. احكام ذهني مطابق با ادراكى است كه از محسوسات و معقولات داريم و چه بسا نوع ادراكات ما درست نباشد و آن‌چه در ذهن انعکاس يافته، خدعه‏اى بيش نباشد. اين صورت‏ها كه ما نام آن‌ها را معقولات گذارده‏ايم يا منشأ خارجى دارند و يا بر ساخته ذهن‏اند و منشأ خارجى ندارند؛ ولكن نمى‏دانيم كه همان‌طور كه واقعيت دارند در ذهن ما حاصل شده‏اند. براي اطمينان يافتن از اينکه آيا مفاهيم ذهني صحت دارند و مي‌شود به آن‌ها اعتماد نمود يا کذب بوده و وهمي بيش نبوده‌اند، نياز به معيار و ملاکي است که صحت و سقم احکام ذهني را معلوم سازد.
در طول تاريخ انديشه بشري نظريات مختلفي براي صدق ارائه شده است اما اين “نظريه مطابقت” است که به عنوان يكي از معروف‌ترين نظريه‌ها در باب تعريف صدق و حقيقت و از قديمي‌ترين نظريه‌ها در باب تبيين ماهيت صدق محسوب مي‌شود. اين نظريه به عنوان نظريه كلاسيك و مقبول بسياري از متفكران معرفت‌شناس و فيلسوفان مغرب و مشرق زمين قرار گرفته است. هرچند نظريه‌هاي ديگري نيز هم‌چون سازگاري (خصوصاً در فلسفه معاصر) در خصوص صدق مطرح شده و طرفداراني دارد اما مهمّ‌ترين نظريه در مورد صدق مطابقت است که از جهان باستان تاکنون مطرح است.
همان‌گونه که از مباحث گذشته معلوم مي‌شود نزد ابن‌سينا مهمّ‌ترين وجه از وجوه سه گانه حقّ به معناي صدق است و در منطق صوري ملاک صدق مطابقت گزاره با واقع يا نفس‌الأمر است. از اين رو در بخش بعدي به موضوع نظريه مطابقت مي‌پردازيم.

نظريه مطابقت
مطابقت بين دو شى‏ء عبارت است از قرار گرفتن جزء به جزء آن‌ها در مقابل يكديگر. بنابراين نظريه، صدق و حقيقت عبارت از سازگاري، موافقت و يا به بيان دقيق‌تر مطابقت انديشه با واقعيت است. عقيده و باور زماني راست، صحيح و حقيقي است كه با امر واقع سازگار درآيد و به عبارت بهتر با واقعيت‌ها و اعيان خارجي مطابق باشد. در اين ديدگاه قضيه صادق، قضيه‌اي است كه با نفس الأمر و واقع مطابقت داشته باشد و قضيه كاذب قضيه‌اي است كه با نفس الأمر خود مخالفت كند.
در اديان مختلف انسان همواره به راستي و صدق سفارش و از دروغ و کذب نهي شده است. از اين رو حقّ به معناي صدق يعني مطابقت قول يا اعتقاد با واقع و بالعکس از جمله معاني مهمّ مورد نظر کتب آسماني از جمله قرآن است. آنجا که حقّ به معناي راستگويي و صدق به کار رفته در مقابل معناي کذب است. در قرآن همواره راستگويي ستوده شده ‏و دروغ و کذب به عنوان صفاتي رذيله قلمداد گشته است. بطور نمونه خداوند هم خود و هم رسولش را در چهار آيه قرآن به صفت صداقت ياد کرده است؛ هم‌چون آيات شريفة “قُلْ صَدَقَ اللَّهُ” 123 “وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُه”124 و يا به پيامبر خود دستور مي‌دهد از خداوند ورود و خروج “صادقانه” طلب نمايد: “وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْق‏”125. در مقابل در آيات متعددي کذب مورد مذمت قرار گرفته و انواعي از آن هم‌چون بستن افتراء دروغ به خداوند و دادن نسبت‌ها و صفات کذب به او بالاترين ظلم و بدي قلمداد شده است: “فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللَّهِ وَ كَذَّبَ بِالصِّدْق‏”126 و يا در آية ديگري مي‌بينيم: “وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُون”‏127 ويا آنجا که فردي امر درست و حقّي چون خدا، آخرت و رسالت را انکار مي‌کند و به نداي فطرت خود پاسخ منفي مي‌دهد، مکذّب نام مي‌گيرد و خداوند او را نهيب زده و بدترين عذاب‌ها برايش وعده مي‌دهد. “وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ”128
از مفهوم آيه اول سوره منافقون129 نيز مي‌توان استفاده کرد که هر چند واقعاً حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله رسول خداست و آن‌ها به زبان مّقرّ به اين مطلب هستند و ظاهر کلامشان مطابق واقع است؛ اما چون در باطن و اعتقاد به آن معتقد نيستند خداوند آن‌ها را کاذب ناميده است. از اين رو از نظر برخي فلاسفه مسلمان130 صدقِ مقابلِ كذب، عبارت است از مطابقت كلام با واقع بر حسب اعتقاد گوينده. پس علاوه بر مطابقت ميان کلام و واقعيت در اين نظريه شرط ديگري نيز براي صدق لازم است و آن مطابقت ميان سخن با اعتقاد گوينده است. پس اگر كلام مطابق واقع باشد اما مطابق اعتقاد گوينده نباشد يا مطابق اعتقاد گوينده باشد و مطابق واقع نباشد صدق آن تمام نخواهد بود. از اين رو صدق تامّ عبارت است از توأم بودن مطابقت کلام با واقع و اعتقاد گوينده. اگر يكى از اين دو شرط متحقّق نباشد كلام داراى صدق كامل نيست. البته اکثر فلاسفه و انديشمندان مسلمان چنين قيدي را لازم ندانسته‌اند و همان مطابقت با واقع را در صدق کافي مي‌دانند.

پيشينة بحث مطابقت
هايدگر معتقد است هرچند اصل و اساس نظريه‌ي مطابقت به افلاطون و سپس ارسطو برمي‌گردد، اما اين واژه توسط اين دو فيلسوف استفاده نشده و براي اولين بار آكوئيناس صدق را در معناي تلائم اشيا و عقل به كار برد.131 هايدگر از توماس آكويني نقل مي‌کند که او اين تعريف را از ابن سينا اخذ كرده و ابن سينا نيز به نوبة خود آن را از شرح اسحاق اسرائيلي قرن دهمي بر كتاب “تعريفات” گرفته است. توماس آكوييني به جاي واژة adaequatio كه بيشتر بار مشابهت و همانندي دارد، از اصطلاحاتي چون correspodentia (مطابقت) و Convenientia (تكافوء و با هم بودن) استفاده كرده است.132
در اين مجال براي دريافت نظر توماس آکوئيناس به نظر هايدگر اعتماد مي‌کنيم؛ ولي آيا سخن او در مورد ابن‌سينا چگونه است؟ با رجوع به نوشته‌هاي شيخ صحت سخن منقول توماس آکويني نيز روشن مي‌شود. زيرا بوعلي و همچنين فارابي نظريه مطابقت را قبل از آکوئيناس ارائه داده بوده‌اند.133
در مورد افلاطون نيز مي‌توان به آثار و نوشته‌هايش رجوع کرد. افلاطون در رساله “سوفسيت” مي‌گويد:
“بيگانه : ولي پندار نادرست، پنداري است بر خلاف آن‌چه هست مگر غير از اين است؟
ته ئه‌تئوس : آري بر خلاف آن‌چه هست.
بيگانه : پس پندار نادرست اين است كه آدمي نباشنده را در نظر بياورد و تصور كند.
ته ئه تئوس : بي‌گمان.”134
پس از افلاطون شاگردش ارسطو نيز همين رويكرد را پذيرفت و بدون به کار بردن واژه مطابقت صدق را در معناي مطابقت قضيه با واقع تفسير كرد. وي در كتاب “متافيزيك” (کتاب گاما، فصل هفتم) مي‌نويسيد: “اما در واقع وجود هيچ‌چيز “مياني” در بين دو نقيض نيز امكان ندارد، بلكه درباره يك چيز، بايد يك چيز را- هر چه باشد- يا ايجاب كرد يا سلب، اين نيز هنگامي‌روشن مي‌شود كه ما تعريف كنيم كه صدق و كذب (راستين و دروغين) چيست، زيرا گفتن اين كه “موجود” نيست يا “ناموجود” هست، دروغ (كذب) است امّا [قول به] اين كه “موجود” هست و “ناموجود” نيست راست (صدق) است.”135 خلاصه سخنِ ارسطو اين است: گزاره صادق است، اگر گزاره چنان باشد که واقع چنان است. حال اگر اين گفتة ارسطو ساده‌ترين بيان براي نظريه مطابقت باشد، بنابراين بايد آن را

پایان نامه
Previous Entries منابع تحقیق درباره عارفان مسلمان، انسان کامل، واجب الوجود Next Entries منابع تحقیق درباره قاعده الواحد