منابع تحقیق درباره حکمت و فلسفه، اسفار اربعه

دانلود پایان نامه ارشد

معرفت‌شناسانه به مسأله حقيقت بپردازيم، ناچار خواهيم بود مسأله وجود رابطة ميان متعلّق شناسايي (که در امور جسماني يک شيء فيزيکي است) و محتواي ذهني و ايده‌آل (صورت ذهنيه) را به هر شکل ممکن حلّ کنيم. از اينجاست که نظريات بسيار متنوّع معرفت‌شناسانه در خصوص صدق رخ مي‌نماياند، که از قضا در آنها هيچ‌گاه به جنبه اصلي حقيقت يعني وجه وجودي آن توجّهي نمي‌شود. به بيان ديگر نسبت ميان ذهن و عين، جاي خود را به اتّصال ميان محتواي حكم و شيء واقعي كه در موردش حكم مي‌شود، مي‌دهد.10
فرضيه:
فرضيه اصلي اين تحقيق آنست که در حکمت اسلامي ظرفيت لازم براي تبيين بنيان‌هاي معرفتي وجود دارد. به نظر مي‌رسد بر خلاف مکاتب جديد فلسفي که به دلايل مختلف در تبيين ارتباط ميان معرفتشناسي و وجودشناسي مشکل دارند؛11 در حکمت اسلامي، علي رغم تفاوتهاي بسيار ميان مکاتب مختلف آن، به دليل ريشه داشتن تمامي اين نحلههاي فکري در نوعي الهيات مبتني بر وحي توحيدي ظرفيتي ايجاد شده که به وسيله آن ميتوان جوابهاي قابل اعتنايي براي بسياري از مشکلات معرفتي کنوني پيدا کرد. به بيان ديگر هرچند در تفکّر فلسفي و حکمي دنياي اسلام نحله‌هاي فکري مختلفي شکل گرفته است؛12 امّا حکمت اسلامي حقيقتي زنده و پويا در طول تاريخ انديشة اسلامي حضور داشته است.
براي آن‌که ظرفيتِ موجودِ در کليتِ حکمتِ اسلامي بهتر نشان داده شود، در اين پژوهش دو طرفِ طيفِ فکري تمدّن اسلامي براي مقايسه انتخاب شده است. بيترديد ابنسينا را مي‌توان نماينده رويکرد اوّل (عقلي و برهاني) دانست و ابنعربي را نيز ميتوان نماينده گروه دوّم (قلبي و شهودي) در نظر گرفت. شکي نيست که ميان فيلسوفي چون ابن‌سينا و عارفي همچون ابن‌عربي از لحاظ روش و نظر تفاوتي فاحش وجود دارد. ابن‌سينا فيلسوفي است که در دنياي فکري تمدّن اسلامي، رئيس مشائيان اسلام، عنوان گرفته است.13 از اين منظر روش او عقلي و پيروي از استدلال برهاني است. از سوي ديگر عارفِ انديشمندي قرار گرفته است که علم شهودي را وراي طور عقل مي‌داند14 و نزد صوفيان به “شيخ اکبر” معروف شده است.15 همين موضوع در کافي است که روش، نظرات و يافته‌هاي او را متفاوت از بوعلي بدانيم. در اختلاف روش، مبنا و يافته‌هاي اين دو انديشمند هيچ شکي نيست؛ از اين رو در اين رساله کم‌تر به اختلافات ميان آنها التفاتي نموده‌ايم و بيشتر قصد داريم نقاط مشترک ميان آن‌دو را در باب “حقّ” استخراج نماييم. زيرا در پي آنيم تا اثبات نماييم که با بررسي موضع اين دو انديشمند مسلمان در باب حقيقت و مقايسه نظرات آنان، ميتوان پاسخي مناسب براي نظرية مطرح شده پيدا نمود.
روش تحقيق:
در اين پژوهش از روش اسنادي و کتابخانه‌اي استفاده خواهد شد. پژوهش حاضر به صورت فيش برداري و مراجعه به منابع انجام گرفته است. ضمن آن که از مشاوره با اساتيد و دوستاني که دغدغه اين گونه مباحث را دارند، فروگذار نشده است. در مرحلة بعد، پس از جمع آوري اطلاعات و داده‌ها به تحليل آن‌ها پرداخته شده است. از آن جا که نگارنده اين رساله، دانشجوي فلسفه است، سعي وي بر آن بوده تا فضاي فلسفي را بر آن حاکم گرداند، اما به ناچار، به قلمروهاي ديگري همچون کلام، فقه و حقوق نيز وارد شده است. از اين رو، شايد بتوان گفت که تحقيقي ميان رشته‌اي است.
در ابتدا سعي مي‌شود وضعيت موجود بحث “حقيقت” در فلسفه اسلامي بررسي اجمالي شود و پس از آن موضع اين دو انديشمند در باب حقيقت و به تبع آن در موضوع “علم” بررسي خواهد شد تا مقايسة مورد نظر به‌دست آيد؛ تا با تأکيد بر مشخّصه‌هاي حقيقت در نزد اين دو حکيمِ مسلمان و استخراجِ ويژگيهاي اصلي اين باب حِکمي، بتوان به ارتباطي گفتماني ميان حکماء مسلمان دست يافت.
سه نكته مهمّ :
1- نکته نخست: در بخش آخر اين رساله (صفحه 217 به بعد) منابع به ترتيب حروف الفبا و بطور کامل مرقوم شده‌اند. از اين رو براي ذکر منبع در پاورقي‌ها تنها به نام نويسنده، نام کتاب، شماره مجلّد و صفحه اشاره شده است. پس از خواننده محترم تقاضا مي‌شود جهت اطلاع از ناشر، محل نشر و همچنين ديگر اطلاعات مربوط به نسخه مورد استفاده به بخش منابع مراجعه نمايد.
2- نکته دوم: درست است موضوع اصلي اين رساله مقايسة نظريات ابنسينا و ابنعربي است و براي فهم مطالب يك فيلسوف لازم است بي‌واسطه به خود آثار آن انديشمند مراجعه شود، امّا براي عمق بخشي به فهم و گسترده‌تر كردن وجوه مطالب، استفاده از نظرات شارحان و مفسّران آن فيلسوف، نه‌تنها اشتباه و دور از صواب نيست، بلكه مي‌تواند در بسياري از موارد باز كننده گره‌هاي ايجاد شده در راه تحليل موضوعات نيز باشد.
در تاريخ فلسفه اسلامي حكماء و عارفان به نامي هچون صدرالدين محمدبن اسحاق قونوي (متوفاي 673 ق)، سعيدالدين محمد فَرغاني (متوفاي 695 ق)، عزيزالدين نَسَفي (متوفاي قرن هفتم ق)، نورالدين عبدالرحمان جامي (812ـ898 ق)، داود قيصري (متوفاي 751 ق) و … به عنوان شارحان عرفان ابن‌عربي مطرح هستند. در اين نوشتار سعي شده در مواقع مناسب و به قدر كفايت علاوه بر نوشته‌ها و آثار ابن‌عربي از نظرات شارحان او نيز استفاده شود. ما در اين رساله به ملّاصدرا (علاوه بر آنكه خود از سرآمدان فلسفه اسلامي است) به عنوان مفسّر و شارح ابن‌عربي نگريسته و از اين منظر در توضيح نظرات ابن‌عربي به آثار او رجوع نموده‌ايم. جناب اقاي دكتر محسن جهانگيري در خصوص نظر به صدرالمتألّهين به عنوان شارح محيي‌الدين مي‌گويد: “بخش اعظم حكمت متعالية صدرا ارتباطي تامّ و تمام و پيوندي تنگاتنگ و ناگسستني با عرفان ابن‌عربي دارد و صدرا در واقع شارح ابن‌عربي است”16 تنها با اين تفاوت كه برخي شارحان به متن اصلي اعتقاد چنداني ندارند و سعي دارند در بسياري مواضع به نقد و بررسي ماتن بپردازند؛ ولي صدرا به عنوان فردي كه به تمامه به متن اصلي اعتقاد دارد و آن را به جان پذيرفته آثار ابن‌عربي را مورد استفاده و شرح قرار داده است. در واقع يک ناقد داريم كه فقط به جرح و نقد مي‌پردازد و يا شارحي داريم که در نقش يک شارح حرفه‌اي وظيفه‌اش را منحصراً در تشريح و توضيح كلمات و عبارات ماتن خلاصه مي‌كند. در اين خصوص ملّاصدرا نيز مانند شارحي است كه در بنيادي‌ترين و ابداعي‌ترين موضوعات حكمي و عرفاني خود با تجليل و تعظيم تمام از كلام ماتن استمداد مي‌جويد و بدان استشهاد مي‌كند.17
3- نکته سوم: طرح يک گفتگو ميان دو انديشمند ممکن نيست مگر اينکه بستري مشترک ميان آنها وجود داشته باشد. از آنجا که ابن سينا فيلسوفي مشائي است و ابن عربي عارفي اهل شهود، بدون داشتن زمينه‌اي مشترک چگونه مي‌توان ميان آنها در يک بحث بنيادي همچون “حقّ” داوري نمود؟
لازم است پاسخ به اين پرسش اساسي در همين مقدمه رساله داده شود تا در ادامه مشکلي به وجود نيايد. استاد ارجمند جناب دکتر محسن جهانگيري درخصوص معناي مشترک ميان عرفاء و فلاسفه اصطلاح فلسفه را داراي دو بار معنايي مي‌داند. ايشان در اين‌باره چنين مي‌گويد: “اينکه ابن عربي را تا چه اندازه فيلسوف بناميم، بستگي به تعريف ما از فلسفه دارد. اگر واژه فلسفه را به همان معناي اصطلاحي‌اش براي اشاره به مکتب فکري خاصي در عالَم اسلام به کار گيريم، در اين صورت ممکن نيست ابن‌عربي را به معني درست کلمه فيلسوف بناميم. اما اگر فلسفه را به معناي بسيار گسترده‌تر “سنّت حِکمي” در نظر بگيريم، که هم در منابع اسلامي و هم در مواريث متعدّد پيش از اسلام ريشه دارد، در اين صورت ابن‌عربي مسلّماً شايسته نام فيلسوف يا چنان‌که خود ترجيح مي‌دهد، حکيم است. او خود با سخن گفتن از کساني که حقيقتاً (بالحقيقه) شايسته نام حکيم هستند و آنهايي که [تنها] اين لقب را اختيار کرده‌اند، ميان اين دو معني از اصطلاح فلسفه فرق مي‌گذارد.”18
از اين روست که از جمله نكات ديگر مورد ملاحظه در اين رساله وجه نظر به حكمت و حكماء است. به ناچار در هر نوشته به موضوع مورد مطالعه از دريچه‌اي خاص نگاه مي‌شود كه ممكن است با غفلت از اين مسئله مطالب عرضه شده بطور مناسبي فهم نشده و موجبات ناهمسويي بين نويسنده و خواننده را پيش آورد. بطور عادي هنگام به كاربردن واژة حكمت، مفهوم فلسفه، يعني نگاه به هستي با روشي عقلاني و برهاني، به ذهن متبادر مي‌شود؛ ولي در معنايي گسترده‌تر حكمت به معناي هرگونه نگاه عميق به هستي و انسان، چه به صورت عقلاني و چه با کمک دل و شهود مستقيم، به كار مي‌رود.
حکمت از ريشه “ح ک م” و در لغت به معاني علم، معرفت، معرفتي عالي به افضل أشياء، فقه، کلام نافع مانع جهل، انجام دادن نيکو و دقيق صناعات، عدل، قضاوت از روي عدل و منع از فساد آمده است و هم‌چنين فرد داراي حکمت را نيز حکيم ناميده‌اند. برخي در لغت “حکيم” را به معناي عالم، فقيه، قاضي عادل، داراي کلامي نافع و … معني کرده‌اند و برخي به معناي اسم فاعل يعني حاکم (حکم کننده) يا مانع از ظلم و برخي نيز در جايي که صفت قرآن باشد آن را به معناي اسم مفعول باب افعال يعني مُحکمي که اختلافي در آن نيست گرفته‌اند.19
در قرآن کريم اين ريشه در قالب‌هاي مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. از جمله “حِکمة”، “حُکم”، “حکيم”، “حاکم” و … . در قرآن “حکيم” يکي از أسماء الهي است و حکمت صفتي الهي و موهبتي به انسان است که تنها به برگزيدگان خاص داده مي‌شود. “وَ مَن يؤتِ الحِکمَة فَقَد اُوتِي خَيراً کَثيراً (به هر کس حکمت داده شود خير بسيار به او داده شده است)20
ارسطو متافيزيک را همان حکمت (Wisdom) مي‌داند و فيلسوف يا دوستدار حکمت را کسي مي‌داند که خواستار معرفت دربار? علت نهايي و ماهيت “واقعيت” است و معرفت را براي خود معرفت مي‌خواهد.21 او در توضيح دربارة مفهوم حکمت مي‌افزايد که حکمت کامل‌ترين نحوة معرفت است. بنابر اين حکيم نه‌تنها بايد نتايجي را که از مبادي به‌دست مي‌آيد بشناسد بلکه بايد نسبت به حقيقت مبادي آشنا باشد.22 او درک کنندة مبادي بديهي و ضروري علوم را عقل شهودي مي‌داند23 ولي اين مبادي تنها نقطة شروع و عزيمت هستند و معتقد است کار اصلي براي کسب دانش توسط حکمت صورت مي‌گيرد و حکمت در عين حال، عقل شهودي و علم خواهد بود. علمي که محتَوي عالي‌ترين واقعيات باشد و به‌جانب عالي‌ترين واقعيات جريان پيدا کند. پس ما بين علوم، فنون و حکمت‌ها اين حکمت نظري است که بالاترين نحوة معرفت است.24 او از جمله ويژگي‌هاي يک حکيم را اين مي‌داند که در بعضي موارد بتواند استدلال کند.25
ابن‌سينا در روش از ارسطو پيروي مي‌کند و لذا سعي کرده در تمامي مباحث فلسفي يکسره تابع برهان و استدلال عقلاني باشد. او در ابتداي مقاله اوّل “الإلهيات مِن کِتابِ الشِّفاء” در تبيين موضوع فلسفه اولي، حکمت و فلسفه را به يک معنا مي‌گيرد. بدين صورت که او هر چند در اين بخش کتاب با تعريف حکمت شروع مي‌کند امّا حکمت را به علوم فلسفي تعبير مي‌کند.26
او براي تبيين معاني مختلف حکمت نيز آن‌را به فلسفه تعبير نموده است. شيخ حکمت را به دو قسم نظري و عملي تقسيم مي‌کند و آنها را چنين تعريف مي‌کند: “حكمت نظري دانشي است كه از راه علم (تصوري و تصديقي) به اموري بي‌ارتباط با اعمال و احوال انساني، قوة نظري نفس را براي عقل بالفعل شدن آمادّه مي‌كند. پس غايت در آن حصول رأي و اعتقاد است … در حالي كه حكمت عملي در ابتدا از راه علم (تصوري و تصديقي) به اموري كه ذاتاً مرتبط به اعمال و احوال انساني است موجب كامل شدن قوه نظري نفس مي‌شود و سپس از اين راه موجب كمال قوه عملي با اخلاق مي‌شود”27
همان‌گونه مشاهده مي‌شود از جهت فلسفه استدلالي و عقلاني (حکمت بحثي) چه منظور از حکمت، وجه نظري آن باشد و چه وجه عملي آن، مفهوم حکمت با علم و دانايي گره خورده است. در اين رويکرد به حکمت، به هر تعريفي که حکمت را تعريف کنيم، غايت آن ايجاد صورت‌هاي علمي در ذهن فيلسوف است. در اين نگاه به فلسفه، کشف و شهود قلبي هيچ جايگاهي ندارد؛ لذا عرفاء و اهل اشراق حکيم محسوب نمي‌شوند.
ملاصدرا نيز در ابتداي شروع سَفَر اوّل اسفار اربعه در تعريف فلسفه و تقسيمات آن به همان تقسيم ابن‌سينا اشاره مي‌کند و آن را با حکمت مورد نظر تمام

پایان نامه
Previous Entries منابع تحقیق درباره انسان کامل، فصوص الحکم، ظلم و ستم Next Entries منابع تحقیق درباره حکمت و فلسفه، وجود خداوند، حکمت اشراق