منابع تحقیق با موضوع هزار و یک شب

دانلود پایان نامه ارشد

گردد و…… تا جاییکه هر دو تبدیل به شراره های آتش می شوند و عفریت از بین رفته و خاکستر می شود. نکتۀ جالب توجه اینست که تبدیلها بسیار شبیه هم است بطور مثال: اگر عفریت کژدم می شود، دختر مار می گردد و اگر عفریت ماهی می شود دختر، خود را تبدیل به نهنگ می کند. در لحظه ای که عفریت تبدیل به اناری می شود که دانه هایش را در قصر می پراکند، یکی از دانه ها از چشم دختر پنهان مانده و همان یک دانه، دوباره وجود عفریت را می سازد. بعد از نابودی عفریت، دختر افسونی به آب می خواند و باطل السحر انجام داده و ملکزاده را به حالت اول بر می گرداند که از نوع افسون ترکیبی و سفید است.

5-6-2-5-3 حکایت گدای سوم
” گدای سوم نیز ملکزاده ای است که چون سفر را دوست دارد به سفری دریایی می رود. در راه، کشتی آنها از مسیر منحرف شده و به سوی کوهی مغناطیسی کشیده می شود که بر بالای آن، لوحی از جنس مس و بر روی آن مجسمۀ مسی از یک سوارکار است و بر گردن سوار لوحی از پوست گاو که بر روی آن نقشی از طلسم است. کشتی در هم می شکند و ملکزاده خود را به جزیره می رساند و به خواب می رود. در خواب به او گفته می شود که همانجا را که خوابیده است بکند و سه تیر، که بر روی آنها طلسمهایی نقش شده؛ و یک کمان را بیرون آورده و با آن سوار را بزند تا به دریا بیفتد، سپس تیر و کمان را دوباره در خاک کند تا آب دریا بالا بیاید. بعد از اینکه آب بالا آمد، قایقی می آید که درون آن یک مرد نشسته است. ملکزاده باید قایق را سوار شود و تا ده روز با آن برود اما نام خدا را به زبان نیاورد تا به خشکی برسد. ملکزاده در آخرین لحظات از فرط شادی خدا را شکرمی گوید و به دریا افکنده می شود. خود را به جزیره ای می رساند و ده تن غلام زنگی می بیند که به زیر زمین می روند. او نیز به آنجا می رود و سی و سه باغ پی در پی می بیند و در آخرین باغ، اسبی زین کرده می یابد. اسب، او را به هوا بلند کرده و بر بام خانه ای می گذارد اما با دمش، چشم او را کور می کند. او نیز به جامۀ گدایان در می آید. ”
در این داستان برای اولین بار از خواب و رؤیا سخن به میان می آید که اگرچه جزو گونه های افسون که بدان پرداخته شد نیست، اما جنبه ای از سحر دارد. سخنانی که در خواب به قهرمان گفته می شود او را از خطر می رهاند و باعث نجاتش می گردد. در اینجا وجود لوح و مجسمۀ مسی گونه ای از طلسم است که با تیرهایی از همان جنس از بین می رود. در اینجا برای اولین بار افسون عملی به کار گرفته می شود یعنی افسونی که هیچ ورد و سحری از کلماتی که بر زبان رانده شوند، وجود ندارد. تیرهایی که به مجسمه زده می شوند در واقع نقش باطل السحر دارند. دفن کردن دوبارۀ آنها زیر خاک نیز به عنوان افسون کاری عمل کرده و در واقع، قایق و سرنشین آن را احضار می کند. سرنشین قایق، به احتمال؛ جزو جنیانی است که مسلمان نشده و به شنیدن نام خدا او را در دریا می اندازد. در اینجا و همینطور چند حکایت از حکایات پیشین، از باغها و قصر های زیر زمینی سخن رفته که در افسانه های هزار و یک شب، بسیار از آنها نام برده می شود.
در این حکایت نیز مانند حکایت ” صیاد و عفریت ” ، اعداد نقش دارند. ده روز، ده تن غلام ده جوان برهنه و…. که باز هم از اعداد زوج می باشند اما آنجا که از تیر و کمان به عنوان باطل کنندۀ سحر سخن به میان می آید، عدد سه استفاده می شود و یا باغهایی که راه نجات او را می نمایند سی و سه عدد می باشند و اسب و قایق نیز یکی و عدد فرد است که با باور اعراب راجع به اعداد همخوانی دارد، پس از افسانه هایی است که اعراب در آن دست برده اند.

5-6-2-5-4 حکایت بانو و دو سگش
” دختر صاحبخانه در حکایت حمال و سه دختر، پدر خود را از دست می دهد و با ارثیۀ پدری، دو خواهر خود را به خانۀ بخت فرستاده و خود به تجارت مشغول می شود. خواهران، بعد از چند سالی مال خود را از دست داده و شوهرانشان نیز آنها را رها می کنند. آنها به نزد دختر آمده و باز قصد ازدواج می کنند. این بار نیز دختر، آنها را به خانۀ شوهر می فرستد اما شوهرانشان آنها را فریفته و مال آنها را می دزدند و بیرونشان می کنند. دختر، آنها را با خود به سفر می برد. در راه، کشتی منحرف شده و دختر و دو خواهر به شهری می رسند که ساکنانش تبدیل به سنگ سیاه گشته اند. دختر، در قصر حاکم شهر؛ به ملکزاده ای مسلمان بر می خورد که قرآن می خواند. ملکزاده به او می گوید که مردمش در دین مجوس ( زرتشت ) بوده و حاضر نمی شوند اسلام بیاورند و خداوند آنها را عقوبت کرده و سنگشان می کند. دختر ملکزاده را با خود می آورد تا با او ازدواج نماید اما خواهرانش حسادت کرده و آن دو را به دریا می اندازند. ملکزاده به خاطر اینکه شنا نمی داند غرق می شود. دختر، خود را به بیابانی می رساند و در آنجا می بیند که اژدهایی ماری را دنبال نموده و قصد کشتنش را دارد. دختر، با سنگی اژدها را می کشد و از خستگی می خوابد. بعد از بیداری متوجه می گردد که مار، در حقیقت عفریته ای بوده است. عفریته، به پاداش نجات خود؛ مال و اموال دختر را به او برگردانده و خواهرانش را تبدیل به سگ می کند و به او می گوید که باید به خاتم سلیمان ( ع ) سوگند یاد کند که هر روز آنها را سیصد ضربه تازیانه بزند یا خودش نیز تبدیل به سگ می شود. ”
در این حکایت، یکی عقوبت الهی و تبدیل مردم شهر به سنگ است که در این مقال نمی گنجد و دوم، وجود عفریت و تبدیل شدنش به مار که جنبه ای از سحر داشته ولی دارای افسون ” تبدیلی ” نیست. آنچه در مقولۀ طلسم و افسون می گنجد در واقع، افسون تبدیلی دو خواهر به سگ است که چون جنبۀ تنبیه و جزای گناه آنها را دارد جزو افسون سفید می باشد اما چگونگی انجام آن معلوم نیست پس افسون نامعین است. حکایت فرعی دیگر، حکایت ” دختر تازیانه خورده ” است که در آن جنبه ای از سحر و افسون دیده نمی شود.
آنچه در این حکایت و حکایات فرعی آن دیده می شود:
1- از عفریت و اجنه و فن احضار آنان، در چند جا سخن به میان آمده است.
2- بر روی نیروهای خاص موجودات عجیب الخلقه تأکید شده است.
3- تبدیل انسان به حیوان به منظور تنبیه صورت گرفته است.
4- در این حکایات کم کم موازنۀ اینکه خیانت همیشه کار زنان است به هم خورده و پای مردانی چون وزیر خیانت پیشۀ حاکم در داستان ” حکایت گدای دوم ” نیز به میان می آید.
5- بخصوص در داستان ” حکایت گدای دوم ” و ” حکایت بانو و دو سگش “، مانند داستانهای فرعی حکایت اول؛ منجی قهرمان یک زن است.

5-6-2-6 حکایت ملک شهرمان و قمر الزمان
” ملکی بعد از سالها نذر و نیاز، صاحب پسری زیباروی می شود. او عاشق پسر خود بوده و نام او را قمر الزمان می گذارد و می خواهد که او را داماد کرده و خیلی زود زمام امور را به او بسپارد. پسر که حکایات زیادی از مکر زنان شنیده، فرمان پدر را اطاعت نمی کند و پدر که از گستاخی او به تنگ آمده، به پیشنهاد وزیر؛ او را در قلعه ای قدیمی حبس می کند. در آن قلعه دختر پادشاه جنیان زندگی می کند که ” میمونه ” نام دارد. میمونه او را می بیند و عاشقش می شود. وقتی می خواهد به آسمان پرواز کند، در آسمان اول عفریتی به نام ” دهنش ” را می بیند. دهنش از دختری ماه منظر می گوید که در بلاد چین و دختر پادشاه آنجاست و به هیچ روی نمی خواهد شوهر کند. آنها با هم شرط می کنند که دختر و پسر را به نزد هم بیاورند تا معلوم گردد کدامشان پرهیزگارترند و از نامحرم حذر می کنند و عفریتی به نام ” قش قش ” را داور قرار می دهند. اول، دهنش به صورت ککی در می آید و قمر الزمان را می گزد در حالیکه خواب دختر ( ملکه بدور ) را سنگین کرده است. قمر الزمان به گمان اینکه حیلۀ پدرش است، به دختر دست نمی زند اما انگشتری از انگشت دختر در آورده و به دست می کند. پس از آن ” میمونه ” به شکل ککی در آمده و ملکه را می گزد، در حالیکه خواب قمر الزمان را سنگین کرده است. ملکه هم هرچه می کند، پسر بیدار نمی شود. بعد از ماجراهای زیاد آنها به وصال می رسند تا شبی که در سفر بودند، قمر الزمان نگینی را بر کمر شلوار همسر می بیند که بر آن کلماتی نقش شده است. او نگین را بر می دارد اما پرنده ای نگین را می دزدد و قمر الزمان به دنبال او می رود تا به بلاد مجوس می رسد…..164 ”

در ابتدا وجود موجوداتی چون جن و عفریت، از حکایت افسانه می سازد اما برای اولین بار از شکل ظاهری آنها سخن به میان آمده و کلمات توصیفی به کار می رود:
” آن گاه پای بر زمین بزد. عفریتی از زمین به در آمد که چشمان دریده داشت و او را هفت شاخ و چهار گیسو بود و دستهای کوتاه داشت و ناخنهایش مانند ناخن شیر بود و پاهای او به فیل همی مانست …” و یا از بالدار بودن اجنه می گوید که جزو توصیفات از گونۀ داستانهای غربی است. پرواز جن و عفریت به آسمانها، و بطور مثال رفتن به آسمان نخست؛ از مواردی است که مرتبۀ این موجودات را روشن می کند چرا که عفریت، از دختر پادشاه جنیان می ترسد و به او احترام می گذارد.
وجود این موجودات، و اینکه دختر و پسر را کنار هم می آورند؛ آغازگر داستان است چرا که دختر و پسر، بواسطۀ آنها همدیگر را دیده و عاشق هم می گردند. تبدیل عفریت و جن به ” کک ” هرچند تبدیل از موجودی به موجود دیگر است، اما ” افسون تبدیلی ” نبوده و جزو نیروها و توانائیهای این موجودات به حساب می آید. لازم به ذکر است که در این داستان، عفریتها و جنها دارای اصل و نسب بوده و نام و نام فامیل دارند.
از دیگر موارد، نگین سرخی است که بر کمربند شلوار ملکه بدور می باشد و بر روی آن کلماتی طلسم گونه نوشته شده و در نقش طلسم است. نکتۀ جالب توجه اینجاست که پرنده ای آن را دزدیده و دنبال کردن آن، قمر الزمان را به بلاد دیگر برده و خط سیر داستان و قهرمان را عوض می نماید اما خود نگین کاربردی در داستان ندارد و هیچ اشاره ای به وجود نیروی خاص در آن نشده و کلمات طلسم گونه نیز جایی در روند داستان ندارند. این مسئله نشان می دهد که داستان دچار تغییر شده و از بار سحر و افسون آن کاسته شده است به خصوص که اشاره می گردد که قمر الزمان وضو گرفته و به نماز می ایستد. این نکته و نکاتی دیگر مثل ورود او به سرزمین مجوس ( زرتشتیان ) نشان می دهد که این افسانه در میان اعراب تغییر کرده است165.

آوردن عبارات توصیفی از پیکر زنان در این حکایت به گونه ای صورت می گیرد که ادبیات غرب را به ذهن متبادر می سازد چرا که تا قبل از آن، تنها توصیف از زیبایی زنانه ذکر جملاتی چون ” دختری ماه پیکر و زیبا منظر که بسان آفتاب….. ” می باشد اما در این حکایت، از اندام زنانه به وضوح سخن می رود که با نوع ادبیات شرق، که حرمت کلام در آن است؛ منافات دارد و حکایت از تغییر این افسانه در اروپا دارد.

5-6-2-7 حکایت علاء الدین ابوالشامات

” روزی مهتر بندر نشینان که سالها ازدواج کرده و صاحب فرزند نشده است، با کمک معجونی که پیرمردی می سازد و به خورد او می دهد؛ صاحب فرزند می گردد. او پسرش علاء الدین را در سردابه پنهان می کند تا از چشم بد در امان باشد . از قضا، پسر از سردابه بیرون آمده و قصد سفر می کند و پدرش او را به پیری دانا می سپارد اما علاء الدین به نصیحت پیر گوش نکرده و اسیر راهزنان می گردد اما با یاری جستن از خدا و معصومان خلاص می شود. او که غریب است به مسجدی می رود که در آنجا بازرگانی با دامادش به بحث نشسته است. داماد، همسرش را سه بار طلاق داده به دنبال محلل می گردد و آنها علاء الدین را، که غریب است؛ انتخاب می کنند و مهر سنگینی می بندند که او را مجبور به طلاق دختر نمایند. دختر و علاءالدین عاشق هم می شوند و هارون الرشید به آنها کمک می کند که با هم بمانند. روزی صدای فریاد دختر ( زبیده ) می آید و همه گمان می کنند او مرده است. علاء الدین، بعد از آن کنیزی را می بیند که عاشقش شده و از او دارای فرزند می گردد اما پیش از به دنیا آمدن فرزند از طرف کسی که کنیز را دوست داشته، مورد بهتان قرار می

پایان نامه
Previous Entries منابع تحقیق با موضوع هزار و یک شب Next Entries منابع تحقیق با موضوع هزار و یک شب، اعراب مسلمان