مقاله رایگان درباره مثِ، دونم، قبولم، بسرایم

دانلود پایان نامه ارشد

خودم گفته ام که : شاعر ساده!
و سالهاست به خود پاسخی نمیدهم ، ای دوست!

یک آن از آنِ دقایق نابم غزل نشد
انگیزه ای  نماند  که  پی یاب  خود شوم
حالی شبـیـه  حال  غـزل  یافت  می نبـود
شرجی  گواه من  که  به هر سو  شتافـتم
هم   نیمه  جدال  پسندم    سکـوت   کـرد
قـلیان  به طفل  هـر شبه اش  اعتنا نکرد 
در خود  گـریستم  که  به آخر  رسیـده ام
پرسش تویی  اگرچه  جـوابم  غزل نش

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
بیتاب از تو گفتنم ، آوخ که قرنهاست
گفتم که با خیال دلی ، خوش کنم ولی
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

تو از اوّل سلامت پاسخِ بدرود با خود داشت
بهشتت سبزتر از وعده شداد بو
ببخشـایم اگر بستـم دگر پلک تمـاشـا را سیاوش‌وار بیرون آمـدم از امتحـان گـرچه
مـرا با برکـه‌ام بگـذار، دریا ارمغــان تو

شبیخون خورده را می مانم و می دانم این را هم
تو خواهی آمدو خواهی گرفت از من به آسانی
تو مثل سرنوشتی – غیر تو با من نخواهم بود
چرا باید جز این باشد چرا جز این بخواهم من ؟
خوشا با تو – خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو
تو دور آخری – هم مستی و هم راستی داری
من آن دردم که باقی مانده ام از باده ی پیشین

من و تو ما شدن را یاد دادیم
من و تو جو به جو،قطره به قطره

همیشه پرسشِ ناکرده را جواب این است
سکوت کردم و دریافت باز تاب این است
که چهره باخته را آخرین نقاب این است
که در طریق سخن حسن انتخاب این است
کم است زهر ،که نوشیدن مذاب این است
و جاودانگی لحظه های ناب این است
(733)
هبوط ، تجربه ای در تداوم است این جا
چه فرق؟چهره ی بازیگران,گم است این جا
چه ساعت است ویا فصل چندم است این جا
هنوز حوصله ها در تلاطم است این جا
چقدر حافظه ها بی تبسم است این جا
مگو شنیدن پاسخ توهم است این جا
(731)

تا بر من و سلیقه ی خود آفرین کنی
در سرنوشت خویش ، چرا نقطه چین کنی ؟
باید تو انتخاب مرا بهترین کنی؟
اما :به هر دلیل ،مرا خشمگین کنی
اصلا ً چرا عزیز چنان و چنین کنی؟
بهتر ، نوشته ایش به دیوار چین کنی
(720)

تو را تپنده تر از نبضِ واژه ها بسرایم
بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم
نه از حواشی ، از قلب ماجرا بسرایم
خواه از تو ببخشید ! از شما بسرایم
که از زبان “غریبان آشنا” بسرایم
در این زمانه گر ، شعر بی صدا بسرایم

چرا؟ چرا؟ به هزاران چرا ، چرا بسرایم؟
که روزی از تو که حس میکنی مرا بسرایم
(688)

آمیزه ی خیالم و خوابم غزل نشد
در  آینه  حضـور  و   غـیابـم  غـزل  نـشـد
حتـا  تظـاهـر  تب   و  تـابـم    غـزل  نـشـد
روحم   عرق  نـریخت  سرابم  غزل  نشـد
هـم   نیمه   همـیشـه   مـجابـم  غـزل  نشد
و سعی  شصت ساله ی شـرابم  غزل نشـد
یک  کهکـشان  شهـاب  مـذابم  غـزل نشـد
پرسش تویی  اگرچه  جـوابم  غزل نشد
(614)

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
آنگونه ام که خواب هم قبولم نمی کند
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
با این عطش سراب هم قبولم نمی کند
حق داره آفتاب قبولم نمی کند
(489)

اگر چه سِحرِ صوتت جذبه ی داوود با خود داشت
اما برایم برگ‌ برگش دوزخ نمرود با خود داشت
که رقص شعله‌ات در پیچ و تابش دود با خود داشت
دل سودابه‌سانت هر چه آتش بود با خود داشت
بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت
(447)

که می گیرد ز من جادوی تو چون عقل دین را هم
دلم را – گر حصار خود کنم دیوار چین را هم
اگر پنهانی از تو بپرم دور زمین را هم
چرا باید به ناخوش بگذرانم خوشترین راهم؟
که من بر چیده ام از جامه ی جان آستین را هم
بپرس از می شناسان قیمت این ته نشین را هم
بگردان تا بگردم با تو – دور واپسین را هم …
(426)

به شب فردا شدن را یاد دادیم
ره دریا شدن را یاد دادیم
(95)
همان گونه که مشاهده می شود در اکثرِ غزلهایِ مردّف بهمنی ، ردیف را یک فعل یا عبارتی طولانی تشکیل می دهد ؛ این موضوع یکی از شیوه های سرایشِ غزلِ نوست که به ایجادِ محتوایِ جدید و خلّاقانه می انجامد.

-8-4-4ردّ المطلع
یکی از شیوه های تکرار ، ردّ المطلع است . ” گاه باشد که مصراع اول یا دومِ مطلع ، چندان زیبا و مناسب اتفاق افتاده باشد که اگر آنرا در مقطع تکرار کنند بر حُسنِ کلام بیفزاید و سخن دارای حسنِ ختام گردد . این عمل را در اصطلاح بدیع ردّ المطلع گویند “(همایی ، 1384: 72)
یکی از قالب های پر تکرار در اشعار بهمنی ، قالب ترانه است و از آنجا که از جمله ویژگی هایِ ترانه ، تکرارِ ابیات و عبارات می باشد ، این عنصر “تکرار” در ترانه ها زیاد دیده می شود .ترانه هایی که زبان ساده و صمیمی دارند و به همین دلیل در میانِ اهالیِ موسیقی مورد استقبال قرار گرفتند و توسّطِ خواننده ها ی مختلف در دستگاه های گوناگون موسیقی باز خوانی شده اند. از جمله ابتکاراتِ بهمنی در این ترانه ها استفاده از ردّ المطلع است ، به این صورت که بیت یا بندِ نخست و یا دوّمِ شعر در پایان نیز تکرار می شود .

میاد اون رفته از این جا ، مثِ باد
مثِ یه واقعه تو شهرِ کوچیک
یادمه : تو قصه های قدیمی

سوار مرکبِ موجا مثِ باد
خبرش می پیچه هر جا مثِ باد
همیشه معجزه می شه یه دفه از تو غبارا

یه نفر بیرون می اومد / که با دیدنش دوباره / توی رگ خون می اومد
حال هم قصه ی ما / دیگه به جایی رسیده / که داره از هم می پاشه / که می دونه / شایدم حرفِ / توی قصّه ها نباشه
میاد اون رفته از این جا ، مثِ باد
مثِ یه واقعه تو شهرِ کوچیک

سوار مرکبِ موجا مثِ باد
خبرش می پیچه هر جا مثِ باد
(196)

گلدون بی گل رو تاقچه می زاری واسه چی
غربتِ خونه خالی رُ تو می دونی نذار
اون که خوبه همیشه خالی بمونه قفسه
دلِ گُل می شکنه ، این خیلی غم انگیزهِ براش
یادته یه روز تو هم چه خوابیُ و خیالی داشت؟ گلدون بی گل رو تاقچه می زاری واسه چی
غربتِ خونه خالی رُ تو می دونی نذار

گلدونِ خالی مثِ خونه ی خالی می مونه
گلدونم مثل ما اینجا توی غربت بمونه
گلدون بی گُل زشته تویِ تاقچه بزاری
تو خودت دلت شکسته س ، چرا باور نداری
دلتُ وقتی شکسّن ، یادته چه حالی داشتی؟ گلدونِ خالی مثِ خونه ی خالی می مونه
گلدونم مثل ما اینجا توی غربت بمونه
(205)
پریِ دریا نبود خاک نشین بود
با کسی فرقی نداشت امّا تو دنیا
مثلِ آیینه با من مثلِ خودم بود
همه ی قشنگیا رو با خودش داشت
مثلِ تنهایی همیشه خودمونی
خودِ مهربونی بودُ و قتی گم شد
پریِ دریا نبود خاک نشین بود
با کسی فرقی نداشت امّا تو دنیا

اهلِ آسمون نبود اهلِ زمین بود
فقط اون بود که برام خوب ترین بود
نمی دونم ، نمی دونم چی بگم بود
همه ی خوبیارُ یک جا با هم بود
خواستنش از ته دل بود نه زبونی
دنیا پر شد دیگه از نا مهربونی
اهلِ آسمون نبود اهلِ زمین بود
فقط اون بود که برام خوب ترین بود
(396)

یکی بود یکی نبود یه قصّه س
قصه ی من ، قصه ی من می دونم
قصه ی من یه قصه ی خالیه
قصه ی من واقعیه ، گُم می شه
قصه ی من زندگیِ خود توست
تو که این قربتِ بی نشونه
یکی بود یکی نبود یه قصّه س
قصه ی من ، قصه ی من می دونم

اما همه قصه ها مثلِ هم نیس
قصه ای که دلت می خواد بگم نیس
خالی تر از دستای پیر و خالی
میونِ این قصه هایِ خیالی
تو که پر از حرفی و بی صدایی
نمی دونی کی هستی و کجایی
اما همه قصه ها مثلِ هم نیس
قصه ای که دلت می خواد بگم نیس
(234)
می دونم یه راهی مونده که هنوز
می دونم یه حرفی مونده که هنوز
دوس دارم که اون قَدَر زنده باشم
دوس دارم خوب و بدِ زندگی رو
می دونم یه راهی مونده که هنوز
می دونم یه حرفی مونده که هنوز

پا های خسته ی من نرفته
لبای بسته ی من نگفته
تا یه روز خاطره هامُ بتونم کتاب کنم
بتونم دونه دونه حساب کنم
پا های خسته ی من نرفته
لبای بسته ی من نگفته
(243)

مثلِ بوییــدنِ گــل
حرف بزن که دوست دارم
حرف بزن که لب هایِ بسته تو
انگار این چشمای خاموش واسه من
شاید این چشمای غمگین که تو خاموشی شکفته
مثلِ بوییـــدنِ گـــل
حرف بزن که دوست دارم

پُر می شم از لحظه های عاشقی
گم بشم باز تو صدایِ عاشقی …
مثل پر پر شدنِ قاصدکه
چشمای شیشه ای عروسکه
همه خوابا شو دیده همه ی حرفا شو گفته
پُر می شم از لحظه های عاشقی
گم بشم باز تو صدایِ عاشقی …
(257)

مثلِ بوییدنِ گل
پر زدنِ مرغِ هوا بهانه است
منتظر فردایی و می دونم
بهانه ها گاهی بَدَن

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان درباره (610)، ...، منُ، مذیّل Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی سازمان تجارت جهانی، تجارت جهانی، الحاق ایران، تجارت ایران