مقاله رایگان درباره صادق هدایت، جنگ جهانی اول، انقلاب اسلامی، پوچ گرایی

دانلود پایان نامه ارشد

به «شوهر آهو خانم» مواجه شود ولی این طور نشد. این اثر را نیز خود، مانند «شوهر آهو خانم» چاپ کرده است. این اثر را نیز به امیرکبیر سپرد ولی نهایت خود آن را چاپ کرد، چون رژیم شاه از این کتاب هم ایراد گرفته بود. بعد از انتشار چاپ اول نصف چاپ دوم این کتاب به علت حملاتی که به شاه کرده بود توسط خود حکومت خریداری شد…
علی محمد افغانی بعد از آزادی از زندان در یک شرکت ژاپنی مشغول به کار می شود . ده سال چیزی ننوشت چرا که تصور میکرد اگر بخواهد بنویسد در دام روزنامه های رژیم می افتد و فضای ادبی آن زمان روزنامه ها نیز با کمک خرج دولت منتشر می شدند که باید ناگزیر به همکاری با آن ها می شد، اما هرگز نمی خواستند که تن به سانسور و ممیزی بدهد به این دلیل است که کتاب «دکتر بکتاش» او در خانه مانده و خاک می خورد . (افغانی ، 1369 : 21)

بخش دوم:
گفتاری از علی محمّد افغانی
علی محمد افغانی چندی پیش در مجله بخارا حضور پیدا کرد و در جمعی کوچک و صمیمی از هر دری سخن گفت. پیرمرد85 ساله دوست داشتنی هنوز هم سرحال و قبراق است و هنوز هم می نویسد ، با اینکه سوی چشم هایش کم شده و با کمک سمعک می شنود و جثه اش نحیف است، ذهن تیز و پویایش را هنوز حفظ کرده، وقایع و خاطرات را باچابکی و دقت به یاد می آورد و انسجام سخنش را حفظ می کند. گفتار حاضر پاره ای از صحبت های اوست که ورود او به عرصه ادبیات و تعدادی از مهم ترین اتفاقات زندگی اش را بازگو می کند. (سومعه داری ، 1389 : 10 )
دو دسته اشخاص وارد داستان نویسی می شوند: یکی هست که ذوق و استعدادی دارد اما تجربه خاصی در زمینه خاصی ندارد، و اگر تجربه ای دارد، این تجربه پخش در وجودش است؛ نمی تواند روی مورد خاصی انگشت بگذارد و بگوید فلان تجربه از نظر اجتماعی برای یک داستان مناسب است یا آن دیگری . اما در دسته دوم فردی است که تجربه های مختلف در زمان ها و مقاطع مختلف زندگی او را دگرگون کرده است، به مصداق این بیت حافظ که :
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
من در همچو موقعیتی بودم. هر کتابی به دستم می رسید می خواندم و بعد احساس می کردم که من هم می توانم چیزی مشابه آن، منتها با زمینه و کاراکترهای متفاوت ، اصلاً ممکن است متضاد با این کتاب بنویسم. این همان ندای درونی من بود که همیشه در جست و جو بود تا بتواند صدایش را به گوش مردم هم برساند. زمان جوانی ما ـ آغازین سال های دهه 20 شمسی ـ سال های پر جوش و خروشی بود ، ازاین نظر که ما از دوره خفقان رضا شاهی بیرون آمده بودیم وسرپوش از روی افکار گروه های روشنفکر برداشته شده بود و حالا آنها در تکاپو بودند . صادق هدایت متعلق به قبل از این دوران است و اگر دقت کنید، آثار آن دوره خفقان و آزردگی های ناشی از آن را در نوشته های او می بینید. بنده که آن موقع کلاس 11 و 12 را می گذراندم ، احساس کردم که ما در گذشته واقعا عقب بوده ایم و اصلا نمی دانیم اندیشه و اندیشیدن یعنی چه؟ حالا در این کشور جدید، که یک مقدار آزادی در آن به وجود آمده باید خودمان را بسازیم . شرایط پس از انقلاب اسلامی بود که عده ای با رهایی از بند دیکتاتوری شاه دنبال راه ها و گریزگاه های اجتماعی تازه بودند. باری، در آن زمان من متوجه شدم که دامنه اندیشه بسیار وسیع است و خودم را مستحق این دیدم که این اندیشه ها را جلب و جذب کنم. شروع کردم به مطالعه آثار صادق هدایت، جمالزاده ، صادق چوبک ودیگرانی که آن موقع بودند و می نوشتند. داستان های هدایت مرا جذب کرد، چون ندایش نسل بعد از انقلاب فرانسه را تصویر می کرد و نوشته هایی از این دست، اما ما به این آثار کششی نداشتیم. برای آنکه این نوشته ها اوضاع جامعه ما را منعکس نمی کردند. ما بیشتر به کسانی مثل «جک لندن» علاقه مند بودیم . مثالی می زنم تا ماجرا روشن تر شود. جک لندن داستانی دارد به نام «یک تکه گوشت» ماجرای بوکسور نامداری است که حالا پیر شده و فقط تتمه ی شهرتش باقی است . کمپانی هایی که مسابقات بوکس را برگزار می کنند سراغ او می آیند و او را به مبارزه با یک جوان جویای نام و با استعداد دعوت می کنند . این کمپانی ها دنبال جذب تماشاگر هستند، و خب ، مبارزه یک جوان، که نگاه به آینده دارد، با یک پیر، که دورانش سر آمده، از هر جهت برای تماشاگر لطف دارد. این دو در حضور تماشاگران مسابقه می دهند و شما در تب و تاب روند آخر بازی و بالا و پایین رفتن آن قرار می گیرید. وقتی داستان را می خوانید مثل این است که دارید صحنه را از نزدیک تماشا می کنید، به شوق می آیید تا ببینید نتیجه چه می شود. بوکسور پیر، صبح که از خانه بیرون می آمده، یک تکه گوشتی را که داشته اند نخورده و آن را برای بچه ها گذشته است ـ می دانید که در آمریکا صبح ها معمولا گوشت می خورند، کالباسی، سوسیسی، تاقوت بگیرند، جک لندن داستان را اینطور پرورانده که اگر او آن یک تکه گوشت را خورده بود، در این مبارزه پیروز می شد اما چون آن قوتی که باید در بدنش باشد نیست، شکست می خورد و می افتد. این داستان نشان دهنده اختلاف طبقاتی و تبعیضی است که در جامعه آمریکا وجود داشته است. ما این داستان را دوست داشتیم ، چون، در آن زمان، همین مسائل در ایران خودمان هم، البته با شدت بیشتری ، دیده می شد. دیگران را نمی دانم، اما این داستان ها در من تاثیر فوق العاده ای می گذاشت. داستان هایی مثل «خوشه های خشم» نوشته «جان اشتاین بک» و «جاده تنباکو» نوشته «ارسکین کالدول»(همان :14 ـ 12)
روزی که من به خواستگاری همسرم رفتم کتاب جاده تنباکو در دستم بود. هنوز هم یادم است. جزوه ای بود که عکسی پشت جلدش داشت. باری، این شور و شوق در روح من بود اما هنوز در این فکر نبودم که ، بله، تو هم می توانی نویسنده شوی. اصلا به خصوص این که من جلب مسائل سیاسی و تشکیلات سیاسی در دانشکده افسری برای براندازی شاه، شدم، من می توانستم پزشک شوم، در کنکور دانشکده حقوق هم شرکت کردم و پذیرفته شدم ـ و چند روز هم رفتم ـ در دانشکده کشاورزی کرج قبول شدم، اما در دانشکده افسری ماندم. گفتم اینجا اسلحه دارد، ما باید آموزش اسلحه ببینیم. سه ، چهار ماه پس از اسم نویسی در دانشکده افسری دیدم آنجا خبری نیست، اگر کسانی هم صاحب افکاری هستند ـ که معلوم بود بعضی هستند ـ اینطور نیست که متعهد باشند و اگر من برایشان از سازمانی که می خواهم تشکیل بدهم بگویم، فوری قبول کنند.
آن موقع دوستی در کرمانشاه داشتم به نام «حسن پیروزی» که دبیر بود و بعدها خودش هم 10 سال در زندان افتاد . نامه ای به او نوشتم. آمدم دم گاراژ ری، که پاتوق کرمانشاهی ها بود و نامه را دادم به دوستی به نام آقای محجوب تا آن را به یپروزی بدهد . در آن نامه نوشته بودم من می خواهم در دانشکده افسری سازمانی تشکیل بدهم ، چه کار باید بکنم؟ پیروزی تازه از تهران به کرمانشاه منتقل شده بود و از جریان های حزبی در تهران اطلاعاتی داشت. البته او بعدها که مرا دید به من گفت بسیار کار نسنجیده ای کردی. اگر آن شخص به پلیس یا دانشکده افسری خبر می داد و آن نامه به دست آنها می افتاد… البته این را بگویم که آن موقع مسائل خیلی حاد نبود . فوقش بنده را از دانشکده افسری بیرون می انداختند کما اینکه خیلی ها چنین وضعی پیدا می کردند و بیرون می شدند. هنوز هم من به فکر نوشتن داستان نبودم . سازمانی که من در دانشگاه افسری به آن گرویده شدم، آن زمان مدتی بود که تعطیل شده بود، و به علت مسائلی که یپش آمده بود، ارفع و روزبه و عده ای از افسران را به جنوب تبعید کرده بودند. اوضاع در ارتش خیلی منقلب بود. رژیم هم می ترسید که اگر جلوی مسائل را ول کند، یک دفعه همه چیز گر بگیرد. سازمان افسران یک مدتی تعطیل بود و بعد دوباره شروع به فعالیت کرد. من، همانطور که گفتم به این سازمان گرویده بودم و هنوز فعالیت سیاسی را واجب تر از نوشتن می دانستم. حتی دوستانی داشتم ، که چون می دیدند من به خواندن و نوشتن شوق دارم به بنده می گفتند: که فعلاً کار سازمانی واجب تر از نوشتن است. حالا می شود بحث کرد که این مسائل آن موقع درست بوده یا نبوده. در مقاطع دیگری درست هست یا نیست؟ آیا خدمتی که یک نویسنده به جامعه می کند در حد بعضی مبارزات سیاسی هست یا نیست؟ اصولاً یک داستان باید هدف هایی را دنبال بکند یا نباید بکند ؟ هنر برای هنر چه مفهومی دارد و آیا چنین مساله ای درست است؟
بعد از جنگ جهانی اول هم نهضت سست مایه ای در اروپا با نام نهضت پوچ گرایی شروع شد که البته بیشتر در تئاتر خودش را نشان داد. در آثاری مثل کرگدن نوشته اوژن یونسکو و … تئاتر پوچی می گوید زندگی پوچ است و تئاتر هم پوچ است، هدف ندارد. نباید هدف داشته باشد. به طور کلی ، عده ای با برخی آثار بر اساس هنر برای هنر مواجه می شوند اما من چنین عقیده ای ندارم . هر اثری که نویسنده ای با گذاشتن قلم روی کاغذ آن را خلق کرده جانبدار است . آثار نویسندگان همیشه جانبدار است.(همان : 16ـ 15)
مدتی بعد از این قضایا ، من برای گذراندن یک بورس تحصیلی به آمریکا رفتم، آنجا بود که با رمان نویس های آمریکایی آشنا شدم و آثارشان را خواندم. در کلاس اصلا به درس گوش نمی کردم! تراژدی آمریکایی نوشته «تئودور درایزر» را می خواندم، یا کتاب های دیگری که از کتابخانه به امانت گرفته بودم. اینطوری بود که پس از مدتی دیدم که ما چقدر با نویسندگان دنیا همدل و همزبان هستیم . البته آن نویسندگانی که بنده جذب شان می شدم متفاوت بودند. مثلا داستان «مارک تواین» با نام «شاهزاده و گدا» را در نظر بگیرید. داستانی است که گیرایی خودش را دارد اما چیزی به مبارزات اجتماعی اضافه نمی کند.در آن زمان من بیش از چند صفحه از این داستان را نمی توانستم بخوانم، نه اینکه نخواهم ، نمی توانستم . وقتی از آمریکا به ایران برگشتم. یک صندوق کتاب انگلیسی با خودم آوردم، که البته با کشتی آمد وسه ماه بعد به دستم رسید، تمام آثار «جک لندن» تمام آثار «اشتاین بک» ـ که باید یک جوری از شر آنها خلاص بشوم ـ یک سری کتاب از نویسندگان دیگر آمریکا. یک مقداری اش را خواندم و یک مقداری اش را هم هنوز نخوانده ام. شوق نوشتن به این ترتیب در من بالا گرفت . بالا گرفت و بعد به زندان افتادم. زندان هم که کارش معلوم است. یک روزگار آرامشی برای من پیدا شد ،کاری ندارم به آن مراحل اولیه، شکنجه ها ، از این سلول به آن سلول، از این زندان به آن زندان و … صبح به صبح که بلند می شدم یک روز پهناور جلوی رویم بود. نه سقفی بود که چکه کندنه هیچ گرفتاری ای وجود داشت. البته گرفتاری های خاص زندان بود اما، به هرحال، یک روز کامل در اختیار من بود. یکی از مشکلات آن جا بی انضباطی های بچه ها بود. بنده میزی برای خودم درست کرده بودم و گوشه ای نشسته بودم و می نوشتم، بر فرض، یکی می آمد رد شود پایش می خورد به پایه میز و آن را می انداخت، یکی می آمد و می گفت: آقا چی داری می نویسی؟می گفتم نه آقا، من نمی نویسم، دارم ترجمه می کنم .کتاب انگلیسی جلویم باز بود و آنها فکر می کردند و خودم هم بهشان می گفتم که من دارم ترجمه می کنم اما داشتم می نوشتم ! زندان جایی نیست که همه مثل کلاس درس نشسته باشند. زندان ما 4 بند داشت و بند ما که بند 3 بود 130 نفر داخلش بودند. هر اتاقی 5،6 نفر . اتاق های بزرگ تر داشتیم که عده زیادتری در آنها بودند . در هر مساله ای با هم اتاقی ها مشکل داشتیم . در اینکه بنده اینجا بنشینم و چیز بنویسم و شما آنجا می خواهی ، برفرض ، تخته نرد بازی کنی. یک حاج عمویی داشتیم که پیر جمع ما بود، همشهری من بود و من را خیلی دوست داشت، اما کارش فقط تخته نرد بازی بود . یک بار من به او اعتراض کردم و او را از خودم رنجاندم برای اینکه مدام بازی می کرد و ترق ، ترق، ترق…اصلا روی اعصاب کار می کرد!مدام برو بیا در اتاق بود و درهای آهنی بزرگ به هم می خورد . آنقدر شلوغ و پلوغ بود که اصلا تمرکز حواس به دست نمی آمد. از اینجا بلند می شدم به آنجا می

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان درباره ادبیات داستانی، شگفت انگیز، بزرگ علوی، احمد محمود Next Entries مقاله رایگان درباره زبان فارسی، صادق هدایت، وجود خارجی، ادبیات فارسی