مقاله رایگان درباره داستان کوتاه، فکر و اندیشه، ادبیات داستانی، توالی طبیعی

دانلود پایان نامه ارشد

داستان نویسان امریکای لاتین ، به خصوص داستان های کوتاه بورخس دیده می شود، مثل داستان کوتاه «درونمایه خائن و قهرمان».(میرصادقی، 1385 : 26 ـ 23)
در اغلب داستان های کوتاه و رمان های کمال یافته امروزی بر سه خصوصیت مهم می توان انگشت گذاشت، حقیقت مانندی، پیرنگ غنی، و روانشناسی فردی و گروهی و تجزیه و تحلیل های روحی و خلقی.(همان : 24)

بخش دوم:
داستان یا روایت خلاقانه
«داستان»تصویری است عینی از چشم انداز و برداشت نویسنده از زندگی. هر نویسنده «فکر واندیشه» معینی در باره زندگی دارد یا نحوه برخوردش با زندگی، فلسفه زندگی او را مجسم می کند. در ضمن هر نویسنده چون هر کس دیگر، «احساس» به خصوصی از زندگی دارد و این «احساس» صمیمانه با «فکر و اندیشه » او در ارتباط است؛ در واقع افکار و اندیشه ها را نمی توان از احساسات و عواطف جدا کرد. این افکار و احساسات گاهی به هم آمیخته و پیوسته اند و گاه در برابر هم قرار می گیرند. از این رو ممکن است نویسنده ای قادر نباشد احساسات خود را با افکاری که برایش مهم است، مرتبط کند اما می تواند این احساسات را در تخیل «شخصیت ها» و «عمل یا عمل داستانی» تشریح و تجزیه کند، همین داستان را می آفریند ، بنابراین:
داستان نمایش کوششی است که سازگاری افکار و عواطف را موجب می شود . نویسنده به طور عام از مردم دیگر با نیاز و قابلیت ارائه ی افکار و احساساتش متمایز است، ارائه ی افکار و احساسات در شکل و صورتی که به مردم بهتر فکر کردن و چیره شدن بر مشکلات و ارتباط صحیح با یکدیگر را می آموزد. واعظ، فیلسوف و مقاله نویس افکار خود را به طور کلی و مجرد بی توجه به احساسات خود ارائه می دهند اما نویسنده تمایلی به ارائه ی افکار کلی و مجرد ندارد و می خواهد آن ها را به طور ملموس تصویر کند، در این تصویر افکار و احساسات به طور تفکیک ناپذیری به هم آمیخته اند. در خلق چنین تصویری در عمل، نویسنده تجربه خود را به صورت برگزیده و تنظیم شده ارائه می دهد، به شیوه ای که خواننده ممکن است خود را در آن سهیم بداند و در افکار و احساسات او شرکت کند.(بالایی، 1377 : 54 ـ 51)
تعریف داستان
در فرهنگ اصلاحات ادبی جهان تألیف جوزف شیپلی «داستان» چنین تعریف شده است:
«داستان اصطلاح عامی است برای روایت یا شرح و روایت حوادث. در ادبیات داستانی عموما داستان، در برگیرنده نمایش تلاش و کشمکشی است میان دو نیروی متضاد و یک هدف» (شیپلی، 1384 : 117)
اگر این دو نیرو در شخص واحد تجسم نیافته باشد ما در داستان قهرمان)رهبر نیروی خوبی ) داریم و شخصیت شریر «رهبر نیروی شیطانی»، اغلب رسیدن به قهرمان زن هدف است. اگر دو نیرو درون شخص واحدی جمع آمده باشد(مثلا عشق در برابر وظیفه، جاه طلبی شخصی در برابر خیر و صلاح اجتماعی ) ما او را «شخصیت اصلی» می نامیم.
«داستان توالی حوادث، واقعی و تاریخی یا ساختگی است، بنابراین تسخیر «عمل » به وسیله «تخیل» را ارائه می دهد. »(بروک ، 1979 : 187)
رابرت لوئیس استیونسن (نویسنده اسکاتلندی، 1894 ـ 1850) می گوید:
« سه راه بیشتر برای نگارش داستان وجود ندارند ؛ آدم ممکن است پیرنگی را بردارد و شخصیت هایی را در آن بگنجاند، یا آدم ممکن است شخصیتی را بردارد و حوادث و «وضعیت و موقعیت هایی» را برای گسترش این شخصیت انتخاب کند یا ممکن است فضا و رنگ (اتمسفر) معینی را بردارد و «عمل» و «اشخاص» را برای بیان و شناخت آن به کار برد.»(همان : 191)
همچنین توضیح گی دومو پاسان نویسنده معروف فرانسوی درباره مفهوم و مقصود داستان قابل توجه است:
«عامه مردم از گروه های بی شماری تشکیل شده اند که بر سر ما (نویسندگان) فریاد می زنند: مرا تسلی بده، سرگرمم کن، غمگینم کن، همفکری و همدردی مرا بر انگیز ، مرا به رویا فرو بر، بخندانم، بلرزانم، بگریانم، مرا به فکر کردن وادار کن.»(شو ، 1386 : 353 )
شکل گرایان روس معتقدند :
داستان روایت درست توالی حوادث است که داستان نویس ترتیب واقعی آن را در روایت پیرنگ تغییر می دهد.
بنا به نظر شکل گرایان داستان توالی طبیعی و جامع حوادث است، همان طور که در نظم محتمل خود در طی زمان باید اتفاق بیفتد، در حالی که پیرنگ ، گسترش ادبی یعنی انتخاب خاص و باز آفرینی حوادث است، بنابراین داستان تنها و به خودی خود مواد خام درک شده از حوادث است که داستان نویس برای انجام رسانیدن نظم پیرنگ ، آن را بازسازی می کند. شکل گرایان روس، واژه لاتینی fabula را معادل داستان آورده اند.
داستان چیست؟
ای . ام. فورستر(رمان نویس و سخن شناس انگلیسی، 1970 ـ 1879) در کتاب جنبه های رمان داستان را چنین تعریف می کند:
«داستان نقل وقایع است به ترتیب توالی زمان، در مثل ناهار پس از چاشت و سه شه شنبه پس از دوشنبه و تباهی پس از مرگ می آید.» (فورستر ، 1352 : 36)
همان طور که می دانیم در قصه معمولاً وقایع به ترتیب زمانی پشت سر هم نقل می شود اما در داستان کوتاه و رمان اغلب زمان نقل وقایع در پی هم نمی آید، یعنی ممکن است اول مسأله تباهی مطرح شود و بعد مسأله مرگ و همین طور چاشت بعد از ناهار. فورستر متوجه این نکته بوده است که در داستان می شود عقربه زمان را پس و پیش برد اما بر این نکته اصرار دارد که داستان نویس برای اینکه رشته داستان از دستش در نرود مجبور است به نوعی به این «زمان» بچسبد و هرگز نمی تواند وجود زمان را در بافت رمان خویش نادیده بگیرد:
«من فقط می خواهم این نکته را توضیح بدهم که اینک که به سخنرانی مشغولم صدای تیک تاک آن ساعت دیواری را می شنوم یا نمی شنوم: حس «زمان» را دارم یا که از دست می دهم، حال آنکه در رمان همیشه یک ساعت هست.نویسنده ممکن است از این ساعاتی که دارد خوشش نیاید . امیلی برونته در ودرینگ هایتز کوشید که این ساعت را پنهان کند. «استرن» در تریسترام شندی این ساعت را وارونه کرد. مارسل پروست، با زیرکی بیشتر پیوسته جای عقربه ها را تغییر می دهد، چندان که قهرمان داستانش در عین حال که از رفیقه ای به شام پذیرایی می کند، در پارک با پرستاری مشغول توپ بازی است. همه ی این تمهیدات مجاز است لیکن هیچ یک از آن ها تز اصلی ما را مشعر بر این که اساس رمان، داستان و داستان نقل وقایع است به ترتیب تقدم و تأخر زمانی رد نمی کند.(همان : 39)
در تعریف فورستر از داستان به دو نکته مهم اشاره شده. یکی «واقعه» و دیگری «زمان» که داستان از ترکیب و آمیختن آن ها با هم به وجود می آید. اما این ترکیب به چه صورتی باید باشد؟ چند واقعه می تواند در تشکیل هسته داستانی دخالت داشته باشد؟ زمان وقوع وقایع باید به چه کیفیتی باشد؟ آیا این وقایع باید رابطه ای منطقی با هم داشته باشند یا نه؟ این مواردی است که باید یکی یکی به آن ها جواب داد. گفته اند حداقل وقایعی که می تواند داستانی را به وجود آورد، سه واقعه است و کم تر از آن ، از عهده ساختن داستان بر نمی آید و زمان وقایع نیز نباید یکی باشد و لااقل زمان دو تا از آن ها باید با هم متفاوت باشد، مشروط بر آنکه وقایع به صورت علت و معلولی به هم پیوسته باشد، به عبارت دیگر، وقوعشان به صورت رابطه ای منطقی صورت گرفته باشد یعنی داستان بر طبق نظر ارسطو، نوعاً باید دارای پیرنگ باشد، خواه این پیرنگ ابتدایی و ضعیف باشد و خواه محکم و استوار.
بیاییم این موضوع را بشکافیم ، مثلا اگر بگوییم:
«او را دیدم.»
این جمله حاوی یک واقعه است: دیدار مرد با زن، اما اگر بگوییم:
«او را دیدم و از او خوشم آمد»
در این عبارت دو واقعه گنجانده شده: یکی دیدن و دیگری خوش آمدن که حدوث واقعه اول عینی است و رخداد واقعه دوم ذهنی و هنوز برای تکوین و آفرینش داستان کافی نیست، مگر این که واقعه سومی نیز پیش بیاید:
«او را دیدم و از او خوشم آمد و بعد با هم عروسی کردیم.»
در این مفهوم همه ی آن چیزهایی که داستانی به آن نیازمند است و ذکر آن ها گذشت ، وجود دارد؛ یعنی سه واقعه و زمان دو تا از این وقایع نیز با هم متفاوت است. زمان پیش آمد «او را دیدم» با زمان رویداد«بعد با هم عروسی کردیم» فرق دارد و اتصال زنجیری و منطقی وقایع نیز حفظ شده است و وقایع به صورت علت و معلولی به هم پیوند یافته است و می تواند هسته اصلی داستان را به وجود آورد. بسیاری از مشهورترین و موفق ترین داستان های جهان بر این سه واقعه ساده استوار شده است. بی دلیل نیست که چخوف این توصیه معروف را به کوپرین نویسنده دیگر روسی می کند: «نویسنده باید ساده بنویسد و درباره اینکه چطور پیتر سیمونوویج با ماریا ایوانووا عروسی می کند و داستان یعنی همین.»
البته چنین قاعده ای به ظاهر خیلی هیجان انگیز به نظر نمی آید مگر آنکه آدم بعضی از داستان های چخوف را بخواند که در آن ها از این قاعده پیروی شده است، مثلا ً داستان «زندگی من».
برگردیم به اصل موضوع. ممکن است بپرسیم چرا حتماً سه واقعه. دیدیم که از سه واقعه کم تر حتی اسکلت داستان را نمی تواند به وجود آرود، اما فرض بر سه واقعه برای تکوین داستان، شاید متکی است بر اظهار نظر ارسطو. ارسطو در فصل هفتم هنر شاعری (بوطیقا) متذکر می شود که داستان بایدواجد سه مرحله اساسی باشد: آغاز، میان و پایان. شاید همین اظهار نظر ارسطو شالوده ای است بر این نظر که داستان نیز باید از سه واقعه کم تر نداشته باشد: «مرد گفت زن را دیدم» آغاز داستان، « از او خوشم آمد.» میانه اش و «بعد با هم عروسی کردیم.» پایان آن است.(همان : 45 ـ 42)
داستان برای چیست؟
ای.ام فورستر در کتاب جنبه های رمان درباره داستان چنین می گوید:
«بله… آه، بله … رمان داستان می گوید، و این جنبه ای است اساسی و اصلی که رمان بدون آن وجود نمی داشت. و مهم ترین عاملی است که در همه رمان ها مشترک است، وای کاش نبود، و چیز دیگری بود ملودی یا ادراک حقیقت بود، و این فرم نیاکانی (و تکراری) نبود. زیرا هر اندازه که بیشتر در داستان دقیق شویم، (یادتان باشد، داستانی که داستان باشد) و هر اندازه که آن را از پیرایه های زیبایی که بر او گرد آمده اند و از آن تغذیه می کنند، بیشتر جدا کنیم به همان نسبت در آن چیزهای در خور ستایش کم تر می یابیم. درست به تیره ی پشت وـ یا اجازه بدهید بگوییم ـ که به کرم کدو شبیه است، چون آغاز و پایانش اختیاری است. و بسیار هم قدیم است، چون قدمتش به عهد حجر جدید و حتی عهد حجر قدیم می کشد . اگر از شکل جمجمه انسان نئاندرتال قضاوت کنیم باید بگوییم که او نیز به داستان گوش می داده است . شنونده اولیه آدمی بوده ژولیده موی ، که خسته و کوفته و پس از مبارزه با ماموت ها یا کرگدن های پشمالو درکنار آتش می نشسته و چرت زنان به داستان گوش فرا می داده و تنها چیزی که او را بیدار نگه می داشته «انتظار» (هول و ولا) داستان بوده است: بعد چه خواهد شد؟ داستانسرا سلانه سلانه داستان را ادامه می داد و پیش می رفت ، و شنوندگان همین که به حدس در می یافتند که چه خواهد شد و چه پیش خواهد آمد یا به خواب می رفتند و یا او را می کشتند. مخاطرات امر را می توانیم از وضع و حال و نحوه رفتار شهرزاد، در زمان های نزدیک تر در یابیم. شهرزاد به این جهت از مرگ نجات یافت که می دانست سلاح «انتظار» را چگونه به کار برد، و این تنها سلاح ادبی است که بر مستبدان و وحشیان کارگر می افتد. شهرزاد اگر چه قصه پرداز بزرگی بود، و وصف هایش دقیق و دل انگیز و قضاوتش ملایم و حوادثی که در داستان می آورد بکر و هوشمندانه و نکات و اصول اخلاقی را که باز می نمود مترقی و پیشرفته بود، و هر چند تصویری را که از اشخاص داستان به دست می دهد زنده است و درباره سه پایتخت آن روز مشرق زمین دانش و اطلاعات وسیع داشت با این حال، در نجات جان از چنگ شوهر ستمگر خویش بر هیچ یک از این مواهب اتکا نداشت. این ها جز عوامل فرعی و ضمنی کار نبودند. او فقط به این جهت زنده ماند که توانست شاه را در حالتی نگه دارد که مدام با خود بگوید بعد چه خواهد شد؟ هر بار که بر آمدن آفتاب را می دید جمله را م

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان درباره داستان کوتاه، ادبیات داستانی، شگفت انگیز، قرن نوزدهم Next Entries مقاله رایگان درباره ادبیات داستانی، انواع ادبی، داستان کوتاه، مسأله عمومی