مقاله رایگان با موضوع کسب و کار

دانلود پایان نامه ارشد

فرستد.
روزی علاالدین به همراه یکی از وزرا برای خرید کنیزی به بازار می روند.از قضا همان روز همسر والی به همراه پسرش برای خریدن کنیزی برای پسرش به بازار می روند . هر دو بر سر کنیز زیبارویی به نام یاسمین به رقابت می پردازند تا اینکه علاالدین موفق به خرید کنیزک می شود . همسر والی بسیار اندوهگین می شود وبه سراغ عجوزی می رودکه فرزندش رييس دزدان بوده است. از او می خواهد که علاالدین را کشته و نزد او و پسرش ببرد.عجوز شرط انجام این کار را آزادی پسرش از زندان می داند.
همسر والی از شوهرش می خواهد که پسر عجوزه را آزاد کند.چندی بعد پسر عجوزه به نام “احمد قاقم” به سفارش والی آزاد می شود و او نیز برای خشنودی همسر والی به خانه خلیفه می رود و از گنجینة خلیفه اشیا گران بها به همراه چراغی می دزدد و در خانه علاالدین پنهان می کند. والی به سفارش خلیفه خانة همة افراد حکومتی از جمله علاالدین را جستجو می کند و با پیدا شدن اشیا در خانة علاالدین او را دستگیر کرده و همسرش را به خانه والی برده و در مطبخ خانه زندانی می کند.
شخصی به نام “احمد دنف”که پدرخواندة علاالدین است،اورا با کسی که بسیار شبیه علاالدین بوده عوض می کند و او را نجات می دهد. علاالدین به شهر دیگری می رود و در آنجا به کسب و کار می پردازد.از سوی دیگر یاسمین که قبل از ربوده شدن باردار بوده، در خانة والی صاحب پسری می شود به نام”اصلان” روزی احمد قاقم جریان دزدی و پسر والی که او را مجبور به دزدی کرده و قصة مادر اصلان را برای او می گویدو چراغ را نیز به او نشان می دهد.اصلان چون به هویت خود پی می برد نزد پدرخواندة پدرش احمد دنف می رود و جریان را بازگو می کند. او نیز از اصلان می خواهد روزی نزد خلیفه برودو مهارت جنگی خود را نشان دهد و در عوض هدیه ای که به او می خواهند بدهند، خواهان انتقام خون پدر شود.
اصلان چنین می کند و چون وقت جایزه می شود،می گوید: که خون خواه پدر هستم و اصلان آنچه را احمد قاقم برایش تعریف کرده، بازگو می کند. بنابر این خلیفه،والی و پسر او را به همراه احمد قاقم محاکمه می کند.
از سوی دیگر علاالدین که با کار و فعالیت توانسته است تجارت خوبی داشته باشد،گوهری گران قیمت می خرد. وجود آن گوهر در دکانش باعث طمع ورزی دزدی می شود.آن شخص به بهانة آنکه خواهان گوهر است و پول به همراه ندارد از علاالدین می خواهد با او به کشتی که بر لب ساحل است برود تا او پول بردارد. چون علاالدین با او همراه می شود ،مرد غریبه او را می دزدد و قصد کشتن او می کند، ولی با رسیدن کشتی مادر ملک نجات می یابد.
مادر ملکه او را به دیری می برد. روزی علاالدین قصد خروج از دیر می کند که ناگهان دختر ملکه را به همراه زنی می بیند،چون خوب نگاه می کند می بیند که او همسر خود اوست که قبلا مرده بوده است.دختر ملک از آن زن که همسر علاالدین بوده است می خواهد تا عمودی بنوازد در عوض همسر او نیز خواهان دیدار همسرش علاالدین می شود.علاالدین با دیدن آنها جلو می رود و خود را به همسرش می نمایاند و همسرش می گوید: من زنده بودم،عفریتی مرا ربود و عفریتی دیگر به شکل من درآمد و بعد از خاکسپاری از گور بیرون آمد . علاالدین از زنده بودن همسرش بسیار خوشحال می شود و به همراه او نزد پسرش و خلیفه باز می گردد.(پیشین:ج 2، 295-234)

5-5-3-3- حکایت صیاد
روزی صیادی برای ماهیگیری از خانه خارج شد و دامش را به دریا انداخت . او سه بار دام را به دریا می اندازد و هربار چیزی عایدش نمی شود تا اینکه دفعة چهارم خمره ای بزرگ مسین از آب بیرون می آورد. وقتی در خمره را باز می کند، از درون خمره دودی خارج می شود، بعد با چهرة عجیب عفریتی روبه رو می شود که صدای توبة او بلند شده است و او را به خداوند و حضرت سلیمان قسم می دهد.
مرد با شنیدن صدای او به او می گوید که از آن سال ، هزارو هشتصد سال گذشته است . چون عفریت خیالش راحت می شود تصمیم به کشتن صیاد می گیرد و میگوید هفتصد سال ته دریا بودم وقصد کردم کسی که مرا نجات دهد او را از مال بی نیاز کنم ولی چنین نشد.هفتصد سال دیگر که گذشت گفتم اگر کسی مرا نجات دهد تمامی گنج های دنیا را به او می دهم و چون چهارصدسال گذشت گفتم هرکس که مرا نجات دهد به هر صورت که بخواهد او را می کشم.
صیاد به عفریت می گوید: چگونه در این خمره جا گرفته بودی؟ عفریت می گوید: گمان می کنی دروغ می گویم و در خمره نبوده ام؟ پس دوباره به شکل دود در می آید و وارد خمره می شود. صیاد به سرعت در خمره را می بندد.
عفریت فریاد می کشد و به نام خدا قسم یاد می کند که اگر او را رها کند، او را بی نیاز می کند . صیاد در خمره را باز می کند و عفریت او را به نزدیک برکه ای می برد و می گوید چهار ماهی در چهار رنگ مختلف بگیر نزد خلیفه ببر او تو را بی نیاز می کند.
صیاد چنین می کند، چهار ماهی در رنگ های سرخ،زرد،سفید و کبود می گی رد، نزد خلیفه ی برد و ملک چهارصد دینار زر به او می دهد.

5-5-3-4-حکایت ملک شهر باز و برادرش شاه زمان
دو ملک زاده بودند با نام های ملک «شهرباز» و دیگر «شاه زمان» و هر کدام در سرزمینی حکومت می کرد. روزی برادر بزرگ تر ملک شهرباز از وزیر خود می خواهد نزد برادرش برود و او را با خود به قلمروی حکومت وی آورد. وزیر چنین می کند. چون وقت حرکت می رسد ملک شاه زمان هدیه ای که برای برادر تهیه کرده فراموش می کند و دوباره مجبور به بازگشت می شود. وقتی وارد قصر می شود همسر خود را می بیند که غلامی را در آغوش کشیده، بسیار خشمگین می شود و هر دو را می کشد. سپس با وزیر نزد برادر می رود. برادر متوجّه ناراحتی او می شود ولی جست و جو نمی کند.
روزی برادرش از او می خواهد تا به شکارگاه بروند، ولی او قبول نمی کند و در قصر می ماند. شاه زمان همسر برادر را می بیند که با چند کنیزک و غلام وارد شدند و یک دیگر را در آغوش کشیدند، بسیار تعجّب می کند. شاه زمان جریان را برای برادر تعریف می کند و چون باور نمی کند به او می گوید: به همه بگو چند روزی به شکار می رویم و در قصر بمان و آن چه دیده ام تو نیز می بینی و تصدیق می کنی. شهرباز قبول می کند و متوجّه می شود هر چه برادرش گفته راست بوده است.
هر دو با خود می گویند: دیگر ما شایستۀ حکومت نیستیم و به راه می افتند تا به بیابانی و از آن جا به چشمه ای می رسند. آن گاه عفریتی در حالی که صندوقی بر سر داشته از آب بیرون می آید. هر دو به بالای درخت پناه می برند. عفریت در صندوق را باز می کند و دختری از آن بیرون می آید و عفریت کنارش می خوابد. دختر متوجّه دو ملک زاده می شود پس آن ها را به خود می خواند و آن دو از ترس عفریت اطاعت می کنند. سپس انگشتر آن ها را می گیرد و در بندی می کشد و می گوید: این عفریت در شب زفاف مرا دزدیده و از آن شب انگشتر کسانی را که آن ها را به خود فرا خوانده ام در این بند به رشته کشیده ام شما نیز جز آن ها هستید (پیشین: ج اوّل، 5-3).

5-5-3-5-حکایت «ملک شهرمان و قمرالزّمان»
این حکایت در بخش جنّ آمده است و حال دختر و پسری زیبا رو به نام «شهرمان و قمرالزّمان» است که پدرانشان ملک سرزمینی هستند. هر کدام از آن ها هرچه پدرانشان به آن ها برای ازدواج اصرار می کنند، قبول نمی کنند پدر پسر او را در زندان محبوس کرده و پدر دختر نیز او را در اتاقش نگه می دارد. شبی جنّیه ای به نام «میمونه» که در زیر زمین زندان ملک زاده (شهرمان) زندگی می کرده است، قصد آسمان می کند متوجّه او می شود. و از زیبایی پسر متعجّب می شود بعد به آسمان می رود. در راه به عفریتی برخورد می کند که از زیبایی دختری در بلاد چنین سخن می گوید. هر دو بر سر این که کدام زیباتر است دچار اختلاف نظر می شوند. سپس عفریت دختر را نیمه شب ربوده و در کنار پسر می خواباند تا آن ها را با هم مقایسه کنند. ولی به نتیجه نمی رسند و جنّیه پا بر زمین می کوبد، در حال عفریتی حاضر می شود. عفریت دارای هفت شاخ و چهارگیسو و دست های کوتاه، ناخن هایی چون شیر و پاهایی چون فیل است. عفریت به داوری می نشیند و می گوید باید هر کدام را جداگانه بیدار کنیم و تا ببینیم کدام یک زودتر بر دیگری شیفته می شود و چنین می کنند. جنّیه چون ککی می شود در لباسش می رود و پسر را بیدار می کند. پسر از دیدن چنان دختر زیبایی حیرت می کند و عاشق او می شود سپس انگشتری را که در دست او بوده درمی آورد و بر دست خود می کند و می خوابد. بعد دختر را همان گونه بیدار می کنند. دختر نیز از دیدن پسری زیبا در کنار خود تعجّب می کند و چون انگشتر خود را بر دست پسر می بیند متوجّه عشق پسر بر خود می شود. او نیز انگشتری از دست پسر درآورده و بر دستش می کند.
عفریت، دختر را به سرزمینش باز می گرداند. وقتی هر دو بیدار می شوند و یک دیگر را در کنار هم نمی بینند ابراز به ناراحتی می کنند. همه گمان می کنند آن ها دیوانه شده اند. قمرالزّمان برادری داشته که به شهرهای مختلف سفر می کرده است. در راه به شهری می رود و خبر دیوانگی ملک شهرمان به او می رسد. کم کم خود را به ملک زاده نزدیک می کند و می فهمد او همان مطلوب خواهرش می باشد. بنابراین حال خواهرش را برای ملک بازگو می کند. برادر دختر به همراه ملک شهرمان به سوی سرزمین چین به راه می افتند. پسر به صورت رمالی وارد شهر می شود. پدر دختر او را به سوی خود می خواند. ملک زاده انگشتر خود را به هماره نامه ای سوی دختر می فرستد و چندی بعد خود نیز نزد او حاضر می شود. خادم خبر بهبود یافتن دختر را به پدرش می رساند و سرانجام پادشاه دخترش را به عقد ملک زاده در می آورد. (پیشین: ج2، 174-92).

5-5-3-6-حکایت مدینۀ نحاس
در زمان خلافت «عبدالملک» فردی در مورد عفریتان و جنّیان نزد خلیفه سخن می گوید و باعث می شود خلیفه به دیدن این موجود علاقه مند شود. بنابراین از شخصی به نام «طالب» می خواهد تا زمینه را برای آوردن چنین موجودی فراهم کند. طالب در مصر کسی را می شناسد به نام «عبدالصمد» نزد او می رود و با هم راهی می شوند.
در راه به قصری می رسند که بر در آن ابیاتی نوشته شده است. در ادامۀ راه با چهار صد قبر روبه رو می شوند. بعد از چندی که پیاده می روند به تلی بلند و سواری مسین می رسند. می بینند بر دیوار نوشته شده، دست سوار را بجنبانید تا راه مدینۀ نحاس را به شما بنماید. کمی که جلوتر می روند با ستونی مواجه می شوند که از سنگ سیاه است و شخصی تا زیر بغل در میان ستون فرورفته است. آن موجودی دارای دو پربزرگ با چهار دست است که دو دست او چون آدمیان و دو دست دیگرش چون وحشیان است و صاحب دو چشم چون دو اخگر آتش و چشمی در پیشانی مانند چشم خرس است که شراره ی آتش از او می ریزد و قامتی بلند و سیاه دارد.
او با صدایی حزین پروردگار را می خواند و شکر می کند. شیخ عبدالصمد، جلو می رود و از حالش جویا می شود. عفریت می گوید: عدّه ای از اوّلاد ابلیس صنمی از عقیق سرخ به او دادند و یکی از ملوک بحر که از همه قدرتمندتر بود او را می پرستید و همۀ جنّیان و عفریتان نیز چنین می کردند.
حضرت سلیمان (ع) با شنیدن این خبر تصمیم به نبرد با آن ها می گیرد. همۀ جنّیان به ملک خود می گویند: باید از صنم بپرسیم که تسلیم شویم یا بجنگیم. من به درون ستون رفتم و آن ها را تشویق به جنگ کردم. سرانجام آن ها از سلیمان شکست خوردند و این چنین شد که می بینید.
سپس عفریت آن ها را به سوی مدینۀ نحاس رهنمون می شود. آن ها به راه می افتند و به قصری می رسند که طلسم شده است و هر کس از دیوار آن بالا برود، می افتد و می میرد. عبدالصمد خود از دیوار قصر بالا می رود و با بردن نام خداوند و خواندن آیۀ نجات، شیاطین را از خود دور می کند و می تواند وارد قصر شود. کلیدهای قصر را پیدا می کند دوستان خود را نیز وارد قصر می کند. همه در قصر با مردم مرده رو به رو می شوند. لوحی می بیند که رویش نوشته شده است: مردم این قصر از قحطی مرده اند.
عبدالصمد و دوستانش به راه می افتند و به کوهی می رسند که محل زندگی زنگیان است. ملک آن ها جلو می آید از حالشان جویا می شود. عبدالصمد و یارانش می گویند: می خواهیم تعدادی از این خمره ها را با خود به

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع هزار و یک شب، نویسندگان، ادبیات فارسی، فرهنگ اسلامی Next Entries مقاله رایگان با موضوع هزار و یک شب، هزارویک شب، رسول اکرم (ص)