مقاله رایگان با موضوع هزار و یک شب، فرهنگ اسلامی، فرهنگ فارسی، نویسندگان

دانلود پایان نامه ارشد

کنیزک با سپاهیان «ملک مرداس» رو به رو می شود. آن ها را به نزد ملک می برند و فرزند او همان جا به دنیا می آید و نامش را «غریب» می گذارند. مادر غریب با ملک ازدواج می کند و صاحب پسر دیگری به نام «سهیم» می شود.
«غریب» کم کم به نوجوان نیرومند و جنگ جویی تبدیل می شود و عاشق دختر مرداس می شود که «مهدیه» نام دارد. وقتی مرداس متوجّه عشق غریب می شود بسیار ناراحت می شود و به او می گوید: پسری داشتم که زمانی برای شکار به وادی «شداد و ازهار» رفته بود، آن جا با مردی سیاه که هفتاد دزاع بلندی او است و می تواند درختان بزرگ را از زمین برکند رو به رو می شود و پسرم را می کشد. من عهد کردم دخترم را به کسی دهم که بتواند او را از بین ببرد.
غریب از مادر خداحافظی می کند و به راه می افتد. پس از چند روزی به سرزمینی می رسد و شیخی را آن جا می بیند و به دست او مسلمان می شود. پس حکایت خود را تعریف می کند. شیخ می گوید: نام آن غول کوهی «سعدان» است که از گوشت آدمیان می خورد و پنج فرزند دارد. ابتدا شیخ غریب را از رفتن به جنگ با غول کوهی منع می کند ولی بعد به خاطر اصرار غریب عمودی به او می دهد. غریب همراه برادرش به راه رفتن به سرزمین غول ادامه می دهند و به آن جا می رسند. فرزندان غول چون آن ها را
می بینند به یکدیگر می گویند: آن ها را نزد پدر ببریم تا بعضی را بریان و بعضی را در دیگ بپزد که مدتی گوشت آدمی زاد نخورده است.
بین غریب و فرزندان غول درگیری بوجود می آید. غریب سه تن از آن ها را اسیر می کند، اما فرزند آخر نزد پدر فرار می کند. غول از دژ فرود می آید و درخت بزرگی را می کند و سوی غریب می شتابد. غریب با فریاد «الله اکبر» عمود را بالا می برد و بر سر غول می کوبد و او را اسیر می کند. سرانجام غول و پسرانش اسلام می آورند.
«ملک «مرداس» چون خبر پیروزی غریب را می شنوند به همراه خانواده اش نزد عجیب می روند و تصمیم می گیرند «مهدیه» را به عقد او در آورد.
هنگامی که مرداس نزد عجیب می رسد، حکایت غریب را برایش بازگو می کند. عجیب در میان خانوادۀ مرداس مادر غریب (برادر خود را) می شناسد، بنابراین تصمیم می گیرد مادر غریب را بکشد. از طرف دیگر غریب همراه غول و سپاهیانش به عراق می روند. آن جا «ملک دامغ» را می بیند و چون «دامغ» از نسب او خبر می گیرد و می فهمد غریب برادر زادۀ اوست خبر مرگ مادرش را به او می دهد و با همراه می شود.
غریب به بابل می رود و با ملک آن سرزمین درگیر می شود. غول کوهی با بر دوش کشیدن تنۀ درختی تعدادی را می کشد و بعد از انداختن در آتش، آن ها را می خورد. شبی دشمنان به غریب و غول بنگ می خورانند و آن ها را اسیر می کنند ولی «سهیم» آن ها را نجات می دهد. بعد به عمان می روند و آن جا نیز جنگی صورت می گیرد و بالاخره پیروز می شوند.
در تمامی جنگ هایی که بین غریب و دیگر ملوک سرمی گیرد، غول کوهی او را یاری می کند. سرانجام غریب به سرزمینی که برادرش حکومت می کرده می رود و او را می کشد (هزار و یک شب:ج4، 224-105).

5-4-3-2- حکایت «سیف الملوک و بدیع الجّمال»
پادشاه و وزیری هستند که سال ها صاحب فرزندی نمی شوند، بنابراین با وصفی که از حضرت سلیمان (ع) و خدای او شنیده اند تصمیم می گیرند نزد او بروند. سرانجام آن دو با راهنمایی حضرت سلیمان (ع) هر یک صاحب فرزندی می شوند. ملک نام پسر خود را «سیف الملوک» می گذارد و وزیر نام پسرش را «ساعدم. حضرت سلیمان (ع) یک انگشتر، شمشیر و دو قبای مکلّل به ملک و وزیر می دهد تا وقتی بچه هایشان بزرگ شوند به آن ها بدهند.
سال ها بعد ملک، قبا را به پسرش می دهد. روزی که پسر می خواهد قبا را بر تن کند متوجّه تصویر دختری زیبا می شود که اسم او زیر تصویرش نوشته شده است. ملک زاده عاشق تصویر دختر می شود و سعی می کند تا او را پیدا کند. ملک زاده همراه ساعد به راه می افتد و به جزیره ای می رسند. از دور زشت رویی را می بیند که مثل ستونی روی زمین افتاده است. یکی از بندگان سیف الملوک پای خود را بر او می زند و متوجّه می شود او شخصی است که یک گوش خود را در زیر گسترده و گوش دیگر را روی خود انداخته است و چشمانی دراز دارد و آن موجود عجیب، شخصی را که بر پای او زده بر می دارد و میان جزیره می برد. پس همگی می فهمند که آن جا سرزمین غولان آدم خوار است و از آن جا فرار می کنند.
همگی سوار قایق می شوند و به جزیرۀ دیگری می روند. کوهی بلند می بینند و از میوۀ درختان می خورند. اشخاصی به درازای پنجاه دزاع با دندان هایی چون دندان فیل که از دهانشان بیرون زده پدیدار می شوند. غولان آن ها را می گیرند و نزد ملکشان می برند. دختر ملک غولان مدتی ملک جان شاه و همراهانش را به کار می گیرند ولی چندی بعد آن ها فرار می کنند.
در میان سفر «ساعد» پسر وزیر به دریا می افتد و دیگر جان شاه از او بی خبر می شود، مدّت ها می گذرد و جان شاه در شهری ساعد را می بیند و ساعد حکایت خود را بیان می کند و می گوید:
به جزیره ای رسیدیم که شخصی با گوشهای پهن و دراز و چشمانی درخشنده تر از مشعل فروزان حاضر شد، در حالی که گوسفند می چراند از دیدن ما شاد شد. ما را به غاری دعوت کرد. آن جا افراد نابینایی بودند که به ما گفتند: چرا این جا آمدید که این موجود غولی آدم خوار است و با نوشیدن شیرکور می شوید؟ غول شیر آورد. دوستانم خوردند و کور شدند و من شیر را در گودالی ریختم. غول دستی بر من کشید و چون دید لاغر هستم مرا رها کرد. زمانی که به خواب رفت با دو سیخ آهنین چشمان او را کور کردم. یکی از نابینایان مرا به برداشتن شمشیر راهنمایی کرد. یک ضربه به او زدم. غول گفت: یک ضربه ی دیگر به من بزن اما فرد نابینا گفت: اگر ضربه دیگر به او بزنی زنده می شود و ما را هلاک می کند. با کشته شدن غول به ساحل دریا رفتم و با آمدن کشتی نجات یافتم. (پیشین: ج4، 476-428)

5-4-4- غول در داستانهای هری پاتر(Giant)
5-4-4-1-ویژگی ظاهری غول های داستانهای هری پاتر
موجودی سه مترونیمی که پوستی تیره دارد و سرکوچک و بدون مو و دارای ساق های کوتاه و پاهای پهن و پینه بسته است. (هری پاتر و سنگ جادو 199).
دارای قدش متری و ساق پای درخت مانند و پرمو و دهان یک وری و دندانهای زرد بزرگ (هری پاتر و یادگاران مرگ-ج2- 724).
بی شاخ و دم (هری پاتر و زندانی آزکابان ج1، فصل 6)
پوستشان بسیار سخت است و به جادو مقاوم است. (هری پاتر و محفل ققنوس ج3، 193)
غولهای هری پاتر علاقه ای به زندگی جمعی ندارند و از جادوگرها متنفراند. علاقه مند به غارت کردن و کشتن و هدیه گرفتن می باشند.

5-4-4-2-مثال در متن داستان:
هری بوکشید و بوی گندی به مشامش رسید که مخلوطی از بوی جوراب و بوی چاه توالت بود. آن گاه صدای غرش خفیفی را شنیدند و بلافاصله صدای قدم های سنگین و غول آسایی در راهرو پیچید رون با دست به انتهای راهرو در سمت چپشان اشاره کرد. موجود عظیم و غول پیکری از انتهای راهرو به سویشان می آمد. آنها خود را جمع کردند و در سایۀ تاریکی پنهان شدند تا وقتی آن موجود در نور مهتاب قرار گرفت، آن را ببینند.
منظرۀ وحشتناکی بود یک ترول سه متر و نیمی با پوست تیره و خاکستری رنگ بود که بدن عظیم و قوی هیکلش به یک تخته سنگ بزرگ شباهت داشت و سرکوچک و بی مویش مثل یک نارگیل بر روی تنه اش نمایان بود. ساق های کوتاهش مثل تنه ی درخت و پاهایش پهن و پینه بسته بود. چماق بزرگ چوبی که در دست درازش بود بر روی زمین کشیده می شد.
ترول جلوی در ایستاد و به درون آن نگاه کرد. با مغز کوچکش تصمیمش را گرفت و در حالی که گوش های درازش را تکان می داد خم شد که از در وارد شود. (هری پاتر و سنگ جادو، ص199، فصل 10).
این دسته از غول های داستان های هری پاتر، شبیه غول های هزار و یک شب هستند. وجه اشتراک غول های هزار و یک شب و هری پاتر در ظاهر وحشتناک و بسیار بزرگ آنها می باشد.

5-5-عفریت
5-5-1-واژه شناسی عفریت
آدمی و پری گردن کش (هار) غول. هر صورت مهیب و هولناکی که به تصوّر درآید و یا مشاهده گردد (فرهنگ فارسی معین).

5-5-2- ماهیّت عفریت
گروه دیگری از موجودات اهریمنی که آن را از دیوان و اجنّه دانسته اند عفریتان هستند. که با آدمی سردشمنی دارند. زنان زیبارو را می ربایند و اسیر می کنند. از سوی دیگر مردان را نیز می ربایند؛ ولی آن ها را می کشند و این مسئله نشان از قدرت بی مانند آن ها دارد (ثمینی: 1379، 155).
در فرهنگ اسلامی از دیو به «عفریت» یاد شده است و داستان های عجیبی نیز در مورد عفریت ها آمده است (یاحقی: 1388، 371).
بعضی نویسندگان تازی «عفریت» را پس از «ماردین» نیرومندترین اجنّه می دانند. این موجود در صحرا زندگی می کند. مسافران را گمراه ساخته و آن ها را می رباید. (برزگر خالقی: 1379، 82).
در «عشق و شعبده» آمده است:
عفریتان دو گروه می شوند، گروهی که بد طینت هستند و به آدمی زاد آزار می رسانند و گروهی که شبیه پری هستند و تجسّم عدل مطلق به حساب می روند و نمادی از قانون تغییر ناپذیر خداوند هستند و قانون شکنی در کارشان وجود ندارد. (ثمینی: 1379، 155).

شاخص ترین ویژگی عفریتان این هاست:
کالبدپذیری- ربودن انسان ها- نیروی پرواز- عمر طولانی- گنج بخشی- حمل انسان ها در آسمان- طّی مسیر در مدّت کوتاه.
در سری داستان های هزار و یک شب عفریت با ویژگی هایی چون داشتن قدرت پرواز، ربودن انسان ها، گنج بخشی، عمر طولانی آمده است و در کتاب ها به ربودن انسان ها، عمرطولانی، قدرت پرواز آن ها اشاره شده است.
عفریتها در هزار و یک شب با ویژگی هایی نظیر دارای هفت شاخ چهارگیسو، چشم های دریده، دستهای کوتاه، دارای ناخن شبیه به ناخن شیر، دارای پای فیل مانند (هزار و یک شب، ج5، 143) و دارای سر به شکل بوزینه، موی شبیه دم اسب و چنگالی شبیه به چنگال درندگان (هزار و یک شب، ج4، 285). دارای قامتی تا ابرها (هزار و یک شب،ج1، 15) ذکر شده اند.

5-5-3- عفریت در هزار و یک شب
5-5-3-1- حکایت “علی زیبق”و”دلیله محتاله”
علی زیبق خواستار ازدواج با دختر دلیله محتاله است و دایی دختر شرط ازدواج آنها را آوردن لباس های گران بهای دختر زرگر قرار می دهد.علی زیبق ،زرگر ساحر را پیدا کرده و به دنبال او می رود تا بتواند به خانه او راه پیدا کند. ابتدا به دکان زرگر می رود سپس او را دنبال می کند تا به جایی می رسدکه زرگر با خواندن افسونی خانه ای را حاضر می کند و وارد آن می شود،او را به استری تبدیل کرده و به بازار می برد و می فروشد.از آنجایی که علی در شکل استر مطیع نبوده،خریدار او را دوباره به زرگر باز میگرداند.شب هنگام زرگرعلی را به خانه می برد و از او می خواهد از ازدواج با دختر دلیله منصرف شود و چون قبول نمی کنداو را به خرسی تبدیل می کند و به بازار می برد.آن جا بازرگانی که طبیب گوشت خرس را برای مداوای همسرش مفید می دانسته،او را می خرد.علی چون قصاب را می بیند فرار می کند.وقتی زرگر به خانه باز می گردد،دختر جویای علی زیبق می شود و از پدر می خواهد که او را به خانه بازگرداند،بنابراین زرگر افسونی می خواند و عفریتی حاضر می شودو از او می خواهد علی را نزد آنها بازگرداند.عفریت پرواز می کند و مدتی بعد با او باز می گردد.
زرگر افسونی خوانده و علی زیبق را به شکل اولش باز می گرداند.دختر زرگر از علی می پرسد که جامه او را برای چه می خواهد و چون متوجه می شود جامه او شرط رسیدن به دختر دلیله است بسیار ناراحت می شود و از پدر می خواهد او را به سگ تبدیل کند .
با افسون زرگر ،علی زیبق در هیبت سگ در کوچه ها پرسه می زده تاآنکه به دکانی می رسد و با صاحب دکان به خانه اش می رود. زن دکان دار ساحری می دانسته و با دیدن سگ متوجه سحر بر او می شود و با خواندن افسونی او را به شکل اولش باز می گرداند.چند روز بعد دختر زرگر که به دنبال علی بوده ، او را می یابد جامه های خود را به او می سپارد و می گوید:که اسلام آورده. سرانجام دختر دلیله با او ازدواج می کند.

5-5-3-2- حکایت علاالدین ابو شامات
شخصی به نام علاالدین در دربار خلیفه خدمت می کرده و چون همسرش می میرد ، خلیفه یکی از کنیزکان خود به نا “قوه القلوب را نزد او می

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع هزار و یک شب، نویسندگان، ادبیات فارسی، فرهنگ اسلامی Next Entries مقاله رایگان با موضوع هزار و یک شب، هزارویک شب، رسول اکرم (ص)